صفحه موسيقی فتوبلاگ

 

مشغوليات

زندگى، خود مشغوليتي عظيم است!
غير از اون، فعلا دارم درس می خونم خير سرم!





شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
توصیه می شود
(ترتیب الفبائی)

احسان
از بالای دیوار
نوشتارهای روزانه ی نیما دارابی
بامداد خسته
جین جین
دخترك شیطان
دلتنگستان
موومان پنجم
ضد خاطرات
خاتمه از صفر
راز
مرا بخوان!
ياوه های عاشقانه یك من
یك جستجوی همیشگی

بالا
 
آیدین كبیر در یك نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
شغل شریف: فعلا دانشجو
رشته تحصیلی: برق
معدل كل: این یكی رو بیخیال
قد: ۱۷۷
وزن: ۷۸
رنگ چشم: قهوه ای تیره
رنگ مو: همون
طول مو: فعلا ۱۰cm
ریش: اندازه یه ماه
تماس: eyedeen_r@yahoo.com

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا






 
آرشیو

January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010


بالا



آیدین كبیر در یك نگاه
تراوشات قدیمی تر
توصیه می شود
شعار هفته
تماس
نظريات عارفانه، يادداشتهای ابلهانه
تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 
Saturday, July 31, 2004
 
از زیر تختم صدای بچه گربه میاد، روی سینه ام هم یه جوش دراومده قد طالبی، فردام قراره برم دکتر، زندگی هم یه جور فریب دوطبقه اس، به یه نتایجی هم درباره خدا رسیدم که اگه اشتباه باشه تا چند وقت دیگه صاعقه می خوره تو سرم، الآن هم لوله تفنگ رو گذاشته بودن پشت سرم که وبلاگ بنویسم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:46 نوشت.

........................................................................................


Friday, July 30, 2004
 
یه خانومه زنگ زده و با یه لحن خیلی لطیفی پیغام گذاشته: "الو آقای فیاض؟ فریبا هستم. برنامه امروزمون چی شد؟ باهام تماس بگیرین." دلم برای هردوشون کلی سوخت که اشتباه افتاده بود و احتمالا به هم نرسیدن! بعدم هوس کردم خانومِ آقای فیاض رو پیدا کنم و پیغام رو بدم گوش کنه، اونوقت ماجرا حسابی اکشن می شه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:03 نوشت.

 
خب به سلامتی آرمین هم همسر آینده اش رو بالاخره به فامیل نشون داد. این خاندان مکرم هم که نمی دونم چشون بود، ماشالا امشب همه هایپر بودن. اونقدر دیوونه بازی دراوردیم که نگو. همش نگران بودیم که بیچاره دختره دفعه اوله که داره مارو می بینه و ممکنه overdose کنه، ولی نمی تونستیم جلوی خودمونو بگیریم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 02:32 نوشت.

........................................................................................


Thursday, July 29, 2004
 
امروز یه فال حافظ گرفتم، از بس که تحویلم گرفته بود، تحویل دونم پاره شد! نوشته:
"وجودت برای دیگران برکت است و اقبالت چنان بلند است که هرجا بروی و هرجا که باشی تکیه گاه دیگران و منبع نور و الهام برای بقیه خواهی بود. در جوارت حال بیماران خوش می شود و سالخوردگان احساس جوانی می کنند."!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:50 نوشت.

 
یعنی واقعا نه تنها این شیش تا دیریکله وقتی به هم بیفتن دیگه هیچ جوری نمی شه جمعشون کرد، بلکه هرکدوم به تنهایی هم می تونه منشا افتضاحات بزرگی باشه!
Not only... But also!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:49 نوشت.

 
تاحالا شماره خودمو نگرفته بودم. الآن با یه خط تلفن tone شماره گرفتم و دیدم که هفت تا نت اول آهنگ yankee doodle رو می زنه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:11 نوشت.

 
ولی امید زندی! ایشالا خدا عقلت بده، بلکه کمتر مزخرف ببافی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:09 نوشت.

 
بدینوسیله، اینجانب به عنوان یک Fat اعلام می کنم که از FET بدم میاد!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:07 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, July 27, 2004
 
امشب بازم The end گوش کنون داریم. کلا از doors غافل نشین که رستگاری هر سه عالم در گرو آن است.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:15 نوشت.

