صفحه موسيقی فتوبلاگ

 

مشغوليات

زندگى، خود مشغوليتي عظيم است!
غير از اون، فعلا دارم درس می خونم خير سرم!





شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
توصیه می شود
(ترتیب الفبائی)

احسان
از بالای دیوار
نوشتارهای روزانه ی نیما دارابی
بامداد خسته
جین جین
دخترك شیطان
دلتنگستان
موومان پنجم
ضد خاطرات
خاتمه از صفر
راز
مرا بخوان!
ياوه های عاشقانه یك من
یك جستجوی همیشگی

بالا
 
آیدین كبیر در یك نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
شغل شریف: فعلا دانشجو
رشته تحصیلی: برق
معدل كل: این یكی رو بیخیال
قد: ۱۷۷
وزن: ۷۸
رنگ چشم: قهوه ای تیره
رنگ مو: همون
طول مو: فعلا ۱۰cm
ریش: اندازه یه ماه
تماس: eyedeen_r@yahoo.com

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا






 
آرشیو

January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010


بالا



آیدین كبیر در یك نگاه
تراوشات قدیمی تر
توصیه می شود
شعار هفته
تماس
نظريات عارفانه، يادداشتهای ابلهانه
تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 
Wednesday, June 30, 2004
 
یهو به این نتیجه رسیدم که من پدر روحانی ام و بقیه، همه بندگان خطاکار. حالا که اینجوریه، سه روز فرصت می دم که تک تک بیاین پیشم و به گناهانتون اعتراف کنین. البته چون مساله حق الناس پیش میاد و من نمی تونم از طرف مردم، شما رو آمرزیده کنم، هر نفر فقط به ظلمی که در حق من کرده اعتراف کنه، باشد که آمرزیده گردد.
راستی! خیال نکنین می تونین سر من کلاه بذارین، من خودم می دونم که چیکارا کردین، فقط می خوام که از زبون خودتون بشنوم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:46 نوشت.

 
حالا نه که خیلی وضع دل و روده ام خوب بود، رفتم از تو یخچال یه کیلو کاهوی نشسته ورداشتم، خوردم!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:45 نوشت.

 
از مشهد زنگ زده، می گه "امیدوار" هستم. منم می تونم همین الآن حدود پنجاه تا فامیل مشهدی ردیف کنم که فامیلشون امیدوار باشه. خلاصه نشناختمش ولی الکی خودمو زدم به اون راه. حالا واسه یه ماه دیگه عروسی دخترش دعوتمون کرده، ولی من هنوز نفهمیدم عروس کیه! بعدم چون کسی خونه نبود سه تا پیغام داد که تاکید کرد به بقیه برسونم، الآن هرچی فکر می کنم دوتاش بیشتر یادم نمیاد!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:38 نوشت.

 
وقتی مثل جنازه ی توی تابوت می خوابم حالم خوبه، ولی تا شروع می کنم به غلت زدن یا از جام پا می شم، دلم بدجوری درد می گیره!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:37 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, June 29, 2004
 
ارکات یه چیزی داره به اسم Crush-list که بسیار چیز مفیدی هستش. کلیات قضیه اینه که اگه از یکی خوشت بیاد، می ری تو این لیست اضافه اش می کنی، تا اینجا هیچ اتفاق خاصی نمی افته و فقط خودت می دونی که کی تو اون لیسته. اتفاق اصلی اون وقتیه که طرف هم تورو بذاره تو همین Crush-list خودش. بعد یهو ارکات یه ایمیل برای هردوتون می فرسته که چه نشستی که تو اونو می خوای، اونم تورو می خواد و خلاصه بادا بادا مبارک بادا. اینجوری دیگه احتمالا هیچ بنی بشری به خاطر بی زبونی و خجالتی بودن، بی کس و کار نمی مونه.
حالا با این توضیحات، هرکی دوست داره تعارف نکنه. بره منو تو لیستش اضافه کنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:20 نوشت.

