صفحه موسيقی فتوبلاگ

 

مشغوليات

زندگى، خود مشغوليتي عظيم است!
غير از اون، فعلا دارم درس می خونم خير سرم!





شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
توصیه می شود
(ترتیب الفبائی)

احسان
از بالای دیوار
نوشتارهای روزانه ی نیما دارابی
بامداد خسته
جین جین
دخترك شیطان
دلتنگستان
موومان پنجم
ضد خاطرات
خاتمه از صفر
راز
مرا بخوان!
ياوه های عاشقانه یك من
یك جستجوی همیشگی

بالا
 
آیدین كبیر در یك نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
شغل شریف: فعلا دانشجو
رشته تحصیلی: برق
معدل كل: این یكی رو بیخیال
قد: ۱۷۷
وزن: ۷۸
رنگ چشم: قهوه ای تیره
رنگ مو: همون
طول مو: فعلا ۱۰cm
ریش: اندازه یه ماه
تماس: eyedeen_r@yahoo.com

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا






 
آرشیو

January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010


بالا



آیدین كبیر در یك نگاه
تراوشات قدیمی تر
توصیه می شود
شعار هفته
تماس
نظريات عارفانه، يادداشتهای ابلهانه
تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 
Tuesday, May 31, 2005
 
شبی که کم می خوابی و صبحش (نیم ساعت) دیرتر از اونی که باید بیدار می شی و عین دیوونه ها دور خودت می چرخی و به زمین و زمان فحش می دی، کافیه که توی ماشین Toacatta & fogue اجرای Vanessa Mae رو از رادیو بشنوی که یه لبخند گنده بیاد روی صورتت. دنیا اونقدرا هم که تو نگاه اول به نظر میاد مزخرف نیست.
این روزا خیلی یاد دخترخاله کوچیکه ام می افتم که پنج سال پیش وقتی چهار پنج ماهه بود، توی شمال دو سه روز وقت داشتم که تبدیلش کنم به سوژه یه سری آزمایشات شناخت شناسی. اون موقع به این نتیجه رسیده بودم که هرچیزی که براش جدید باشه (مهم نبود چی) خیلی راحت باعث خندیدنش می شه. یعنی تازگی موضوع بود که باعث جذابیتش می شد. بعدش هم خیلی راحت موضوع رو فراموش می کرد.
این روزا سعی نمی کنم زیاد از اتفاقات دوروبرم سردربیارم. بیشتر به چشم یه چیز جدید نگاهشون می کنم و لبخند می زنم و رد می شم. این جوری راحت تر می گذره.
حیف که گهگاه وسطاش یه چیزی پیدا می شه که زیادی عصبانیم می کنه. عصبانیت من با پرخاش فوری خودش رو نشون می ده. نباید عصبانی بشم. نباید.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:17 نوشت.

 

I am not a wise man neither am I a fool
But what I am the way the good Lord made me
Though I need you more than you may ever understand
I can't wear a face that will betray me

Oh, If you're gonna love me, love the life I lead
Need the things I need, don't try to change me
If you're gonna take me, take me for what I am
I can't be another man, I can't be free.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:16 نوشت.

 
اون پیرمرد و پیرزنه که موقع غرق شدن تایتانیک، توی اتاقشون پهلوی هم دراز کشیده بودن و همدیگه رو بغل کرده بودن...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:10 نوشت.

 
ما گفتیم موضوعش GPS باشه چطوره؟ گفت زیادی مخابراتی می شه. مام رفتیم نیم ساعت راجب یه چیز کاملا سیالاتی حرف زدیم. به ما چه؟ خودش خواست.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:09 نوشت.

........................................................................................


Monday, May 30, 2005
 
یه خبر واقعا آموزنده هم تو شرق امروز بود. نوشته که بزرگترین جاعل بین المللی رو ردیابی کردن و بعد از فرارش، از خونه اش یک دستگاه پرینتر، یک دستگاه اسکنر و یک نوت بوک مجهز به وب کم کشف کردن! واقعا آدم مجهزی بوده، بیخودی نیست که بزرگترین جاعل بین المللی شده بوده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:57 نوشت.

