صفحه موسيقی فتوبلاگ

 

مشغوليات

زندگى، خود مشغوليتي عظيم است!
غير از اون، فعلا دارم درس می خونم خير سرم!





شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
توصیه می شود
(ترتیب الفبائی)

احسان
از بالای دیوار
نوشتارهای روزانه ی نیما دارابی
بامداد خسته
جین جین
دخترك شیطان
دلتنگستان
موومان پنجم
ضد خاطرات
خاتمه از صفر
راز
مرا بخوان!
ياوه های عاشقانه یك من
یك جستجوی همیشگی

بالا
 
آیدین كبیر در یك نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
شغل شریف: فعلا دانشجو
رشته تحصیلی: برق
معدل كل: این یكی رو بیخیال
قد: ۱۷۷
وزن: ۷۸
رنگ چشم: قهوه ای تیره
رنگ مو: همون
طول مو: فعلا ۱۰cm
ریش: اندازه یه ماه
تماس: eyedeen_r@yahoo.com

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا






 
آرشیو

January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010


بالا



آیدین كبیر در یك نگاه
تراوشات قدیمی تر
توصیه می شود
شعار هفته
تماس
نظريات عارفانه، يادداشتهای ابلهانه
تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 
Tuesday, December 30, 2003
 
اگه قرار بود بمیرم، دو سال پیش مرده بودم. من اینکاره نیستم. می خوام زنده بمونم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:17 نوشت.

........................................................................................


Monday, December 29, 2003
 
تجربه جالبیه که وقتی تو دانشکده راه می ری، دوستان و اونایی که نمی تونن جلوی خودشونو بگیرن، تو روت بهت می خندن و صدای خنده غریبه ها هم پشت سرت شنیده می شه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:10 نوشت.

 

In the pines, in the pines
where the sun don't ever shine
I would shiver
the whole night through...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:24 نوشت.

 
احساس عجز داشتی؟ خستگی؟ نفرت از خود؟
اگه نداشتی که خوش به حالت...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:23 نوشت.

........................................................................................


Sunday, December 28, 2003
 

You have a right to kill me. You have a right to do that...But you have no right to judge me...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:03 نوشت.

........................................................................................


Saturday, December 27, 2003
 
برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:26 نوشت.

 
هرکی هر کاری می کنه، به خاطر خودشه. یادمون باشه که بشر ذاتا خودخواهه، چون خدا از روح خودش بهش دمیده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:26 نوشت.

 
اگه کسی خواست به من ضربه بزنه، خیالش راحت باشه که قبل از اینکه بفهمه چی شده، نابودش می کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:11 نوشت.

 
سرمو که می ذارم رو بالش، احساس می کنم یه نفر لوله هفت تیرشو گرفته اون پشت و می خواد از بالش من به عنوان صداخفه کن استفاده کنه. نمی دونم چرا هرچی منتظر می شم، شلیک نمی کنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:22 نوشت.

 
احساس می کنم سالینجر، هولدن کالفیلد رو از رو من ساخته.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:21 نوشت.

........................................................................................


Friday, December 26, 2003
 
قضیه چیه؟ تلویزیون همش می گه "زمین لرزه بم"، احتمالا فرکانسش پایین بوده!
در راستای اینکه من آدم بشو نیستم، بازم دلم برای آدما نسوخت. آدما میان و می رن. بیشتر دلم برای ارگ بم سوخت.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:39 نوشت.

 
این شما و این هم مردی که پشت ستاره حلبیش، قلبی از سنگ داره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:56 نوشت.

 
اون ققنوس از این نظر احمقه که فکر می کنه باید منتظر بشه تا آتیش از آسمون بیاد، نمی فهمه که خودش باید دست به کار بشه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:00 نوشت.

........................................................................................


