صفحه موسيقی فتوبلاگ

 

مشغوليات

زندگى، خود مشغوليتي عظيم است!
غير از اون، فعلا دارم درس می خونم خير سرم!





شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
توصیه می شود
(ترتیب الفبائی)

احسان
از بالای دیوار
نوشتارهای روزانه ی نیما دارابی
بامداد خسته
جین جین
دخترك شیطان
دلتنگستان
موومان پنجم
ضد خاطرات
خاتمه از صفر
راز
مرا بخوان!
ياوه های عاشقانه یك من
یك جستجوی همیشگی

بالا
 
آیدین كبیر در یك نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
شغل شریف: فعلا دانشجو
رشته تحصیلی: برق
معدل كل: این یكی رو بیخیال
قد: ۱۷۷
وزن: ۷۸
رنگ چشم: قهوه ای تیره
رنگ مو: همون
طول مو: فعلا ۱۰cm
ریش: اندازه یه ماه
تماس: eyedeen_r@yahoo.com

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا






 
آرشیو

January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010


بالا



آیدین كبیر در یك نگاه
تراوشات قدیمی تر
توصیه می شود
شعار هفته
تماس
نظريات عارفانه، يادداشتهای ابلهانه
تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 
Thursday, March 31, 2005
 

If I told you that I loved you
You'd maybe think there's something wrong
I'm not a man of too many faces
The mask I wear is one


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:15 نوشت.

 
داشتیم با اون بردبورد (چقدر خنده دار می شه فارسیش!) مسخره آز مدارمخابراتی (که قرار بود گیرنده AM باشه و هیچ وقت نشد) تو دانشکده راه می رفتیم، که یکی از دوستان پرسید این چیه؟ من برگشتم الکی گفتم رادیو قرآن! دوستمون ماشالا هزارماشالا سوالی که براش پیش اومده بود، این بود: "کدوم سوره؟!"

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:26 نوشت.

 
یارب مباد آنکه گدا معتبر شود

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:26 نوشت.

 
می گه دنبال یه دختری می گردم که خیلی باشعور باشه. چند دقیقه بعد گفت می خوام طرز فکرش مثل خودم باشه. نمی دونم چرا وقتی براش توضیح دادم که نمی شه یه آدم هم مثل اون فکر کنه و هم باشعور باشه، بهش برخورد!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:25 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, March 30, 2005
 
یه ایمیل قدیمی پیدا کردم که نویسنده، اولش نوشته: "آقا آیدین! با توجه به وبلاگتون مشخصه که شما استاد شوخی و خنداندن مردم هستید." بعدش هم یه سری خواسته مطرح کرده که مثلا من باید اجابت می کردم.
بعد رفتم نوشته های حوالی اون تاریخ رو خوندم، آدم دلش کباب می شد. محض رضای خدا یه کلمه خنده دار هم توش پیدا نمی شد. کلی از دست نویسنده نامه خندیدم. واقعا که!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:49 نوشت.

 
- اما منی که این بالا هستم، شاشم خیلی بلندتر از مال دیگران است!
جمله چندان پرمعنایی نبود، اما دیگر جایی برای بگومگو نمی گذاشت.
از پیرامون دروازه صدای قهقهه ولگردان بلند شد، انگار جمله را شنیده بودند. اسب پس رفت، بارون روندو دهانه او را کشید و خود را درون شنل پیچید، گویی می خواست برود. اما برگشت، دستش را از لای شنل بیرون آورد و آسمان را نشان داد که ناگهان ابری سیاه آن را پوشانده بود، و فریاد زد:
- مواظب باش پسرم، آن بالا کسی هست که می تواند روی همه ما بشاشد!

ایتالو کالوینو - بارون درخت نشین

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 09:21 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, March 29, 2005
 
هوش و ذکاوت بعضی از این کاسب ها واقعا آدم رو به حیرت می اندازه. یارو ورداشته دم مغازه اش تابلو زده: "حلیم بوقلمون با گوشت تازه بره"!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:25 نوشت.

 
آدم یه سیاه زشت باشه. چشماشم نبینه. ولی I just called to say I love you بخونه. می ارزه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:45 نوشت.