 
آدم تعطیل!
یادم بود که صبح قبل از رفتن کیفم رو باز کردم و چیزای اضافه رو از توش درآوردم. ظهر دیدم که همه جزوه های دیروز و حتی روزنامه دیروز هنوز توی کیفم مونده! تا عصر نگران بودم که نکنه چیز مهمی رو بیرون گذاشته باشم و حواسم نبوده.
کلی جون کندیم و یه presentation نصفه و نیمه برای سمینار فردا درست کردیم. بعد چون تو دانشگاه هیچ وسیله ای دم دستم نبود، فایل فسقلی رو برای خودم mail کردم که تو خونه بازش کنم. الآن هرچی می گردم توی میل باکسم پیداش نمی کنم، معلوم نیست برای کی فرستادمش.
دارم سعی می کنم که آفیس نصب کنم، بعد کلی دنبال اون شماره بیست و پنج رقمی لعنتی می گردم و پیدا نمی کنم. یه سری هم توی اینترنت سرچ می کنم و شماره های غلط پیدا می کنم و به دوستان هم زنگ می زنم و چیزی گیر نمیارم. بعد از روی ناامیدی یه نگاه دیگه می کنم و می بینم یه فایل serial.txt توی خود cd جلوی چشمم بوده و ندیدم.
فکر نمی کنم امیدی به بهبودم باشه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:15 نوشت.

 
مهرعلیزاده (آقای نخودی) گفته که دولت آینده باید دولتی مقتدر باشه. به نظر من همین مونده بود که این آقا کوچولو بیاد و ادعای قدرت بکنه. یه سخنرانیش رو هم دیدم که اصلا سروته اش هیچ ربطی به هم نداشت. یاد یکی از سمینارای مغز و اعصاب آقای افراز افتادم که از یه موردی حرف می زد که نمی دونم کجای مغزش ضربه خورده بوده و نمی تونسته ارتباط منطقی حرفاش رو حفظ کنه.
کروبی (آقای گلابی) داشت می گفت من موافق آزادی مطلق بیان و مطبوعاتم، البته به شرط رعایت قانون!
لاریجانی (آقای شیر) داشت صحبت از اقتصاد ملی شفاف و سالم و رفع مشکل بیکاری و این چیزا حرف می زد. نمی دونم چه جوری روش می شه که بعد از اون کثافت کاری پونصد میلیارد تومنی صداوسیما، از این حرفا بزنه.
درباره بقیه هم بعدا حرف می زنم، الآن وقت ندارم.
ضمنا من رای می دم و به معین هم رای می دم. دلیلش هم اصولا اینه که نمی خوام دوران قبل از خاتمی تکرار بشه. اونایی هم که خیال می کنن با تحریم انتخابات می تونن براندازی انجام بدن، سخت در اشتباهن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:13 نوشت.

........................................................................................


Sunday, May 29, 2005
 
فکر کنم اگه همین جوری پیش بره یه روزی (که خیلی دور نباشه) برسه که نتونم روی پاهام بایستم و راه برم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:10 نوشت.

 
سیانت ما عین دیاست ماست.
آیدین کبیر
پ.ن. سال ها طول خواهد کشید تا کسی بفهمه چی گفتم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:09 نوشت.

........................................................................................


Friday, May 27, 2005
 
وقتی می ری پیش استاد مربوطه که موضوع سمینارت رو مشخص کنی و با شنیدن موضوع یه نگاهی بهت می کنه و می پرسه: "داکیومنت پیدا کردی؟ چیزی خوندی؟" همون موقع باید بفهمی که یه جای کار می لنگه، نه این که الکی سرتو تکون بدی و بگی آره! نتیجه اش می شه همین که پس فردا باید نیم ساعت راجب روش های کشت هویج حرف بزنی.
حالا هواپیما نفهمه چقدر راه رفته، چی می شه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:46 نوشت.

........................................................................................


