صفحه موسيقی فتوبلاگ

 

مشغوليات

زندگى، خود مشغوليتي عظيم است!
غير از اون، فعلا دارم درس می خونم خير سرم!





شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
توصیه می شود
(ترتیب الفبائی)

احسان
از بالای دیوار
نوشتارهای روزانه ی نیما دارابی
بامداد خسته
جین جین
دخترك شیطان
دلتنگستان
موومان پنجم
ضد خاطرات
خاتمه از صفر
راز
مرا بخوان!
ياوه های عاشقانه یك من
یك جستجوی همیشگی

بالا
 
آیدین كبیر در یك نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
شغل شریف: فعلا دانشجو
رشته تحصیلی: برق
معدل كل: این یكی رو بیخیال
قد: ۱۷۷
وزن: ۷۸
رنگ چشم: قهوه ای تیره
رنگ مو: همون
طول مو: فعلا ۱۰cm
ریش: اندازه یه ماه
تماس: eyedeen_r@yahoo.com

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا






 
آرشیو

January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010


بالا



آیدین كبیر در یك نگاه
تراوشات قدیمی تر
توصیه می شود
شعار هفته
تماس
نظريات عارفانه، يادداشتهای ابلهانه
تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 
Tuesday, September 30, 2003
 
something's wrong with the world today
I don't know what it is
کمه، کمه، کمه. یه چیزی کمه. پیداش می کنم. کاش پیداش کنم...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:31 نوشت.

........................................................................................


Monday, September 29, 2003
 

I think I'm dumb
Or maybe just happy
Think I'm just happy

My heart is broke
But I have some glue
Help me inhale
And mend it with you

We'll float around
And hang out on clouds
Then we'll come down
And I'll have a hangover...Have a hangover...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:46 نوشت.

 
فکر کنم اولین هدف انجمن مبارزه با آدمای رو اعصاب پیدا شده باشه. خداحافظ رفیق قدیمی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:45 نوشت.

 
فقط کافیه این مرتیکه تا فردا قبل از حذف و اضافه، نمره های مارو نده. بد بلایی سرش میارم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:44 نوشت.

 
یه جورایی احساس کردم حرفات در راستای عذاب وجدانه. بیخیال شو لطفا.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:44 نوشت.

 
اگه آیزاک آسیموف یا آرتور سی کلارک داستان علمی تخیلی می نویسن، صد برابر آدمای عادی سواد دارن. من نمی دونم کی به این پروین علی دادی که فرق کامپیوتر با هویج رو نمی دونه، گفته داستان علمی تخیلی بنویس.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:43 نوشت.

........................................................................................


Sunday, September 28, 2003
 

And I swear that I don't have a gun
No I don't have a gun
No I don't have a gun
No I don't have a gun
No I don't have a gun
No I don't have a gun...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:48 نوشت.

 
همسایه هه مرد. من اگه جای شوهرش بودم احتمالا می رفتم فیلسوفی چیزی می شدم.
پ.ن. فلاسفه، چه قدیمی و چه جدید، خرج زندگیشونو از کجا در میارن؟ من که حاضر نیستم به یه نفر مفت خور پول بدم که برام پرت و پلا ببافه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:47 نوشت.

........................................................................................


Saturday, September 27, 2003
 
سر کلاس کلانتری حالم بد شده بود ولی جرات نمی کردم جلوی اون بداخلاق از کلاس برم بیرون. می ترسیدم یهو سر کلاس بمیرم، بعد کلانتری عصبانی بشه، بزنه منو بکشه! خیلی جالب شده بود، زبونم خواب رفته بود، بازوهام بیحس شده بود. نبضم هم تو گلوم حس می شد!!!
بعدم تازگی یهو احساس می کنم پاشنه پام رو گرفتم رو آتیش، بدجوری داغ می شه! جدی جدی انگار حواسم نبوده و این بدن رو خدا بهم انداخته!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:24 نوشت.

 
یکی دیگه از قوانین کلی زندگی یه همچین چیزیه:
تو این دنیا الکی الکی یه کسی خوش نمی گذره. باید به خودت خوش بگذرونی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:23 نوشت.

........................................................................................


Friday, September 26, 2003
 
بعد از گل سوم اردن، دوربین داشت جایگاه رو نشون می داد. اتفاقا یه آقای عرب کله گنده اونجا بود که نمی دونم کی بود، یه سیگار برگ گوشه لبش بود و داشت یه کار خلاف ادب می کرد. جالبه که نه اون دوربین چی متوجه قضیه شده بود و نه سانسورچی های صداوسیما!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:37 نوشت.

