صفحه موسيقی فتوبلاگ

 

مشغوليات

زندگى، خود مشغوليتي عظيم است!
غير از اون، فعلا دارم درس می خونم خير سرم!





شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
توصیه می شود
(ترتیب الفبائی)

احسان
از بالای دیوار
نوشتارهای روزانه ی نیما دارابی
بامداد خسته
جین جین
دخترك شیطان
دلتنگستان
موومان پنجم
ضد خاطرات
خاتمه از صفر
راز
مرا بخوان!
ياوه های عاشقانه یك من
یك جستجوی همیشگی

بالا
 
آیدین كبیر در یك نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
شغل شریف: فعلا دانشجو
رشته تحصیلی: برق
معدل كل: این یكی رو بیخیال
قد: ۱۷۷
وزن: ۷۸
رنگ چشم: قهوه ای تیره
رنگ مو: همون
طول مو: فعلا ۱۰cm
ریش: اندازه یه ماه
تماس: eyedeen_r@yahoo.com

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا






 
آرشیو

January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010


بالا



آیدین كبیر در یك نگاه
تراوشات قدیمی تر
توصیه می شود
شعار هفته
تماس
نظريات عارفانه، يادداشتهای ابلهانه
تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 
Monday, January 31, 2005
 
بدجوری موندم سر دوراهی. کاش بتونم زودتر تصمیم بگیرم. بدبختی اینه که خیلی از پارامترا اصلا دست من نیست. دارم به اون سیستم اختیار چوب کبریتی ایمان میارم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:14 نوشت.

 
به این نتیجه رسیدم که تو هر زمینه ای که بخوام، می تونم بهترین باشم. مشکل اینه که چون این امکان توی همه زمینه ها یکسان وجود داره، نمی تونم تصمیم بگیرم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:34 نوشت.

 
بزرگترین فضیلت آدمی، وقت شناسی است.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:39 نوشت.

 
تو فالم اومده بود که زندگیت از این رو به اون رو می شه. از اون رو به این رو شد!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:37 نوشت.

........................................................................................


Sunday, January 30, 2005
 

The trash fire is warm
But nowhere safe from the storm
And I can't bare to see
What I've let me be
So wicked and worn


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:53 نوشت.

 
گفت بیا خودت نگاه کن. ته فنجونت یه کلبه بالای تپه می بینم. یعنی به اون چیزی که می خوای می رسی و خوشحال می شی. تو این همه سال، ندیدم شکل به این واضحی تو فنجون کسی افتاده باشه.
چند روزبعد، قبل ازاینکه تو کلبه بالای تپه از روی صندلی بپره پایین، باید از استحکام طنابی که انداخته بود دور گردنش مطمئن می شد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 09:37 نوشت.

........................................................................................


Saturday, January 29, 2005
 
تو همون برنامه ای که راجب رفتار ایران با اسرای عراقی بود، مسئولشون می گفت ما حتی برای ملاقات خصوصی اسیران با همسرانشون اتاق مخصوص آماده کرده بودیم! صرف نظر از اینکه یه جوری می گن اتاق مخصوص که انگار تجهیزات ویژه لازم بوده، خیلی آدم باید احمق باشه که فکر کنه که زن عراقی بیچاره از عراق بلند شده اومده تهران و با هزار بدبختی تونسته شوهرشو پیدا کنه که نیم ساعت با هم برن توی اتاق مخصوص و بعدش ما رو به خیر و شما رو به سلامت. اصولا به نظر میاد اسیر جنگی و خانواده اش خیلی نیازهای اساسی تری داشته باشن.
امان از دست آدمایی که فکر می کنن ازدواج فقط برای رفع همون یه دونه نیاز مسخره، اختراع شده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:22 نوشت.