........................................................................................


Monday, March 28, 2005
 

Life is no fairy tale
One day we will know.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:14 نوشت.

 
آخه آدمی که با یه زمین خوردن معمولی، رنگش می پره و حال تهوع پیدا می کنه تا مرز بیهوشی می ره، به چه دردی می خوره؟ ها؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:13 نوشت.

........................................................................................


Sunday, March 27, 2005
 
جاده چالوس. جاده دوست داشتنی نفرت انگیز. چهار ساعت رانندگی از اول جاده تا سد کرج. دوسال بود شمال نرفته بودم. جاده هیچ فرقی نکرده بود، به جز سنگ هایی که گله به گله وسط جاده بودن و یه مقداری آدم رو می ترسوندن.
***
محیط زیست مازندران بی نظیره. یه تابلو زده وسط جاده: "درخت، سنبل حیات است". قلب به میم شنیده بودیم ولی قلب به نون نه.
***
کلارآبادی که من یادم میاد، با اونی که این سالا می بینم هردفعه بیشتر فرق داره. یه دهات با دوتا خیابون اصلی، تبدیل شده به یک کیلومتر مغازه بر جاده کناره که همه چیز می فروشن و جدیدترین ها رو می فروشن. حتی به پل عابر پیاده هم مجهز شده.
***
من اگه بفهمم تو مغز اون حصیربافی که به جای کلاه حصیری، گوریل بنفش پونزده متری می بافه و می ذاره کنار جاده چی می گذره، خیلی خوشحال می شم.
پ.ن. حالا شاید واقعا خیلی خوشحال نشم ولی به هرحال بدم نمیاد بدونم.
***
مدیریت محترم شهرک هم چیز غریبیست. ورداشته تمام پل های جلوی پارکینگ های مردم رو کنده و همه باید کنار خیابونای شهرکی که شبا تبدیل می شه به پیست اتومبیلرانی، پارک کنن. تو همین پنج شب فقط یه سپر و یه گلگیر از خانواده ما داغون شد. بقیه شهرک رو خبر ندارم.
***
بارون، بارون، بارون. بارون خالی بد نیست، ولی اونقدر سرد بود که باید می چسبیدی به شومینه. حالا تو این هیروویر بعد از شکست ژاپن دیدیم که موتورخونه خاموش شده و معلوم شد گازوئیل تموم شده. قسمت جالب قضیه اینجا بود که یه ساله که منطقه رو گازکشی کردن، ولی گاز تقریبا قطع بود. همه اونایی هم موتورخونه ها رو گازسوز کرده بودن، دوباره رفته بودن سراغ گازوئیل. هوا سرد، گازوئیل نایاب. تو بازار سیاه هر لیتر سی و پنج تومنی رو با چک و چونه صدوپنجاه تومن می فروشن. باز خدا رو شکر که بازارسیاه وجود داره.
***
خوبی شمال اینه که یه ایل دور هم جمع می شن و بالاخره خوش می گذره. به شرطی که نیلوفر آبله مرغون نگیره و مهراد و ارسلان مثل خوره به gameboy نچسبن و آیدین با یه تی شرت نره زیر بارون، پنچرگیری که بعدش دو روز بیفته تو رختخواب.
***
Fastfood! به چه بزرگی. من نمی دونم اگه بخوای بری شمال و پیتزا بخوری، پس میرزاقاسمی و کته کبابی و باقالی قاتق، با سیر ترشی فراوون رو کجا باید خورد.
***
لباس فروشی! پاتن جامه، پاتن تافته، البسکو... هزار تا دیگه که اسمشون یادم نمیاد. مثل قارچ سبز می شن. خیلی مردم باحالی هستیم، بلند می شیم تو این خرتوخری هلک هلک می ریم شمال، که صبح تا شب از این لباس فروشی به اون لباس فروشی بریم.
***
شمال دیگه اون شمال قدیمی نیست. دیگه وقتی بارون میاد تمام کف خونه پر از تشت هایی نمی شه که آبی که شرشر از سقف می ریزه رو جمع می کنن. کوره راه جنگلی پیچ در پیچی که یه زمانی با ترس و لرز و به شوق بازی های بچگونه تو دل جنگل می رفتیم توش، اونقدر پهن شده که اگه سرش زنجیر نکشن، ماشینا راحت ازش رد می شن. حتی تیرهای چراغ برق هم اینجا و اونجاش کاشته شدن. دیگه برای رسیدن به اولین قنادی یا بستنی قیفی یا حتی روزنامه فروشی، نباید تا متل قو بری. دیگه نباید برای یه دونه سرسره خشک و خالی تا خوشامیان بری، نمک آبرود به ترن هوایی مجهز شده. زمانایی که تهران رو بمبارون می کردن، یه ماه قبیله ای رفتیم شمال و موندگار شدیم. حتی بچه های بزرگتر اونجا مدرسه می رفتن. اون بچه های بزرگتر امسال با بچه های خودشون اومده بودن شمال.
***
حسن ختام مسافرت، تابلوی محیط زیست تهران بود: "محیط زیست قیمتیست". اول یه لحظه فکر کردم فمینیسم و جنگل یه ربطی به هم داشتن و من نمی دونستم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:38 نوشت.