 
این معتادایی که تو فیلما دارن ترک می کنن، خیلی باحال می شن. داد بیداد می کنن. ناله می کنن. خودشون می زنن به درودیوار. دوست دارم بدونم چه حسی دارن. اگه یه روزی معتاد بشم، تنها دلیلش همینه که ببینم موقع ترک کردن آدم چه جوری می شه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:39 نوشت.

........................................................................................


Sunday, July 25, 2004
 
یاد یکی از دوستان افتادم که به بچه های دو سه تا شیرخوارگاه و مجتمع بچه های بی سرپرست تا جایی که می تونست کمک می کرد. بعد یکی از بچه ها که دبیرستانی بود، تکلیفاشو داده بود به این که براش حل کنه. اونم ماشالا خودش بلد نبود، به من گفت که حل کنم. منم بهش گفتم حل نمی کنم، چون این راه کمک کردن نیست. بعدش متهم شدم به بی احساسی و اینکه حاضر نیستم به کسی کمک کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:21 نوشت.

 
من موندم که وقاحت یا حماقت بالاخره حدی داره یا نه. با صد نفر مصاحبه کرد و همه گفتن که نیروگاه اتمی چون دودکش نداره، هیچ جور آلودگی و ضرری برای محیط زیست نداره. زباله های اتمی رو هم لابد خودشون قورت می دن و هیچ مشکلی پیش نمیاد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:19 نوشت.

 
آقا من امروز با یارو گلفروش سر چهارراه دعوا کردم، چون برگشته می گه: "جون مادرت بخر"! اگه شمام مثل مامان من فکر می کنین من یه موجود عصبی غیراجتماعی ام که چون اون یارو طبقه اش از من پایین تر بوده باهاش اینجوری برخورد کردم، همینجا یه کامنت بذارین که تکلیفم معلوم بشه. اگرم همچین نظری ندارین، بازم بگین. می خوام اقلا ببینم تو اقلیتم یا اکثریت.
پ.ن. اگه کسی می خواد فکر کنه که من آدم بی رحمی ام که بدبختی آدما اصلا برام مهم نیست، فکر کنه. خیلی وقته که نظر آدما برام هیچ اهمیتی نداره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:34 نوشت.

........................................................................................


Saturday, July 24, 2004
 
کلی لذت می برم که یکی فرض کنه من احمقم. یارو تو "معادله"، معادله موج دوبعدی رو حل کرد، دانشگاه ماساچوست بهش بورس تحصیلی داد! بقیه فیلم هم که طبیعتا چرت بود.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:11 نوشت.

 
پروژه که نداریم. کار و بارم که نداریم. درسم که نمی خونیم. فکر کردنم که مالیات نداره. نشستیم داریم فکر می کنیم که معیارمون برای همسر مناسب چیه! به نتایج جالبی هم رسیدم، ولی حالا نمی گم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:09 نوشت.

 
گفتم که نشانم بده گر چشمه ای آنجاست
گفتی چو شدی تشنه ترین، قلب تو دریاست

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:31 نوشت.

 
به آیدین بگویید اگر می تواند برای هریک از تصمیماتی که تابحال گرفته، تنها یک دلیل بیاورد. و هرگز نخواهد توانست. و ما به همه چیز آگاهیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:28 نوشت.

........................................................................................


Friday, July 23, 2004
 
حالا نمی دونم چه حکایتیه که از وقتی من وقت شوهرم شده، تو فامیل هرکی که دختر داره بلند می شه چند روز میاد خونه ما!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:55 نوشت.

 
جمله ها. کلمه ها. بعضیاشون، بعضی ترکیباشون خیلی اذیتم می کنن. دردش وقتی بیشتر می شه که آدمای عزیز اون جمله ها رو گفته باشن. عزیزترین ها، ناراحت کننده ترین جمله ها رو می تونن بگن. شاید نباید اینقدر حساس باشم.
نمی دونم خودم تاحالا چندتا عزیز رو با حرفام ناراحت کردم و نفهمیدم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:53 نوشت.

 
حالا که قراره آخر و عاقبتمون مثل اون آقاهه بشه، ببینین شاعر در ایام قدیم چی فرموده:
ساقی امشب می بده پیمونه پیمونه
دست غم کوتاهه از دل کنج میخونه
اونقدر مستم بکن تا من ببینم باز
هرچه عاقل مثل خود دیوونه دیوونه!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:42 نوشت.

........................................................................................


Thursday, July 22, 2004
 
دیوونگی هم عالمی داره ها. شماها نمی فهمین.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:33 نوشت.

 
هر منزل این راه بیابان هلاک است
هر چشمه سرابیست که بر سینه خاک است

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:32 نوشت.