 
یه مقدار برنامه اسرای جنگی نگاه کردم. بعد یه مقدار به حقوق بشر فکر کردم. بعد دیدم حقوق زنان تاحالا تدوین نشده، گفتم بشینم و یکی از خودم صادر کنم!
البته چندان بی تجربه هم نیستم. یه بار وقتی چهارده سالم بود نشستم برای یه کشور فرضی، قانون اساسی نوشتم. حیف که الآن هیچ نسخه ای ازش موجود نیست. ولی اون موقع که موجود بود، به اعتقاد دوست و دشمن، در نوع خودش بسیار چیز بیخود و مزخرفی از آب دراومده بود!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:18 نوشت.

........................................................................................


Friday, January 28, 2005
 
من نمی دونم چه حکایتیه که هر استادی که با ما درس برمی داره، تنبل می شه. یارو تا ترم پیش سه روزه نمره می داد، الآن سه هفته اس امتحان دادیم و هیچ خبری از نمره نیست.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:14 نوشت.

 
چقدر این جهودا شلوغ می کنن سر قضیه آشویتز. اولا که اصلا به نظر من این یک و نیم میلیون نفری که ادعا می کنن، کلا دروغه. البته اون مردک ابله، روژه گارودی هم قبلا این حرف رو زده بود که من چون نمی خواستم لنگه اون فرض بشم، تاحالا نظرمو اعلام نکرده بودم. (یادمه اون وقتی که توی دادگاه محکوم شده بود، ما دبیرستانی بودیم. یه سری کاغذ زدن به در و دیوار مدرسه که سمپاد چهل هزار دانش آموز داره و جریمه گارودی صد و بیست هزار فرانک بوده. پس ای دانش آموزان بشتابید و نفری سه فرانک بدین که جریمه اش رو پرداخت کنیم. البته ما دانش آموزان عزیز اون مدرسه ...پرور (جای خالی رو می تونین با هر صفتی که موصوفش یه تخته کم داره، پر کنین!) به این نتیجه رسیدیم که سه فرانک کمه و بهتره که نفری شصت فرانک بهش بدیم که یه پولی هم براش بمونه. اینجوری شد که ظرف یکی دو روز پای اون کاغذا پر شد از نقاشی های انگشت شست انسان! بعد خود مسئولین فهمیدن چه گندی زدن و کاغذا رو جمع کردن).
از موضوع اصلی دور شدیم. داشتم می گفتم که به نظر من اصلا آمارشون دروغه. به فرض هم که راست باشه، اصلا درد و بلای هیتلر بخوره تو سرشون. به نظر من همه جهودا و همه عربا رو باید آتیش زد. باز با بقیه آدما می شه یه جوری کنار اومد، ولی این دوتا نژاد اصلا زبون سرشون نمی شه. بعدشم این که مبادا یه وقت فکر کنین من نژادپرستم، چون به برتری هیچ نژادی اعتقاد ندارم. من فقط به برتری خودم اعتقاد دارم و بس.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:00 نوشت.

 
کسی برای سرهنگ نامه نمی نویسد. راستش هیچ وقت این کتاب مارکز رو نخوندم. ولی نمی دونم چرا خیال می کنم سرهنگ رو درک می کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:59 نوشت.

 
من شاعر نیستم. من نمی تونم احساسمو تو قالب حرفای قشنگ بیان کنم. من تو حرف زدن یومیه ام موندم. ولی این دلیل نمی شه که احساس نداشته باشم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:58 نوشت.

........................................................................................


Thursday, January 27, 2005
 

I walk a lonely road
The only one that I have ever known
Don't know where it goes
But it's home to me and I walk alone

I walk this empty street
On the Boulevard of Broken Dreams
Where the city sleeps
And I'm the only one and I walk alone.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:13 نوشت.

 
نامه فرستاده بودن که آقا اشتراکت تموم شده، بدو بیا تمدیدش کن. منم تمدید نکردم. خودشون دلشون برام سوخته، بازم مجله فرستادن برام!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:57 نوشت.