........................................................................................


Monday, March 21, 2005
 
اوه! اگر بدانی چه خردرخری است این سال هشتاد و چهار.
از هفته آخر اسفند می توانستی از آن سبزالو ها که می گویند نوبر بهار است، بخری. بلافاصله بعد از تحویل سال هم سی ام اسفند هشتاد و چهار از راه رسید. ظهر اول فروردین هم همه رستوران ها تعطیل بود. دست آخر هم جایی که باز بود می گفت باید از قبل رزرو می کرده بودی. همه چیز متحول گشته. حتی کردستان جنوب هم افتتاح شده. چند نفر هم در این دید و بازدیدها گفتند ماشالا آیدین خان چه بزرگ شدی. حال آن که من سال هاست که همین قدری موندم. عجب خردرخری است.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:41 نوشت.

........................................................................................


Sunday, March 20, 2005
 
بعد از این همه سال حتما این شب عیدی باید این جوری می شد که از فردا هرجا می ریم همه بهم بخندن؟ تمام صورتمو موقع اصلاح زخم و زیلی کردم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:23 نوشت.

........................................................................................


Saturday, March 19, 2005
 
امان از دست این ماهی قرمزای احمق. هوس کردم یه بسته پودر ژله بردارم و با یه لیوان آب جوش و یه لیوان آب سرد قاطی کنم و خوب هم بزنم. بعدش یه دونه از این ماهی قرمزا بندازم توش و بعد کاسه رو بذارم تو یخچال. علاوه بر این که یه دسر کاملا خلاقانه ایجاد می شه، می خوام ببینم تکلیف ماهیه چی می شه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:02 نوشت.

 
دیشب خیلی شب خوبی داشتم. دست هر کسی که توش نقش داشت درد نکنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:34 نوشت.

........................................................................................


Thursday, March 17, 2005
 

Mama take this badge off from me
I can't use it anymore.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:42 نوشت.

 
بیجه رو اعدام کردن. بیشتر از این که جانی باشه، خودش یه قربانی بود. حداقل خوبیش این بود که بعد از این که کارش تموم می شد، بچه بیچاره رو می کشت و این جوری احتمال این که اون بچه هم یه روزی تبدیل بشه به یکی مثل خودش، از بین می رفت.
روزنامه هم که با کلی آب و تاب ماجرا رو تعریف کرده. نوشته موقع شلاق زدن مردم تشویق می کردن و خواستار محکم تر شدت ضربه ها بودن. نوشته بعد از هفتاد و یکمین ضربه، بالاخره از شدت درد نشسته روی زمین. به نظر من که مقاومتش جای تشویق داره. بعدش نوشته که بعد از بیست ثانیه آویزون بودن، جون داده و مردم همه دست زدن و درخواست کردن که با جرثقیل تکونش بدن که مردم ذوق کنن. خشونت این صحنه واقعا کم نظیره. احتمالا تا چند سال دیگه توی مراسم اعدام، مثل "فارنهایت 9/11" مردم Burn motherfucker, burn می خونن. البته روزنامه ها می نویسن که مردم شعار "بسوز لعنتی، بسوز" سر دادن.
پ.ن. بدم نمیاد که دفعه بعد که اعدام در ملا عام باشه، برم تماشا کنم. دیدن جون کندن یه آدم بالای جرثقیل می تونه تا آخر عمر روی ذهنم اثر بذاره. ولی واقعا نمی دونم چه جور تاثیری از آب در میاد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:37 نوشت.