Thursday, December 25, 2003
 
تو 1984 وقتی می خوان یارو اعتراف کنه، موش می اندازن به جونش.
من فکر کنم فهمیدم که باید چیکارم کنن، ولی نمی گم! چون ممکنه بعدا بر علیه خودم ازش استفاده بشه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:02 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, December 24, 2003
 
امروز رفته بودیم مرکز فرستنده موج کوتاه غیاث آباد، یه یه جایی تو همین مایه ها. دروغ چرا؟ تا قبر آآآآ!!!!
کلی هم چیز جالب دیدیم. اولش که رفته بودم تو یکی از فرستنده ها، یه لامپ گنده احمقانه بود که روش یه مثلث قرمز داشت که وسطشم یه علامت تعجب بود. زیرش به هشت زبون زنده و پنج زبون مرده نوشته بود:"Warning: RF radiation"، منم می خواستم ببینم قضیه این تشعشعش چیه، کله امو گرفتم بقلش، یه حس جالبی تو مایه های سردرد و سرگیجه گرفتم، هرکی هم می گه اونو نمی شه حس کرد، بره کشکشو بسابه.
بعدش یکی از فرستنده ها بود که داشت به زبون آنگولستانی روی یه فرکانسی برنامه چخش می کرد، آقای مسوول یهو زد فرکانس کاریر فرستنده رو عوض کرد، بعدم که ازش سوال کردن، گفت: "بیخیال بابا، اینا رو که کسی گوش نمی کنه!!!"
بعد رفتیم سراغ یه اتاقی که من بهش می گم اتاق فرمان، اونجا خوشبختانه کسی پشت میزا نبود و کم کم حس خرابکاریم داشت گل می کرد، بعد یه کامپیوتر پیدا کردیم همونجا که از وضعیت تمام فرستنده ها log درست می کرد، شخصا خیلی دوست داشتم با دو سه تا alt+f4 یه حالی بهش بدم، ولی حیف یکی از کارمنداشون داشت مث سگ منو می پایید!
بعدش رفتیم سراغ آنتنا که یه سری سازه عظیم توپ بودن، اونایی که قابلیت چرخش داشتن از همشون باحال تر بودن. وقتی رفته بودیم تو اتاقک زیر یکی از همین چرخونا، بازم سرم شروع به جلز ولز کرد!
یکی دیگه هم بود که بهمون گفتن نزدیکش نشین که داره ازش برنامه پخش می شه، یهو دیدین برق گرفتتون مجبور شدیم خاکسترتونو بریزیم تو گونی، ببریم بیرون.
بعدم رفتیم تو نیروگاهش که صدای خر می داد و گوشامون در حال کر شدن بود.
آخرشم رفتیم تو "رستوران گلایل"! که اونجا به مناسبت اینکه ولادت با سعادتم نزدیکه، به همه دوستان ناهار دادم!!!
آخرشم که خوب طبیعتا برگشتیم تهرون!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:58 نوشت.

 
این آیدین طفلکی الان تحت تاثیر اشعه های امین آباده. جدی نگیریدش بچه رو:d

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:50 نوشت.

 
نوشتن هرگونه کامنت در پای این مطلب ممنوع است.
با متخلف طبق قانون برخورد خواهد شد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:48 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, December 23, 2003
 
هیچی نمی تونه منو به هم بریزه. حالا می بینیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:52 نوشت.

 
احساس احمقانه ققنوس پیری رو دارم که هر لحظه ممکنه آتیش بگیره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:48 نوشت.

 
حلول ماه مبارک دی رو به همگان تبریک و تهنیت عرض نموده و آرزوی خوشی های روزافزون را برای کلیه آدمایی که دلمون بخواد داریم.
اینم از فال حافط بنده به مناسبت شب یلدا:

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند که سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود و لیک به خون جگر شود

فکر کنم پرت و پلا گفته باشه! معصوم که نبوده!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:48 نوشت.

........................................................................................


Sunday, December 21, 2003
 

There were times in my life when I was goin' insane
Tryin' to walk through the pain
I was so sick n' tired of livin' a lie
I was wishing that I would die...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:16 نوشت.

 
می دونی سیمور برای چی خودشو کشت؟
فکر می کنم نتونست تنهایی ناشی از دونستن زیاد رو تحمل کنه...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 07:22 نوشت.

 
من از من می گریزم تا از تو گریخته باشم
از تو می گریزم تا از من گریخته باشم
و این دور تا پایان من ادامه خواهد داشت

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 07:20 نوشت.

........................................................................................