 
زندگی کوتاه تر از این حرفاس. زندگی کوتاهه و ما آدما به جای اینکه یه کاری کنیم که بقیه از این زندگی کوتاهشون لذت ببرن، مدام دنبال یه راهی هستیم که دل همدیگه رو بشکونیم. ما آدمای نفرین شده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:56 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, January 26, 2005
 
دلم گرفته است
دلم گرفته است
می روم می خوابم
میهمانی گنجشک ها ارزانی گنجشک ها

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:48 نوشت.

 
"چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش"
این طور که از شواهد و قراین برمیاد، منظور شاعر از سفر به درستی مشخص نیست.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:13 نوشت.

 
بدین رو سنگ قبرم بنویسن: "هذا من فضل ربی"

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:12 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, January 25, 2005
 

I hate to look into those eyes
And see an ounce of pain.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:11 نوشت.

 
بعد از این همه سال خیالم راحته که یه دلقک واقعی ام. دارم به سرنوشت محتوم همه دلقکا (که افسردگی باشه) دچار می شم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:09 نوشت.

........................................................................................


Sunday, January 23, 2005
 
سه سال و دو سه روز پیش تو انجمن علمی نشسته بودیم. دبیر که سولو باشه، از من که یه کارمند جزء بودم پرسید که تا حالا وبلاگ دیدی؟ منم گفتم آره یکی دوماه پیش یه دونه(!) دیدم ولی به نظرم چیز جالبی نبود. گفت حالا اینایی که من می گم رو برو بخون، بعد نظرت رو بگو. بعد معلوم شد که خودش سه چهار روزه یکی از همین اسمشو نبر ها راه انداخته و داره تند تند توش مطلب می نویسه. خلاصه اینجوری شد که ما هم شروع کردیم به لاگیدن. امان از رفیق بد و ذغال خوب و اراده ضعیف. امروز شد سه سال. سه سال پرت و پلا گفتم و هنوز بیشتر حرفام مونده! ظاهرا هدف خاصی دنبال نمی کنم، مگر نوشتن هرچی که دوست دارم. البته اوایل خیلی بی پرواتر بودم، ولی الآن هر حرفی رو چندبار دوره می کنم که مبادا کسی ناراحت بشه. ولی بازم خوبه، دوستش دارم این یه وجب وبلاگ رو.
البته همه پست ها مال خودم نیست. حدود چهل تاش کار یه نفر دیگه اس که باید از اونم تشکر کرد. ولی به نظرم تلاش خودم هم خیلی قابل تقدیر بوده. (تواضعش کشته منو!!)

تهیه شده در واحد مرکزی تراوشات
زمستان هشتاد و سه
با تشکر از خانواده محترم رجبی!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:04 نوشت.

 

That's me in the corner
That's me in the spotlight
Losing my religion
Trying to keep up with you
And I don't know if I can do it
Oh no I've said too much
I haven't said enough
I thought that I heard you laughing
I thought that I heard you sing
I think I thought I saw you try.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:41 نوشت.

 
سنت حسنه کنار زدن پرده اتاق با اولین برفی که توی حیاط می شینه، امسال هم ادامه داشت. ولی حیاط هیچ فرقی نکرده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:40 نوشت.

........................................................................................


Saturday, January 22, 2005
 
مثلا دلیل تکاملی اینکه توله آدم اینقدر دیر بالغ می شه، چیه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:07 نوشت.

 
هی به خودم می گم این حس ششم خیلی وقته کار نکرده، محلش نذار. بازم گوش نمی کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:03 نوشت.

........................................................................................


Friday, January 21, 2005
 
واقعا نظامی غوغا کرده اینجا:
"ملک در خواب خوش پهلو دریده
گشاده چشم و خود را کشته دیده
ز خونش خوابگه طوفان گرفته
دلش از تشنگی از جان گرفته
به دل گفتا که شیرین را ز خوشخواب
کنم بیدار و خواهم شربتی آب
دگر ره گفت با خاطر نهفته
که هست این مهربان شبها نخفته
چو بیند برمن این بیداد و خواری
نخسبد دیگر از فریاد و زاری
همان به کاین سخن ناگفته باشد
شوم من مرده و او خفته باشد
بتلخی جان چنان داد آن وفادار
که شیرین را نکرد از خواب بیدار"

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:33 نوشت.