 
الآن یاد این افتادم که به گوشم رسیده که بعضی از دوستان رفتن گفتن "آیدین بچه پولداره. خوش به حال زنش" یا یه چیزی تو همین مایه ها. همینجا بگم که هرکس که اینجوری فکر می کنه بیاد به خودم بگه. حاضرم بگیرمش. فوقش یه ساعت باهاش کار دارم، بعدم پولشو می دم. بعدم طلاقش می دم. خاک برسر هر احمق بیشعور نفهمی که اینجوری فکر می کنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:37 نوشت.

 
وقتی بچه همسایه میاد جلوی من می گه "بابام گفته استخرای عمومی خیلی غیر بهداشتی هستن. ما هر استخری نمی ریم، کثیفه، آدمای مریض می رن تو آب. ما فقط می ریم باشگاه انقلاب. چون گرونه، هرکسی پولشو نداره که بیاد اونجا که کثیفش کنه"، بدجوری حرص می خورم.
آخه بچه جون اون وقتی که جنابعالی تو جوب شنا می کردی من باشگاه انقلاب عضو بودم. بعدشم من هرجوری هستم از اول همینجوری بودم، مثل تو نبودم که بابام با جای مهر روی پیشونی و ریش کثافت، از پادویی تو دادگاه انقلاب به محضرداری تو جردن و مدرک حقوق (اونم با کمک سهمیه) برسه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:35 نوشت.

 
حالا هلو اینقدر پشمالو نبود نمی شد؟!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:03 نوشت.

 
دلم لک زده برای دردسر. دارم دنبال یه موضوع جنجالی می گردم که بنویسم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:11 نوشت.

 
بالاخره یه اسم مناسب برای کتاب اتوبیوگرافی خودم پیدا کردم: "مخزن الامراض، فی مقامات شیخ آیدین لنگ دراز"

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:10 نوشت.

 
خواب دیدم پروفسور یوسفی (مدیر سابق و لایق دبیرستان) داره سر صف بچه ها رو موعظه می کنه. طبق معمول قاطی کرده بود ومی گفت "این ارکات رو آمریکایی ها راه انداختن برای استثمار ما. به این دلیل که الآن نود درصد بچه های سوم دبستان اونجا عضو شدن! ولی کور خوندن، ما یه گروه ضربت راه انداختیم و با همون بچه های سوم دبستان داریم تحقیقات اتمی می کنیم که چند وقت دیگه پدر آمریکا رو در بیاریم." بعد یهو یکی از بچه های هفتاد و هشتی شروع کرد به هو کردن یوسفی، بعد کم کم تمام بچه ها داشتن یوسفی رو هو می کردن ولی اون اصلا به روی خودش نمی اورد.
این بود انشای ما درباره اثرات شام زیاد خوردن و زیر پتو خوابیدن تو هوای گرم تابستون!
توضیح: دوستان توجه کنن که من redundancy (به قول کلانتری ریدَندَنسی) صحبتهای یوسفی رو گرفتم که شد چهار خط، وگرنه یوسفی کمتر از چهل و پنج دقیقه حرف نمی زد که البته حدود نیم ساعتش سکوت بود!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:09 نوشت.

........................................................................................


Monday, June 28, 2004
 
ماااااااااااااااااا! به خدا این یه روزی همکلاسی من بود. الآن رفته واسه من تو ارکات عکس گذاشته با زن و بچه اش تو دفترش تو دبی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اصلا باورم نمی شه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:22 نوشت.

........................................................................................


Sunday, June 27, 2004
 
برین از ترکا بپرسین آیدین یعنی چی. می گن یعنی روشنایی.
منم دیگه از تاریک بودن خسته شدم. دیگه بسه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:40 نوشت.

........................................................................................


Friday, June 25, 2004
 
سوال شماره 39 می گه: "در صورت موفقیت فرزند شما در آزمون ورودی سمپاد، آیا موافق تحصیل وی در مراکز سازمان خواهید بود؟"
تنها سوالی بود که مجبور شدم روش فکر کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:06 نوشت.

........................................................................................