Friday, December 19, 2003
 
دیشب دنبال زاناکس می گشتم که بلکه یه مقدار شنگول بشم. بعدا دیدم بدون اونم دارم حسابی شلوغ می کنم، فهمیدم که خوب شد نخوردم وگرنه دیگه هیچی آبرو برام نمی موند (اگه همینجوریش الآن چیزی مونده باشه). نکته بعدی این بود که بازم به توانایی های ذهنی خودم ایمان اوردم.
پ.ن. صاحب تولد داره موهاشو می کنه که یه ساعت اراجیف سرهم کردم، دریغ از یه تشکر خشک و خالی از صابخونه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:48 نوشت.

 
اگه هیچ کس ندونه، دیگه در و دیوار اتاقم که می تونن شهادت بدن. در و دیواری که وجب به وجبشون جای مشت و کله داره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:47 نوشت.

 
شاید اگه دلیلشو می دونستم راحت تر تحملش می کردم. فقط شاید.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:47 نوشت.

........................................................................................


Thursday, December 18, 2003
 
فکر می کنم که ما مخابراتی ها خیلی بیشتر از بقیه با probabilistic بودن زندگی آشنا باشیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:45 نوشت.

 
درهای بهشت بسته می شد
مردم همه می جهنمیدند

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:38 نوشت.

 

Wherever we travel we're never apart.
Beautiful lady, so dear to my heart...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:01 نوشت.

 

If I'm not back again this time tomorrow
Carry on,carry on,as if nothing really matters...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:05 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, December 17, 2003
 
در خواب دیدم رسول ا... را. فرمود "الاغ جون! مگه نگفتم باید لحاظتو ببری بالا؟ با این بیشعور بازی که دیشب دراوردی، لحاظت رفت زیر صفر"

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:39 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, December 16, 2003
 
آیدین دیوونه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:31 نوشت.

 
یه شامپاین به سلامتی اینکه به مبارکی و میمنت ته مونده عقلم هم داره می پره. بخورید و بیاشامید.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:30 نوشت.

........................................................................................


Sunday, December 14, 2003
 
با زانوهایی که هر لحظه یه ادا در میارن، از خیلی از آدما بیشتر می فهمم که ایستادن یعنی چی...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:25 نوشت.

 
قیافه صدام جلوی چشممه. اون صحنه ای که دارن معاینه اش می کنن و دست یارو لای موهاشه و بعدم توی دهنش. مفلوک شده. یه لحظه دلم براش سوخت.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:48 نوشت.

........................................................................................


Saturday, December 13, 2003
 
تقریبا مطمئنم یه روزی که دارم از وسط خیابون رد می شم و یهو نارسیسیزمم عود می کنه و دارم خودمو تو شیشه ماشینا نگاه می کنم، می رم زیر ماشین و مرحوم می شم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:45 نوشت.

 

Tap dancing on a landmine...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:32 نوشت.

 
آااای به دادم برسین! سوزن نبود که! تیر چراغ برقو کرد تو بازوی بلورینم! حواسشم پرت بود، انگار زد تو عصب! تا یه ساعت دستم می پرید!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:30 نوشت.

........................................................................................


Friday, December 12, 2003
 
آن صاحب بزرگترین شکم، آن داننده بسیار امثال و حکم، آن راننده قابل، آن لر کامل، آن همیشه مشغول انجام وظیفه، آن پیچنده هارددیسک در قطیفه، آن طباخ گلپخت با سیب زمینی پشندی، شیخنا و مولانا امید زندی. دائما در توالت زندانی بود و مذاکره کننده پنهانی بود و پخش کننده نویز کیهانی.

آمده است که چون زاده شد کیف خود را بر شانه یمین انداخته و با دست بندش را گرفته و تسبیحی در دست یسار گرفته و فرمود: "عرضم به آستانتون... ها ها ها ها..."

گویند که چون به سن قانونی رسید به شهرک آزمایش اندر شد و گفت: "اومدم که تصدیقمو ببرم"، گفتند: "برو ته صف" به ته صف رفت و چون به سر صف رسید برگه سوالات را گرفت و توانست در زمان مقرر با موفقیت به سیزده سوال پاسخ اشتباه دهد و چون در اتول نشست که امتحان دهد، دنده را بدون استفاده از کلاج عوض کرد که موجب بیرون انداختنش از شهرک شد و شنید که گفتندش: "برو هر وقت یاد گرفتی بیا!" پس این گفته بر شیخ گران آمد و رفت و چنان راننده ای شد که نگو!
شوماخر در وصف او گفته: "تو مسابقه ای که شیخ باشه جای ما نیست، یهو دیدی زد بهمون، لت و پارمون کرد"

نقل است که وی بسیار اینرسی داشت، چندانکه چون به توالت رفتی بیرون نشدی و چون بالای منبر رفتی پایین نیامدی و چون مشغول خوردن شدی ول کن نبودی و چون فرمان را چرخاندی تا سه مرتبه به دور خود نچرخیدی فرمان را راست نکردی.

