صفحه موسيقی فتوبلاگ

 

مشغوليات

زندگى، خود مشغوليتي عظيم است!
غير از اون، فعلا دارم درس می خونم خير سرم!





شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
توصیه می شود
(ترتیب الفبائی)

احسان
از بالای دیوار
نوشتارهای روزانه ی نیما دارابی
بامداد خسته
جین جین
دخترك شیطان
دلتنگستان
موومان پنجم
ضد خاطرات
خاتمه از صفر
راز
مرا بخوان!
ياوه های عاشقانه یك من
یك جستجوی همیشگی

بالا
 
آیدین كبیر در یك نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
شغل شریف: فعلا دانشجو
رشته تحصیلی: برق
معدل كل: این یكی رو بیخیال
قد: ۱۷۷
وزن: ۷۸
رنگ چشم: قهوه ای تیره
رنگ مو: همون
طول مو: فعلا ۱۰cm
ریش: اندازه یه ماه
تماس: eyedeen_r@yahoo.com

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا






 
آرشیو

January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010


بالا



آیدین كبیر در یك نگاه
تراوشات قدیمی تر
توصیه می شود
شعار هفته
تماس
نظريات عارفانه، يادداشتهای ابلهانه
تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 
Sunday, October 31, 2004
 
هیچ وقت نفهمیدم برای چی دختر عمه مامانم یه تابلو زده تو توالتش و روش نوشته: "آدم شدن چه آسان، انسان شدن چه مشکل"!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:19 نوشت.

 
ما آخرش نفهمیدیم این بررسی سیستم های قدرت اصلا درباره چی هست. سیلابس رسمی هم انگار نداره. ترم پیش که بطحایی همش راجب پلاسما و حالت گذرا حرف می زد. این ترمم که این یارو داره الکترومغناطیس پیشرفته درس می ده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:39 نوشت.

 
یادمه برادر بامشاد پهن فر زده بود به ماشین پارک شده و بعد می گفت این پیچید جلوی من!
البته من دوست نداشتم اولین باری که تو یه تصادفی مقصر بودم اینقدر احمقانه باشه، ولی خب همیشه اوضاع اون جوری که ما دوست داریم پیش نمی ره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:37 نوشت.

........................................................................................


Saturday, October 30, 2004
 

Let's spend the night together
I know you want it too
The magic of the moment
Is what I've got for you
The heartbeat of this night
Is made to lose control
And there is something in your eyes
That's longing for some more
Let us find together
The beat we're looking for


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:32 نوشت.

 
یعنی داری از دست من فرار می کنی؟ یا همه اینا اتفاقیه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:29 نوشت.

 

The trash fire is warm
But nowhere safe from the storm
And I can't bare to see
What I've let me be
So wicked and worn...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:42 نوشت.

 
برین یه کم برای خودتون و هرکی دیگه که می شناسین گریه کنین. آیه نازل نشده که حتما هرکی اینجا رو می خونه باید بخنده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:07 نوشت.

 

If you don't catch me now
I can't stop falling down
Just one more night and the devil's got my soul...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:06 نوشت.

 
اون زنه که کلی آرایش کرده بود و کنار پیاده رو چمباتمه زده بود و از زور خماری نمی تونست چشمای پف کرده اش رو باز کنه.
اون بچه شیرخواری که تو بغل همون زنه بود...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:02 نوشت.

........................................................................................


Friday, October 29, 2004
 
دارم فکر می کنم که کار درستی کردم یا نه. جالبه که هنوز یه همچین چیزی برام مهمه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:48 نوشت.

........................................................................................


Thursday, October 28, 2004
 
یه سیستم جدید علاوه بر سیستم گردش خون و دفاعی و عصبی و اینجور چیزا، تو بدن انسان کشف کردم. ولی هنوز نه زیرسیستم هاش معلوم شدن، نه وظایفش و نه طرز کارش. حالا وقتی معلوم شد، می گم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:42 نوشت.

 
فکر کنم اون بنده خدایی که سر کلاس ملک بغل دستم بود، دیگه امروز سر کلاس کنترل تا مرز خودکشی از خودش ناامید شد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:40 نوشت.