 
می پرسم حالت خوبه؟ یهو بغضش می ترکه و می گه نه اصلا خوب نیستم. می پرسم چی شده؟ عصبانی می شه و می گه به تو ربطی نداره. پاتو اندازه گلیمت دراز کن.
چی بگم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:11 نوشت.

........................................................................................


Thursday, January 20, 2005
 

When you're talking to yourself
And nobody's home
You can fool yourself
You came in this world alone...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:08 نوشت.

 
ماشالا باز چند روزه که برق مدام قطع می شه. فکر کنم محاسبات پخش بارشون رو دادن دست یکی که همون سوتی های من سر امتحان رو داره تکرار می کنه. حالا همه اینا یه طرف، اگه بیفتم دوباره باید با اون بطحایی دیوونه بردارم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:27 نوشت.

 
- گشنه امه.
= بذار...
- اون بوسه مسیحایی رو نگه دار برای بعد. فعلا یه چیزی بیار بخوریم نمیریم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:38 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, January 19, 2005
 
یه دونه از این وبلاگا دیدم که سرتا پاش شعر عاشقونه نوشته و زمینه صورتی داره با یه مشت عکس قلب و گل و گیاه و همیشه یه مشت قلب هم دور پوینتر ماوس می چرخن. خیلی به نظرم مسخره اومد. باز یاد "چنین کنند بزرگان" افتادم که نوشته: "اشخاصی که از همدیگر خوششان می آید خیال می کنند دیگران هم از آنها خوششان می آید و خیلی لوس و بی مزه می شوند."
من می دونم. از فردا متهم می شم به اینکه از عاشقیت سردرنمیارم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:16 نوشت.

 
دختره پررو! رفته بود تو آزمایشگاه، داشت دعوا می کرد که چرا بابت غیبتاش ازش نمره کم کردن. می گفت یه آزمایشگاهی بوده که من اصلا نرفتم بعدشم هیجده شدم. حالا شما خیلی بی انصافی می کنین که به من نمره نمی دین!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:59 نوشت.

 
وقتی از اون چیزی که اطرافم می گذره سردرنمیارم، حسابی گیج می شم.
قد یه نخود عقل داشتیم، اونم پرید.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:55 نوشت.

 
- سرور من! چه میل دارید؟
= میل داریم.
- الساعه برایتان مهیا می سازم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:44 نوشت.

 
- کف پام می خاره.
= بذار ببوسمش، خوب شه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:36 نوشت.

 
- حالا کجا داری می ری؟
= جهنم!
- خداحافظ.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:35 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, January 18, 2005
 
- آرنجم درد می کنه.
= بذار ببوسمش، خوب شه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:13 نوشت.

 
- قربان! یکی اینجا هست که...
= هست که هست!
- خداحافظ.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:36 نوشت.

 
صدبار اگر توبه شکستی باز آ.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:35 نوشت.

........................................................................................


Monday, January 17, 2005
 
پسرک هی رفت و اومد گفت من واحدام تموم شد، من دیگه خلاص شدم. اگه بفهمه آزمایشگاه فیزیک افتاده، احتمالا خودکشی می کنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:27 نوشت.

 
به من می گه: "بی آشیانه هنگام زندگی، بی گور وقت مرگ."!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:26 نوشت.

........................................................................................


Sunday, January 16, 2005
 
آخه آدم چی بگه. این آقای بررسی سیستم قدرت دو جلسه کامل وقت گذاشته و معادله نوشته و نوشته و نوشته تا آخرش رسیده به ماتریس ادمیتانس. یه جوری هم برخورد کرده که انگار اصلا ماتریس بیچاره رو خودش کشف کرده. فکر کنم آخرم ازش سوال بده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:10 نوشت.