وی را پرسیدند: "در آسمان شوی؟" گفت: "نه"، گفتند: "بر آب روی؟" فرمود: "لا"، عرض کردند: "پس چه کرامت داری؟" گفت:" چت را از فاصله سه ذرعی تشخیص دهم"

نقل است که در توالت بود که ملک الموت بر او نازل شد، شیخنا جیغی کشیده و لگدی به شکم ملک زده و فرمودند: "مگه نمی بینی کار دارم؟ خاک بر سرت کنن! شعور نداری؟ نمی فهمی تو توالت آدم دلش می خواد تنها باشه؟" پس ملک از درد ناله ای کرد و فسسس صدا نمود و در چشم بهم زدنی غیب شد و دیگر جرات نکرد به شیخ نزدیک گردد. چنین است که شیخ تا کنون زنده مانده. خداش عمر دراز همراه با چت دهد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:26 نوشت.

 
واااای که چقدر برف رو دوست دارم. حتی از مهرویان بهشتی (منظورم خیابون عباس آباد نیستا!!!) هم بیشتر. در نسخ اومده که شبی که من به دنیا اومدم یکی از سنگین ترین برفهای اون سالها در حال اومدن بوده. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:35 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, December 10, 2003
 
ماجراهای اون بچه هه و آب نباتا صدتا اپیزود جدید داشته. ولی چون آدما آب نبات نیستن، منتشرشون نمی کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:59 نوشت.

 
راستی! فکر کنم امضا کردن این نامه بر همه کسانی که با معتمدی کلاس داشتن یا به هر نحوی می شناسنش، واجبه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:58 نوشت.

 
خانوم عبادی! به نظر من شما ترسیدین. دارین سعی می کنین باج بدین. تمام این ژست های دموکراسی هم کشکه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:58 نوشت.

 
انگار آیدین کبیر یه شباهتی با کاترین کبیر داره.
می گن که کاترین تا لحظه آخر از عشق چیزی نفهمید!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:58 نوشت.

 
رو سنگ قبرم بنویسین " King of kaf تو کف مرد"!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:57 نوشت.

 
احساس سنگینی می کنم.
لطفا همچنان به برداشت احمقانه نکردن، ادامه بدین.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:57 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, December 09, 2003
 
احساس تنهایی می کنم.
لطفا برداشتهای احمقانه نکنین.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:48 نوشت.

........................................................................................


Monday, December 08, 2003
 
اگه چیزایی که شنیدم درست باشه که به احتمال زیاد درسته، به نظر میاد که توی تمام مدتی که تمام اعتمادمو به پات ریخته بودم، بدت نمی اومده یه بلایی سرم بیاد. فقط گفتم که فکر نکنی خرم. وگرنه هنوزم بدجوری دوستت دارم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:14 نوشت.

 
تراوشات ذهنی آیدین کبیر؟ یا تروشات ذهنی یه آدم پارانوئید؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:14 نوشت.

 
جناب بیل گیتس! احتراما، قبول کنین که بنده از جنابعالی و تیم احمقایی که دور خودتون جمع کردین باهوش ترم. این همه زور می زنین که این ویندوزتون یه جوری گند بزنه به هیکل کامپیوتر، من یه تنه درستش می کنم!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:13 نوشت.

........................................................................................


Sunday, December 07, 2003
 
دیروز تو تلویزیون می گفت که نمی دونم سرخک یا سرخجه، یکیشون خیلی خطرناکه، حتی ابتلا بهش باعث سقط جنین می شه!
خب از این نظر که خطری منو تهدید نمی کنه، پس واکسن نمی زنم. شما چطور؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:47 نوشت.

