صفحه موسيقی فتوبلاگ

 

مشغوليات

زندگى، خود مشغوليتي عظيم است!
غير از اون، فعلا دارم درس می خونم خير سرم!





شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
توصیه می شود
(ترتیب الفبائی)

احسان
از بالای دیوار
نوشتارهای روزانه ی نیما دارابی
بامداد خسته
جین جین
دخترك شیطان
دلتنگستان
موومان پنجم
ضد خاطرات
خاتمه از صفر
راز
مرا بخوان!
ياوه های عاشقانه یك من
یك جستجوی همیشگی

بالا
 
آیدین كبیر در یك نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
شغل شریف: فعلا دانشجو
رشته تحصیلی: برق
معدل كل: این یكی رو بیخیال
قد: ۱۷۷
وزن: ۷۸
رنگ چشم: قهوه ای تیره
رنگ مو: همون
طول مو: فعلا ۱۰cm
ریش: اندازه یه ماه
تماس: eyedeen_r@yahoo.com

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا






 
آرشیو

January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010


بالا



آیدین كبیر در یك نگاه
تراوشات قدیمی تر
توصیه می شود
شعار هفته
تماس
نظريات عارفانه، يادداشتهای ابلهانه
تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 
Thursday, September 30, 2004
 
فکر کنم این دکتره چترشو تو شیکم من جا گذاشته. گلاب به روتون، هرچی بیشتر آب می خورم، کمتر می رم دستشویی. بعدم وقتایی که خیلی فعالیت می کنم دسته چترش می ره تو پهلوم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:42 نوشت.

 
آدما نصف عمرشون دنبال یه آدمی می گردن که در برابرش خودخواهیشون کنار بره و به دیگرخواهی برسن. بعد می رن طرف رو برای خودشون ثبت می کنن. بعد بقیه عمرشون به خودخواهیشون ادامه می دن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:39 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, September 29, 2004
 
امروز یکی از خانومای همکلاسی ازم پرسید که ده مهر می رم میدون شهیاد یا نه. وقتی بهش گفتم به نظر من اون راه پیمایی رو برای خل و چلا راه انداختن، خیلی بهش برخورد. واقعا که!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:10 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, September 28, 2004
 
من اصلا مهدی خودمون و اون یکی مهدی 76ایه رو که دیدم، برام مسجل شده بود که یزدیا از تعطیل ترین آدمای این خاک تعطیل پرورن. ولی این دکتر اهورا پیروز خالقی یزدی دیگه واقعا خارج از حد تصورم بود. خیلی حیفه که فقط سه روز دیگه می تونیم از وجودشون بهره ببریم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:00 نوشت.

........................................................................................


Monday, September 27, 2004
 
Men of honor خیلی قشنگ بود. پر بود از اون غرور احمقانه ارتشی که من عاشقشم. گفته بودم که اگه کنکور قبول نمی شدم، می خواستم سال بعدش برم دانشکده افسری؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:03 نوشت.

 
ترم پیش گفتیم این بطحایی پرت و پلا زیاد می گه، رفتیم بررسی قدرت رو حذف کردیم. اینی که این ترم اومده هم انگار دست کمی از بطحایی نداره. خدا رحم کنه.
یه حرف جالبی زد، می گفت الآن بین وزارت نیرو و وزارت نفت دعواس. وزارت نیرو می گه من هرجا بخوام نیروگاه می سازم، وزارت نفت باید برام گاز بیاره. وزارت نفت می گه بیاین بغل پالایشگاه نیروگاه بسازین، از اونجا خط انتقال بزنین به هرجایی که می خواین. بعد این مساله واقعا یه مساله ملی حساب می شه. بررسی اقتصادی هم نشون داده که بهتره که نیروگاه بغل شهر باشه و گاز تا نیروگاه منتقل بشه. ولی آقای زنگنه وزیر نفت که اتفاقا خودش تا چند سال پیش وزیر نیرو بوده زیر بار نمی ره!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:38 نوشت.

