صفحه موسيقی فتوبلاگ

 

مشغوليات

زندگى، خود مشغوليتي عظيم است!
غير از اون، فعلا دارم درس می خونم خير سرم!





شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
توصیه می شود
(ترتیب الفبائی)

احسان
از بالای دیوار
نوشتارهای روزانه ی نیما دارابی
بامداد خسته
جین جین
دخترك شیطان
دلتنگستان
موومان پنجم
ضد خاطرات
خاتمه از صفر
راز
مرا بخوان!
ياوه های عاشقانه یك من
یك جستجوی همیشگی

بالا
 
آیدین كبیر در یك نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
شغل شریف: فعلا دانشجو
رشته تحصیلی: برق
معدل كل: این یكی رو بیخیال
قد: ۱۷۷
وزن: ۷۸
رنگ چشم: قهوه ای تیره
رنگ مو: همون
طول مو: فعلا ۱۰cm
ریش: اندازه یه ماه
تماس: eyedeen_r@yahoo.com

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا






 
آرشیو

January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010


بالا



آیدین كبیر در یك نگاه
تراوشات قدیمی تر
توصیه می شود
شعار هفته
تماس
نظريات عارفانه، يادداشتهای ابلهانه
تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 
Friday, October 31, 2003
 
یه ساعت عملیات محیرالعقول ژانگولر برای ما پیاده کرده، بعد می گه بچه ها امروز اولین روزیه که من پشت این ماشین نشستم!!! تازه، نمی تونه هم ترمز کنه و هم دنده عوض کنه!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:57 نوشت.

 
عجب روزگاری شده! داریم با دوستان پای تلفن حرف می زنیم، بعد موبایلشون زنگ می زنه. فورا مارو می پیچونن و هنوز خداحافظی نکرده به اونور سلام می کنن!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:45 نوشت.

........................................................................................


Thursday, October 30, 2003
 

And please remember that I never lied
And please remember
how I felt inside now honey


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:32 نوشت.

 
منبع: روزنامه شرق امروز، صفحه 24
"ویروس HIV از چندین راه منتقل می شود، از جمله مادر ناقل، خون کثیف و انحراف اخلاقی (آمیزش جنسی)"

می شه نتیجه گرفت که تمام آدمای متاهلی که روی زمین زندگی می کنن، انحراف اخلاقی دارن!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:39 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, October 29, 2003
 

I'm just the pieces of the man I used to be
Too many bitter tears are raining down on me...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:45 نوشت.

 
یه زمانی بود که ادعا می کردم اعصابم فولادیه. هیچیش نمی شه. الآن همیشه در آستانه تحریکه. دیگه اختیارش دست خودم نیست.
احسان! من باختم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:45 نوشت.

 
خودم دلم سوخت. عصر رسیدم دم خونه، دیدم یه پرایده جلوی در پارکینگ پارک کرده. نور افتاده بود روی شیشه هاش، توش دیده نمی شد. یه بوق کوچولو زدم، بعد یهو از عقبش یه آقاهه پیاده شد و معذرت خواهی کرد و اومد جلو که ماشینو جابجا کنه، تو این فاصله یه خانومی هم از عقب ماشین پیاده شد و رفت کنار کوچه تا آقاهه ماشینو جابجا کنه، بعدم یه صحبتی با هم کردن و در ماشینو قفل کردن و دست در دست هم، رفتن طرف پارک سر کوچه. (واضح و مبرهن است که تو این روایت، جزئیات ماجرا کلا حذف شدن)
فقط خدا خودش مشکل مسکن همه جوونا رو حل کنه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:36 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, October 28, 2003
 
شناسایی شدم، بهم می گه تو ظاهرت با درونت خیلی فرق داره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:36 نوشت.

 
همیشه برای مردن وقت هست. ولی معلوم نیست بازم برای زندگی کردن وقت داشته باشی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:35 نوشت.

 
هوس کردم دچار یه مرض روانی جدید و کشف نشده بشم. عوضش بعدا اون بیماری به اسم خودم ثبت می شه. مثلا می گن طرف آیدینیسم داره!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:11 نوشت.

........................................................................................


Monday, October 27, 2003
 
راست می گه! جدی سیمور برای چی خودشو کشت؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:56 نوشت.

 
چرا همین امشب باید تمام اشتباهات ریز و درشت زندگیم جلوی چشمم رژه برن؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:54 نوشت.

 
تاحالا خنده هیستریک دیدی؟ می خوای ببینی؟
هاها هاها هههههههههههاااااااااااااا هاهاهاهاها هاها ههههههههههههههههههههههههااااه ها ها ها ا ه ا ها ها ها ها اهاهاهاهاااهههااهاهاااهههاااهههااهاه ها ها هاااههااههاهاااههههههههههااااااااا

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:54 نوشت.