 
رفته بودیم "حرفه ای ها". نمایش که تموم شد، یه خانومه که جلوی ما نشسته بود و تمام مدت نذاشته بود هیچی ببینیم، برگشت به بغل دستیش گفت: "اینم مثل هری پاتر بود، وسطش خوابم گرفت"!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:30 نوشت.

 
حدیث داریم که می گه اطلبوا العلم ولو بالزیر باد الکولر!
الآن یه جورایی گردنم خشک شده، کج مونده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:27 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, July 21, 2004
 
اینجا تهران است. صدای وبلاگ آیدین کبیر.
شنوندگان عزیز، ترانه ای که هم اکنون می شنوید Lemon tree کاری از Fool's garden می باشد و معنا و مفهوم آن این است که ترانه قبلی را دیگر نمی شنوید!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:06 نوشت.

 
داشتم به این مرض باحالی که یاد گرفتم فکر می کردم، یادم اومد که مدتها پیش تو شخصیت یه نفر، یه سری دوره چهار ماهه پیدا کرده بودم. لابد ربط داره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:04 نوشت.

 
مغزم یه جوری شده. انگار که تمام دیتای عالم رو ریخته باشن توش، ولی حسابی به هم ریخته باشه. نه اول فریمش معلوم باشه، نه اول بیتش، نه کدینگ منبعش. فقط خودم موندم که عجب حافظه ای دارم. یه خاطراتی یهو یادم میاد که هیچ ربطی به هیچی نداره. یه حرفایی یادم میاد که نگو.
انگار که یه پازل ده میلیون تیکه ای رو انداخته باشن جلوم که درستش کنم، ولی حتی ندونم که آخر کار عکسش چی باید بشه. فقط دارم تیکه ها رو دونه دونه نگاه می کنم و هیچی نمی فهمم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:01 نوشت.

 

Needed elsewhere
to remind us of the shortness of our time
Tears laid for them
Tears of love, tears of fear
Bury my dreams, dig up my sorrows...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:12 نوشت.

 
ایول مرض! فکر کنم دیگه این یکی رو دارم: manic-depressive disorder
فقط تا جایی که من از مطالعاتم فهمیدم، فاصله بین اپیزودهای مانیا و افسردگی، چند هفته تا چندماه می شه. در موارد نادر هم نوشته بود به چند روز می رسه. ولی در مورد من، از اونجایی که همیشه باید با بقیه فرق داشته باشم، زمانش در حد چند دقیقه یا حداکثر چند ساعته!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:05 نوشت.

 
به لطف سانسورچی تلویزیون، برانکو طی الارض هم می کنه. رفته بود کنار زمین داشت داد بیداد می کرد، بعد یهو دقیقا تو فریم بعد نشسته بود رو نیمکت و داشت سرشو می خاروند!
این عنایتی هم که باید به جای فوتبال بره تو تیم ملی زشت ترین مردان، اعزامش کنن به مسابقات جهانی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:03 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, July 20, 2004
 
یارو کنار خیابون دوطرفه شلوغ که دوتا ماشین هم به زور از کنار هم رد می شن، پارک کرده رفته. بعد که خیابون حسابی بند اومده، با نیش باز اومده و سوار ماشینش می شه. بهش می گم خیلی جای خوبی پارک کردی، نیم ساعته راه بند اومده. هرهر می خنده می گه مطلقا ممنوع نداشت! دلم می خواست پیاده شم حسابی یارو رو بزنم.
یادمه سیاوش به این نتیجه رسیده بود که برای جامعه خطرناکه. منم دارم کم کم درمورد خودم به همین نتیجه می رسم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:51 نوشت.

 
می گفت وقتی داشتن دایی جان رو می شستن، روی سینه اش چندتا دایره کبود دیده. بعد نتیجه می گرفت که شوک الکتریکی هم بهش دادن. یادش رفته بود که وقتی دایی جان افتاده بود روی زمین و دکترا بالای سرش جمع شده بودن، من اونجا بودم. حتی مراسم تدفین هم کاملا یادمه، چون تو ردیف اول بودم. باز خوبه عقلشون رسیده بود و بچه شیش ساله رو تو غسالخونه نبردن.
بعدم می گن چرا ده ساله ما می ریم بهشت زهرا، تو با ما نمیای؟!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:45 نوشت.

........................................................................................