 
بدینوسیله از جناب مهندس ملک عاجزانه تقاضا می کنم که اطلاعات عمومی خودشون رو به رخ کسی نکشن، چون عموم مردم عقایدی برخلاف ایشون دارن و کسی درکشون نمی کنه.
مثلا ایشون اعتقاد دارن که یه سری موج مایکروویو داریم و یه سری میکروویو!
یا مثلا سونوگرافی یه دستگاهیه که صدای بدن رو می شنوه!!
یه چگالی طیف توان هم برای صدای خانوما کشیدن که معنیش این بود که صدای خانوما اصلا از طریق تلفن قابل انتقال نیست!!!
پ.ن. ما که شانس نداریم، یهو دیدی اومد اینا رو خوند. اونوقت تا آخر عمرم باید هرترم مدار مخابراتی بگیرم و آخر ترم بیفتم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 09:29 نوشت.

........................................................................................


Sunday, September 26, 2004
 
Lost vikings 2 بالاخره تموم شد. دقیقا یه ماه مثل خوره بازی کردم تا تونستم تمومش کنم. اینم به اندازه قسمت اولش عالی بود. دم طراحشون گرم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:19 نوشت.

 
پ.ن. وقتی که حتی گل کردن پنالتی هم از من ساخته نیست.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:17 نوشت.

 
پنج دقیقه کنار میدون ونک منتظر بودم، بدجوری یاد کلیپ Welcome to the jungle افتاده بودم.
پ.ن. الکی به دلتون صابون نزنین. تو ونک منتظر بودن من، با تو ونک منتظر بودن شماها خیلی فرق داره!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:10 نوشت.

........................................................................................


Saturday, September 25, 2004
 
استامینوفن می گه: "دخترک یک پرتاب سه امتیازی است، وقتی کار من با یک پنالتی هم راه میافتد."

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:18 نوشت.

 
یکی از دوستان می گفت آدمایی که open relationship دارن، خوش فکر از آب در میان. از اونجایی که کسی حق نداره بهتر از من فکر کنه، می خوام یه دونه از این open relationship ها برای خودم بخرم. کسی نمی دونه کجا می فروشن؟ اصلا چی هست؟
پ.ن. بعد از اون تجاهل العارفین بالا، اینم اضافه کنم که اصولا اگه این تئوری عمومیت داشته باشه، باید آمریکایی ها خوش فکر ترین آدمای روی زمین باشن. در حالی که می دونیم که عموم مردم اونا، از عموم مردم ما هم بی فکرترن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:15 نوشت.

........................................................................................


Friday, September 24, 2004
 
من نمی دونم چرا این لوبیا پلو اینجوریه. مخصوصا وقتی که با سالاد شیرازی و نمک باشه، آدم دیگه نمی تونه جلوی خودشو بگیره. اونقدر می خوره که ضعف کنه و سرگیجه بگیره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:21 نوشت.

 
داشتم با خودم فکر می کردم، بعد به این نتیجه رسیدم که وقتی که مردم، اگه بخوان کالبد شکافی کنن که دلیل مرگ رو پیدا کنن، هیچ بافتی تو بدنم پیدا نمی کنن. احتمالا یه تیکه چربی گنده می بینن که وسطاش یه عالمه بلور نمک و شکر درست شده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:30 نوشت.

 
سه چهار روزی می شه که تلفن رو قطع کردم. این جوری زندگی آروم تره. اگه کار واجبی بود ایمیل بفرستین. اگه خیلی فوری بود، موبایل هنوز روشنه. البته نمی دونم چقدر می تونم اینجوری دوام بیارم. یهو دیدی نیم ساعت دیگه وصلش کردم. ولی فعلا که اینجوری بیشتر خوش می گذره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:28 نوشت.

 
حالا من هی بگم من حسابی خل و چل ام، هی تو بگو نه تو یه نابغه ای هستی که هنوز کشف نشده. یا شایدم دیالوگامون رو جابجا بگیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:47 نوشت.