Thursday, June 24, 2004
 
بگوش تا توانی به باب دیلن...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:51 نوشت.

 
زندگی خنده داری داریم. قبول نداری؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:51 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, June 23, 2004
 
انگار صداوسیما یه آیین نامه جدید تصویب کرده که هرکی مثل سیلوستر حرف می زد، باید بیاد خبرنگار بشه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:25 نوشت.

 
آخ که چقدر امروز نظریات جنجالی دارم. کاش می تونستم بنویسمشون.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:23 نوشت.

 
قانون: اگه یه روز بعدازظهر خوابیده باشی و هیچکس دیگه هم خونه نباشه، حتما تلفن زنگ می زنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:57 نوشت.

 
گرمای لعنتی. ترافیک لعنتی. راننده های لعنتی. اعصاب لعنتی.
می گه خب حالا روت کم شد، یاد گرفتی از دفعه دیگه تو خیابون با مردم لجبازی نکنی. ولی من یاد گرفتم که دفعه بعدی کولر ماشینو خاموش کنم که دور موتور گرفته نشه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:01 نوشت.

 
یه جورایی آدم خیال می کنه که خدا یه برنامه دوربین مخفی راه انداخته و ما سوژه های برنامه محسوب می شیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:00 نوشت.

 
این بغل یکی از لینکا مال جین جینه. به میزان کافی هم که از سیمور نوشتم. به همین دلایل هروقت می رم نگاه کنم ببینم مردم چه جوری از اینجا سر درآوردن، می بینم یکی برای "عکس جین سیمور" سرچ کرده و رسیده اینجا! دوتا مساله به ذهنم رسید که خواستم بگم:
1- اگه جای مسولین بودم می رفتم یه کارخونه آدامس سازی باز می کردم و تو آدامساش عکس همون خانومه رو می ذاشتم. این کار چند تا فایده داره. یکی اینکه کلی فروش می کنه و پولدار می شم. دوم اینکه با این کار جوانان دیگه وقتشونو پای اینترنت تلف نمی کنن. تازه از یه ماه دیگه دم در هر خونه ای می بینی یه مشت بچه نشستن و دارن عکسای جین سیمورشونو تاخت می زنن (اصطلاحش همین بود؟). کلی برای پر کردن اوقات فراغت جوونا تا تابستون مفیده.
2- جین سیمور همون خانومه است که توی پزشک دهکده بازی می کنه و به نظر من اصلا خوشگل نیست و هیچ جذابیتی هم نداره و به مقدار کافی کله خر و یه دنده و بی فکره. ضمنا از اون فمینیستاییه که اعتقاد دارن تنها فایده مردا اینه که اول حق زنا رو بهشون بدن، بعدم ببندیمشون به گاری و برامون بار ببرن. وقتی می گم با فمینیستا مشکل دارم، منظورم همین دسته است.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:00 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, June 22, 2004
 
یه سوال: رعد و برق برای چی صدا داره؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:37 نوشت.

 

Till all my years are done...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:36 نوشت.

 
واسه من دلتا فانکشن می فرسته از آسمون!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:05 نوشت.

 
فرازی از نطق تاریخی آیدین کبیر به مناسبت تولد اون یارو که خیلی ازش بدش میاد:
"بچه باید شکل باباش باشه. دیگه فوق فوقش شکل ننه اش! چه معنی داره شکل شوهر همسایه باشه؟!"

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:03 نوشت.

........................................................................................


Monday, June 21, 2004
 
هه هه. تابستون شد. هنوز باور نکردم. همونجوری که حتی تا دیروز باور نکرده بودم امتحانا شروع شده. نمی دونم. ناباوری نیست. یه جور بی تفاوتیه. انگار که هر خبری بشه، اهمیتی واسه آدم نداشته باشه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:10 نوشت.