........................................................................................


Thursday, September 25, 2003
 
تقریبا همه آدما همینجوری هستن. درست توی لحظه ای که نباید، وارد زندگیت می شن. بعد هم دوباره توی لحظه ای که نباید، ترکت می کنن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:54 نوشت.

 
بذار خیالتو راحت کنم. نه تو، و نه هیچ کس دیگه، نمی تونین. فکر نمی کنم هیچ وقت کسی پیدا بشه که اون چیزی که من می خوام رو بهم بده. درواقع حتی فکر نمی کنم کسی پیدا بشه که بفهمه چی می خوام. عیب نداره، بالاخره منم یه جوری باهاش کنار میام...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:54 نوشت.

 
دوتا قاتل گرفته بودن، در شهر داشت باهاشون مصاحبه می کرد. یکیشون می گفت: " دفعه اول هردو با هم رفتیم و محل رو بررسی کردیم. دفعه دوم نه من رفتم نه اون. دفعه سوم هم خودش رفت!!!"

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:20 نوشت.

 
اومدم خونه می بینم یه کاغذ گذاشتن اینجا، روش نوشته:
"به آقای نیکنام زنگ بزن!
به آقای مقیمی زنگ بزن!!"
منم تلفن رو قطع کردم!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:11 نوشت.

 
واقعا که! تو چه جوری ادعای پیغمبری می کنی، وقتی که تعالیم خودت رو یادت رفته؟!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:10 نوشت.

 
این پانته آ بهرام هم به چشم خواهری خیلی خوشگله ها!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:09 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, September 23, 2003
 
MUSIC
Johnny Cash
Boy named sue

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:52 نوشت.

 
خیلی دلم می خواست الآن تو شمال نشسته بودم تو ایوون. به شرطی که الآن یکی از شبای بارونی زمستون بود. لذتشو با کمتر چیزی می تونم مقایسه کنم. صد ساله که زمستون نرفتم شمال.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:50 نوشت.

 
می خوام "انجمن مبارزه با آدمای رو اعصاب" راه بندازم. حوصله بعضی آدما رو دیگه اصلا ندارم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:06 نوشت.

........................................................................................


Monday, September 22, 2003
 
مار می خواست با پونه تیریپ بذاره. پونه رفت جلوی خونه ممد آقا بقال سبز شد!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:12 نوشت.

 
جاااااان! آدم تو این ساختمون هیچ وقت دلش واسه دیوونه خونه تنگ نمی شه.
یکی از همسایه ها می خواست یکی دیگه رو تو پارکینگ لای دوتا ماشین له کنه!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:08 نوشت.

 
من گربه نیستم که با یه نوازش و یه تیکه آشغال گوشت، تا آخر عمرم، حتی اگه بخوان با لگد از شرم خلاص بشن، جلوی یه خونه بشینم و تنها کارم این باشه که خودمو لوس کنم، بلکه بازم یه چیزی برای خوردن گیرم بیاد. من سگم. خیلی باید باهام خوب باشی که بتونی نظرمو جلب کنی. بعدش وفادار می مونم. دوباره باید خیلی اذیتم کنی که ازت صرف نظر کنم. ولی اگه رفتم، دیگه رفتم. پشت سرمم نگاه نمی کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:36 نوشت.

........................................................................................


Sunday, September 21, 2003
 
حالا خنده دار این بود که امید دیروز یه معنی جدید برای کلمه مدرن اختراع کرد. بعد ما امروز صصبح رفتیم سر کلاس و نکویی همش فرق کنترل کلاسیک و کنترل مدرن رو توضیح می ده. مساله ما این بود که با اون تعریف، کل کنترل برای مخابراتیا مدرن به حساب میاد!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:00 نوشت.

 
دیگه اختیار زبونم دست خودم نیست. یهو به خودم میام و می بینم دارم یه چیز خیلی بد رو تو یه جمعی می گم که خیلی رودرواسی دارم. فکر کنم همه هم حس کرده باشن اینو.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:59 نوشت.

 
حسادت دخترونه از اون چیزاییه که هیچ وقت درکش نکردم و احتمالا نخواهم کرد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:58 نوشت.