Monday, July 19, 2004
 
جناب دکتر فرمودن: واه واه. با این دندونا که هیچ کس بهت زن نمی ده.
عرض کردم: خب نده.
دوباره فرمودن: آره جون خودت.
دیگه بهشون نگفتم که ماشالا اونقدر عیب دارم که دندونام قاطیشون گم می شن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:43 نوشت.

 
یعنی اول کدومش به وجود اومده؟ خرابی گسترده دندونام، یا Dentistophobia؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:28 نوشت.

 
"هوش موهبتی است شیطانی."
رضا قاسمی - همنوایی شبانه ارکستر چوبها

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:27 نوشت.

 
احتمالا خودکشی تنها مدل آدم کشی باشه، که بعدش قاتل از پلیسا نمی ترسه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:12 نوشت.

 
خوبه. می گن جهنم و بهشت فعلا تعطیلن. هروقت قیامت بشه، باز می شن. فعلا همه باید تو برزخ بلاتکلیف بمونن. خنده داره.
خنده داره دیگه. چرا خنده دار نباشه؟ بزرگترین اختراع بشر برای جلوگیری از احساس پوچی، هنوز افتتاح نشده.
عجب صحنه باشکوهی می شه. قیچی کردن روبان قرمز جلوی در بهشت باید خیلی عالی باشه. من که اونجا نیستم. احتمالا همون موقع، دارم قیچی کردن روبان جهنم رو تماشا می کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:07 نوشت.

 
فکر نمی کنم آدم کشتن، چندان کار سختی باشه یا عذاب وجدان خاصی دنبالش باشه. مساله اصلی وجود پلیسای لعنتیه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:06 نوشت.

 
یعنی "دنبالم نگرد" یه جورایی یکی از پراحساس ترین جمله های روی زمینه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:04 نوشت.

........................................................................................


Sunday, July 18, 2004
 

"I believe in brotherhood of all men, but I don't believe in wasting brotherhood on anyone who doesn't want to practice it with me. brotherhood is a two-way street."
Malcolm X


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:59 نوشت.

 
ولی فکرشو بکن، لیندبرگ، یه تنه سی و سه ساعت پرواز کرده. عجب آدمی بوده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:21 نوشت.

 
بودجه اینترنت ماه دیگه رو درسته دادم کتاب قصه خریدم. یه جوونمردی پیدا بشه یه مساعدتی بکنه.
فکر کنم اگه همه امراض روحی و جسمی من خوب بشن، بازم این مرض کتاب خریدن از سرم نیفته.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:15 نوشت.

 
الآن نصف وجودم خوددرگیری داره. نصف دیگه هم نشسته تو جایگاه گزارشگرا و داره بازی رو گزارش می کنه و طرفین رو مسخره می کنه و هرهر می خنده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:56 نوشت.

........................................................................................


Saturday, July 17, 2004
 
می گه امتحان IELTS دارم و نگرانم. می گم غصه نخور، بالاخره یه 10 می گیری دیگه. زده زیر خنده و می گه کل امتحانش 9 نمره داره!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:23 نوشت.

 
پسرعموی قلی دامپزشک بود. (قلی یک شخصیت کاملا حقیقیه که هفت سال همکلاسی من بوده) بعد هیچکس گاو و گوسفندشو نمی برد پیشش. بعد قرار شد گوینده اخبار بشه. بعد مجری به خانه برمی گردیم شد! حالا می شینه پای صحبت های کارشناس برنامه که داره راجب فیبر نوری و لایه های OSI حرف می زنه و طبیعتا هیچی نمی فهمه و سوالای مزخرف می پرسه.
حالا مساله اینه که اصلا تو برنامه ای که نود و پنج درصد بیننده هاش خانومای خانه داری هستن که می خوان هنر و آشپزی یاد بگیرن، اصلا چه لزومی داره که یه مهندس مخابرات بیاد و راجب backbone مخابراتی صحبت کنه. دوما آدمی که تخصصش دامپزشکیه، اونجا چیکار می کنه.
البته مشکل یه مقداری هم از کارشناس محترم بود که معلوم نبود پسرخاله کارگردان بوده یا دخترخاله اش. اونقدر گنگ و بی ربط حرف می زد که منم نزدیک بود هرچی بلدم یادم بره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:21 نوشت.

 
تازه دارم می فهمم که چی کشیدی. منو ببخش.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:03 نوشت.

........................................................................................


Friday, July 16, 2004
 
حالا نه که خیلی کم رطب می خورم، باید برم منع رطب کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 12:08 نوشت.