 
فکر کردی من اونقدر خرم که منظورتو نفهمیدم؟ خب شایدم دقیقا همونقدر خر باشم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:53 نوشت.

 
این هوای نکبتم که باز دو نفری شد!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:06 نوشت.

 
زپلشک زاید و زن آید و باقی قضایا!
آدم خونه اش طبقه اول باشه و به محض اینکه بارون بیاد، سقف شروع کنه به چکه، دیگه خیلی حرفه!!! اونم نه چکه عادی! ماشالا کل سقف تبدیل شده به یه لکه خیس و از همه جاش داره آب میاد! آب گرم هم دوباره قطع شده. هرکی هم ریخت و قیافه منو ببینه، فورا حموم تجویز می کنه. بدبختی که یکی دوتا نیست.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:58 نوشت.

........................................................................................


Sunday, October 26, 2003
 
هیچ می دونی هنوزم دلمو می لرزونی؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:16 نوشت.

 
دارم روانی می شم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:20 نوشت.

 
بارها بتهای من شکستن، تا بالاخره به این نتیجه رسیدم که باید خودمو بپرستم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:20 نوشت.

........................................................................................


Saturday, October 25, 2003
 
انسان به این دلیل ارزش ها رو برای خودش تعیین می کنه که ذاتا خودآزاره. تعریفشون می کنه که مجبور باشه بهشون احترام بذاره و اینجوری خودش رو عذاب بده. تعریفشون می کنه، چون می دونه که بالاخره همشون رو زیر پا می ذاره و بعدش دچار عذاب وجدان می شه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:37 نوشت.

........................................................................................


Friday, October 24, 2003
 
می خوام برم...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:31 نوشت.

........................................................................................


Thursday, October 23, 2003
 
آدم مخابراتی باشه و تو عمرش ورق بازی نکرده باشه، خیلی بیچاره اس.
پ.ن. اگه کسی ربطشو بفهمه خوشحال تر می شم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:40 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, October 22, 2003
 
ای بشریت به تو از آیدین کبیر اینگونه خطاب است
هرکی آلبوم waiting for the sun مال گروه doors رو گوش نکرده باشه، کل عمرش نقش بر آب است!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:08 نوشت.

 
داشتم فکر می کردم ببینم بالاخره تو چه زمینه ای استعداد دارم، دیدم مهمترینش استعداد چاقیه!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:07 نوشت.

 
هوس کردم یه دونه پای مصنوصی بگیرم، وصلش کنم وسط پیشونیم! نمی دونم چرا بهم می گن دلقک!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:06 نوشت.

 
سری که درد نمی کنه رو محکم می کوبن به دیوار!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:32 نوشت.

 

Not to touch the earth
not to see the sun
nothing left to do
but run, run, run...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:31 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, October 21, 2003
 
گرررررررررررررررررررررر

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:49 نوشت.

 
هوی! وقتی داری از وسط خیابون رد می شی، چشم چرونی نکن!! خطر جانی داره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:47 نوشت.

 
مطرب! غم انگیز ترین نغمه ای که می دانی را بنواز. شک ندارم که از این شادتر خواهد بود.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:47 نوشت.

........................................................................................


Sunday, October 19, 2003
 

Exercises in free love
Freddie Mercury
The best of Freddie Mercury


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:21 نوشت.

 
سیما داشت از همسایه های ما تعریف می کرد، می گفت انگار خیلی باحالن! حالا باز ماجرا داریم. خنده دارش اینه: یارو محضرداره، اومده سر جدول نوبت پارکینگ بحث می کنه، اونوقت بابای من داره مبحث جابجایی سطر و ستون توی ماتریس رو براش توضیح می ده!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:21 نوشت.

 
امروز نکویی برامون ثابت کرد که فرکانس عکس زمانه! برگشته می گه، چون تو تعریف تبدیل لاپلاس داریم e^(-st)، پس دیمانسیون فرکانس عکس زمانه!!!
دید کنترلی، بدجوری اعصابمو خورد می کنه. همین!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:20 نوشت.

........................................................................................


Friday, October 17, 2003
 
هنوزم می گم، قرمزته!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:50 نوشت.

........................................................................................


Thursday, October 16, 2003
 
جهانیان برای همیشه رشادتهای امروز من رو که با سلاح دمپایی افکن و گاز اشک آور، دو فروند سوسک رو ظرف مدت چهل و پنج دقیقه نابود کردم به یاد خواهند داشت.
اصلا از امروز به "آیدین خان میردمپایی" هم ملقب گشتیم!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:46 نوشت.