 
نمی دونم چه اصراریه که وقتی با یه جمعی می ریم بیرون، من حتما باید یه گندی بزنم. رفتم نوشابه ها رو گرفتم و گذاشتم تو سینی و بردم سر میز. بعد شروع کردم تو اون یه وجب جا نوشابه هر کس رو از تو سینی گذاشتم جلوش. اولش داشت خوب پیش می رفت، تا اینکه دوتای آخر با سینیش چپه شد وسط میز!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:44 نوشت.

 
خواب دیدم گوشه حیاط دانشگاه رو زمین خوابیدم. مثل دوتا پرانتز تودرتو. اومد بالای سرم و بیدارم کرد. می خواست یه چیزی بگه. داشت حرفشو سبک سنگین می کرد و هر چندوقت با زبونش لبش رو خیس می کرد. زیادی طولش داد. پرانتز دوم رو هم بستم. تو رختخوابم یه غلت زدم و دوباره خوابیدم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:27 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, September 22, 2004
 
فکر کنم باید خدا رو شکر کنم که یه خواننده رپ از آب در نیومدم.
پ.ن. یهو یاد این افتادم:
"- یه نفر دیگه به آدمای اون دنیا اضافه شد. به شرطی که اصلا اون دنیایی وجود داشته باشه.
= خدابیامرزدش. به شرطی که اصلا خدایی وجود داشته باشه."

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:20 نوشت.

 
آغاز سال نو
با شادی و سرور...
راستش بقیه اش یادم نیست، ولی یادش بخیر. خیلی وقته دیگه پخشش نمی کنن. چقدرم که اون وقتا ازش بدم میومد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:07 نوشت.

 
موسیقی جدید
Song: Sympathy
Artist: Rare bird

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:02 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, September 21, 2004
 
از دست این پلیس زیر پل حقانی خنده ام می گیره. هرروز جلوی منو می گیره معاینه می خواد، نشونش می دم و می رم. باز فرداش خودش جلومو می گیره می گه معاینه داری یا نه! فکر کنم حافظه اش حداکثر حدود نیم بایت باشه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:43 نوشت.

 

If I knew then what I know now
I wouldn't let you hurt me like you do
If I knew then what I know now
I'd rather turn around and ran away from you.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:04 نوشت.

........................................................................................


Monday, September 20, 2004
 
همه جا امن و امانه... ساعت دوازده نصف شبه...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:15 نوشت.

 

Oh tell my baby sister
Not to do what I have done...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:14 نوشت.

 
انگار بیچاره قلیونه تقصیری نداشت. هنوز یه نمه سرگیجه دارم.
ضمنا من مرده این نظر ارسطو ام که می گفته مغز نقش رادیاتور رو بازی می کنه که خون بره توش و خنک بشه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:12 نوشت.

........................................................................................


Sunday, September 19, 2004
 
لعنتی عجب قلیونی بود. هنوز که هنوزه سرم گیج می ره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:24 نوشت.

 
اندیشه روز و شبم پیوسته این است
من برتو بستم دل؟
دریغ از دل که بستم
افسوس برمن، گوهر خود را فشاندم
در پای بتهایی که باید می شکستم

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:22 نوشت.

 
اگه تا دیروز سابقه ام به خاطر کندن ترمز دستی و دنده ماشین، کم نظیر بود، دیگه به خاطر کندن آینه! بی نظیر شد. به امید روزی که نوبت فرمون ماشین برسه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:17 نوشت.

........................................................................................


Saturday, September 18, 2004
 
"سیزده گربه روی شیروانی" به حد افراط چرند بود. خرخره اونایی که گفتن خیلی باحاله رو باید جوید. سه تا بچه خوشگل جمع کرده جلوی دوربین، گفته: "سناریو مناریو کشکه، فقط عشوه خرکی بیاین برای تماشاچی!"

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:11 نوشت.

........................................................................................


Friday, September 17, 2004
 
یا مثلا تاحالا گفته بودم که فردای روز زلزله بم، که برف هم میومد، بعد از امتحان میان ترم فیلتر، ما چهار تا دیریکله تو "در ب در" دوست عزیزمون آقای "ایکس لارج" رو دیدیم که با یکی از دخترای فراگستری نشسته بودن و پیتزا می خوردن؟ بیچاره از اون دور با ایما و اشاره مارو دعوت به سکوت می کرد. دو سه روز بعدشم تو سلف مارو گیر اورد و گفت: "محض اطلاعتون عرض کنم که خیال نکنین من برای اون دختره خرج کردم ها، اون منو دعوت کرده بود."!!! آخ که چقدر بهش خندیدیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:54 نوشت.