 
کامپیوتری که خود به خود reset می شه رو باید با چکش خورد کرد. آدمی که چیزی رو save نمی کنه رو باید با تبر تیکه تیکه کرد. از صبح تاحالا بیست و پنج صفحه چیز نوشته بودم، همش پرید!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:08 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, March 16, 2005
 
تو فکر می کنی که نخواستم. خودم فکر می کنم که نتونستم. یکی یا هردوی ما اشتباه می کنیم.
شاید اون طور که باید نخواستم که نتونستم.
به هرحال از امروز سعی می کنم که بخوام و بعدشم سعی می کنم که بتونم.
پ.ن. دو سه تا مساله قلقلک دهنده موند که دوست دارم بپرسم. باشه برای بعد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:21 نوشت.

 

I used to bring you sunshine
Now all I ever do is bring you down


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:19 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, March 15, 2005
 
فاین تذهبون؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:14 نوشت.

........................................................................................


Monday, March 14, 2005
 
تصمیم گرفتن، همیشه سخت ترین کار روی زمینه. البته تصمیمایی که فکر و دلیل لازم دارن، وگرنه که خودم روزی هزارتا تصمیم می گیرم یکی از یکی دیمی تر.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:23 نوشت.

 
و اما دیروز. ظرف سماقی که خودم درشو باز کرده بودم، چپه شد تو غذای خودم. یه گوشی موبایل از دستم افتاد و دو متر پایین تر خورد زمین. یه MP3 player رو شکستم. روی یه بخاری نشستم و بعد احساس کردم کم کم دارم می سوزم...
همین دیگه! بازم بگم؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:16 نوشت.

 
بار اضافه ای روی شونه های نحیفش نخواهم بود.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:13 نوشت.

........................................................................................


Saturday, March 12, 2005
 
فکر نمی کنم تمام شکنجه های جسمی، به اندازه سه بار انکار پطرس اذیتش کرده باشن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:36 نوشت.

 
تو صبحانه به این مصاحبه لینک داده بودن. گفتم یه نگاهی بندازم. چرت و پرت که زیاد گفته پسرک. یادم افتاد چند تا شماره از "روایت" که ضمیمه فصلنامه سازمان بود رو هنوز دارم. گشتم و پیداشون کردم و بعد دنبال اون داستان کذایی "ارمیا" گشتم که تیکه تیکه چاپ می شد. نکته بسیار جالب این بود که داستان اصلا به اسم رضا امیرخانی نبوده و به اسم امیر حمزه زاده چاپ می شده. به هرحال چیز مزخرفی بود. اون موقع نمی خوندمش، الآن هم برام اهمیت نداره که چی نوشته. ولی دوست دارم بدونم بالاخره نویسنده اش کی بوده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:34 نوشت.

 
من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:19 نوشت.

 
زندگی بدون romance هم به درد لای جرز می خوره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:59 نوشت.

........................................................................................


Friday, March 11, 2005
 
این دو روز به خاطر ضرورت کاری (حماقت موجود توی این ترکیب منو کشته) اونقدر پشت بوم دیدم که نگو. به جرات می گم خونه ای نبود که آنتن ماهواره نداشته باشه. واقعا به صدا و سیمای دولتی ایران، بابت موفقیت بی نظیرش در حروم کردن پول مملکت، تبریک می گم. حالا اصلا مسایل جامعه شناختی مربوطه به کنار.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:42 نوشت.