 
- می خوای این گل رو بدم بهت، اینقده واسه من گریه نکنی؟
= حالا کی واسه تو گریه کرد؟ این پیازای صاب مرده اشک منو دراوردن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:08 نوشت.

........................................................................................


Saturday, January 15, 2005
 
این حمید مصدق بیچاره وضعش از حافظ هم خراب تره. شدیدا نامعصوم بوده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:31 نوشت.

 
- مث چی؟
= مث سگ.
- مث سگ؟
= پس چی؟
- نمی دونم...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:30 نوشت.

 
وای وای وای. عجب سوتی ای داد خانومه تو "در شهر". من یه ساعت دلمو گرفته بودم داشتم بهش می خندیدم. اگه کسی می خواست قضیه رو بدونه، به خودم بگه. اگه جنبه اش رو داشته باشه براش تعریف می کنم. معیار و ملاک تشخیص جنبه هم خودمم. تمام.
بعدم آقاهه داشت اخبار می گفت، گفت سرویس پست صوتی به زودی راه اندازی می شود. با راه اندازی ویس میل (vase mail)!!! دیگر نیازی به منشی تلفنی نخواهد بود.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:38 نوشت.

........................................................................................


Friday, January 14, 2005
 
"رمزنگاری برای گروه سنی الف" بالاخره آماده شد. فکر کنم استاد تا مقاله رو ببینه، با کمال میل منو بندازه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:02 نوشت.

 
باز چند شبه که دارم خواب ماشین و رانندگی می بینم، فکر کنم این دفعه دیگه بمیرم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:01 نوشت.

........................................................................................


Thursday, January 13, 2005
 
پریروز که توی پارکینگ مونده بودم، یکی از فعالیتای مفیدی که انجام دادم این بود که صحت معادله: "375 دور = 1 کیلووات ساعت" که روی کنتور برق نوشته بود رو بررسی کردم. البته وسطش حوصله ام سررفت ولی فهمیدم که با تقریب خوبی درست نوشته.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:13 نوشت.

 
خیلی جالبه که وقتی داری یه مقاله ای رو می خونی، بفهمی که استاد یه جلسه کامل فقط مقدمه همون مقاله رو بازخونی کرده و اون موقع خیال می کردی چه مطالب مهمی داری یاد می گیری.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:12 نوشت.

 
کسی اینو یادش هست؟
"و اعدوا لهم مااستطعتم من قوه"

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:22 نوشت.

 

Have you ever been at someplace
Recognizing everybody's face
Until you realized that there was no one there you knew?

Have you ever buried your face in your hands
Cause no one around you understands
Or has the slightest idea what it is that makes you be?


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:00 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, January 12, 2005
 
باز بعد از عمری نشستم پای تلویزیون. یه سریالی بود که سه تا جاهل داشت. اونقدر شخصیت این سه تا احمقانه بود که اعصاب آدم خورد می شد. بعد فکر کردم دیدم هیچ فیلم یا داستان دیگه ای یادم نمی یاد که این قشر رو درست و حسابی تعریف کرده باشه. من که از جامعه شناسی سر در نمی آرم، ولی به نظرم موضوع جالبی برای تحقیق باشن. الآن که تقریبا منقرض شدن، خیلی خوبه که مستند سازی بشن. بالاخره یه پدیده ای بوده که سالها تو جامعه ایران وجود داشته. کسی تحقیق خوبی تو این زمینه سراغ نداره؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:07 نوشت.

 
خود استاد که سر امتحان نیومده بود. دانشجوی دکتراشو فرستاده بود، یه دانشجو دکترای دیگه هم بود که جلوی من نشسته بود داشت امتحان می داد. بعد اونی که جلوی من بود هیچی حالیش نبود، هی اون یکی رو صدا می کرد و سوالای پرت و پلا می پرسید. نکبتا هی به همدیگه می گفتن آقای دکتر. ای مرده شور اون ریخت بی جنبه اتون رو ببره.
یادمه تو دبیرستان یه دبیر ادبیات داشتیم که دانشجوی دکترا بود. اونم وقتی پلی کپی می داد، بالاش می نوشت دکتر احمدی. اونقدر در و دیوار مدرسه رو با عکس آمپول و "تزریقات دکتر احمدی" پر کردیم که بیچاره از رو رفت.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:06 نوشت.