 
تیر پارسال بود که به عنوان خدای شراب منصوب شدم. ولی می بینم که بیشتر این یه سال رو، داشتم یه جوری خلاف آرمانها و روشهای آن خدای عالیمقام زندگی می کردم. ایشالا در سال دوم ماموریت بهتر عمل می کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 12:06 نوشت.

........................................................................................


Thursday, July 15, 2004
 

Young at heart and it gets so hard to wait
When no one I know can seem to help me now
Old at heart but I mustn't hesitate
If I'm to find my own way out...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 12:49 نوشت.

 

When you're talkin' to yourself and nobody's home,
You can fool yourself, you came in this world alone...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 12:47 نوشت.

 
این همه ساله که می گن "آدمیزاد شیر خام خورده". یه نفر پیدا نشده تاحالا که به بچه اش شیر پخته بده، بلکه نسل بشر از تباهی دربیاد. دلیلشم لابد اینه که همه خیال می کنن بچه خودشون با بقیه بچه ها فرق داره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:27 نوشت.

 
خداروشکر، نمردیم و یه چیزی شبیه بارونای استوایی هم دیدیم.
این باغبونه هم که انگار می ترسه اگه از عقلش استفاده کنه، تموم بشه. هفت صبح اومده دستشو گذاشته رو زنگ، می گه اومدم باغچه ها رو آب بدم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:26 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, July 14, 2004
 
نقل است که آیدین کبیر ضمن یکی از لشگرکشی های بزرگش، سوار اسب داشت می رفت و خدم و حشم و سپاه و بند و بساط، دنبالش. تا اینکه وسط بیابون رسیدن به "لطیفی" که نشسته بود زیر آفتاب و فرت و فرت تست الکترونیک می زد. بعد آیدین کبیر در حالیکه سایه اسبش افتاده بود روی لطیفی، ازش پرسید چیکار می کنی. لطیفی سرش رو بالا کرد و گفت اگه تاریک نکنی، بذاری به کارم برسم، دارم تست الکترونیک می زنم. آنگاه آیدین کبیر نگاهی به وی کرده، اسب را هی کرد و فرمود: "اگر آیدین نبودم دوست داشتم لطیفی باشم!"

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:19 نوشت.

 
گوسفند از اینا شعورش بیشتره. یارو نطق پیش از دستور کرده، گفته نقشه ساختمان جدید مجلس تو بهارستان، زمان طاغوت کشیده شده. بعد با انتقال مجلس مخالفت کرده! اون یکی با تاسیس شعب دانشگاه های خارجی تو ایران مخالفت کرده و گفته آموزش عالی باید به سمتی بره که دانشجوهای خارجی همه بیان تو دانشگاه های ما درس بخونن!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:09 نوشت.

 
یادش بخیر. اول تابستون قرار بود لاغر بشم. الآن هنوز یه ماه نشده، دارم به مرزهای نود کیلو نزدیک می شم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:08 نوشت.

 
تلویزیون داشت از مضرات نوشابه های گازدار می گفت. گفت به جاش از نوشابه های تخمیری استفاده کنین! من که هرچی فکر کردم دیدم تمام نوشابه های تخمیری که می شناسم، الکلی از آب در میان!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:07 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, July 13, 2004
 
من واقعا لذت می برم که بیشتر آدمایی که به اینجا سر می زنن، هنوزم که هنوزه دنبال عکس جین سیمور می گردن! می خوام ببینم اگه یه چند تا سایت حرفه ای که مفت و مجانی عکسای pornstar های خوشگل رو نشون می دن، بهشون معرفی کنم، بالاخره نیازشون برطرف می شه یا نه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:53 نوشت.

 
حالا نه که خیلی خوش هیکلم، هرچی تی شرت گشاد داشتم، تبدیل شده به لباس خواب. عوضش اونایی که تنگ و شکم نما بودن، موندن که بپوشم برم بیرون!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 12:46 نوشت.

........................................................................................


Monday, July 12, 2004
 
خنده داره. وقتی پای تلویزیون دراز می کشم دوست دارم دستامو دراز کنم پشت سرم و با سیم تلفن بازی کنم. حالا دو سه روزه که وقتی این کارو می کنم، کتفم حسابی درد می گیره. احتمالا یه چیزیه تو مایه های سندرم یکشنبه که پیمان می گفت.
از اون خنده دار تر فکر کنم این باشه که نمی دونم امروز چند شنبه است، ولی دقیقا می دونم که اون وقتی که پیمان راجب سندرم یکشنبه حرف می زد، بین ساعت سه تا چهار بعد از ظهر سه شنبه نوزدهم اسفند هشتاد و دو بود!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:00 نوشت.