 
دومین پیش بینی اشتباه تو دو سال. خیلی هم آمار بدی به حساب نمیاد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:58 نوشت.

 

I'll be so alone without you
maybe you'll be lonesome too...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:21 نوشت.

 
امروز یه لحظه به این فکر کردم که الآن ما تو موقعیتی هستیم که وقتی ما وارد دانشگاه شده بودیم، بچه های ورودی هفتاد و شیش بودن. بعد یادم افتاد که اون موقع اگه بهم می گفتن فلانی هفتاد و شیشیه، با خودم می گفتم "اوووووو اون که دیگه فسیل به حساب می شه!"

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:21 نوشت.

 
یه خواب آور تضمینی پیدا کردم که بهش می گن نکویی!!! تنها راهی که وجود داره که کمک می کنه که آدم سر کلاس خوابش نبره، اینه که با امید بساط بگو و بخند راه بندازی. که اونم نتیجه حتمیش افتادنه!!! (تو این متن از یه صنعت ادبی جدید هم اختراع کردم. اونم صنعت "که آرایی" بود. به این شکل که تو دوخط مطلب، شصت دفعه از "که" استفاده کردم!!!)

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:20 نوشت.

 
نمرات دوتا درس دیجیتال این ترم، بار دیگر مشت محکمی بود بر دهان یاوه گویانی که توانایی های من رو در این زمینه انکار می کنند.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:01 نوشت.

........................................................................................


Saturday, September 20, 2003
 
از صبح خیلی میزون نبودم، الآن غلط می کنم که میزون نباشم.
کلا خوش گذشت. ولی آخرش یه مقدار ضدحال تموم شد. اینم می گذره عزیزم. اذیت می کنه ولی می گذره. یادمون هست که تو مدال "دیریکله درجه یک" از انجمن دراکل مقیم knt داری.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:24 نوشت.

 
تو وجود دکتر کلانتری، یک آیدین کبیر دیده می شد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:23 نوشت.

........................................................................................


Friday, September 19, 2003
 
به یاد بچگی هامون، همه با هم با آهنگ مخصوص بخونین:
همشاگردی سلام، همشاگردی سلام...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:44 نوشت.

 
خدا خودش به همه عقل بده، آخرشم اگه چیزی اضافه اومد بده به این دوستای ما. مخصوصا اونی که چهل دلار گذاشته تو جیبش و تو ترکیه رفته night club و می خواسته همه کار هم بکنه ولی آخرش مجبور شده ساعتشم بده که فقط پول شامپاینی که خورده بوده جور بشه، تازه بعدشم که برگشته سر از کمیته انظباطی دانشگاهشون درآورده! یا اون یکی که تو یه تحقیق پزشکی قرار بوده به یه چیزایی فکر کنه و از مغزش عکس بگیرن، اونم عمدا به یه چیزای دیگه فکر کرده!! خوب شد بعد از سالی، دوستای قدیمی رو دیدیم و یه مقدار ایده های جدیدمون درباره شیطنت و خرابکاری رو با همدیگه تبادل کردیم!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:25 نوشت.

........................................................................................


Thursday, September 18, 2003
 
ای لعنت به ذات هرچی جعفری مادرپیاله اس که شده مدیر دبیرستان. نکبت دستور صادر کرده که "ورود فارغ التحصیلان به مدرسه ممنوع است!". ناظما می گفتن این دستور در مورد ورودی ما خیلی شدیدتر اعمال می شه، چون دفعه آخری که رفتیم اونجا یه تابلو اعلانات آتیش زدیم و کارای دیگه کردیم که نمی گم!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:03 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, September 17, 2003
 
زنگ زدم به نونکل (یکی از دوستان قدیمی دوران دبیرستان). هرکار کردم تو دهنم نچرخید که بهش بگم "نونی". با اسم واقعیش صداش کردم، طبیعتا اونم منو نشناخت! عجب دوره زمونه ای شده ها!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:36 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, September 16, 2003
 
امام جمعه اهواز بر حق ایران مبنی بر استفاده صلح آمیز از سلاح هسته ای تاکید کرده!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:11 نوشت.

 

If I told you that I loved you
You'd maybe think there's something wrong...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:13 نوشت.