 
داشتم دنبال یه کتاب قدیمی می گشتم. در هر کمدی رو که باز می کردم و هر طبقه ای رو که نگاه می کردم تا خرخره پر از کتاب بود. بعد به این نتیجه رسیدم که اگه هر خر دیگه ای جای من بود و این همه کتاب خونده بود، تاحالا واسه خودش یه چیزی شده بود.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:12 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, October 26, 2004
 
فکر کنم خاله سوسکه آخرش آقا موشه رو حسابی بدبخت بیچاره کرد. آخه از همون اول نگاهش به زندگی مشترک، مبتنی بر کتک کاری بود.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:56 نوشت.

 
امروز سرکلاس ملک یه بنده خدایی نشسته بود بغل دست من. اول کلاس گفت من از وقتی اومدم سر این کلاس و بعضیا رو دیدم که چقدر تعطیلن، به خودم امیدوار شدم. بیچاره خودش از اون تعطیلای اساسی بود. مدام داشت سوالای پرت و پلا از من می پرسید و وقتی من جوابشو می دادم، خیال می کرد من تاحالا شیش دفعه مدار رو دوره کردم. بیچاره فکر کنم دیگه از خودش ناامید شد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:52 نوشت.

........................................................................................


Monday, October 25, 2004
 

Don't wait for the postman
If you're looking for a letter from me
There won't be anymore, there won't be anymore
And don't sit by your telephone
If you're waiting on a call from me
There won't be anymore, there won't be anymore.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:07 نوشت.

 
امروز دقیقا مصادفه با 2.75امین سالگرد وبلاگ نویسی (الکی فسفر نسوزونین، یعنی دوسال و نه ماه). مساله ای که هست اینه که هنوز نمی دونم برای چی وبلاگ می نویسم. حالا دلیلش هرچی می خواد باشه، به این نتیجه رسیدم که دیگه متن به تنهایی جوابگو نیست. از امروز فتوبلاگ من هم افتتاح می شه. هنوز خیلی کار داره تا مرتب بشه، ولی خودم فعلا ازش راضی ام. سیاست اینه که بیشتر از یه عکس در روز نباشه. به هرحال سر زدنش ضرر نداره (اگه تلف کردن وقت رو حساب نکنیم). فقط چون اونجا هنوز کامنت دونی نداره، بی زحمت فعلا اگه نظری دارین پایین همین پست بگین تا یه فکری هم به حال کامنتای اونجا بکنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:27 نوشت.

........................................................................................


Saturday, October 23, 2004
 
چی به سرمون اومده؟ چی داره میاد؟ روزگار عجیبیه. باید نشست یه گوشه و طنز تلخش رو تماشا کرد. ولی وقتی خودتم بازیگرش باشی، دیگه همچین چیزی ممکن نیست.

Strange days have found us
Strange days have tracked us down
They're going to destroy our casual joys
We shall go on playing or find a new town...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:38 نوشت.

........................................................................................


Friday, October 22, 2004
 
اون زن آلمانیه که تو سیدخندان کتاب فروشی باز کرده
اون پسره که وسط اتوبان افتاده بود و خونش رو آسفالت سرازیر بود
اون پسره که یکی رو دوست داره ولی هیچوقت بهش نمی گه که از دستش نده
آدما...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:33 نوشت.

 
از پریشب تاحالا اقلا ده تا مطلب نوشتم ولی هیچ کدوم رو پست نکردم چون تا می خوام اون دگمه نارنجیه رو فشار بدم، مثل خوره می افته به ذهنم که دلیل من برای منتشر کردن این حزفا چیه؟ حالا مطلبش الزاما خصوصی هم نیست.
وبلاگ چیست
ای یگانه ترین یار؟!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:44 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, October 20, 2004
 
خیلی شب خوبی بود. یاد اون زمانی افتادم که میرطاهری و نکویی رئیس بودن و ما تو دانشکده هر غلطی که دلمون می خواست می کردیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:46 نوشت.

 

They say it's mostly vanity
That writes the plays we act
They tell me that's what everybody knows
There's no such thing as sanity
And that's the sanest fact
That's the way the story goes...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:44 نوشت.

 
شماها آدما خیلی باحالین به خدا. تکلیفی رو که من خودم هنوز ننوشتم، یه نفر هست که بهش برخورده که چرا بهش ندادم از روش کُپ بزنه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:42 نوشت.

 
من دیگه منتظر هیچ کسی نیستم که بیاد
دل من از آسمون معجزه اصلا نمی خواد

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:24 نوشت.