Thursday, May 26, 2005
 
گیر داده بود که اسم اصلی فردی مرکوری، فریدون میرکریمی بوده. حالا ما رعایت سن و سالش رو می کردیم هیچی بهش نمی گفتیم، اونم هی قصه اش رو بیشتر شاخ و برگ می داد. همچین مطمئن بود که آدم خیال می کرد شناسنامه فریدون رو خودش صادر کرده. واقعا آدم یه وقتایی می مونه که چی بگه به اینا.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:01 نوشت.

 
سر سه تا درس مختلف، سه تا تعریف مختلف از GF(2) دیدیم و سه تا notation مختلف برای LFSR. حالا اگه سه تا استاد مختلف بودن مشکلی نبود، مساله اینه که اونایی که سه جور حرف می زنن، دونفر بیشتر نیستن. بعد می گن چرا جوونا می زنه به سرشون.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:22 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, May 25, 2005
 
به نیت چهل و سه بار غروبی که شازده کوچولو تماشا کرده بود، رفتم پشت پنجره و هفده تا رعد و برق دیدم. بدون این که لازم باشه جای صندلی رو عوض کنم. می گفت وقتی آدم دلش گرفته باشه دوست داره همش غروب خورشید رو تماشا کنه. توضیح نداده بود که تو چه شرایطی آدم دوست داره رعدوبرق نگاه کنه.
پ.ن. آدمای ابله! مگه نمی دونین این دلتافانکشن های آسمونی برای کامپیوترتون ضرر داره؟ قطع کنین برین بخوابین دیگه. می خوام وبلاگ بنویسم، خسته شدم از بس شماره گرفتم و اشغال بود.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:48 نوشت.

 
این دیگه خیلی شاهکاره. یکی از دوستان ازم یه دستورکار خواسته بود که براش ببرم. منم قشنگ خریدنش رو یادم بود. وقتی نیم ساعت تمام اتاق رو گشتم و پیداش نکردم دیگه داشتم کم کم به این نتیجه می رسیدم که اصلا ندارمش و تمام خاطراتم از خریدنش توهم بوده. کلی ذوق کرده بودم که دیگه رسما خل شدم.
پ.ن. البته آخرش پیدا شد! نترسین، من به این زودیا بستری بشو نیستم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:06 نوشت.

 
هفده سال در راه کسب علم و دانش تلاش کردیم که آخرش کل افتخاراتمون رو با پاکتش بدیم دست یه آقایی که پروسسور مغزش از دوتا ترانزیستور تشکیل شده که یکیش سوخته و یکیش تغذیه نداره، بعد آقاهه پاکت رو بذاره روی ترازو و بگه چهل و سه گرم بیشتر نبود، بعد پونصد و بیست تومن برای پست کردنش بگیره و بیست تومن برای بیمه کردنش. دویست ریال.
هفده سال...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:04 نوشت.

........................................................................................


Monday, May 23, 2005
 
لعنتی! من اینجا دارم از خستگی تلف می شم و چشمامو به زور باز نگه داشتم. مرتیکه هم فردا نتایج simulation اش رو از من می خواد. با فرکانس پنج پشه در ثانیه قتل نفس انجام می دم. هزار تا کار دیگه هم دارم و فکر این که فردا باید چهار ساعت تو اون آزمایشگاه قفس مرغ زیردست گامبوخان و آقای غیث غیث باشم تنم رو می لرزونه. دارم نتایج مزخرف رو تایپ می کنم و یه مشت قصه بی سر و ته هم به عنوان تحلیل نتایج تحویلش می دم و طبق عادت چیزی رو save نمی کنم. یهو این کامپیوتر جون سرخود ریست می شه. آخه من چی بگم؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:36 نوشت.

........................................................................................


Saturday, May 21, 2005
 

Are you the one?


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:34 نوشت.

 
بله! به سلامتی کاشف به عمل اومده که آقای استفن هاوکینگ هم پای محترمشون رو در کفش ما فرو کرده اند و تاریخ تولدشون با ما یکسان است! به ایشون تبریک می گیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:33 نوشت.

........................................................................................