 
مهمترین قسمت پروژه کارآموزیم (اگه بعدامعلوم نشه این یه تیکه ای که مونده مهم تر بوده!) ظاهرا تموم شد. می شه امیدوار بود که صاحب بالاخره رضایت بده و فرمهای منو امضا کنه. البته بنده هم در راستای قضایای مهم "ترک عادت موجب مرض است" و "هرکی از نتیجه تجارب دیگران استفاده کنه خره" و "هیچ کس هیچی نمی فهمه، فقط خودم می فهمم"، Structural VHDL رو که اتفاقا یکی از ویژگیهاییه که کلی کار رو آسون می کنه و نقظه قوت حساب می شه، شخصا از اول اختراع کردم. فقط به این دلیل که حال نداشتم کتاب بخونم و بفهمم چه جوریه!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:12 نوشت.

 
قبله نما ساختی؟ هنر کردی! اگه راست می گی یه چیزی بساز که جهت قبله رو توی خود مکه نشون بده!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:12 نوشت.

........................................................................................


Monday, September 15, 2003
 
اون روزی که شیش سال پیش تصمیم گرفتم که دیگه گریه نکنم، هیچ فکر نمی کردم که یه روزی مثل الآن برسه که بخوام گریه کنم ولی حتی یه قطره اشک هم نداشته باشم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:06 نوشت.

 
اگه یه روز من گم شدم و بعدا یکی پیدا شد و ادعا کرد که منم، یه راه مطمئن هست که صحت ادعاش رو بررسی کنین. باید مجبورش کنین بخوابه، بعد که بیدار شد خوابایی که دیده رو براتون تعریف کنه. اگه یه جورایی خواب می دید که تو دکون هیچ عطاری پیدا نمی شد و تابلو بود که این خوابا از یه مغز سالم بیرون نمیاد، حتما یارو راست می گه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:05 نوشت.

 
آزمایش تموم شد. می خواستم ببینم چه مدتی می تونم درد رو تحمل کنم، من از رو نرفتم، درد از رو رفت. به هرحال فعلا که قطع شده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:04 نوشت.

 
در عوض همه حقوقی که از خودم گرفتم، این حق رو به خودم می دم که دوباره وسوسه بشم. به هر حال اگه حق هم ندم، خیلی سخت می تونم جلوی خودم رو بگیرم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:04 نوشت.

........................................................................................


Sunday, September 14, 2003
 

Should we live and let live
Forget or forgive


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:45 نوشت.

 
آیدین کبیر با بیست و خورده ای سال سابقه درخشان در زمینه زندگی، در خدمت شماست.
هدف ما جلب رضایت شماست.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:43 نوشت.

 
خب الآن روز دوم آزمایشه. دیگه کم کم داره تحملش سخت می شه. ولی هنوز می تونم.
فقط به قول سمن: آخرش که چی؟ اینو دیگه نمی دونم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:41 نوشت.

 
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:49 نوشت.

........................................................................................


Saturday, September 13, 2003
 
یادته یه بار صحبت اسفند شد؟ گفتم از بوش بدم میاد. گفتی تورو یاد عاشورا می اندازه؟ اون موقع هیچ حسی نسبت به این موضوع نداشتم. شاید حتی تو دلم از این ارتباط خندیدم. تازگی منم وقتی بوی اسفند میاد، یاد عاشورا می افتم. بعدشم ناخودآگاه یاد تو می افتم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:58 نوشت.

 
فرض کن دیشب تا ساعت سه بیدار مونده باشی. صبح زود بیدار شده باشی. تا عصر کلی خسته بشی. بعدشم دندونت درد بکنه و ساعت سه و نیم یه دونه کدئینه بخوری و بالاخره ساعت چهار و نیم بتونی دراز بکشی. حالا ساعت پنج یه نفر زنگ می زنه و وقتی بهش می گی خواب بودم، هرهر می خنده و حدود یه ربع پرت و پلا برات تعریف می کنه، اونم در شرایطی که سرتو گذاشتی روی میز و چشماتو بستی. آخه من به این آدم چی بگم؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:43 نوشت.

........................................................................................


Friday, September 12, 2003
 
به اعتقاد ناظران، دستم درد نکنه با این ضبط تعمیر کردنم. خودم هم همین عقیده رو دارم. فقط نمی دونم چرا ضبطش دیگه استریو نیست. فقط یه باندش کار می کنه!!!
البته یه نفرو می شناختم که ضبطو باز کرده بود، بعد زده بود یکی از برد هاشو شکسته بود. حدود یه هفته وقتش صرف این شد که برد رو با چسب دوقلو بچسبونه و دونه دونه مسیرهای قطع شده رو با سیم جایگزین کنه. باز شانس اوده بود که اون وقتا هنوز رسم نشده بود که چندلایه کار کنن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:32 نوشت.