 
اگه بدونم کی قراره بمیرم، قبلش میام محکم می بوسمت!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:30 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, October 15, 2003
 
آدما شوخی شوخی می میرن، بعدش جدی جدی زنده نمی شن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:17 نوشت.

 
احساس هویجی رو دارم که خرگوشا فکر می کنن فقط یه مشت برگه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:16 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, October 14, 2003
 
گزارش لعنتی بالاخره تموم شد. دقیقا با دو هفته تاخیر.
مرکز تفریحات مخابرات ایران! آماده باش که دارم میام که به سلامتی باهات خداحافظی کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:26 نوشت.

 
نوبل صلح، با تاخیر مبارک! ولی بازم می گم، به نظر من باید 650 هزار دلار بهش می دادن. بالاخره باید یه فرقی بین زن مسلمون و مرد مسلمون باشه یا نه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:05 نوشت.

........................................................................................


Monday, October 13, 2003
 
این آخرین بخش گزارش که ظاهرا داره از همه چیزش وقت گیرتر می شه، مونده و دارم می زنم تو سرم که خوابم نبره و بتونم یه جوری ماستمالیش کنم. تلفن پشت تلفن زنگ می زنه. فکر نمی کنم توی کل یه ماه گذشته تلفن به اندازه امروز زنگ خورده باشه. بیخیال! می خوام برم بخوابم. بعدا یه خاکی تو سرم می ریزم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:31 نوشت.

........................................................................................


Sunday, October 12, 2003
 
یاد یه حرف قدیمی، یا یه چیزی تو همون مایه ها می افتم:
گزارش پزونه!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:46 نوشت.

 
واقعا که دیروز شاهکار بودم. ماشالا ابوتراب که تا ده دقیقه قبل از کلاس بعدی حرف می زنه. کلانتری هم که کلاس بعدی باشه، اگه دیر برسی خونت مباحه. تو این فاصله رفته بودم شیرکاکائو گرفته بودم و داشتم بدو بدو می رفتم که به کلانتری برسم، که جناب شیر چپه شد و ریخت روی شلوارم! بعدش که خودمونو رسوندیم سر کلاس، معلوم شد حضرت استاد تشریف نخواهند اورد!!! خلاصه با یه شلوار کثیف تا ظهر تو دانشگاه چرخیدم و حتی حال نداشتم به شلوارم آب بزنم، بلکه تمیز شه. همه اینا گذشت تا وقت ناهار شد. سر ناهار هم معلوم نبود حضرتمون حواسش کجا بود، که پیرهنم درسته رفت وسط آب مرغ!! و حسابی چرب و رنگ وارنگ شد. تا زه بعدشم نوشابه از دستم افتاد روی میز و ولو شد که خوشبختانه اون دیگه آسیبی به لباس کسی نزد. بعد دیدم دیگه این ریختی نمی شه تو دانشگاه چرخید، اینجوری شد که یکی از دوستان مرام کش کردن و بنده رو رسوندن خونه که من لباسامو عوض کنم و برگردیم دانشگاه. اینجا بود که رسما داشتم به پدرجد مورفی فحش می دادم. یه پیرهن پوشیدم که همونجا آب ریخت روش و دیگه نمی تونستم بپوشمش. دوباره پیرهنمو عوض کردم و شلوارم رو هم عوض کردم. بعد یهو قلاب کمربند شکست!!! کمربند رو هم عوض کردم و دیگه برای اینکه خیالم راحت باشه بلایی سر کفشام نمیاد، اونا رو هم دیگه نپوشیدم و یه جفت کفش دیگه برداشتم!!! بالاخره اینا تموم شد و برگشتیم طرف دانشگاه، دوستی که مارو مرام کش کرده بود، نیم ساعت بعدش کوئیز داشت. گفت اقلا دعا کن طرف کوئیز نگیره که منم دعا کردم. بعدا معلوم شد که از بس مستجاب الدعوه بودم، اصلا استادشون نیومده، چه برسه به اینکه بخواد کوئیز بگیره!!! خلاصه، بعدشم دیگه تا آخر شب جرات نداشتم به هیچ خوردنی دست بزنم، مبادا که دوباره کثیف بشم.
البته هیچی هیچی که نه. کلی از شیرینی های نیما رو خوردیم که باد کرده بود رو دستش و دیروز بالاخره دفاع کرد. تا یادم نرفته بگم که نیما به جای نیم ساعت وقتی که داشت، یک ساعت و نیم حرف زد. بعدم که ابریشمیان بهش گفت وقت نداری، گفت هنوز دو سوم حرفام مونده!!!!!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:30 نوشت.