Friday, May 20, 2005
 
خل و چل شدیم رفت. دیشب تو ماشین که بودیم، بارون میومد و رعد و برق هم بود. با هر برقی خیال می کردم تو پارک ژوراسیکم و هر لحظه ممکنه پای تی رکس بیاد روی سقف ماشین و همه رو له کنه.
ضمنا به مبارکی و میمنت فکر کنم شب کوری هم گرفتم چون نیم ساعت رانندگی کردم، نزدیک بود به جای اکباتان از جاده فیروزکوه سردربیاریم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 12:49 نوشت.

 
من کلا سالی یه بار حسادت می کنم، اون یه بار هم شخص مورد حسد واقع شده باید غیرمنتظره ترین گزینه موجود باشه. مثلا کی باور می کنه که دیروز (پریروز؟) به تندروترین هفتاد و نهی عضو بسیج حسودیم شد؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:00 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, May 17, 2005
 
شهامتم کو؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:20 نوشت.

 
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:21 نوشت.

 
اینم از آهنگ جدید. اسمشو نمی گم. خودتون برین پیداش کنین.
گوش نکن، فقط بذار پخش بشه و توش غرق شو.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:16 نوشت.

........................................................................................


Monday, May 16, 2005
 
وای از رگ های باد کرده گردن. و غیظ های کظم نشده. و مردمان عفو ناشدنی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:37 نوشت.

........................................................................................


Saturday, May 14, 2005
 
حیرتا. عجبا. جوونورایی پیدا می شن ها!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:06 نوشت.

........................................................................................


Friday, May 13, 2005
 
اون ابلهی که این فرم بررسی صلاحیت عمومی داوطلبان رو ساخته، باید ببندی به جاوید، بندازی تو دریا. آخه مرتیکه! من "چهار نفر معرف مورداعتماد غیرخویشاوند قابل دسترس از محل تحصیل یا کار که نسبت به شما شناخت کافی داشته باشند (حتی المقدور فرهنگی بوده و در یک استان سکونت داشته باشند)" از کجا دربیارم؟!
پ.ن. من که کم نمیارم، ورداشتم اسم دراکل رو به جای معرف نوشتم.
پ.ن.2 باید زیرش بنویسم همه شرایط رو دارن، به جز مورد اعتماد بودن!
پ.ن.3 جالبیش اینه که به هرکی می گی، خودش می دونه تو چه مساله ای مورد اعتماد نیست. از اون جالب تر این که انگار بین این آدما هیچ ترکیب دونفره ای پیدا نمی شه که بتونن توی اون مورد خاص به هم اعتماد کنن!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:37 نوشت.

 
ماشالا چقدر امسال گرایش رمز دانشجو می گیره. همه هم بورسیه نهادهای نظامی می شن. رمز برای من وسوسه انگیزه، ولی اون بورسیه فراریم می کنه. ترجیح می دم برای خودم کار کنم تا اینکه به یه جای نظامی وابسته بشم. من بودم که پنج سال پیش می گفتم اگه امسال قبول نشم، سال دیگه می رم دانشکده افسری؟!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:37 نوشت.

 
گیر دادن به دایی بیچاره که باید زن بگیری. آخرم مجبورش کردن با یه دخترخانومی قرار ملاقات بذاره، بلکه همدیگه رو بپسندن و دیگه خیال همه راحت بشه (البته خیال ها فوقش چند ماه راحت می شه، بعدش یه موضوع دیگه (مثلا بچه) پیدا می کنن که بهش گیر بدن). حالا این دایی ما هم که مصداق "دایی حلال زاده به خواهرزاده اش می ره" است، توی این چند روزی که از قرار گذشته کارش شده مسخره کردن جوانب قرار کذایی. منم که حساس، همش دارم می خندم ولی انگار بزرگترا چندان از اوضاع راضی نیستن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:34 نوشت.

........................................................................................


Thursday, May 12, 2005
 
جفتگیری اش رو درخته می کنه، عطسه اش به ما می رسه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:11 نوشت.

 
دیدین از این دختر پسرا که تو تاکسی می شینن بغل همدیگه و کله هاشون رو می چسبونن به هم و پسره در گوش دختره از آینده روشن حرف می زنه و دختره یه لبخند گنده میاد روی صورتش و چشماش خیره می شه به دوردستا؟
یعنی از اینا خوش خیال تر هم تو دنیا پیدا می شه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:51 نوشت.