........................................................................................


Thursday, September 11, 2003
 
فقط می دونم که الآن وقتش نیست. فقط وقتی می میرم که خیالم راحت باشه که مثل یه مرد مردم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:52 نوشت.

 
حمید جون دستت درد نکنه. ایشالا خیلی سالگی! من که هنوز از شرمندگی دارم عرق می ریزم، آیدین به این یولی نوبره والا!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:13 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, September 10, 2003
 
انگار زمستون خیلی زودتر از این حرفا رسید...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:42 نوشت.

 
یه بار، دو بار، ده بار...

This is the strangest life that I've ever known.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:11 نوشت.

 
دِ لعنتی زنگ بزن دیگه. مردم از بس که این روزا گوشی رو به هوای شنیدن صدات برداشتم و با صدای پوریا روبرو شدم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:11 نوشت.

 
زندگی صدای گیتار برقیه. باید اهلش باشی که بتونی ازش لذت ببری، وگرنه فقط روحت رو خراش می ده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:10 نوشت.

 
دوست دارین پیش بینی بعدی رو بدونین؟
برای زمستونتون آذوقه جمع کنین. روزهای سخت تری هم از راه می رسن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:45 نوشت.

 
آدما گوشت قربونی نیستن. آدمن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:44 نوشت.

 
زنگ زدم به بابابزرگم، با خنده می گه: "دیروز پام گیر کرد به فرش خوردم زمین. حالا فکر کنم انگشتام شکسته باشن. خواستم برم دکتر ماشین جوش اورد بیخیال شدم. هاها"!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:38 نوشت.

 
آی آدمها که در ساحل نشسته
آفتاب می گیرید و تخمه می خورید
- شایدم کارهای دیگه می کنید که در این مکان فرهنگی قابل بازگویی نیست!-
همون نزدیکا استاد الکترونیک ما نشسته
داره ورقه های مارو صحیح می کنه
توروخدا نذارین بهش بد بگذره
وگرنه منو می اندازه!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:09 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, September 09, 2003
 
تو نگاهایی که بین اون دوتا رد و بدل می شد یه چیزی بود که خیلی راحت می تونست منو دیوونه کنه. هویج بودن سخته.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:49 نوشت.

 

I'm just a poor boy, I need no sympathy
Because I'm easy come, easy go
A little high, little low
Anyway the wind blows, doesn't really matter to me
...
If I'm not back again this time tomorrow
Carry on, carry on, as if nothing really matters
...
Beelzebub has a devil put aside for me,for me,for me
...
So you think you can stone me and spit in my eye
So you think you can love me and leave me to die...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:48 نوشت.

 
اگه بفهمم این ندای درونی که بهم می گفت ماست داغ چیز خوشمزه ایه، از کجا میومد، خفه اش می کنم. نه تنها خوشمزه نیست، خیلی هم مزخرفه. اووووووق.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:48 نوشت.

 
آدم خونه خالی دم دستش باشه و بشینه کارتون نگاه کنه. یا مغزش معیوبه، یا با آقای دارابی زیاد گشته!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:41 نوشت.

 
فرض کن زانوت خیلی بیخود و بیجهت چهار سالی درد بکنه و ترق ترق صدا بده. تو عکسا هم هیچی دیده نشه. دکترم بگه من هیچی نمی بینم، فقط رعایت کن. این رعایت هم شامل این باشه که دویدن زیاد خیلی بده، پله خیلی بده، بالا رفتن خوبه ولی پایین اومدن خوب نیست. بعد تو می ری تو دانشکده دو طبقه پله رو دوتا یکی می دوی پایین! نتیجه اش اینه که موقع دویدن زانوت یه جوری که حامد فتوکپی هم بشنوه می گه: شترق!! بعدشم یه دو سه ساعتی مجبور می شی مثل معلول ها راه بری. ولی مساله اینه که لذات دست دوم زندگی، برای من اول از همه دنبال گربه ها دویدنه، دوم هم دویدن موقع پایین رفتن از پله یا کوه!!!
یادم باشه لذات دست اول رو بعدا بگم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:40 نوشت.