 
گزاره اول: زیاد جالب امتحان ندادم، اگه بخواد اذیت کنه می افتم.
گزاره دوم: دو دقیقه قبل از امتحان داشتیم تو دستشویی طبقه اول، پشت سر درس و استاد و مدل امتحان حرف می زدیم که در یکی از توالتا باز شد و ابوتراب از توش اومد بیرون!
نتیجه: این دفعه زیاد دوست ندارم نتیجه گیری کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:10 نوشت.

........................................................................................


Sunday, June 20, 2004
 
یه سوالی برام پیش اومده. اگه این فارادی روز تعطیل گردش نمی رفت و می موند تو خونه، می مرد؟ به من چه که بخوام یه ساعت تو امتحان راجب گردش حضرت آقا توضیح بدم.
توضیح: ابوتراب و کالین معتقدن که گردش فارادی یکی از عناصره. ولی من هرچی تو جدول مندلیف گشتم پیداش نکردم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:34 نوشت.

 
می خوام بدونم تو دنیا نامفهوم تر از انتشار موج در فریت ها، چیزی پیدا می شه؟
پ.ن. پیدا شد! لامپهای مایکروویو!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:44 نوشت.

 
تازگی یهو به خودم میام و می بینم که یه ساعته رفتم بالای منبر و دارم راجب یه موضوع پیش پا افتاده که برای هیچکس جالب نیست وراجی می کنم، یا مثلا می بینم دارم برای جواب یه سوال دو کلمه ای، تمام وقایع از زمان جنگ واترلو تا الآن رو توضیح می دم.
مساله اینه که به نظر نمیاد عادات حرف زدنم عوض شده باشن، فکر می کنم خودآگاهیم بیشتر شده باشه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:43 نوشت.

........................................................................................


Saturday, June 19, 2004
 
آخه ابوتراب! من از دست تو چیکار کنم؟
جلسه آخر برگشتی می گی من نمی گم اینا رو حفظ کنین، ولی روابط تضعیف کننده و تغییرفاز دهنده و اتصال کوتاه ها و دایرکشنال کوپلر ها و فریت ها و انتشار موج تو فریت ها و زوایای interaction رو بلد باشین! من اصلا نمی گم که کل لامپها رو باید حفظ باشین، یه قسمتشو می دم، می پرسم بقیه اش چه جوریه، ولی چون معلوم نیست کدوم قسمت رو می دم کل لامپها رو تیکه به تیکه بلد باشین!
ای خدا! آخه کدوم آدم عاقلی این همه پرت و پلا رو حفظ کرده تاحالا که من دومیش باشم؟!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:11 نوشت.

 
خوشم میاد که حواسم کلا معلوم نیست کجاس. رفته بودم رو پشت بوم، یهو دیدم اگه یه قدم دیگه وردارم رفتم رو سقف شیشه ای داکت توالت همسایه ها! یه چند ثانیه بعدشم باید از تو کاسه توالت مردم جمعم می کردن!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:06 نوشت.

 

Your breath is sweet
Your eyes are like two jewels in the sky.
Your back is straight, your hair is smooth
On the pillow where you lie.
But I don't sense affection
No gratitude or love
Your loyalty is not to me
But to the stars above.

One more cup of coffee for the road,
One more cup of coffee before I go
To the valley below...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:42 نوشت.

 
به پنج نفر از افرادی که بتونن جایی خنده دار تر از اتاق انتظار سونوگرافی معرفی کنن، به قید قرعه جوایزی اهدا خواهد شد.
مردم هی بشکه بشکه آب می خورن، بعد می رن تو اتاق، دو دقیقه بعد میان بیرون و می گن نشد! دوباره شروع می کنن به آب خوردن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:51 نوشت.

........................................................................................


Friday, June 18, 2004
 

Well I jumped into the river
Too many times to make it home
I'm out here on my own, drifting all alone...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:16 نوشت.

 
مانیتورم تا دیروز رنگ وارنگ می شد، از امروز تصویرش شروع کرده به راه رفتن.
کمکهای نقدی خود را به شماره حساب اینجانب واریز نمایید. می خوام مانیتور بخرم پول ندارم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:56 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, June 16, 2004
 

All the truth in the world adds up to one big lie


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:33 نوشت.