 
جیب ما خالی و اینترنت بر نخیل است!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:13 نوشت.

........................................................................................


Saturday, October 11, 2003
 
یکی از روشای جدید شکنجه که روی من بدجوری جواب می ده، اینه که یه استامینوفن کدئینه بخوری و بعدش به زور پنج ساعت بیدار بمونی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:11 نوشت.

 

I don’t suffer from insanity
I enjoy every minute of it!


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:08 نوشت.

........................................................................................


Friday, October 10, 2003
 
یهو به این نتیجه رسیدم که اون چیزی که مدتها منتظرش بودم، اصلا خوشحالم نمی کنه. الآن حالم گرفته اس.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:35 نوشت.

 
از حق نگذریم. سلیقه موسیقی پوریا رو دوست دارم. با آهنگایی که بهم داده حسابی دارم حال می کنم. از همه بهترشون nightwish بوده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:34 نوشت.

 
از یازده تا ورقی که دستشه، سه تاش ژوکره، بعدم می گه تقلب نکردم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:33 نوشت.

........................................................................................


Thursday, October 09, 2003
 
سلمونی آیدین کبیر در سه سوت! (سوت واحد زمان کهکشانی است که هر سوت معادل تقریبا نیم ساعت زمینی است!) آنچنان به کله شما گند می زنیم که تا یه ماه جرات نکنین از خونه بیاین بیرون!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:03 نوشت.

 
وقتی یاد اون حرفی که پنج ماه پیش تو ماشین جلوی اون دوتا زدم می افتم، ترس برم می داره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:26 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, October 08, 2003
 
دیشب دایی جان اومده بود تو اتاقم. مطمئنم. یاد تمام خاطره های کمی افتاده بودم که ازش دارم. بیشترشون مربوط به مردنش می شه. یاد اون موقعی افتادم که روی زمین افتاده بود و کادر پزشکی دورش جمع شده بودن. بعد اومدن و مارو از اونجا دور کردن. یاد جیغای دخی جون افتادم که مدام با گریه می گفت: "شهره! بابای منم مرد". نیم ساعت بعدش ساعت کار فروشگاه تموم شده بود و جنازه رفته بود طرف سردخونه و ما پنج شیش نفر تو خیابون بودیم و بزرگترا داشتن گریه می کردن و من چندان برام فرقی نمی کرد که چی شده و یه مشت منگل آلمانی داشتن دوروبرمون آختونگ پاختونگ می کردن که ببینن ما چه مرگمونه. یاد شبش افتادم که زنگ زدیم به مهیار و بهش گفتیم بابات حالش بده و بردیمش بیمارستان، خودتو برسون فرانکفورت. یاد این افتادم که دوهفته قبلش بیخودی دعوام کرده بود و منم با غرور بچگونه ام نیمچه قهر بودم باهاش. یاد مطبش افتاده بودم که دوطبقه از خونه خودمون پایین تر بود و آخر وقت منو برده بودن پیشش که به دندونام برسه و من با گریه از دستش فرار می کردم. چیز زیادی ازش یادم نیست. شیش سالم بود که رفت. فکر کنم دوستش داشتم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:20 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, October 07, 2003
 
آخه الاغ جون! دیگه از تویی که صدساله داری مسافر کشی می کنی انتظار ندارم که وقتی ماشینت تا خرخره پر از آدمه، تو سربالایی با دنده چهار بری و مدام الکی گاز بدی بلکه ماشین راه بره!!!
البته به نظر انتظار بیخودی میاد، چون احتمالا تمام این صد سال داشتی همین جوری رانندگی می کردی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:55 نوشت.

 
یکی به من بگه امروز رفته بودم دانشگاه چیکار اصلا؟ صبح که یه ربع دیر رسیدم، دیدم اصلا حسش نیست برم سر کلاس نکویی. بعدم که بیکار بودیم و با دوستان یه نیمچه فوتبالی بازی کردیم که اصولا ناپرهیزی بود. هنوز تمام تنم درد می کنه. بعدشم که رفتیم ناهار خوردیم و دیدم از بس که خسته ام اگه برم سر کلاس ماشین، حتما خوابم می بره. پس نرفتم. یه حساب سرانگشتی نشون می ده که امروز هشت ساعت تموم تو حیاط علافی کردم. تنها نکته امروز، لباس یکی از خانومای هفتادوهشتی بود که شدیدا نامتعارف بود و منو یاد یه ضرب المثل خنده داری انداخته بود. راستی یه دونه هم کاپوچینوی یخ خوردم که شیرش ترش بود. الآن منتظرم که ببینم چه بلایی سرم میاد!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:54 نوشت.