 
هی من می بینم این جبه دار مارالانی احمق تو این کتابه نوشته: "جزء انگاری"، اول فکر کردم منظورش یه جور تصور خاص دیفرانسیلی نسبت به مساله است، بعد از کلی تفکر معلوم شد که منظورش "Imaginary part" بوده!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:00 نوشت.

 
به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
احتمالا منظور لسان الغیب در این مصراع این است که طرف چشمان بسیار ترسناکی دارد. در حدی که یادآوری آنها باعث می شود که یک عدد آدم بالغ خود را خراب کند!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:57 نوشت.

 
یه چیزایی تو دنیا هست که داشتنشون لیاقت می خواد. هر کسی هم اون لیاقت رو نداره. همین.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:44 نوشت.

........................................................................................


Thursday, September 16, 2004
 

I found an island in your arms
A country in your eyes
Arms that chained us
Eyes that lied
Break on through to the other side
Break on through to the other side
Break on through to the other side


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:33 نوشت.

 
مامان شاکی شده. می گه چرا همیشه باید خونه پر از آداپتور باشه و هرجا که نگاه می کنی یه سیم رد شده باشه. درحالی که برای من خیلی طبیعی و حیاتی به نظر میاد. فکر کنم باوجود دوتا برقی تو خونه، بهش سخت می گذره. حالا هی من بگم که ترجیح می دم زنم برقی باشه، هی شما به racism متهمم کنین.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:49 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, September 15, 2004
 
یا شاید اگه دنیا برام یه جک بزرگ نبود، عاقلانه تر تصمیم می گرفتم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:59 نوشت.

 
بنده معتقدم که اگه از اول به جای مدار و الکترونیک و میدان و اینجور قضایا، لوله کشی به ما یاد داده بودن، الآن هم کلی درآمد داشتیم. هم برای عوض کردن یه شناور سیفون توالت فرنگی یه ساعت جون نمی کندیم که آخرش بازم چکه کنه. ضمنا تمام مدت داشتم به این فکر می کردم که من چپ دست تو این دنیای راست گرد چی کار می کنم. یا شاید "این دنیای راست گرد، بیرون من چپ دست چی کار می کنه؟!"

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:57 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, September 14, 2004
 

I guess I'm learning
I must be warmer now
I'll soon be turning round the corner now.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:00 نوشت.

 
می گن که ابلیس از خدا مهلت گرفت، به اندازه تمام تاریخ. بعد قول داد که تو این مهلتی که داره، تمام تلاششو بکنه که نذاره تلاش خدا برای به راه راست کشوندن بنده هاش به ثمر برسه. اینکه کدومشون چقدر موفق می شه، باید بعد از این مهلت بررسی بشه. اون چیزی که از قدیم و ندیم روی من اثر گذاشته، این اراده و تصمیم ابلیس بوده. حالا منم می خوام قول بدم که تا وقتی زنده ام، اجازه ندم که این موضوع اذیتم کنه و تا جایی که بتونم نذارم که کس دیگه ای هم اذیت بشه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:58 نوشت.

 
من پرواز کرده ام
از بام های دنیا
تا دام های دنیا.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:07 نوشت.

 
آااای. درد می کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:04 نوشت.

 
این زندگی خیلی چیزاش کمه. خیلی چیزا دلم می خواد. بالاخره سهممو می گیرم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:43 نوشت.

 
یعنی Bacchus تو خلوت خودشم، همون رفتاری رو داشته که جلوی پیروانش داشته؟ من که فکر نمی کنم. حتما وقتی تنها می شده hangover داشته. حتما.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:38 نوشت.

 
می گه ببرم برسونمت که ندزدنت. می گم نترس، تاحالا هرکی بلندم کرده، دو دقیقه بعدش منو گذاشته سر راه و در رفته.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:35 نوشت.