 
جواب سوال دیروز رو هم که یا کسی بلد نبود یا بلد بود و حال نداشت جواب بده. به هرحال وجه اشتراکشون پروسسور MC68000 موتورولا بود.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:07 نوشت.

 
هر جلسه ده بیست تا قضیه می گه و به هرکدوم هم که می رسه می گه این اولین و مهم ترین قضیه است. یکی نیست به من بگه درسی رو که حذف کردی، برای چی هر پنج شنبه کله سحر بلند می شی می ری سر کلاس، که بعد بیای از استاد بد بگی؟!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:06 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, May 11, 2005
 
یه Amiga 500 تو کمد هست با اون عظمت و گرافیک و کیفیت صدا، یه TI-89 هم روی میز هست که توی جیب جا می شه و تقریبا تمام نیازهای ریاضی آدم رو برآورده می کنه. حالا اگه گفتین این دوتا چه وجه اشتراکی با هم دارن؟
پ.ن. پوریا می دونه. اگه جواب بده قبول نیست.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:14 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, May 10, 2005
 
اصولا سالی یه بار بیشتر سرما نمی خورم، هر بار هم دوازده ماه بیشتر طول نمی کشه. تو سال هشتاد و چهار هم یادم نمیاد که سرماخوردگیم خوب شده باشه. دیشب موقع خواب دماغم کاملا گرفته بود، خواب می دیدم که خطوط مشترک دیتا و آدرس بدنم بند اومده. همش غصه می خوردم که کاش اقلا آدرسا رو لچ کرده بودم!
دیفالت ما هم انگار اینه که حتما باید دلقک بازی در بیاریم، اگه چهار روز مودب بشینم همه دوستان می گن بداخلاق شدی!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:40 نوشت.

 
یه سوالی برام پیش اومده: بابالنگ دراز اول پایه جودی ابوت شد، بعد خرج تحصیلش رو داد یا اول خرجش رو داد، بعد پایه اش شد؟!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:36 نوشت.

........................................................................................


Monday, May 09, 2005
 
یه یارویی رو دیدیم تو سیدخندان که عقلش پریده بود. اونقدرحرفای باحال می زد که من داشتم روده بر می شدم. ادعا می کرد که از خورشید اومده و موسی و فرعون رو توی ماه دیده. نصفشون هم مرد بوده، نصفشون زن. یه حرفای دیگه ای هم می زد که نمی تونم بگم.
فکر کنم آخر عاقبت منم یه همچین چیزی باشه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:29 نوشت.

........................................................................................


Sunday, May 08, 2005
 
می گم به نظر من شما همه آنرمال هستین و فقط منم که معقول و سالمم. می گه پس باید بری دکتر!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:26 نوشت.

........................................................................................


Saturday, May 07, 2005
 
رفته بودیم مهمونی، ضبط خراب شده بود و هرکی داشت برای خودش یه شعر می خوند، بعد یهو دیدم یکی از ترانه های زیبایی که سرودم و تو وبلاگ نوشتم رو دارن می خونن. یه ذره حق التالیف هم به آدم نمی دن که یه درآمدی داشته باشیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:56 نوشت.

 
این جوونای این دوره زمونه هم که ماشالا در نوع خودشون کم نظیرن. همچین به خودش عطر و ادکلن می زد انگار که داره یه کلنی پشه رو سمپاشی می کنه. بقیه قضایا هم که جای خود داره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:56 نوشت.

 
فقط می تونم قول بدم که تمام سعی ام رو بکنم، نه بیشتر.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:53 نوشت.

........................................................................................


Thursday, May 05, 2005
 
اعصابم خورد بود، یه چیزی پرت کردم روی کی بورد، بعد یهو یه منویی باز شد که تاحالا ندیده بودم. همه ترکیب های دوتایی رو هم امتحان کردم و پیداش نکردم. حوصله ترکیب های سه تایی رو دیگه ندارم!
عجبا! این نیم وجبی هم دیگه سربه سر ما می ذاره. حالا خوبه کل هیکلش چارتا دونه IC بیشتر نیست.
ضمنا یاد یه مثل قدیمی هم افتادم که یه مقدار بی تربیتی بود!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:18 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, May 04, 2005
 
امروز هم گذشت.اون چیزی که اصلا فکرشو نمی کردم سرم اومد. عوضش خوشبختانه اون چیزی که ازش می ترسیدم اتفاق نیفتاد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:47 نوشت.