........................................................................................


Monday, October 06, 2003
 
- دوستت دارم.
= غلط کردی! می کشمت.
- عزیزم تو خیلی قبل از این حرفا منو کشتی!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:34 نوشت.

 
خواب دیدم دارم سقوط می کنم. داشتم می افتادم و سرعتم هر لحظه بیشتر می شد. ترسیده بودم ولی چشمامو باز نگه داشته بودم و مدام به خودم می گفتم چیزی نیست داری خواب می بینی. تا اینکه محکم خوردم به زمین. یه جوری که انگار برخوردم واقعی بود.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:48 نوشت.

........................................................................................


Sunday, October 05, 2003
 
در راستای این که بلاگر با استکبار دست به یکی کرده و دیشب که مطلب جدید پست کردم، ورداشته سرخود نصف تمپلیت منو پاک کرده، بدینوسیله انزجار شدید خودم از این حرکت مذبوحانه رو اعلام می کنم و جهانیان بدانند که تمپلیت من چیزی نیست که به این آسونیا از بین بره، چون صدتا نسخه اش، تو صدتا جای مطمئن نگهداری می شه!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:28 نوشت.

 
فکر کنم مریض شدم، چون با وجود اینکه امشب قرص ماه کامل نبود، وقتی که دیدمش احساس کردم می خوام زوزه بکشم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:41 نوشت.

........................................................................................


Saturday, October 04, 2003
 
چندوقت پیش:
- ببخشین خانوم، می شه با من برقصین؟
= برو گمشو مرتیکه بی شعور!
چندوقت بعد:
- ببخشین خانوم، برم گم شم "مرتیکه بیشعور"؟!!
= نه مرتیکه بیشعور. باید بیای خواستگاریم!!!

از خواص حضرتمون اینه که حتما لازم نیست حرفمون به چیزی مربوط باشه. وقتی تراوش می کنه مهم نیست که چیه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:07 نوشت.

 
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:31 نوشت.

 
وقتی که پیش دانشگاهی بودیم، به کاظمی می گفتیم سگ آقای پتی ول. حالا این کلانتری خود آقای پتی وله. با اون لپاش!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:31 نوشت.

 
فکر کنم پیداش کردم. حداقل الآن می دونم که بزرگترین اشتباهی که تو زندگیم کردم و هنوز هم دارم تاوانشو می دم چی بوده. فقط فکر نمی کنم دیگه فرصت جبرانشو داشته باشم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:30 نوشت.

........................................................................................


Friday, October 03, 2003
 
O draconian devil
Oh lame saint
تا جایی که یادم میاد "the da vinci code" عالی ترین کتاب معمایی هستش که تاحالا خوندم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:43 نوشت.

 
Greensleeves یه نغمه آسمونیه. با هر سازی که زده بشه و با هر صدایی که خونده بشه، بازم معرکه اس. به اضافه اینکه برای من خاصیت آرام بخش داره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:43 نوشت.

 
آدم علاف که باشه همین می شه دیگه. شبدر چهارپر رو تو مختصات قطبی تعریف کردم:

R=Sin(3*Cos(Sin(2*theta)))


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:47 نوشت.

 
"خوشبخت کسانیکه عقلشان پاره سنگ می برد، چون ملکوت آسمان مال آنهاست."
انجیل ماتئوس 5-3

"آسمان که معلوم نیست، ولی روی زمینش حتما مال آنهاست."
صادق هدایت

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:45 نوشت.

 
من تهی خواهم شد از فریاد درد...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 04:42 نوشت.

 
اگه بهم بگی اشتباه می کردم، خیالم خیلی راحت تر می شه تا اینکه فکر کنم همه چیزو خراب کردم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:17 نوشت.

........................................................................................


Thursday, October 02, 2003
 
اگه یه شب خیلی خسته بودی، اصلا سعی نکن روی تخت فیلتر بخونی، چون حتما همونجا خوابت می بره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:52 نوشت.

 
مهمترین فعالیتمون تو این چند روزه عوض کردن شعرای قدیمی بوده که یه جوری بخونیمشون که حتما با یه سری عقاید بیخیالانه جور در بیاد و حتما قاطیش دو سه تا هم فحش باشه. بعضیاش که واقعا شاهکار از آب در اومدن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:07 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, October 01, 2003
 

how I wish you were here...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:52 نوشت.

........................................................................................


 
This page is powered by Blogger Weblog Commenting by HaloScan.com