صفحه موسيقی فتوبلاگ

 

مشغوليات

زندگى، خود مشغوليتي عظيم است!
غير از اون، فعلا دارم درس می خونم خير سرم!





شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
توصیه می شود
(ترتیب الفبائی)

احسان
از بالای دیوار
نوشتارهای روزانه ی نیما دارابی
بامداد خسته
جین جین
دخترك شیطان
دلتنگستان
موومان پنجم
ضد خاطرات
خاتمه از صفر
راز
مرا بخوان!
ياوه های عاشقانه یك من
یك جستجوی همیشگی

بالا
 
آیدین كبیر در یك نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
شغل شریف: فعلا دانشجو
رشته تحصیلی: برق
معدل كل: این یكی رو بیخیال
قد: ۱۷۷
وزن: ۷۸
رنگ چشم: قهوه ای تیره
رنگ مو: همون
طول مو: فعلا ۱۰cm
ریش: اندازه یه ماه
تماس: eyedeen_r@yahoo.com

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا






 
آرشیو

January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010


بالا



آیدین كبیر در یك نگاه
تراوشات قدیمی تر
توصیه می شود
شعار هفته
تماس
نظريات عارفانه، يادداشتهای ابلهانه
تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 
Monday, May 31, 2004
 
اینم یه جمله از امام راحل که الآن از تلویزیون شنیدم: "شما زنان، مکلفید که انسان بسازید"!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:56 نوشت.

 

Now the only thing a gambler needs
Is a suitcase and a trunk
And the only time he's satisfied
Is when he's on a drunk...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:23 نوشت.

 
نعره ای زد و گفت: "راست باز و پاک باز و امیر باش"

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:22 نوشت.

 
این همسایه محترم جدیدمون دیگه خیلی محترمه. هنوز نیومده، ورداشته یه سیم از بیخ فاز ساختمون، قبل از کنتور کشیده و برده توی خونه خودش!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:21 نوشت.

........................................................................................


Sunday, May 30, 2004
 
چند قدم بالاتر از سیدخندان یه ساندویچی هست. اغذیه خندان. یه ردیف صندلی رو به شریعتی داره. نشستن روی اونا و زل زدن به آدمای توی خیابون، یه حس عجیبی داره. خیال می کنی از همشون جدایی. با همه فرق داری. خنده ات می گیره که این همه آدم، هرکدوم برای خودشون یه بدبختی دارن که خیال می کنن بزرگترین بدبختی دنیاس. ولی تو خدایی. تو نشستی پشت شیشه و مشغول پاییدن یه سری موجود پست و بدبختی. تو توی دلت به سادگی مشکلاتشون می خندی. نمی تونم توصیفش کنم. امتحانش کن، خودت می فهمی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:25 نوشت.

 
عالم و آدم با من مشکل دارن انگار. نشسته بودیم تو نیمکتای وسطای باغچه، بعد یه گربه هه اومد طرفمون. گفتم بذار یه دفعه کاری به کار این بدبختا نداشته باشم. نکبت اومد بغل دست من و پشتشو کرد به من و شروع کرد به ادرار کردن!!! اگه شوتش نکرده بودم حسابی کثیفم کرده بود بیشعور!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:36 نوشت.

........................................................................................


Saturday, May 29, 2004
 
سوال امتحان: موارد استفاده هریک از موتورهای شنت و سری را توضیح دهید.
جواب من: در مواردی که می خواهیم سرعت موتور ثابت بماند از این موتور استفاده می کنیم.
توضیح: در کمال هوشیاری و کاملا عمدی اون جواب رو نوشتم.
سوال من: فکر می کنین استاد متوجه حقه کثیفم می شه؟ درسم پاس می شه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:55 نوشت.

 

Some are born to sweet delight
Some are born to sweet delight
Some are born to the endless night...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 08:52 نوشت.

 
والت گلس و من معتقدیم که خدا به کسانی که جراتش رو دارند که متهمش کنند که دنیای زشتی ساخته، گیر می ده.
از والت مطمئن نیستم، ولی من معتقدم کار دنیا از زشتی گذشته. با تک تک ذرات وجودم از تمام چیزهای این دنیا بدم میاد.
بذار گیر بده. دیگه برام مهم نیست.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 08:35 نوشت.