 
یه ده دقیقه پیش داشتم تو کوچه سعی می کردم در ساختمون رو باز کنم، نمی دونم چرا هرکاری می کردم کلید تو سوراخ نمی رفت (جارو به دمبش می بست!!) منم تو اینجور شرایط عصبی می شم و کار خراب تر می شه، خلاصه داشتم فکر می کردم که اگه تو این وضعیت اون آقا پلیسه که شبا که ما می خوابیم بیداره (صنعت تلمیحش منو کشته!) سر برسه، یه خط مستقیم روی زمین می کشه و به من می گه روی این خط راه برو. بعد منم الکی تلوتلو می خوردم که بازداشتم کنه. بعد دیگه ماجرا حسابی اکشن و جالب می شد. عین فیلما.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:21 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, October 19, 2004
 

Strange days have found us
And through their strange hours
We linger alone
Bodies confused
Memories misused
As we run from the day
To a strange night of stone.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 08:20 نوشت.

........................................................................................


Monday, October 18, 2004
 
آره خب. اصلا من چشم ناپاک ترین آدم روی زمینم. این پیام از دید تئوری اطلاعات شانون شامل هیچ اطلاعاتی نیست. عوضش اینکه یه نفر بعد از این همه سال دوستی، تازه متوجه این مساله شده باشه، دارای اطلاعات بسیار زیادیه از مرتبه گیگا بایت.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:06 نوشت.

 
یادمه اون قدیما که جوون بودم بابام داشت نصیحتم می کرد، مضمونش این بود که با هیچکس تیریپ نذار مگر اینکه بخوای باهاش ازدواج کنی. آخه این که نشد. حالا گیرم که من بخوام باهاش ازدواج کنم، طرف مقابل هم باید بخواد با من ازدواج کنه یا نه؟
بماند که ما که آیدین کبیر باشیم، از همون ایام صغارت تا الآن هیچوقت فلسفه این نصیحت رو درک نکردیم.
پ.ن. اینکه آیا بهش عمل هم می کنیم یا نه دیگه به خودمون مربوطه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:03 نوشت.

 
این موسیقی جدید آخر موسیقی جات داغونه:
The severed garden
THE doors
آخر فیلم doors اینو پخش می کنه و دوربین روی قبرای پرلاشز می چرخه...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:29 نوشت.

 
زور که نیست! عارف می گه سیستم ورنام تنها سیستم با امنیت کامله، ولی من از سیستم سزار امنیت کامل دراوردم. فردا پس فردا یا از خارجه برام دعوتنامه میاد، یا می برنم تیمارستان.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:24 نوشت.

 
وقتی قیافه آدمای فهمیده رو به خودت می گیری بدجوری حرص می دی آدمو. هنوز خیلی مونده تا بفهمی.
به هر حال یادت باشه فهمیدگی یه جور بیماری ذهنیه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:23 نوشت.

 
می گه هرکاری می کنم آب ریزش دماغم بند نمیاد. می گم عین پطرس فداکار، انگشتتو بکن تو دماغت و همونجا نگه دار. انگار چندان از پیشنهادم خوشش نیومد. نمی دونم چرا.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 08:20 نوشت.

 
نه تنها معلوم نیست چه غلطی دارم می کنم، اینکه چه غلطی می خوام بکنم هم معلوم نیست.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 08:19 نوشت.

........................................................................................


Sunday, October 17, 2004
 
من می گم از این به بعد موقع آموزش رانندگی برای بعضی از خانوما توضیح بدن که فرمون بیشتر از ده درجه هم قابلیت چرخیدن داره! دختره یه ساعت جلو عقب کرد و با هر نیم کلاجش دومتر اومد عقب، که آخرش به من بگه: "آقا می شه بیاین اینو برای من پارک کنین؟!"

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:34 نوشت.

 
شیش هشت تا بیست و هشت تا.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:31 نوشت.

........................................................................................


Saturday, October 16, 2004
 
به هرکسی که بتونه یه نقطه سالم تو تن من پیدا کنه، مژدگانی داده می شه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:26 نوشت.