 
یه جوری تو اخبار می گن: "آمریکا به طور یک جانبه تحریم ایران را تمدید کرد"، که انگار قرار بوده بیاد باهاشون مشورت کنه و دوجانبه تحریم ایران رو تمدید کنن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:40 نوشت.

 

Your ocean pulls me under
Your voice tears me asunder
Love me before the last petal falls.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 09:47 نوشت.

........................................................................................


Thursday, March 10, 2005
 
دراز کشیده بودم که از دور دورا یه صدای عجیبی شبیه بوق شنیدم. یه لحظه فکر کردم صوراسرافیل که می گن، همینه.
***
اسرافیل حوصله اش سر نمی ره؟ این همه سال علاف شیپور به دست وایسته یه گوشه که یه زمانی که معلوم نیست کی می رسه، دوبار فوت کنه و بعد بازنشسته بشه.
***
حالا اومدیم و وقتش که رسید، شروع کرد به فوت کردن و هیچ صدایی از شیپورش در نیومد. نباید هر سازی رو یه بار امتحان کرد که ببینی صداش در میاد یا نه؟
***
خب می گیم صداش در میاد. قبول. تمرین چی؟ می خواد برامون تمرین نکرده بنوازه؟ تعداد شنونده هاش یه رکورد تاریخیه. از کجا معلوم که نفسش کم نیاد؟
***
عجب خرتوخری بشه تو صف حسابرسی، اون وقتی که دومین شیپور هم زده بشه. بیچاره مایی که باید تو صف ایرانیا باشیم. صف که چه عرض کنم. خدا کنه اقلا زیر دست و پا نمونیم.
***
من یکی که به کمتر از چهل تا حوری رضایت نمی دم. دستپختشون هم باید خوب باشه. گفته باشم.
***
حالا خودمونیم، من که جهنمی ام. گرما رو هم که هیچ جوری نمی تونم تحمل کنم. کاش اقلا بتونم به خاطر فامیلم گولشون بزنم و خیال کنن من سید بودم. فکر کنم زمهریر تحملش راحت تر باشه.
***
بعد از قطع شدن صدای بوق، کلی فکر کردم که زنده ام یا مرده. مرده گی رو تاحالا تجربه نکردم، پس نتونستم نتیجه گیری کنم. غلت زدم و خوابیدم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:02 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, March 09, 2005
 
یاد کرکس هایی می افتم که تو ارتفاع زیاد، دور طعمه در حال مرگ می چرخن. فکرای جورواجور توی سرم همون جوری می چرخن. کرکس ها حرکاتشون رو با صدای Barber of seville که از دور میاد، هماهنگ کردن.
انتظار چی رو می کشم که کرکس ها رو منتظر نگه داشتم؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:14 نوشت.

 
دانشجوهای ارشدی که سر کلاسام می بینم حالمو به هم می زنن. یه مشت آدم که فکرشون رو مهار زدن و افسارشو دادن دست یه استاد از خودشون نادون تر. خیلی هم به این وضعیتشون افتخار می کنن. حتی همدیگه رو مهندس صدا می کنن. هاه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:13 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, March 08, 2005
 
حالا من نمی خوام نام ببرم، ولی یه سری از این دوستان هفتاد و نهی امروز رفتن یه همچین چیزی چسبوندن روی در جهاد:
" به علت فوت عمه کتی جهاد اینا، تا اطلاع ثانوی آدامس خود را به زنگ طبقه بالا بچسبانید"
البته این جهادیا آدمای بی جنبه ای هستن، ظرف کمتر از نیم ساعت کاغذ بیچاره رو کندن!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:08 نوشت.

........................................................................................


Monday, March 07, 2005
 

Let this nakedness be my birth.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:41 نوشت.

 
امروز توی آزمایشگاه مدار مخابراتی، به طرز ماهرانه ای یه آشکارساز برق شهر ساختیم. ولی ملک اصلا خوشش نیومده بود. می گفت باید آخرش بعد از اون دتکتوره، یه پیام سینوسی یک کیلوهرتزی بگیرین، ولی مال ما پنجاه هرتز بیشتر نبود.
ساعت قبلش هم کلی از دست این دکتر تحصیل کرده انگلیس خندیدیم که به exponential می گفت expetansiel. آدم یاد حضرت دکتر مهنوش معتمدی آذری عضو شورای شهر تهران (ایضا تحصیل کرده انگلیس) می افته که به همسایگی می گه neverhood!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:07 نوشت.