........................................................................................


Friday, May 28, 2004
 
خوشمان آمد. همه فامیل اومده بودن خونه ما مهمونی. بعد یهو شروع کردن به جیغ زدن و دویدن. من خلاف جهت اومدم تو اتاق و ماشین حساب برداشتم و موبایل. بعدم در حالی که همه داشتن دعوام می کردن که بدو بیا بیرون رفتم تو آشپزخونه و کلیدای ماشینو ورداشتم و بعد رفتم سر فرصت دمپایی های خودمو از تو کمد دراوردم و بعد رفتم پایین. دروهمسایه لخت و پابرهنه نشسته بودن کف کوچه و نصفشون داشتن گریه می کردن. بعد تازه دیدم پاهام دارن می لرزن. منم نشستم همونجا. بعد یه تلفن زدم. آخرشم برگشتم خونه و تلویزیون روشن کردم و تازه دنبال رادیو گشتم. ترسیدم ولی زیادم برام مهم نیست! الآن می رم هارد رو باز می کنم که بعدا به درد می خوره. فعلا با اجازه.
راستی! من فردا امتحان دارم. لغو می شه یا نه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:41 نوشت.

 
خالی بود. خیلی خالی...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:06 نوشت.

 
هرجوری که نگاه کنی من روانی ام. جالب نیست؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:18 نوشت.

 
می خوام برم برای زوجهای جوان، مرکز مشاجره باز کنم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:17 نوشت.

 
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش حتی هوس قمار دیگر

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:26 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, May 26, 2004
 
یه زمانی به تو عوضی حسودی می کرد. خنده ام می گیره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 08:46 نوشت.

 
همیشه همینجوریه. هزارتا توت فرنگی می خوری یکی از یکی خوشمزه تر. بعد تا به خودت می گی این دیگه آخریشه، اون یه دونه تلخ ترین توت فرنگی روی زمین می شه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 08:44 نوشت.

........................................................................................


Saturday, May 22, 2004
 
ناصیر تومامش کن...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:39 نوشت.

 
ولی از تقویم عربا خنده دارتر، باید ایستر باشه. اولین یکشنبه بعد از اولین ماه کامل بعد از اعتدال بهاری!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:38 نوشت.

........................................................................................


Friday, May 21, 2004
 
بابا دکتره. من و مامان چند ماه پیش پامونو کردیم تو یه کفش که باید بریم استرالیا. مهاجرت. هوس کرده بودیم تو خیابونای سیدنی و آدلاید بگردیم و مغازه ها رو نگاه کنیم. کشتیمون هفته پیش غرق شد و همه مردن. به جز ما پنج تا که رسیدیم به یه جزیره متروکه. مامان و بابا و من و دوتا برادرام. قرن هیجدهم هنوز احتمالات اختراع نشده، خودتون حساب کنین ببینین احتمال همچین اتفاقی چقدره. از این جزیره بدم میاد. نه مغازه داره که بریم خرید. نه همسایه داریم که صبح تا شب زاغ سیاهشو چوب بزنیم. من و مامان از این جزیره بدمون میاد. حوصله امون سر می ره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:50 نوشت.

 
بعد از چند ماه تو کشتی بودن، رسیدیم این سر دنیا. الآن چند روزه که پیاده شدیم. یه مشت دزد و قاتل. یه جایی تبعیدمون کردن که دیگه هیچ جوری نتونیم برگردیم. جای مزخرفیه. بومی های خنده داری داره. حیووناش از اونام مسخره ترن. زمین حاصلخیزم این طرفا پیدا نمی شه. ژانویه هوا گرمه، جولای سرد. آدمای دور و برت هم که همشون مجرم. آخرش هممون همینجا می میریم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:15 نوشت.

 
با آدمخورا معامله کردم. دیروز هم جمعه رو خوردیم. از این به بعدم قرار شده هر کشتی که از اینجا رد می شه، آدماش مال اونا باشه و پولاش مال من. پول بالاخره به یه دردی می خوره. حالا شایدم وقتی حسابی پول جمع کردم، با یکی از کشتیها فرار کنم. شایدم یه روز آدمخورا نتونن منتظر کشتی بعدی بشینن و منو بخورن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:34 نوشت.