........................................................................................


Monday, September 13, 2004
 
دلت خوشه که نظم راه انداختی؟ عدل راه انداختی؟ پس چرا همه چیز اینقدر قاراشمیشه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:21 نوشت.

 
دوستایی که تاریخ مصرف دارن. آدمایی که دوست دارن همه چیزشون نو باشه، حتی دوستاشون. باید دنیای جالبی بشه. نه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:19 نوشت.

 

Come
As you are
As you were
As I want you to be
As a friend
As a friend
As an old enemy
Take your time
Hurry up
The Choice is yours
Don't be late
Take a rest
As a friend
As an old memoria
Memoria
Memoria
Memoria


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:17 نوشت.

 
قانون بقای آرامش می گه آرامش به وجود نمیاد و از بین نمی ره. فقط از شخصی به شخص دیگه منتقل می شه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:16 نوشت.

 
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:14 نوشت.

........................................................................................


Sunday, September 12, 2004
 
شاید اگه فکر نمی کردم که مرکز جهانم، وضعم خیلی بهتر بود.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:10 نوشت.

 
بدبختی داریما! ماشالا هرجوری برنامه رو می چینم، به دوازده واحد نمی رسه. احتمالا آخرش مجبور می شم شیش واحد از درسای ارشد بردارم! حالا کسی می دونه این "تئوری پیشرفته مخابرات" اصولا چه جور درسیه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:15 نوشت.

........................................................................................


Saturday, September 11, 2004
 
می گم چطوره که چهارراه های زندگی رو بذاریم جلوی آینه، هشت راه بشن؟!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:38 نوشت.

 
مرسی دختر مهربون. همیشه می دونستم می شه روت حساب کرد، ولی دیگه واقعا مرام کش کردی. خوش بحال من که همچین دوستایی دارم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:36 نوشت.

........................................................................................


Friday, September 10, 2004
 
یا دست محبت به سرم بکش یا دست از سرم بردار.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:54 نوشت.

 
من که می خواستم برم به جنگ دنیا. نمی دونستم اونی که پشت سرم وایستاده می خواد خنجرشو تو پشتم فرو کنه. تو مایه های اون حسی که ژولیوس سزار روز پونزدهم مارس داشت، وقتی دید بروتوس خنجرشو دراورده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:38 نوشت.

 
شاهین دلتنگستان نوشته: "شاید آن یکی که هر زنی را در یک کلمهء دو حرفی خلاصه می کند از من خوشبخت تر است، یا مثلا شاید آن یکی که فکر می کند هر چیزی که از آن پول در نیاید به درد لای جرز هم نمی خورد از من بیشتر می فهمد."
این یکی هم قشنگه: "در پیاده رو رکاب می زنم، و به دنیایی که فکر می کند من دیوانه ام لبخند می زنم. ما با هم تفاهم داریم: من هم فکر می کنم بقیهء دنیا دیوانه است."

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:37 نوشت.

 
مثلا تاحالا بهت گفته بودم که اون شب پیام منو رسوند خونه؟ تو راه داشتیم "کی اشکاتو پاک می کنه" گوش می کردیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:35 نوشت.

........................................................................................