 

I've been down to the bottom of a whirlpool of lies
I ain't looking for nothing in anyone's eyes
Sometimes my burden is more than I can bear
It's not dark yet, but it's getting there...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:30 نوشت.

 
بسیار کار جالبی بود. اول ماشینو روشن کردیم. بعد کاپوت رو زدیم بالا. بعد دوتا سیم سوسماری وصل کردیم به دوسر باطری ماشین. (البته سوسمار که چه عرض کنم، تو مایه های برونتوسور بود اینا! (چه جالب، فکر کنم دیروز بود که داشتیم تو سلف راجب اینا حرف می زدیم)) بعد اون یکی سر این سوسماریا که دستمون بود اشتباها خوردن به هم دیگه. یهو یه صدایی اومد و پارکینگ روشن شد. خیلی جرقه خوشگلی بود. فکر کنم بشه تو جشنا و مراسم شادمانی با این وسیله حضار رو خوشحال کنیم. فقط باید اعتراف کنم که نزدیک بود از ترس قالب تهی کنم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:26 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, June 15, 2004
 
یاهو ورداشته سرخود ظرفیت همه میل باکس ها رو کرده صد مگ.
خیلی مسخره اس! حالا چجوری فخر بفروشیم که ماها کاربر قدیمی بودیم و شیش مگ جا داشتیم؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:21 نوشت.

 
آدم یه وقتایی شک می کنه که همه اینا تو چند ماه اتفاق افتاده. احتمالا خدا داره از یه چیزی تو مایه های companding استفاده می کنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:20 نوشت.

 
تا دیروز فکر می کردم منظور فردی از اون کلمه فقط یه جور استعاره یا کنایه یا یه همچین چیزی باشه. حالا ببین تو دیکشنری چی پیدا کردم:

prostitute: n
Somebody who uses a skill or ability in a way that is considered unworthy.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:07 نوشت.

 
سر امتحان داشتم سرمو می خاروندم که به مبارکی و میمنت به اولین موی سفید برخوردم. خیلی راحت کنده شده بود و چسبیده بود به دستم. یه ده دقیقه ای فقط داشتم اونو بررسی می کردم. احساس جالبی بود.
ضمنا نمی دونم چرا بازم احتمال خطای بیت، 99% دراومد!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:07 نوشت.

........................................................................................


Monday, June 14, 2004
 
وقتی آیدین کوچک بود!
همینجوری که داشتم سیستم انتقال (ادبیات مخابرات) می خوندم، یاد قدیمیترین نشونه های علاقه خودم به مخابرات افتادم. دوم دبستان بودم انگار، تو کتابای بابام یه کتاب پیدا کرده بودم که موضوعش تلفن بود. اصلا یادم نمیاد اسمش چی بود، فقط جلدش قرمز بود. یادمه دور از چشم بقیه می خوندمش. هرچی بیشتر می خوندم، بیشتر از پیچیدگی موضوع کف می کردم. یادمه وقتی اون تو یه چیزایی راجب شماره گیری پالس خوندم کلی ذوق کرده بودم، البته قاعدتا فوقش یک دهم حرفای کتابو فهمیده بودم. یه مشت نقشه شماتیک و مدار داخلی گوشی تلفن هم توش بود که ساعتها می نشستم الکی نگاهشون می کردم و هیچی سر در نمی اوردم. خیلی باحال بود. نمی دونم چی داشت که اونجوری جذبم می کرد. چند ماه بعدش اسباب کشی داشتیم، بعدش دیگه کتابه رو ندیدم. خیلی هم دنبالش گشتم ولی پیدا نشد که نشد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:18 نوشت.

 
احساس می کنم وسط برف و بوران افتادم رو زمین. خوابم میاد. چشمامو می بندم. بعد یه نفر میاد محکم تکونم می ده و می گه: "تو نباید بخوابی. باید بیدار بمونی. می خوام بکشمت"

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:51 نوشت.