 
یه ماه پیش رسیدیم به جزیره سایکلوپس ها. الآن سه هفته اس که تو این غار گیر کردیم. روزی چهار نفرمون رو می خوره. به خاطر شرابی که بهش دادم، قول داده که من نفر آخر باشم. بازم فردا صبح نوبت من می شه. فرق خاصی هم نمی کنه. پنلوپه که دیگه نیست. منم که بعدا اسطوره می شم و صد سال دیگه همه خیال می کنن از اینجا فرار کرده بودم. به این غول بی شاخ و دمم که گفتم اسمم هیچکسه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:27 نوشت.

 

And you can't believe what it does to me
To see you cryin'...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:56 نوشت.

 
یکم خرداد ماه جلالی
نمی دونم چند روز از چی گذشته و چند روز به چی مونده. هیچ تاریخی یادم نیست. اما خوب یا بد، هنوز بلدم از روی ساعت مچی تاریخ رو بخونم. دیگه همه چی تو این جزیره یکنواخت شده. شانس ندارم که. یه قبیله آدمخور هم پیدا نمی شه که یه ذره هیجان بده به زندگیم. دارم فال ورق می گیرم که ببینم برم لب ساحل و منتظر کشتی بشینم یا نه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:55 نوشت.

 

Too old to rock’n’roll, too young to die...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:41 نوشت.

........................................................................................


Thursday, May 20, 2004
 
آخه تا حالا کدوم هدفونی بافر داشته که این یکی داره؟!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:02 نوشت.

 

I hurt easy, I just don't show it
You can hurt someone and not even know it.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:16 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, May 18, 2004
 
ابوتراب داشت از کرامات Collin حرف می زد. می گفت تو دنیا کتاب مایکروویو پیدا نمی کنین که مبحث فرّیت داشته باشه و تو منابعش اسم آقای کالین نیومده باشه.
یادم باشه بعد از اینکه آیدینیسم رو به عنوان یه مرض جدید تو تمام تکست های روانپزشکی ثبت کردم، یه کتاب گنده فرّیت بنویسم، بعدم برای رو کم کنی هیچ جاش اسم کالین رو نبرم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:53 نوشت.

 

Now as I look at the future
I feel so close to the past
I'm so afraid of tomorrow
Wondering which one is the last...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:14 نوشت.

 
روزی چندبار یهو احساس می کنم یه اراده وحشتناک پیدا کردم که به هرچی که می خوام برسم. ولی بعدش که فکر می کنم نمی فهمم به چی می خوام برسم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:02 نوشت.

........................................................................................


Monday, May 17, 2004
 
یه چیزی تو مایه های Serial killer بودن، ضعف ها و قوت های آن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:06 نوشت.

 
می گفت آقای آراسته وقتی که معلوم شد سرطان داره، افسردگی گرفته بوده. ولی خودش فکر می کرده به تعالی روحی رسیده. مثلا می رفتن دیدنش می گفته الآن بود و نبود شما اصلا برام فرق نداره، چون این چیزا به دنیای مادی مربوط می شه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:10 نوشت.

 
الآن احساس می کنم چند سانت از سطح زمین بالاترم. خیال می کنم آویزونم. بی وزنم. سرم سنگینه. نمی دونم دارم می رم بالا یا پایین. انگار معلق موندم. نمی دونم...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 08:47 نوشت.

........................................................................................


Sunday, May 16, 2004
 
پارسال همین موقع بود. سعید تا نزدیکای صبح حرف زد و من گوش می کردم. می گفت:
"آدم یه وقتایی از زندگی ناامید می شه، می ره سراغ موسیقی خف و دخانیات و جادو و این حرفا، چیزایی که به مرگ نزدیکش کنن، بعد از یه مدت از مرگ ناامید می شه، حالا تکلیف چیه؟"
کمک کنین. کسی می دونه تکلیف چیه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:52 نوشت.

 
راستی! روز جهانیتون مبارک!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:31 نوشت.