 
اینم حکایت خوندنی ایه. هرچند هنوز خودکشی رو تایید نمی کنم و خودم هم خودکشی بکن نیستم. ولی دیگه مثل قدیما برچسب منفی نمی زنم به آدمای خودکش. چون لحظه هایی رو دیدم که آدم با تمام وجودش می خواد از این دنیا خلاص بشه. حالا هرچی می خواد بشه، بشه. یه دوستی می گفت: بالاخره آدمیزاده. فولاد که نیست.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 12:36 نوشت.

 
این بارون داره منو هوایی می کنه. من زمستون می خوام. از تابستون بدم میاد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 12:35 نوشت.

 
نقاش خیابون چهل و هشتم، عاشق راهبه ای شده بود که بهش نقاشی مکاتبه ای یاد می داد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 09:50 نوشت.

........................................................................................


Sunday, July 11, 2004
 
من و زندگی داریم بررسی می کنیم کدوممون بیشتر اون یکی رو اذیت کرده. دعوامون شده که کدوم بیشتر اون یکی رو خسته کرده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:12 نوشت.

 
دیشب تا صبح یه صدایی تو گوشم Death on two legs می خوند.

Death on two legs
You're tearing me apart
Death on two legs
You've never had a heart of your own
Kill joy bad guy big talking small fry
You're just an old barrow boy
Have you found a new toy to replace me?
Can you face me?
But now you can kiss my ass goodbye
Feel good are you satisfied?
Do you feel like suicide?
(I think you should)
Is your conscience all right
Does it plague you at night?
Do you feel good feel good?


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:10 نوشت.

........................................................................................


Saturday, July 10, 2004
 
تنها چیزی که از کلاس داستان نویسی ایوبی یادم مونده، یه داستانی بود که یه دفعه تعریف کرد. حتی یادم نمیاد چه نتیجه ای ازش گرفت یا چه نکته ای رو می خواست بگه.
"یه دلقک محبوب و مشهوری بوده به اسم گریمالدی. بعد این یارو افسردگی می گیره. بعد می ره دکتر. دکتره بهش توصیه می کنه که بره نمایشهای گریمالدی رو نگاه کنه که روحیه بگیره. بعد دلقکه می ره خودکشی می کنه. یه نامه هم می ذاره که توش نوشته بوده: grim all day"
پ.ن. الآن دارم فکر می کنم که منظورش از grim، معنی انگلیسیش بوده یا فرانسویش.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:50 نوشت.

 

If you're looking for a shoulder to cry on,
Don't turn your head my way
'Cause I'd rather have my music any day.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:21 نوشت.

 
اون مهلت سه روزه ای که تعیین کرده بودم که بیاین اعتراف کنین، خیلی وقته گذشته. ولی هیچکس چیزی نگفته هنوز. عجب رویی دارین شماها!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 09:53 نوشت.

........................................................................................


Friday, July 09, 2004
 

Feel like falling in love with the first woman I meet
Putting her in a wheel barrow and wheeling her down the street...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:18 نوشت.

 
تنهایی...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:17 نوشت.

 
تبریک می گم. بعد از اینکه دیروز کلی با یونگ سروکله زدم، برای اولین بار اومدی تو خوابم. حالا دارم تحلیل می کنم ببینم اونجا چیکار می کردی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:53 نوشت.

 

Tonight, I won't be alone
But you know that don't mean I'm not lonely...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:58 نوشت.

 
یارو رو یه دفعه تو یه مهمونی دیدم. همونجا یکی دوبار سعی کردم باهاش صحبت کنم که خیلی زننده برخورد کرد. حالا می ببینم ورداشته اسم منو گذاشته تو friend list خودش تو ارکات! reject کردنش چندان سخت نبود. ولی هنوز موندم که چه رویی داره طرف. ضمنا نمی فهمم از اضافه کردن من چه سودی بهش می رسه. از بخش اعظم روابط آدما و بخش اعظم خود آدما، حالم به هم می خوره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:23 نوشت.

........................................................................................


Thursday, July 08, 2004
 
هرقدرم که بگم اینا اشتباه می کنن، بازم یه چیزی ته دلم می گه شایدم راست بگن. بعد یاد وقتایی می افتم که خودمم همچین حدسی زده بودم. بعد یاد تمام صحبتای یه سال اخیر می افتم و از همشون برداشت جهت دار می کنم. هنوز نمی دونم دوست دارم واقعا درست بگن یا نه. اینجور چیزا زمان می خواد. زمان خودش همه چیزو حل می کنه. نمی دونم. آخرش دیوونه می شم. یعنی دیوونه تر از اینی که هستم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:07 نوشت.