 
اون چیزی که تو عکس می بینین، بویی داره که من تو دوره های خاص زندگیم بهش معتاد می شم. لابد یه دلیلی داره دیگه!


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:30 نوشت.

 
فعلا پر از انگیزه برای برگشتم. تا انگیزه اش هست باید بجنبم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:15 نوشت.

 
تهران امروز خیلی خوشگل بود. اگه حال داشتم می خواستم تا شب بیرون بمونم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:12 نوشت.

........................................................................................


Saturday, December 06, 2003
 
ببینم؟ اگه اسم اینا هذیون نیست پس چیه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:46 نوشت.

 
حتی خوابم میاد. یاد کارتونای بچگیام افتادم. اون سه تا میمونا که بعد از قشنگترین داستانهای دنیا می اومدن و نتیجه حکیمانه از قضیه می گرفتن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:45 نوشت.

 
بدجوری هوس کردم که حمید خله رو بغل کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:42 نوشت.

 
یه جور حس غیر زمینی دارم. یه جور بی حسی خوشایند. حتی سردمه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:39 نوشت.

 
اگه یه چیزی تو مایه های "اوتاد"، برای آدمای مازوخیست وجود داشته باشه، به احتمال زیاد منم یکی از همونا حساب می شم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:39 نوشت.

 
آخ که چقدر کیف داره که درست همین امروز که جریمه های رانندگی زیاد شده، سر پیچ از ماشین پلیس سبقت بگیری!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:14 نوشت.

 

Too old to rock'n roll, too young to die...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:31 نوشت.

 
تب و صحنه های اون آمفی تئاتر لعنتی و Jethro tull
عجب معجونی از آب در میاد. رسما فقط جیگر خارخاسک هندی رو کم داره!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:29 نوشت.

 
آخه پرت! هفتصد تومن دادی به من که برم فرم کنکورتو پست کنم، اونجا می بینم رشته دوم هم انتخاب کردی! تیریپم شده بود عین مستر بین که از تو جورابش پنج تومنی پیدا می کرد!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:28 نوشت.

........................................................................................


Friday, December 05, 2003
 
خیلی خواب بدی دیدم. تمام ترس های درونیمو نشون داد...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:12 نوشت.

........................................................................................


Thursday, December 04, 2003
 
زندگی با بهونه و هدف رو دوست دارم.
فکر کنم کم کم دوباره داره زندگیم همینجوری می شه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:14 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, December 03, 2003
 
به خدا من فقط پرنده رو کشتم، پرواز خودش مرد!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:45 نوشت.

 
کم کم دارم معتقد می شم که موج یه کلاهبرداری بزرگه. یه کلاهبرداری بزرگ شیرین.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:44 نوشت.

 
فکر کنم دیروز تو مسابقات جهانی کله خری، رکورد ماده رانندگی رو جابجا کرده باشم.
سرعتم ضربدر لیزی زمین تقسیم بر حاصلضرب عمق دید تو اون هوا و فاصله ام با ماشین جلویی، میل می کرد به بینهایت.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:31 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, December 02, 2003
 
آخه کدوم پدرسگی تو وایتکس اسید می ریزه؟!
پیرهن سفید جوهری شده بود، نیم ساعت گذاشتمش مونده تو وایتکس، الآن در آوردم می بینم سوراخ سوراخ شده!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:52 نوشت.

 
در باب امتحان مخابرات 2

1- مخابرات 2، درس غریبی حساب می شه. به خصوص که یه ماه آخر سر کلاس گوش نکرده باشی و فردا هم امتحان میان ترمش باشه!

2- یه دید توپ غیر مخابراتی پیدا کردم که طبق اون، baseband با passband هیچ فرقی نداره.

3- برگه فرمولی که برای فردا نوشتم رو که نگاه می کنم، یاد دفعه اولی می افتم که الکترومغناطیس داشتم. دوسال پیش همین وقتا بود. از شیش فصل اول کتاب مقدس (چنگ علیه الرحمه)، اندازه یک چهارم کاغذ A4 فرمول در آورده بودم. خیال می کردم بقیه اش مهم نیست!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:50 نوشت.

........................................................................................


Monday, December 01, 2003
 
آیدین جمیل و یحب جمال!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:15 نوشت.

........................................................................................


 
This page is powered by Blogger Weblog Commenting by HaloScan.com