 
خوبیش اینه که تو اینترنت همه چی پیدا می شه. 18 تا سوال جواب دادم، بعد بهم گفت که Severe depression دارم و بهتره که زودتر برم دکتر!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:06 نوشت.

........................................................................................


Saturday, May 15, 2004
 

Riders on the storm
Riders on the storm
Into this house we're born
Into this world we're thrown
Like a dog without a bone
An actor out alone
Riders on the storm...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:36 نوشت.

 
به جون خودم قدیما دید موجی داشتم. الآن پیداش نمی کنم. هیچ درکی ندارم از این مایکروویو.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:58 نوشت.

 
یاد محلل افتادم. فکر کنم تو سه قطره خون بود.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:57 نوشت.

 

Didn't you read the tale
Where happily ever after was to kiss a frog?
Don't you know this tale
In which all I ever wanted
I'll never have
For who could ever learn to love a beast?


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:30 نوشت.

 
دقیقا سه ماه پیش بود که رفتم تو ایرانمهر بستری شدم.
حالا فرض کنین بعد از عمل می مردم. الآن چه خبر بود؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:29 نوشت.

 
وقتی آدم سه تا امتحان پشت سرهم داشته باشه و وسط دانشگاه از شیش تا پله قل بخوره و با مغز بخوره زمین، طبیعتا همه چی تو کله اش قاطی پاطی می شه.
الآن یه ترانسفورمر مایکرواستریپی، با پروتکل های لایه سوم OSI طراحی کردم که به هیچ درد خاصی هم نمی خوره!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:28 نوشت.

........................................................................................


Friday, May 14, 2004
 
می گه قبلا relax رانندگی می کردی. الآن رانندگیت پرتنش شده.
دلم نیومد بهش بگم اگه ماشین مال خودم بود چیکار می کردم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:21 نوشت.

 
ما که خودمان با این بیت های random که به سوی شما می فرستیم، خیلی حال می کنیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:20 نوشت.

 
ببینم؟ تاحالا کسی سعی کرده با Delta-modulation موسیقی رو فشرده کنه یا نه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:17 نوشت.

 
ای کسانی که مخابراتی شدید! پس چرا ایمان نمی آورید که تو این دنیا هیچی deterministic نیست؟ بدرستیکه دنیا را probabilistic آفریدیم. بروید و با این زندگی همچون random bit sequence خود حال کنید!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:36 نوشت.

........................................................................................


Thursday, May 13, 2004
 
"ارتفاع پست" رو ندیده بودم. علاقه خاصی هم به دیدنش نداشتم. امشب اتفاقی نشستم و دیدمش. زیادی خوب بود. اون جنون رو درک می کردم. آدمایی که احساس می کنن دیگه هیچی براشون نمونده.

Standing on the gallows with my head in a noose
Any minute now I'm expecting all hell to break loose...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:52 نوشت.

 
دلم تنهاست ماتم دارم امشب
دلی سرشار از غم دارم امشب
غم آمد، غصه آمد، ماتم آمد
خدا را این میان کم دارم امشب

یادمه دکتر یزدی می گفت این بیت دوم، صنعت کفر داره!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:52 نوشت.

 
یه احساس بدی دارم.
احساس می کنم فقط هروقت با آدما کار دارم می رم سراغشون.
خب شایدم واقعا همینجوری باشه.
نمی دونم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:22 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, May 12, 2004
 
این تبلیغ سروش تو تلویزیون آخر منو دیوونه می کنه. یه ساعت آهنگ اول patience رو می زنه، بعد تا من میام با اکسل بخونم: Shed a tear 'cause I'm missing you، یه نکبتی شروع می کنه به زرزر کردن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:54 نوشت.

 
یادمه یه سریال مزخرفی بود تو برنامه کودک که ازش بدم میومد. تنها چیزی که باعث می شد ببینمش یه هوشنگی بود که زن و بچه اش تصادف کرده بودن و مرده بودن، اینم دیوونه شده بود. یه نخ بسته بود به یه کامیون پلاستیکی و دنبال خودش می کشید و دور کوچه ها می چرخید و پرت و پلا می گفت.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:44 نوشت.