 
مرداد پارسال رفتم دندونپزشکی، بعد دندونمو چرخ کرد، پانسمان کرد، گفت برو اگه تا یه ماه دیگه درد نگرفت بیا پرش کنم، اگه درد گرفت باید عصب کشی بشه. منم دیدم درد نداره دیگه بیخیالش شدم و با همون پانسمان به زندگی ادامه دادم. الآن بعد از اینهمه وقت داره پدرمو در میاره. عجب دکترایی پیدا می شن ها!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:46 نوشت.

 
داشتم از کنار خروجی اسفندیار به مدرس پیاده می رفتم. یه لحظه هوس کردم برم وسط خیابون چهارزانو بشینم. دستامو بذارم رو زانوهام و چشمامو ببندم. بعد با اولین صدای ترمز چشمامو باز می کردم و بلند می شدم و شروع می کردم به دویدن...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:46 نوشت.

 
خوابیدنم دردسری شده ها. یه هفته ام که نخوابم، باز قبل از خواب باید یکی دو ساعت دور خودم بچرخم و فکر دری وری بکنم، بلکه بالاخره خوابم ببره.
قدیما هر لذتی، بعدش از دماغ آدم در میومد. الآن یه بار قبلش در میاد، یه بار بعدش.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:57 نوشت.

 
بچه که بودم مدام از در و دیوار می رفتم بالا و می دویدم و معلق می زدم و باقی قضایا. هی مامانم می گفت نکن، روده پیچ می شی. منم طبیعتا گوش نمی کردم. حالا دیروز تلویزیون یه یارو رو نشون داد که روده پیچ شده بود، کل روده بزرگشو دراورده بودن. تلویزیون نشونش داد. چهار متر طولش بود، بیست سانت قطرش. کلی ترسیدم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:55 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, July 06, 2004
 
حالا یکی بیاد به این دکتر منهاج که مرد علمی سال و این حرفا شده، حرف زدن یاد بده. مدام یه حرف زشتی رو تکرار می کرد، کسی هم روش نمی شد چیزی بگه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:28 نوشت.

 

Born from silence, silence full of it
A perfect concert my best friend
So much to live for, so much to die for
If only my heart had a home

Sing what you can't say
Forget what you can't play
Hasten to drown into beautiful eyes
Walk within my poetry, this dying music
- My loveletter to nobody


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:12 نوشت.

........................................................................................


Monday, July 05, 2004
 
دوباره امروز با یه نگاه، احساس کردم که بدجوری دلم می خواد که تا تهش برم. یه روز این ور، یه روز اون ور.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:58 نوشت.

 
توجه شما را به عکسی از مراسم تاجگذاری آیدین یکم جلب می کنم!

taaj-gozari!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:03 نوشت.

........................................................................................


Sunday, July 04, 2004
 
باید زیاد بخونم و زیاد بنویسم. فرصت زیادی باقی نمونده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:36 نوشت.

 

You ask about my conscience, and I offer you my soul
You ask if I'll grow to be a wise man
Well I ask if I'll grow old
You ask me if I've known love
And what its like to sing songs in the rain
Well, I've seen love come, I've seen it shot down
I've seen it die in vain

Each night I go to bed, I pray the Lord my soul to keep
No I aint looking for forgiveness
But before I'm six foot deep
Lord, I gotta ask a favour
And I hope you'll understand
Cause I've lived life to the fullest
Let this boy die like a man
Staring down a bullet, let me make my final stand.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:29 نوشت.

 
فکر می کردم این چیزا فقط تو کتاباس. یهو می بینم دستام بدون اینکه زخمی باشن، خونی شدن. دارم یه نامه می نویسم برای واتیکان که تقدیسم کنن!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:46 نوشت.

 
یهو با یه نگاه به این نتیجه رسیدم که بعیده که این کارو بکنم. حالا من می گم یهو تصمیمم برای کل زندگی عوض می شه، شما هی بگین نه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:44 نوشت.

 
تو تلویزیون می گفت تابستون که تعریق زیاد می شه، فقط آب خوردن فایده نداره، باید یه جوری املاح از دست رفته بدن هم جبران بشن. ولی توضیح نداد که چه جوری باید این اتفاق بیفته. خودم یه کم فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که باید هروقت تشنه شدیم، آب نمک بخوریم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:31 نوشت.