 

Cut me free, Bleed with me, Oh no
One by one, We will fall, down down


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:21 نوشت.

 
یکی دو روزی که تغییر فاز اتفاق می افته بدترین روزاست. مخصوصا وقتی از مانیا بری به افسردگی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:08 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, May 03, 2005
 
بله! دقیقا! همون طوری که دوستمون اشاره کردن، "عشق های خنده دار" در واقع اسم یک کتاب میلان کوندرا است. البته با اجازه اتون با اینکه مترجم و ناشر بیچاره قسمتهای مهم داستان رو با سه نقطه پرکرده بودن، اون زمانی که هشت سال پیش برای دفعه اول می خوندمش بیشتر خیال می کردم با یه داستان سکسی طرف شدم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:44 نوشت.

 

Blame me, it's me
Coward, a good-for-nothing scapegoat
Dumb kid, living a dream
Romantic only on paper.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:34 نوشت.

 
اگه یه روز اون دوتا (که می گن خیلی بداخلاقن) بیان بالای سرم و بپرسن تو اون دنیا چه غلطی می کردی، حداقل برای بیست و سه سال اولش هیچ جوابی ندارم که بدم. احتمالا با لگد می افتن به جونم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:33 نوشت.

........................................................................................


Monday, May 02, 2005
 

Feeling low, gotta go,
See a show in town.
Hear the jokes, have a smoke,
And a laugh at the clown...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:28 نوشت.

 
یه آهنگی تو تاکسی شنیدم که یارو می گفت نمی دونم چی چی رو ازم گرفتی خوب من، چی چی بهم گفتی خوب من، اگه یه روز از عمرم مونده باشه قسم می خورم اشکتو دربیارم خوب من!
کلی به جوونای این دوره زمونه و عشقای خنده دارشون خندیدیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:25 نوشت.

 
شیش نفر آدم می شناسم که نوزده فروردین پارسال، به فاصله حداکثر دومتر از هم نشسته بودن و همه هم خوشحال و خندون بودن و فکر و خیال های جالبی داشتن. الآن می دونم که دیگه هیچ کدومشون فکر و خیالش مثل اون روزا نیست. هیچ کدوم هم اون موقع فکر نمی کرد که یه سال بعد توی شرایط فعلی باشه. حتی فکر نمی کنم هیچ کدومشون اون روزی که می گم رو یادشون باشه.
فقط می خوام بگم که زندگی خیلی غیرقابل پیش بینی تر از این حرفاس. حالا هی بشینین برای خودتون برنامه بریزین.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:23 نوشت.

........................................................................................


Sunday, May 01, 2005
 
یه کبابی معروفی تو خیابون گاندی بود به اسم ناپولی. چهار پنج سالم بود که صاحبش رو کشتن و کبابی تعطیل شد. از وسط صحبتای بزرگترا شنیده بودم که نصفه شب دزد رفته خونه اشون و سر خودش و زنش رو بریده و گذاشته روی سینه اشون. تا مدت ها از این می ترسیدم که یه همچین بلایی هم سر من بیاد. دیشب که ساعت یازده دیدم شیشه خونه روبرویی رو شکستن و نرده اش رو کندن و رفتن تو و ده دقیقه بعدش که یکی رو دیدم که بالای دیوار کنار همون پنجره وایستاده بود، یاد ترس بچگیام افتادم. بعدش که فضولیم به ترسم غلبه کرد و دوباره سرک کشیدم، معلوم شد که طرف پلیس بوده، ولی پلیسا معمولا بعد از فرار آقایون دزد می رسن.
اینم عکس محل جنایت!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:40 نوشت.

........................................................................................


 
This page is powered by Blogger Weblog Commenting by HaloScan.com