 
ولی این هلمن هم یه چیزیش می شده ها. فقط می خواسته هرجور شده DES رو بشکنه که بگه روم کم نشده. ورداشته سال 1980 یه سیستم طراحی کرده که 32 گیگا بایت حافظه لازم داشته. فکر کنم اون موقع کل حافظه ای که توی دنیا بوده رو اگه می ذاشتن کنار هم به یه گیگا نمی رسیده. تازه با همه این حرفا هشت سال و نیم باید دستگاهش کار می کرده تا بتونه سیستم رو بشکنه. خوب شد کسی حرفشو گوش نکرد و دستگاهشو نساخت. بعدم حالا مثلا می ساختن و هفت سال کار می کرد بعد یهو برق می رفت، خیلی حالگیری می شد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:08 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, January 11, 2005
 
خانم جان بالاخره رفت قاطی افسانه ها، پیش سعدا... خان و شهریار خان و سالار خان.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:28 نوشت.

 
خیر سرمون باید درس می خوندیم. رفتیم دم در به گدا پول بدیم، در بسته شد دو ساعت با یه شلوار کوتاه و یه تی شرت موندیم تو این سرما. تو هشت واحد آپارتمان یه نفر هم خونه نبود. شاعر می گه:
برو ای گدای مسکین در خونه یکی دیگه رو بزن
من دیگه صدسال سیاه بهت پول نمی دم
ولی عجب همسایه های باحالی داریم، روی همه ستونای پارکینگ با خط آدمای مختلف "I love you" نوشته بودن برای معشوقه های مختلف! سردم شده بود پادری یکی از همسایه ها رو انداختم روی پام، به این نتیجه رسیدم که دیگه از جو سرخپوسته که کمتر نیستم، اگه گشنه ام بشه می رم خفاش می خورم. هرچند که اون بنده خدام آخرش مرد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:30 نوشت.

........................................................................................


Monday, January 10, 2005
 
لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود و سپس هیچ نبود

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:45 نوشت.

 
یادمه یه چیزی بود (نمی دونم مگس بود یا عنکبوت) که نرش بلافاصله بعد از جفت گیری می مرد و ماده هه می خوردش. جالبه که هنوز نسلش منقرض نشده. دارم فکر می کنم که اون موجود مفلوک می دونه قراره چه بلایی سرش بیاد یا نه.
پ.ن.1. می گن یه جور ماهی هم هست که این دفعه ماده توسط نر خورده می شه.
پ.ن.2. یه دفعه نزدیک بود به خاطر رفتار اون ماهیه، دوتا از دوستان طرفدار حقوق زنان بنده رو وسط حقانی از ماشین بندازن بیرون. درحالی که من هیچ وقت بابت رفتار اون عنکبوته چیزی بهشون نگفتم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:04 نوشت.

 
خانم جان رو اوردن خونه. گفتن اقلا این لحظه های آخر تو خونه خودش باشه. بیچاره پیرزن. بیشتر از پنج برابر من عمر کرده. من نمی دونم چه جوری حوصله اش سر نرفته. سه ماه پیش که دیدمش معلوم بود رسیده آخرش. الآن مثلا باید ناراحت باشم، ولی نیستم. فقط همش دارم بهش فکر می کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:30 نوشت.

 

If you can't find a partner use a wooden chair
Let's rock, everybody, let's rock.
Everybody in the whole cell block
was dancin' to the Jailhouse Rock.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:00 نوشت.

........................................................................................


Sunday, January 09, 2005
 
نکنه یه وقت پی 3.15 باشه؟ من دیگه به هیچی اعتماد ندارم...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:19 نوشت.