 
یادمه اون وقتا یه تیکه هایی از دادگاه اختلاس صد و بیست و سه میلیاردتومنی بانک صادرات رو تو تلویزیون پخش می کردن. یه جاش رفیقدوست، خداداد رو نشون داد و به قاضی گفت: "برین از این آقا بپرسین که حالا آبروی مارو با این لباس اینجا وایستونده!" تا یه ماه با دوستان به این جمله حکیمانه می خندیدیم.
اینم برای اونایی که نمی دونن: فاضل خداداد اعدام شد. رفیقدوست قرار شد حبس ابد بشه. شده بود مسئول تعاونی زندان و انگار خیلی بهش خوش می گذشت، بعدم که عفو بهش خورد و آزاد شد. اگه تو زندان مونده بود تا الآن تازه می شد هشت سال.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:25 نوشت.

 
آقای تنبل و بیخیال و هرچه پیش آید خوش آید با خانوم جدی و کوشا و طبق برنامه عروسی کرده بود. چی بگم والا. بدون شرح.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:20 نوشت.

 
درخت از روی پای خودش وایستادن خسته شده بود. با تمام وجود ممنون هیزم شکن بود. درختا هم استراحت لازم دارن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:18 نوشت.

........................................................................................


Friday, October 15, 2004
 
شغب!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:43 نوشت.

........................................................................................


Thursday, October 14, 2004
 

I did no right you did no wrong
Nothing left but wasted days
I regret you leaving
But I will never take you back


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:09 نوشت.

 
به این نتیجه رسیدم که خیلی اخمو شدم. راهی برای عوض کردنش هست؟ فکر نمی کنم یه لبخند کوچولو ضرری داشته باشه. البته فقط من نیستم که. می خواین همین الآن بین دور و بریا ده نفر اخمو اسم ببرم؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:21 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, October 13, 2004
 

You come from a town where
People don’t bother saying hello
Unless somebody’s born or dies

And I come from a place where they
Drag your hopes through the mud
Because their own dreams are all dying

And when we walk down the street
The wind sings our name in rebel songs
The sounds of the night should make us anxious
But it’s much to late when the fear is gone

I will meet you in the next life, I promise you
Where we can be together, I promise you
I will wait till then in heaven, I promise you
I promise, I promise...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 09:14 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, October 12, 2004
 
می گه تو اصلا هیچ بویی از بهداشت و نظافت نبردی. می گم اتفاقا بو بردم. ولی منفی!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:32 نوشت.

 
این هشتادیای خرخون به شدت خر می باشند. به یارو می گم نمی تونی از هم ارزی استفاده کنی و به جای sin(x) بذاری x، چون زاویه ات از صفر تا سیصد و شصت درجه تغییر می کنه. می گه "خب آخه اینا درجه نیست، رادیانه! مقدارش کمه. فوقش می شه 6.28"!!! یه نیم ساعت بعدشم یه چیزایی راجب یه متغیر تصادفی گفت که من واقعا شرمنده شدم که با این دانشمند سر یه کلاس نشستم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:30 نوشت.

 
انصافا دارم به این نتیجه می رسم که یه اسم خاص خیلی اسم قشنگیه. همین.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:24 نوشت.

 
کسی یه سرور مجانی درست و حسابی برای فتوبلاگ سراغ نداره؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:21 نوشت.

 
می گه: "این آمپول بی حسی که می زنم جاش بده و درد می گیره." واقعا هم درد داشت. ولی من چون اصولا آدم پررویی هستم و تحملم زیاده، صدام در نیومد. بعد برگشته می گه: "اگه می دونستم صدات در نمیاد، اصلا بدون بی حسی کار می کردم"!!!
من نمی دونم اینا چند واحد قساوت پاس می کنن که اینجوری می شن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:17 نوشت.

........................................................................................


Monday, October 11, 2004
 
می گه چرا انتگرالتو شکل زلف یار می کشی؟!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:40 نوشت.

........................................................................................


Sunday, October 10, 2004
 
1- بنده معتقدم که گواهینامه هشتاد درصد از خانوما رو باید باطل کرد و دیگه هم اجازه رانندگی بهشون نداد.
2- باید دوهزار بار بنویسم: "من مصلح اجتماعی نیستم. من نباید به هرکسی که تو خیابون دست از پا خطا می کنه، آموزش شهرنشینی بدم."
اگه این دوتا شرط عملی بشه، احتمال تصادفای احمقانه، مثل اونی که امروز سر من اومد، به صفر می رسه.
پ.ن. به خدا من طرفدار حقوق بانوان محترمه هستم، ولی نمی دونم چرا بین رانندگی های افراد دو جنس، اینهمه تفاوت هست.
پ.ن.2. نمی دونم چرا آدم وقتی تو خونه می گه تصادف کرده، یهو جو خشانت آمیز می شه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:08 نوشت.