 
ما که سر از کار این خانوما در نیاوردیم. خانومه رفته دادگاه تقاضای طلاق کرده، گفته من از شوهر زن ذلیل خوشم نمیاد!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:06 نوشت.

........................................................................................


Saturday, March 05, 2005
 

So much to live for, so much to die for
If only my heart had a home
Sing what you can't say
Forget what you can't play
Hasten to drown into beautiful eyes
Walk within my poetry, this dying music
- My loveletter to nobody.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:39 نوشت.

 
تعالیم، قسمت سوم:
نذار کسی برات برنامه ریزی کنه. برنامه زندگیت رو خودت بریز.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:37 نوشت.

........................................................................................


Friday, March 04, 2005
 
علی سوئیت کما، قبل از تعطیل کردن وبلاگ:
سخت است در بستر آغوش او زمزمه های آهنگین و عاشقانه اش را بشنوی و در چشمانش نوشته ای را روخوانی کنی که خیره به تو میگوید:
" عزیزم در آغوش من نمیر که سنگینی لاشه سنگینت را نمیتوانم برتن خود تحمل کنم."

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:40 نوشت.

 
چرا این جوری شدم؟ برای کارای پیش پا افتاده وقت ندارم و برای کارای مهم حوصله.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:54 نوشت.

 
برم یه کتاب بنویسم: "شور بیشعوری"

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:53 نوشت.

 
قماربازی که آنچه بودش را بباخته، سرمایه قمار دیگر از کجا میاره؟!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:51 نوشت.

........................................................................................


Thursday, March 03, 2005
 
ما همه کردیم کار خویش را
ای بزرگ آخر بجنبان ریش را

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:20 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, March 02, 2005
 
"اگر به شخصی خیانت شود که به خاطر او به شخص دیگری خیانت شده است، بدین معنا نیست که با آن شخص دیگر از در آشتی درآید... نخستین خیانت جبران ناپذیر است، و از طریق واکنش زنجیره ای خیانت های دیگری را برمی انگیزد که هرکدام از آن ها ما را بیش از پیش از خیانت پیشین دور می کند."
بار هستی - میلان کوندرا

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:27 نوشت.

 
یه مسافرتی مثل شمال پارسال لازم دارم. از اون شونزده نفر حتی یه نفر نبود که با من هم زبون باشه. نتیجه اش این شد که یه هفته کامل فکرم فقط مال خودم بود و تنها کاری هم که می کردم فکر کردن بود. بعدشم قرار بود فردای روزی که برگشتیم برم بیمارستان، که با توجه به جهودیت ذاتیم خیال می کردم آخرین روزهای فکر کردن رو دارم سپری می کنم! وقتی برمی گشتیم دیگه تکلیفم با خودم معلوم بود. الآنم لازم دارم که از بلاتکلیفی در بیام، ولی فرصت نمی شه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:58 نوشت.

 
قسمت بعدی تعلیمات یه همچین چیزیه:
اگه کسی رو دوست داری، برو بهش بگو.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:25 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, March 01, 2005
 
قراره برای راحت زندگی کردن نوع بشر، تعالیم خودم رو ارائه بدم.
یکی از مسائل مهم اینه که وقتی یه اشتباهی کردی، بعدش شهامت برگشتن و تصحیحش رو داشته باشی. نباید سرتو بندازی پایین و ازش رد بشی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:24 نوشت.

 

It is hard to hold on
When there's no-one to lean on.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:35 نوشت.

 
انگار تو خلقت من یه اشتباهی شده. یا باید مرغ می شدم که سنگدون داشته باشم، یا باید گاو می شدم که بتونم نشخوار کنم. یا حالا که شبیه آدم شدم، باید یاد می گرفتم که غذا رو نجویده قورت ندم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:32 نوشت.

........................................................................................


 
This page is powered by Blogger Weblog Commenting by HaloScan.com