 
قال آیدین کبیر، مع الالهام من المرحوم فردی مرکوری کبیر:

I'm not an engineer, I'm just a mathematical prostitute!


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:49 نوشت.

 
قدیمیا می گن: "کور از خدا چی می خواد؟ یه زن خوشگل"
پ. ن. ما که هرچی فکر کردیم نفهمیدیم به چه دردش می خوره. به درد آدمای بینا نمی خوره چه برسه به اون کوره!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 09:30 نوشت.

 
حتی بدم نمیاد بقیه عمرمو بالای دکل دیده بانی یه کشتی بادبانی قدیمی، وسط دریا بگذرونم. الکی دور و برم رو نگاه کنم و سالی یه بار داد بزنم "یه خشکی می بینم". بعد بالاخره یه نفر می فهمه که من اون بالا دارم وقت تلف می کنم و همه خشکیا خالی بندیه. یه روز چهار تا از اون ملوانای اساسی از نردبون میان بالا و از اون بالا پرتم می کنن پایین. منم باکله می رم وسط تخته های عرشه.
راستی کتاب علوم سوم راهنمایی می گفت اینا اسکوربوت می گیرن!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 09:29 نوشت.

........................................................................................


Sunday, June 13, 2004
 
حالا اصلا می گیم جزوه مایکروویو جاش تو همون بار خر بوده. درباره غیبت جزوه link budget چی می تونیم بگیم؟!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:38 نوشت.

 

I studied silence to learn the music
I joined the sinful to regain innocence.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:59 نوشت.

 
هرچی بیشتر ماشین می خونم، بیشتر نمی فهمم که چرا قدرتی ها لقمه رو اینقدر دور سر خودشون می چرخونن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:03 نوشت.

 
و خدا سلکسیب را آفرید.
و این دیگه آخر مسکّنه.
اگه نبود باید دو شب تا صبح از درد زانو بیدار می موندم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:01 نوشت.

........................................................................................


Saturday, June 12, 2004
 
مامانم معتقده که تو اتاق من خر با بارش گم می شه. تا اینجا مشکلی نیست. فقط نمی فهمم جزوه مایکروویو من قاطی بار خره چیکار می کرده!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:14 نوشت.

........................................................................................


Friday, June 11, 2004
 
یادمه تو راهنمایی هر سه چهار ماه یه بار فعالیتمو عوض می کردم و می رفتم سراغ یه چیز دیگه. اول داستان نویسی و انجمن ادبی بود، بعد رفتم دستگاه جوجه کشی ساختم. بعد رفتم سراغ نقاشی. بعد رفتم برای ساعت مطالعه، "مجموعه آثار افلاطون" رو انتخاب کردم. بعد رفتم ریاضی پیشرفته. بعد رفتم سراغ ساختن هواپیمای مدل. بعد دوماه راجب قلب تحقیق کردم. بعد دوباره کارگاه نگارش. بعد نقشه کشی...
تا اینکه سال سوم دوماه نذاشتن هیچ فعالیتی بگیرم و گفتن نمی شه اینقدر از این شاخه به اون شاخه بپری، بشین فکر کن ببین دقیقا می خوای چیکار کنی. دیگه خرس گنده شدی. باید بدونی که تو زندگیت بالاخره کدوم طرف می خوای بری.
یه مدت که اینجوری گذشت دیگه فکر کردن آدم شدم و گفتن حالا می خوای چیکار کنی؟ اول رفتم پنی سیلین ساختم، بعد دوباره دو سه ماه سر کلاس داستان نویسی رفتم و بعد رفتم سراغ مجسمه سازی!
فکرشو که می کنم، می بینم هنوزم آدم نشدم. هرچند ماه یه بار یهو تصمیمم برای کل زندگی عوض می شه. هیچ کاری رو نمی تونم تموم کنم. هیچی ارضام نمی کنه. آخرشم هیچی نمی شم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:31 نوشت.