 
اين Bed of nails همچين يه مقدار اذيت مي كنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:00 نوشت.

 
عزيز دل (سالينجر) تو ناتوردشت مي گه:
"همه مشکل همین جاس. نمی شه یه جای قشنگ و آرامش بخش پیدا کرد چون همچین جایی وجود خارجی نداره. می شه تصور کرد که همچین جایی هست، ولی وقتی به اونجا می ری و حواست نیست، یکی یواشکی میاد و درست بغل گوشت می نویسه "دهنت رو...". یه بار امتحان کن. حتی فکر کنم وقتی بمیرم و ببرنم تو قبرستون و چالم کنن و یه سنگ قبر هم برام درست کنن که روش نوشته "هولدن کالفیلد" و سال تولد و وفاتم رو ذکر کردن، زیرش هم نوشته "دهنت رو...". درواقع مطمئنم که این طوری می شه."

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:54 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, May 11, 2004
 
ياد هفت هشت ماه پيش كه تو آزمايشگاه بيهوش شدم افتادم. سرم گيج مي رفت و تو نيمچه هپروت بودم. بعد يارو يكي ديگه رو صدا كرد و گفت «اين داره مي ره». تو اون حال من برداشتم از اون حرف‏‏، «اين داره مي ميره» بود. ولي هيچ ترسي نداشتم. خيلي راحت سرمو گذاشتم رو صندلي و چشمامو بستم. به خودم گفتم خب تموم شد ديگه. بعدش ديگه يادم نمياد. داشتم يه خواب خيلي خوبي مي ديدم. فكر كنم يه باغ قشنگي بود. دوستش داشتم. بهشت بود؟ تا اينكه دوباره چشمامو باز كردم و ديدم صد نفر آدم بالا سرم واستادن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:31 نوشت.

........................................................................................


Monday, May 10, 2004
 
به نظر میاد که یه دیوانه ساز زیر میزم باشه، یکی هم تو کمدم، سومی هم انگار زیر تخت قایم شده. رولینگ می خواد با اصرار به آدم بقبولونه که بدترین چیز ممکن، بوسه دیوانه سازه. ولی منی که حضورشون رو حس می کنم، می دونم که اون بوسه اونقدرام بد نیست. حداقل آدم دیگه حضورشونو حس نمی کنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:47 نوشت.

 
تقریبا مطمئنم که ایکاروس موقع سقوط داشته تو دلش به خوش خیالی خودش می خندیده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 12:35 نوشت.

........................................................................................


Sunday, May 09, 2004
 
پس کو؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:11 نوشت.

........................................................................................


Saturday, May 08, 2004
 

We had some good times
But they're gone
The winter's comin' on
Summer's almost gone...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:46 نوشت.

 
خیلی تو زندگیم گناه کردم. تا آخر عمرم هم کفاره بدم، پاک نمی شم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:45 نوشت.

 
سر کلاس یهو احساس جاوید بهم دست داد. فکر کنم کم کم همون شکلی بشم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:44 نوشت.

........................................................................................


Friday, May 07, 2004
 

I've been walking forty miles of bad road
If the bible is right, the world will explode
I've been trying to get as far away from myself as I can
Some things are too hot to touch
The human mind can only stand so much
You can't win with a losing hand...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:13 نوشت.

........................................................................................


Thursday, May 06, 2004
 
از بس Nightwish گوش کردم دچار خود Beast انگاری، شدم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:19 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, May 04, 2004
 

Forgive me for I don't know what I gain
alone in this garden of pain...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:22 نوشت.

 
نه ارزش شراب هفت ساله رو می دونستم، نه لذت خوردنشو. تا اینکه شروع کردم به شکستن یه عهد هفت ساله.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:21 نوشت.

........................................................................................


Saturday, May 01, 2004
 

و اما پنجاه و نهمین سالگرد مردن بزرگترین بت سابق منم گذشت. اخیرا هر وقت بهش فکر می کنم یاد جیم موریسون می افتم که می گه:

Adolf Hitler is still alive. I slept with him last night!


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:57 نوشت.

........................................................................................


 
This page is powered by Blogger Weblog Commenting by HaloScan.com