 
نتیجه "ترین های 79" رو گرفتم.
نفر چهارم تو شیطونا!
نفر دوم تو شادها!!
بامزه ترین!!!
یه دفعه بیاین بگین من دلقکم دیگه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:16 نوشت.

........................................................................................


Saturday, July 03, 2004
 
اینم از آهنگ جدید.
Notre dame de Paris
Belle
اتفاقی پیداش کردم. خوشم اومد. شمام خوشتون بیاد. دوست دارم بدونم چی می گن. ولی یه مقداری هم می ترسم وقتی بفهمم، دیگه برام اینجوری لذت بخش نباشه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:36 نوشت.

 
آقای ... . جانباز. کاندیدای تایید صلاحیت شده نمایندگی مجلس هفتم. جای گنده مهر روی پیشونی.منسوب به حاج آقا (زنشم بهش می گه حاج آقا).
فقط سه میلیون اجاره خونه بدهکاره. آخرین شاهکارش اینه که صابخونه خیلی اتفاقی می بینه که یه اخطار براش اومده که اگه بدهیشو پرداخت نکنه، خط تلفنش سلب امتیاز می شه. رفته مخابرات دیده که طرف دویست و هشتاد هزار تومن بدهی داره. همه اخطارهای قبلی رو هم قایم کرده بوده که صاحبخونه نبینه. یه قبض تلفن هم تو پرونده اش تو مخابرات بوده که مهر بانک و پشت نویسیش جعلی بوده! صاحبخونه بیچاره مجبور شده پول تلفنم خودش بده که خطش قطع نشه.
حالا فرض کن این یارو رای هم میاورد و نماینده مجلس هم می شد. تو مملکت جالبی زندگی می کنیم به خدا.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:26 نوشت.

 
رفتن بالای سر حضرت و فریار خان و خانم محترم رو عقد کردن. حالا ناراحته، می گه همش باید تو خونه بمونم که مبادا فریار خونه خالی گیر بیاره!
آخه اولا که اگه فریار بیچاره دردش فقط خونه خالی بود، مگه عقلش کم بود که بره زن بگیره؟ دوما که مگه عقد نکردن؟ پس دیگه به شما چه که فریار چیکار می کنه؟ سوما که یه سوالی برام پیش اومده که از کجا فهمیدین اونجا بالای سر حضرت بوده؟ از کجا معلوم که پایین پاش نبوده؟!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:15 نوشت.

 
باید برم یه آئین نامه رانندگی جدید بنویسم.
1- هرکی جلوی من بپیچه خره. هرکی برای من بوق بزنه خره. هرکی چراغش نوربالا باشه خره. هرکی مه شکن روشن کنه خره. هرکی یواش بره خره. هرکی تند بره خره.
2- روی خرها رو باید کم کرد.
پ.ن. یاد یه زمانی افتادم که با کوسه و احسان، هرکاری می خواستیم بکنیم می گفتیم قانون، خود مائیم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:13 نوشت.

 
ماشالا شورشو دراوردن. از دیروز تا حالا پنج بار برق رفته.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:11 نوشت.

........................................................................................


Friday, July 02, 2004
 
از نونوایی سنگکی خیلی بدم میاد. توش زمان به طرز وحشتناکی کند می گذره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:49 نوشت.

 
مثلا دارن برای یه گناهی که نکردی محاکمه ات می کنن و اصلا از خودت دفاع نمی کنی، چون کسی حرفاتو باور نمی کنه. بعدش محکومت می کنن. وقتی که داری با مامورا از در دادگاه می ری بیرون می بینی بین تماشاچیا تنها آدمی که برات مهمه، نشسته. جلوی صندلیش مکث می کنی، تو چشاش نگاه می کنی و می گی: "ولی من اون کارو نکردم". بعد از در می ری بیرون و دیگه نیستی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:48 نوشت.

 
وقتی به این فکر می کنم که بعد از عمل که به هوش اومدم، بزرگترین مساله ای که ناراحتم می کرد چی بود، نمی دونم باید بخندم یا چی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:12 نوشت.

........................................................................................


Thursday, July 01, 2004
 
ایشالا تا یه ساعت دیگه با عنایات پروردگار این هلندیا که من اینهمه ازشون بدم میاد لوله می شن!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:05 نوشت.

........................................................................................


 
This page is powered by Blogger Weblog Commenting by HaloScan.com