 
خیلی وقت بود که آهنگ اینجا عوض نشده بود.
People are strange
THE doors

People are strange when you're a stranger
Faces look ugly when you're alone
Women seem wicked when you're unwanted
Streets are uneven when you're down

When you're strange
Faces come out of the rain
When you're strange
No one remembers your name...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:15 نوشت.

 
یارو تو درکه دوتا پرنده (هرچی فکر کردم دیدم فقط کلاغ و پتروداکتیل رو می تونم از روی قیافه اشون تشخیص بدم) انداخته تو قفس و راه می ره و می گه: "فال حافط با کامبیز و بهاره". دویست تومن بهش می دی و تعیین می کنی که دوست داری کدومشون برات فال بگیره، بعد دستشو می کنه تو قفس و یکیشونو میاره بیرون و ادعا می کنه این همونیه که تو خواستی، بعد پرنده هه یه فال برات در میاره و دوباره برمی گرده سرجاش تو قفس. بعد سه تایی می رن و کم کم، گم می شن. بعد فالتو نگاه می کنی و می بینی تکراریه. یه فالی که کلی خاطره برات داره. حتی بیشتر از کلی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:12 نوشت.

........................................................................................


Thursday, June 10, 2004
 

Well, I woke up this morning, I got myself a beer
Yeah, I woke up this morning, and I got myself a beer
The future's uncertain, and the end is always near...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:24 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, June 09, 2004
 
تازگی از ارتفاع می ترسم. ولی یادم نمی مونه، تازه وقتی می رم بالا می فهمم که می ترسم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:42 نوشت.

 
دارم فکر می کنم اگه قرار باشه یه ترم سرکلاس نرفته باشم و هروقت که رفتم گوش نکرده باشم و بعدش بتونم با چهار روز درس خوندن مشکل رو حل کنم، دیگه فلسفه وجودی لطیفی چیه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:45 نوشت.

 
می گن که از خصوصیات آدمای نابغه، یکی هم اینه که نزدیک امتحانا پنیر زیاد می خورن که خنگ بشن. آخه اگه تو اون مدت تمام ذهنشون در اختیارشون باشه همش می شینن و فکرای فلسفی صدتا یه غاز می کنن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:44 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, June 08, 2004
 
یادمه سوم راهنمایی هیچکس نبود که به ما معارف درس بده، خود آقای فریپور (مدیر مدرسه)شده بود معلم معارف. جلسه اول یه جمله ای گفت، نمی دونم حدیث بود یا آیه. گفت: "اشد من الذنب، طول الامل" بعد پنج شیش جلسه صحبت کردیم راجبش که مگه نه اینکه آرزوها باعث حرکت آدم می شن، پس چرا بلند بودن آرزو گناهه. تا جایی که یادمه آخرش به این نتیجه رسیدیم که منظور از "طول الامل" اینه که بشینیم از الآن برای چند سال دیگه برنامه بریزیم و مثلا بگیم دقیقا هفت ماه دیگه فلان کارو می کنم، دقیقا دوسال دیگه بهمان کارو می کنم، سه سال و چهار ماه دیگه فلان اتفاق می افته...
نمی دونم که نتیجه امون درست بوده یا نه، ولی این چند وقته مدام احساس می کنم طول الامل گرفتم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:30 نوشت.

........................................................................................


Sunday, June 06, 2004
 
I
چرا اینجا اینقدر گرمه؟ نمی دونم چه خبره. چند ساعت پیش، نمی دونم چند ساعت، چشمامو باز کردم و دیدم افتادم اینجا وسط آتیش. راه افتادم و دارم می رم که برسم به تهش و ازش برم بیرون. هرطرف که می رم بازم آتیشه. هیچ نشونه ای نیست. شاید دارم دور خودم می چرخم. دارم فکر می کنم ببینم چه خبره. هیچی یادم نمیاد. اصلا یادم نمیاد قبل از اینجا کجا بودم. یادم نمیاد چی شد که از اینجا سر در آوردم.