 
بعضی کارا هست که هیچ وقت نمی تونی آدما رو به انجام دادنشون مجبور کنی. بقیه کارا هم هیچ فرقی با بعضی کارا ندارن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:17 نوشت.

 
اینترنت تموم شده بود. نشسته بودم داشتم دست و پامو می مالیدم بلکه دردش کمتر بشه. دیگه داشتم فکر می کردم که به کی رو بندازم، که یهو تلفن زنگ زد و دیدم یکی از دوستان برامusername و password به ارمغان اورده. تورو خدا رسوند. دستت درد نکنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:07 نوشت.

........................................................................................


Saturday, January 08, 2005
 
انگار یه تخته کم داشتن، داره کم کم جایگاه شایسته خودش به عنوان یه ارزش رو پیدا می کنه.
دینبلی کم بود، این یکی پیدا شده می گه نه تنها عدد پی رو دقیق تر از دینبلی تا پونصد رقم اعشار حساب کردم و بازم 3.14 نشده و 3.15 شده، بلکه مجموع زوایای داخلی مثلث هم اصلا 180 درجه نیست. بعدم گفته "اگر مقدار صحیح پی را بپذیریم، همه محاسبات ما دقیق شده و از بسیاری از سانحه ها مانند برخورد هواپیماها و قطارها جلوگیری می شود."
بازم جای شکرش باقیه که نمی خواد از تسونامی جلوگیری کنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:28 نوشت.

 
باز خوبه دادگستری فعلا به دانشگاهایی که خودشون دیش دارن، کاری نداره. اورکات تو دانشگاه باز بود.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:49 نوشت.

 
هر مداری رو که من فقط شکلشو بلد بودم، شکلشو داده بود گفته بود تحلیل کنین. هرچی رو هم که هیچیشو بلد نبودم هم شکل خواسته بود و هم تحلیل!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:47 نوشت.

........................................................................................


Friday, January 07, 2005
 
فردا امتحان دارم، اون وقت الآن نشستم دنبال یه الگوریتمی می گردم که بتونم پری که از بالش دراومده رو برگردونم سر جاش!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:25 نوشت.

 
شوهر خاله جان فرمودن: "بجنب. تا عقل رس نشدی وقت داری زن بگیری"!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:23 نوشت.

 
اولین باری که صاحب چتر شدم اول دبستان بودم. یه چتر آبی خوشگل کوچولو بود. بیچاره حتی به خونه نرسید. همون اول یه جایی گمش کردم. بازم برام چتر خریدن، ولی من دیگه هیچ وقت چتر دستم نگرفتم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:20 نوشت.

 

Mama oooo
I don't wanna die
Sometimes wish I'd never been born at all.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:58 نوشت.

........................................................................................


Thursday, January 06, 2005
 
اه. کثافتا. یه سری عکس یه جنین آدمیزاد رو دیدم که انداخته بودنش توی یه جوبی تو خیابون ولیعصر. رسما حالمو گرفت. هرچند که اگه به دنیا میومد هم احتمالا سرنوشت بدتری داشت.
تو این دنیا چه خبره؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:31 نوشت.

 
پارسال این موقع تو مطب دکتر بودم. ساعت چهار رفته بودم نشسته بودم تو نوبت. ساعت ده شب تازه نوبتم شده بود. همون دکتری بود که توی اتاق عمل هی به من می گفت آرمین! قبل از بیهوشی داشتم فکر می کردم که لازمه یادش بندازم که قراره چه عملی بکنه یا نه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:32 نوشت.

 
دیدین گفتم این ارکات احمق رو فیلتر می کنن؟ خدا رو شکر. حداقل روزی نیم ساعت وقت آزاد داریم حالا.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:30 نوشت.

 
ببینم مگه من قیافه ام چه جوریه که همه فکر می کنن من اهلشم؟!
رفتم می گم آقا یه کارت فلان ISP بدین. می گه نداریم. بعد صداشو کم کرد، انگار که داره قاچاق می فروشه گفت بیا از این یکی ببر اصلا پروکسی نداره، هر سایتی بخوای می تونی بری!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:37 نوشت.