 
خب بهم برخورده. انکار هم نمی کنم. اصلا چرا برنخوره؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:48 نوشت.

 
شاخک هایم را تاب نیاوردند
خیال کردند گاوم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:45 نوشت.

........................................................................................


Saturday, October 09, 2004
 
آخه منی که به طور اتفاقی پنج تا آرشیتکت تو فامیل درجه دومم هست و طبیعتا به همین دلیل اولین نرم افزاری که تو عمرم یاد گرفتم که باهاش کار کنم، Autocad بوده، چه گناهی کردم که باید آخر عمرم برم بشینم سر کلاس و زن فاتحی که حتی بلد نیست رزولوشن مانیتور رو عوض کنه، چه برسه به اتوکد، به خاطر این که شوهرش استاد بوده یهو بیاد و مدرس اتوکد بشه؟ تکنیکای عجیب غریبش و لقمه هایی که دورسرش می چرخونه بدجوری آدمو حرص می ده. از اون بدتر این که بقیه کلاس یه جوری با دهن باز نگاهش می کنن که انگار خود مخترع اتوکد داره بهشون درس می ده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:33 نوشت.

 
سلامت را پاسخ نمی دهند
مبادا که بعدش پررو شوی و بخواهی حالشان را بپرسی...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:31 نوشت.

........................................................................................


Friday, October 08, 2004
 
خب شایدم خیالاتی شدم. یه چیزایی هست که با هم نمی خونن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:44 نوشت.

 
اینو بخونین. بعد قضاوت کنین. قضیه خیلی کثیف تر و گویا تر از اونه که بخوام اظهار نظر اضافی بکنم.
این یکی (اولین خبر ستون خبر کوتاه) هم یه نکته ای داره که نمی تونم ازش بگذرم. آخرش یارو گفته: "اتهام آزار جنسی سارا را قبول داریم، اما بدون اجبار بود." ما که نفهمیدیم اگه بدون اجبار بوده، چرا آزار بوده. راهی هم نیست که بفهمیم اصل حرفی که یارو زده همین بوده، یا تو تنظیم خبر اینجوری شده. به هر حال وقتی تو یه جامعه ای تنها لفظ مجاز برای رابطه جنسی، "آزار و اذیت" باشه، از اینجور تناقضا پیش میاد. اثر درازمدتش روی فرهنگ و دیدگاه مردم هم بعدا معلوم می شه، هرچند که از الآن غیر قابل پیش بینی نیست.
دست آخر این که آدم بعد از خوندن اخبار حوادث، دلش می خواد بره رو پشت بوم، داد بزنه: "آسوده بخوابید، شهر در امن و امان است!"

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:41 نوشت.

 
وقتی Swan رو می بینی، بیشتر از قبل مطمئن می شی که زیبایی ظاهری خیلی از یه ارزش واقعی فاصله داره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:39 نوشت.

 
انگار مخابراتی های مذکر کلا به دو دسته تقسیم می شن: دزد زباله، دزد ناموس.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:01 نوشت.

........................................................................................


Thursday, October 07, 2004
 
از چنگ یه غلط گرفتم، به این گندگی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:59 نوشت.

 
آدما وقتی یه چیزی رو خیلی می خوان و دسترسی بهش ندارن، می رن ادعا می کنن که ازش بدمون میاد. حکایت دست گربه و بوی گوشته. تو هم جزو آدمایی، منم جزو آدمام.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:55 نوشت.

 
افتاده بودم تو تله. با پای خودم نرفته بودم و ضمنا خیال می کردم همونجائیه که باید باشم. بعد بیخودی دست و پا می زدم. موقع دست و پا زدن الکی حرف هم می زدم. الآن حداقل می دونم جمله ای که تیر خلاصمو زد چی بود. حالا شما فرض کنین باز توهم زده شدم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:55 نوشت.

 
با تقریب خوبی همتون عین همین.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:39 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, October 06, 2004
 
گفت بررسی ها نشان می دهد که از هر صد نوزاد، هشت درصد مبتلا به فلان مرض می شوند. احتمالا اگه ازش بپرسی می گه از هر هزار نوزاد، هشتاد درصد مبتلا می شن!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:50 نوشت.