Thursday, September 09, 2004
 
قبل التحریر: اصولا من نمی دونم کی به آدمی که دکترش بهش گفته قبل یا بعد از عمل کلا سنگینی بلند نکنه، گفته که یه هفته تو اون کنفرانس فقید، هرچی بار سنگین گیرش میاد بلند کنه. حالا این به کنار. نمی دونم کی به اون آدم که سنگینی ها رو بلند کرده و الآن درد داره و بعد از یه هفته کاملا خسته شده، گفته که فردا صبحش کله سحر بیدار بشه و ده ساعت رانندگی کنه.
به هر حال ما جمعه پیش، راس کله سحر از خونه راه افتادیم و راس بوق سگ رسیدیم به ارومیه.
***
شنبه شب باید می رفتیم عروسی آرمین. بیچاره خاله که یهو دوازده تا مهمون براش رسیده بود. از صبح شنبه ساعت هشت، تو صف حموم بودیم. یه صف موازی هم برای دستشویی و توالت درست شده بود. تازه حدود ساعت یک بعد از ظهر نوبت من شد که برم حموم. تقریبا تمام روز تو هر اتاقی که سر می کشیدی می دیدی که همه یا دارن موهاشون رو درست می کنن یا دارن لباساشونو امتحان می کنن. خونه تبدیل شده بود به کارگاه آماده سازی. بالاخره هشت و نیم شب از خونه راه افتادیم طرف محل برگزاری مراسم. محل عروسی هم از اون نکات جالبه. اطراف ارومیه یه سری سردخونه هست که معمولا سیب یا انگور تو اونا انبار می شه. وقتی هم خالی باشه، بهترین محل برای عروسیه. جاش بیرون شهره. تهویه عالی داره. درودیوارش عایق حرارتی و تا حدودی صوتیه. خلاصه که ما حدود پنج ساعت تو سردخونه رقصیدیم و کلی هم کیف کردیم.خواننده هم یه بابایی بود معروف به مجید تارکان که حسابی مجلس رو گرم کرده بود. البته در این ضمن من به یه سری نتایجی درباره طرز لباس پوشیدن و تناسب اندام (!) دخترخانوما رسیدم، که نمی گم! ضمنا خدا رحم کرد که نوشیدنی الکلی نخورده بودم، چون همه دست به یکی کرده بودن که خواهر عروس رو ببندن به من که با درایت خاص و هوشیاری تمام از زیرش در رفتم، چون اصلا حوصله ندارم که با آرمین باجناق بشم و "اردل و بامشاد" تشکیل بدیم! یه مراسم جالب هم دیدیم به اسم کله قند! یه کله قند با یه قند شکن می گیرن دستشون و می زنن خوردش می کنن. بعد هرکی که زودتر سر کله قند رو بگیره، جایزه بهش می دن! یه جایی هم یارو خواننده به بابای آرمین گفت "حاج آقا" که نزدیک بود خون و خونریزی بشه و سریعا به یارو تذکر دادن که دیگه از این لفظ استفاده نکنه! ما ترکا واقعا موجودات جالبی می باشیم. ضمنا دخترعمو جان که تقریبا تمام شب با بنده رقصیدن و به این ترتیب من تمام فرصتهای ایشون رو هدر دادم! گفتن که شکل دامادا شدی و برو زودتر زن بگیر که بریم عروسی! واقعا ملت نشستن که منو بدبخت کنن که خودشون یه شب برقصن. به هرحال شب عروسی گذشت. فرداش رفتیم مهاباد. جای شما خالی. چیز جالبی بود. بسیار خوشم اومد. سر راه مهاباد هم از رشکان رد شدیم که مثلا یه دهی بوده که هنوز برای شونصد هکتار از زمیناش سند داریم، ولی از بعد از انقلاب روستایی ها زمینا رو بالا کشیدن و هیچ کاریشون نمی شه کرد. خلاصه یه مقدار خونه اربابی رو از پشت در نگاه کردیم و قدیمیا داشتن خاطراتشون رو تعریف می کردن که دیدیم باغبون سابق خونه، که الان تو اون خونه ساکن شده، اومده دم در و داره چپ چپ نگاهمون می کنه. انگار که ارث باباشو بالا کشیدیم! رو که نیست. واقعا عجب آدمایی پیدا می شن ها! خلاصه دررفتیم که روستایی ها نریزن سرمون. بعد از مهاباد برگشتیم ارومیه و عصر رفتیم دیدن خانوم جان، که مادربزرگ بابام باشه و بیشتر از صدسالشه و الآن دیگه رفته خانه سالمندان. چند ماهی هست که حواسش دیگه درست کار نمی کنه. اول که به من گفت این کیه! بعد که گفتن پسر پیمان، گفت پیمان که خودش بچه اس! یعد چند دقیقه بعد گفت پیمان دوتا بچه داشت، پس دخترش کو؟ بعد دوباره چند دقیقه بعد پرسید پیمان چند تا بچه داره؟! بعد منو نشون داد و از بقیه پرسید این آزاد درسش چطوره؟! تو این فاصله یه داستان هایی هم تعریف می کرد که تماما به زبان ترکی بود و من خیلی سردرنمی اوردم. ولی اونقدری که فهمیدم همش اسم آدمای مرده رو می اورد. بعد پرسید که فصل برداشت ده تموم شده یا نه و کارا خوب پیش رفته یا نه. بعد یه داستانی تعریف کرد که من بازم نفهمیدم چی بود ولی وسطش پربود از کپه اوغلی و کپه ین قزی! بعد شروع کرد درباره روشهای کنترل جمعیت صحبت کرد! خلاصه کلا قاطی پاطی بود. من به این نتیجه رسیدم که اصل حافظه اش از کار افتاده، ولی هنوز flagهاش کار می کنن. بعد شب رفتیم یه سر به خونه خانوم جان که الآن خالیه زدیم و کلی کیف کردیم. تمام درودیوارش عکسای سعدا... خان و نصرا... خان و یوسف خان و شهریار خان و اینجور آدمای سیبیل کلفت بود که نگاهشون از تو عکس آدمو می ترسوند. بزرگترا هم یه خاطراتی از اون خونه تعریف کردن که کلی خندیدیم. خلاصه روز دوم هم تموم شد. ضمن این روز به این نتیجه رسیدیم که این غرور و خودخواهی و خودرائی که به صورت ارثی در این خانواده معظم مکرم مفخم معزز وجود داره، با توان دوم سن افراد، نسبت مستقیم داره. تقریبا همش conflict پیش می اومد از بس که هرکی حرف خودشو می زد. روز سوم به بازار تاناکورا گذشت که آدمو یاد اوشین می اندازه و کلی باعث مسرت خاطر آدم می شه. اونقدر خندیدیم که نگو. یه بازاریه که کمکهای مردمی که از تمام دنیا برای عراقیا فرستاده می شه، اونجا فروخته می شه!!! ضمنا الآن پر از جنس دست دوم هم هست. ولی اگه واقعا حوصله داشته باشی کلی جنس خوب ارزون نو گیر میاری. خلاصه هرچی لباس گیرمون اومد محض تنوع پوشیدیم و مسخره کردیم. بعد یارو که تو عروسی ارگ می زد رو اونجا دیدیم و اونقدر با انگشت نشونش دادیم که بیچاره خودش خنده اش گرفته بود و از دست ما فرار می کرد. خلاصه که به طور خانوادگی تمام بازار رو دست انداختیم! بقیه روزا هم تقریبا به خرید گذشت. نکات مهم هم مثلا این بود که داشتیم با عروس صحبت می کردیم که معلوم شد از منم کوچیکتره! بعدم فرمودن من خیال می کردم تو پیش دانشگاهی بری! ضمنا قرار بود دوشنبه صبح تهران باشیم، ولی چند ساعت پیش رسیدیم. شبها هم که کلی آدم تو یه وجب جا بغل همدیگه می خوابیدیم و تا صبح بساط خنده و مسخره بازی به راه بود و نتیجتا بازم بیخوابی کشیدیم. وااای چقدر طولانی شد. کلی از حرفام مونده. بیخیال. یه سری عکس هم هست که ایشالا وقتی آماده شد نشون می دم.
***
جای همگی خالی. هرچند که اگه آدم غریبه ای بود ممکن بود اینقدر بهش خوش نگذره.
می خواستم استراحت فیزیکی داشته باشم، که نشد. عوضش تا جای ممکن استراحت ذهنی بود.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:54 نوشت.