II
کلی فکر کردم. شاید مسئول زغالسنگ لوکوموتیو بودم و همینجوری که داشتم مدام با بیل زغالسنگ می ریختم تو کوره، یهو راننده ترمز کرده و من پرت شدم توی کوره. شایدم با همکارم دعوام شده و اون منو پرت کرده اینجا. ولی به نظرم اینجا یه مقدار بزرگتر از اونه که بخواد کوره باشه. پس اینجا کجاست؟ چرا اینقدر گرمه؟ هیچی یادم نمیاد.

III
شایدم به من مشکوک بودن و منو انداختن تو آتیش که ببینن می تونم زنده از توش بیام بیرون یا نه. هنوز که زنده ام. پس می شه نتیجه گرفت که بیگناهم. پس چرا تهش پیدا نمی شه که برم بیرون. اصلا یادم نمیاد قرار بود چی ثابت بشه. یادم نمیاد به چی شک داشتن. اصلا هیچ موجود زنده دیگه ای یادم نمیاد. چرا بهم اسب ندادن؟ یعنی اصلا الآن کسی اون بیرون منتظرم هست هنوز؟

IV
بالاخره به یه آدم رسیدم. می گفت اینجا جهنمه. فکر کنم مزخرف می گفت. یادم نمیاد گناهی کرده باشم. اصلا هیچی یادم نمیاد. آدمو برای گناهی که نکرده که جریمه نمی کنن. اگه یکی یادش نیاد، اول بهش می گن چیکار کرده، بعد جریمه اش می کنن. پس دفاع چی؟ نه. اینجا جهنم نیست. یارو حتما گرمازده شده بوده. دارم دنبال درش می گردم که برم بیرون.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:18 نوشت.

........................................................................................


Saturday, June 05, 2004
 
من چم شده؟ چیکار دارم می کنم؟ دقیق تر بپرسم. چه غلطی دارم می کنم؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:15 نوشت.

 
به قول طاسمانی: "افرااااااااااااد! بخندین!"

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:12 نوشت.

 
یه موجود احمقی به اسم محمدرضا رحیمی تبار، گفته که طبق آخرین بررسی های ما خطر زلزله تهران رفع شده. حرص می خورم. خنده ام می گیره. یارو بهترین فرصت رو پیدا کرده بود که حسابی معروف بشه و بهترین استفاده رو از اون کرد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:11 نوشت.

 

And now my friends...
Come along with me on a journey into the unknown
Perhaps to hell itself.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:15 نوشت.

........................................................................................


Friday, June 04, 2004
 
رمز کار نقاش موفرفری کانال چهار اینه که اصلا سعی نمی کنه هیچ چیزی دقیقا اونی بشه که می خواد.
یاد اون صحنه ای افتادم که سیمور به بادی می گه برای برنده شدن تو تیله بازی، نباید هدف گیری کنی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:35 نوشت.

 
ماشالا! هرچی می خونی تموم نمی شه.
فکر کنم اگه کلانتری یه ماه دیگه وقت داشت، حجم جزوه اش با بریتانیکا یکی می شد!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:45 نوشت.

 
هر لحظه به شکلی بت عیار در آمد!!!

Bote ayyar!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:44 نوشت.

 

Who dares to love forever?
When love must die...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:07 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, June 01, 2004
 
دلم برای علی پاشا تنگ شده. وقتی که برات فیلم تعریف می کرد، می تونستی تک تک صحنه ها رو عینا تو ذهنت ببینی. هوس کردم بشینم و برام "آبی" رو تعریف کنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:54 نوشت.

 
و خدا برای تنبلها و آنان که فقط تا ده بلدند بشمرند، مفاهیم عمیق! per unit را آفرید.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:53 نوشت.

 
تا دوسه هفته پیش اگه همچین فکری به سرم می زد، به خودم می گفتم خیلی دیوونه ای اگه همچین کاری بکنی. الآن یه وقتایی فکر می کنم که شاید خیلی عاقلانه باشه.
لابد همون یه ذره عقل ناقصمم داره می پره دیگه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:52 نوشت.

........................................................................................


 
This page is powered by Blogger Weblog Commenting by HaloScan.com