 
ایول پشتکار. مویز یه ایمیل فرستاده و نوشته دوماه دیگه می رم بخش اعصاب، اون وقت هرسوالی راجب آب نخاع داشته باشی جواب می دم.
مویز (اسم مستعار) بغل دستی دوم راهنماییم بود. اون زمانی که من پام تو گچ بود و باید پامو دراز می کردم و خودم و عصاهام پنج شیشم میز رو اشغال می کردیم، بیچاره تحملم می کرد و صداش در نمیومد. منم چون می دونستم حساسیت داره، هفته ای دو سه بار قصه اینکه به خاطر یه دکتر احمق مجبور شده بودن آب نخاعمو بکشن براش تعریف می کردم! ولی مویز همت کرد و رفت دنبال فهمیدن راز آب نخاع بنده!! مویز می تونه یکی از معدود دکترایی باشه که با خیال راحت برم پیشش و نگران مردن نباشم.
پ.ن. این بشر اولین و آخرین جونوری بود که من دیدم که از بالای یه دیوار سه متری یه ضرب می پرید پایین بدون اینکه به جز کف کفشاش نقطه دیگه ای از بدنش به زمین بخوره یا احساس درد بکنه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:34 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, January 05, 2005
 
من پرواز کرده ام
از بام های دنیا
تا دام های دنیا

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:23 نوشت.

 

Take me back to my boat on the river
I need to go down, I need to come down
Take me back to my boat on the river
And I won't cry out any more.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:02 نوشت.

 
اعتماد به نفس این آقاهه که اینو می خونه منو کشته:
"آخرش فدات می شم
اما نه حالاحالاها
عاشق نگات می شم
اما نه حالاحالاها"
حالاحالاها منتظر باش تا بهت اجازه فدا شدن بده D:

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:44 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, January 04, 2005
 

Some dance to remember
Some dance to forget...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:08 نوشت.

 
آقاهه زنگ زده می گه با آقا سامان کار دارم. منم گفتم آقا اشتباه گرفتین. دوباره می گه سمیه خانوم چی؟ نیستن؟ این دفعه گفتم اشتباه گرفتین خانوم! اینجوری شد که دوزاریش افتاد و قطع کرد. واقعا که!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:07 نوشت.

 
این تسونامی چیه؟ مرض جدیده؟ نرخ مرگ و میرش از ایدز و سرطان هم بیشتره انگار. ظرف یه هفته این همه آدم کشته.
این که می گن صد و پنجاه هزار نفر بر اثر تسونامی مردن، مثل اینه که نجف دریابندری می گه امپراتریس الیزابت بر اثر شری برندی مرده! آدم بر اثر تسونامی فوقش می تونه با کله بخوره به دیوار و بر اثر شکستگی کله بمیره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:38 نوشت.

........................................................................................


Monday, January 03, 2005
 

Hypocrite
Wannabe friend
13th disciple who betrayed me for nothing...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:21 نوشت.

........................................................................................


Sunday, January 02, 2005
 
من به سهم خودم از این آقایی که همه مقالات Crypto و Eurocrypt رو مجانی گذاشته توی سایتش تشکر می کنم. ولی امان از دست آدمایی که یه تخته اشون کمه. یارو عنوان مقاله اش شکستن FEAL بوده، ولی از خودش یه سیستم طراحی کرده و همون سیستم خودشو شکسته!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:13 نوشت.

........................................................................................


Saturday, January 01, 2005
 
معلومه خب. عاشق چشم و ابروم که نیستن که از نیویورک برام نامه بفرستن. نگران پنجاه و هفت دلار حق عضویتشون شدن.
اگه امسالم بتونم مجانی عضو بشم خوبه، وگرنه منم پولمو از سر راه نیاوردم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:56 نوشت.

........................................................................................


 
This page is powered by Blogger Weblog Commenting by HaloScan.com