........................................................................................


Thursday, September 02, 2004
 
بشینین گوش کنین ببینین خدایان چی می گن.
THE doors
Summer's almost gone

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:44 نوشت.

 
اصولا فکرشو که می کنم می بینم که تو خوابگاه بودم، تو انبار بودم، پشت میز بودم، انتظامات بودم، اطلاعات بودم، امانات بودم، راننده بودم، دونده بودم، بارکش بودم، پذیرش بودم... بقیه اش هم یادم نمیاد. چقدر واقعا من زحمت کشیدما!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:42 نوشت.

 
خسته ام. خسته ام. خسته. باطری هام کاملا خالی شدن. چه فیزیکی چه روانی. فردا صبح زود دارم از این تهران کوفتی می رم. اگه حالش بود برمی گردم. اگه نبود می رم زیر تریلی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:03 نوشت.

 
تموم شد. همگی خسته نباشید. از این به بعد دیگه هرچی مونده خاطره اس. تجربه سختی هم بود. به هرحال فکر کنم دلم براش تنگ می شه. فکر کنم آخرین باری بود که دستجمعی یه فعالیتی داشتیم و همکاری کردیم. یه تشکر ویژه هم از دوستان کمیته روابط عمومی بکنم که یه جوری رفتار کردن که انگار کنفرانس رو خودشون تنهایی برگزار کردن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:01 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, September 01, 2004
 
دارم از خواب و خستگی می میرم (زودتر لطفا!). شب همگی به خیر.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:23 نوشت.

 
ای که از کوچه معشوقه ما می گذری
برحذر باش که سر می شکند دیوارش

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:22 نوشت.

 
خیلی وقت بود از ونک تا خونه پیاده نیومده بودم. اصلا یادم نبود دفعه قبلی کی بوده. فقط یادم بود حالم چندان خوب نبوده اون موقع. هرچند که با این وضع پاردرد تقریبا دیوانگی بود، ولی خوب بود. بعدم تو همین مسیر داشتم از بغل یه تلفن عمومی رد می شدم و یه خانومه داشت برای کسی که اونور خط بود توضیح می داد که هنوز نرسیده تهران و به همین دلیل نمی تونه شب بره پیشش!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:20 نوشت.

 
روز دوم کنفرانس هم گذشت. کله سحر تازه از خواب بیدار شده بودم و تو دستشویی بودم که تلفن زنگ زده و احسان می گه هیچکس تو خوابگاه نیست، بدو برو اونجا! نیم ساعت بعد تو خوابگاه بودم و جمع و جور شد و وقتی خالی شد تحویلش دادم و برگشتم طرف دانشکده. تو خیابون که داشتم می رفتم حال نداشتم کارتمو از دور گردنم باز کنم، برای همین هرکی که تو خیابون منو می دید خیال می کرد مثلا اختلال حواس دارم و آدرسمو نوشتم و انداختم گردنم. خیلی جالب بود که هرکی از کنارم رد می شد، زل می زد به کارتم! بعدم که تو دانشکده مشغول توزیع کیف و سی دی شدیم و بار بردیم و اینجور چیزا. اتفاقات مهم هم یکی این بود که یکی از مهمونا می خواسته از یکی از خانومای ما شماره تلفنشو بگیره! و بعد هم با یکی دعوامون شد که کیف رو برده بود و استفاده کرده بود و حالا اومده بود و می گفت اینو عوض کنین، سیاهشو بدین. بعد یه نیم ساعتی رانندگی کردم که به طرز جالبی هیچی نمی دیدم و حواسم به هیچی نبود! بعد رفتیم سر سخنرانی این یارو جلالی که الآن بابای IT شده تو ایران و فهمیدیم که چرا طرف اینقدر عقلش کمه. آخه اونم دانشجوی دانشگاه خودمون بوده! کلانتری هم نشسته بود حرفاشو گوش می کرد و مدام خمیازه می کشید. همین. بعدشم جمع کردیم و برگشتیم و یه نیم ساعتی تو ماشین پرت و پلای محض گفتیم و خندیدیم. فقط این روزا که بچه ها حسابی خسته شدن، همه به طرز محسوسی حساس شدن. از هرچیزی ناراحت می شن. ضمنا امروز کلا خلوت تر بود و انگار همه رفته بودن تو شهر گردش. ایشالا فردا هم به خیر بگذره و خلاص شیم بریم پی کارمون.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:18 نوشت.

........................................................................................


 
This page is powered by Blogger Weblog Commenting by HaloScan.com