 
گذشت و گذشت و گذشت. زمین و ماه و خورشید چرخیدن و چرخیدن و چرخیدن، تا من دوباره شدم همون آدم بده که همه یه جوری تحملم می کنن چون کار دیگه ای نمی تونن بکنن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:49 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, October 05, 2004
 
این جور وقتاس که آدم می فهمه هیچ کاری از دستش برنمیاد برای دوستاش. وگرنه تسلیت گفتن که کاری نداره.

Needed elsewhere
to remind us of the shortness of our time
Tears laid for them
Tears of love, tears of fear
Bury my dreams, dig up my sorrows
Oh, Lord why
the angels fall first?


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 09:35 نوشت.

........................................................................................


Monday, October 04, 2004
 
آزمایشگاه مایکروویو هم جای جالبی بود. خود آزمایشگاه که مال عصر آهن به نظر میاد، ولی استادش حتما از عصر پارینه سنگی اومده. هزار بار هم تاکید کرد که مبادا یه وقت توی این ویوگاید ها رو نگاه کنین، ولی نگفت که اگه نگاه کنیم چی می شه. من که شدیدا وسوسه شدم که قبل از تموم شدن ترم یه بار نگاه کنم ببینم توش چیه. ولی واقعا یه چند دقیقه ای که از روشن کردن منبع ها گذشت، سردرد گرفتم. خلاصه اینکه خوشمان آمد. یه مساله دیگه ای که برام پیش اومده اینه که این قادری از اول لهجه داشته، یا تحت تاثیر تشعشعات لهجه پیدا کرده؟!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:14 نوشت.

 
دیگه برام مهم نیست که بدونم کی قراره بمیرم. اون کار آخری که می خواستم قبل از مردن انجام بدم هم دیگه اصلا بهش فکر نمی کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:40 نوشت.

........................................................................................


Sunday, October 03, 2004
 
دم در دانشگاه پلیسه جلومو گرفته و مدارک ماشین خواسته. بعد یه ساعت صندوق عقب رو گشته. بعد پرسید تو داشبورد چیه؟ گفتم هیچی. می گه یعنی دیگه نگردم؟!!! آخر شبی دیگه هیچکس گیرش نیومده بود، می خواست یه جوری هزار تومن از من دربیاره. منم که از این پولا خرج نمی کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:25 نوشت.

 
بابا دکتر مملکتی، استاد دانشگاهی، قبول. کی گفته باید راجب هرچی که بلد نیستی هم حتما نظر بدی؟ برگشته می گه توی plc دیتا رو با فرکانس 50Hz روی خط انتقال نیرو می فرستیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:25 نوشت.

 
می خوام مفهوم متوسط رو با یه مثال بهتون بگم: فرض کنین من دوتا مداد دارم با چهارتا گلابی. اونوقت نتیجه می گیریم که به طور متوسط سه تا گلابی دارم، سه تا مداد!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:25 نوشت.

 
من با این ضرب المثل "کم بخور همیشه بخور" مشکل دارم. چرا نمی شه همیشه زیاد خورد؟!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:44 نوشت.

 
بدون اینکه عمد خاصی باشه، نصف مسیر یا کنار ماشین عارف بودم یا پشت سر ماشین اسکورت. آخرش دیدم یارو محافظه بدجوری چپ چپ نگاه می کنه، دیگه در رفتم. بعدم راننده اش مه شکن جلو روشن کرده بود که چشم همه رو تو بزرگراه کور می کنه و ظاهرا تو قوانین جدید راهنمایی رانندگی جریمه هم داره، ولی پلیسا اصولا حال ندارن بابتش به کسی گیر بدن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:39 نوشت.

........................................................................................


Saturday, October 02, 2004
 
دیدین که اون مرتیکه مشنگ یه بهانه ای پیدا کرد و نیومد؟ حالا بازم برین ازش طرفداری کنین. تا وقتی احمقایی هستن که به گوساله ها اعتقاد دارن، به هیچ جا نمی رسیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:06 نوشت.

........................................................................................


Friday, October 01, 2004
 
هرچی فکر می کنم نمی فهمم این سنسوری که تو مانیتور من کار گذاشتن چه جوری کار می کنه. داره مثل آدم کارشو می کنه، بعد تا جلوش بادگلو می زنی تصویرش شروع می کنه به پریدن!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:18 نوشت.

 
زن در درون و مرد در بيرون

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:59 نوشت.

........................................................................................


 
This page is powered by Blogger Weblog Commenting by HaloScan.com