 
صبح ماشینو که از پارکینگ در اوردم یکی از همسایه ها هم رسید و خواست ماشینشو بزنه بیرون. منم صبر کردم که بیاد بیرون و در رو ببندم. گفت خودم می بندم. منم تعارف کردم که ببندم. یهو از ماشینش پیاده شده و با داد و بیداد می گه : آقای عزیز! می گم خودم می بندم دیگه! برو!!! خوبی به این مردم نیومده. اصلا اینا یه چیزیشون می شه، اونوقت همه می گن چرا تو و بابات روزی سه وعده با اینا دعوا می کنین!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:40 نوشت.

 
یوهو تولد قلابیم مبارک!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:47 نوشت.

 
دیشب تو خواب یه مدولاسیون بینظیر اختراع کردم که هم سیگنال به نویزش زیاد بود، هم پهنای باند کم اشغال می کرد، هم می شد با یه تکنیکایی صدتا سیگنال رو مدوله کرد و همه رو با هم تو یه فرکانس فرستاد (یادمه که تکنیکش TDMA نبود!). فقط یه مشکل کوچولو داشت. دیگه هیچ جوری نمی شد سیگنال رو دمدوله کنیم!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:46 نوشت.

........................................................................................


Monday, September 08, 2003
 
همسایه هه با زنش مدتها قهر بودن. زنش گذاشته بود رفته بود خونه باباش. مامان آقاهه نذر کرده بود که اگه اینا آشتی کنن، دسته جمعی یه سفر برن مشهد. زد و آشتی کردن. داشتن می رفتن مشهد، تو جاده تصادف کردن. زنش الآن سه ماهه که تو کما افتاده گوشه بیمارستان. امروز می گفت حالش خوب نیست. آهای امام رضا! همینو می خواستی؟!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:45 نوشت.

 
گاهی هم دوتا خط موازی...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:43 نوشت.

 
عجب چیزی بود. کلی داشت وسوسه ام می کرد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:42 نوشت.

 
اگه به حرفای امروز صاحب دقیق بشی می بینی که کلی معنی داشته. منظورش این بود که نه تنها بیخیال تو نمی شم، پدرتم در میارم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:40 نوشت.

 
انگار یه خط تو source این max+plus احمق نوشتن، به این شکل:

if programmer=tgeik then
error;
end if;

من که سر در نمیارم. یا چار تا استاد دانشگاه که هرکدوم یه کتاب گنده نوشته، هر چهار تاشون اشتباه می کنن، یا مشکل از همون یه خطه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 08:30 نوشت.

 
جنازه ها خیلی واقعی بودن. جیغ و داد مردم هم همینطور. دوستش نداشتم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 08:29 نوشت.

 
موهامو حسابی چرب کردم و فرق باز کردم و چسبوندم به سرم. اگه ریشام بلند بود و یه کش بهشون می بستم، دیگه می تونستم بگم احساس راسپوتین رو درک می کنم!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 08:28 نوشت.

 
کجاست اون آیدین کبیری که به نظام طبقاتی معتقد بود؟ کجاست که ببینه چه جوری دارم آرمان هاشو زیر پا می ذارم؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 08:28 نوشت.

 
بالاخره امتحانا تموم شد! تابستون که نداریم خیر سرمون، باید برگردیم سر حمالیمون پیش صاحب!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 08:27 نوشت.

........................................................................................


Sunday, September 07, 2003
 
یه کشفی کردم. جنسیت ارثیه! به این معنی که اگه شما male هستین، می شه نتیجه گرفت که باباتون هم male بوده!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 06:53 نوشت.

 
اصلا سهم نخواستم. مزد منو بده می خوام برم پی کارم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 06:52 نوشت.

........................................................................................


Friday, September 05, 2003
 
یارو پشت ماشینش گنده نوشته 69!!! به نظر هوشمندانه میاد. اونایی که باید بفهمن که می فهمن، اونایی که نباید بفهمن هم تقریبا محاله که بفهمن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:51 نوشت.

 
حالا هر قدر هم که بگم کسی گوش نمی کنه که. به خدا یه چیزیش کمه این زندگی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:50 نوشت.

 
ای الاغ کره خر!
بر سرم سایه فکن!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:49 نوشت.

........................................................................................


Thursday, September 04, 2003
 
دوتا خط کج...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:26 نوشت.

 
یوهو یه مرض جدید هم گرفتم. پارانوئید شدم. یه حدسی زدم راجب سه چهار ماه پیش که معنیش اینه که یکی دو نفر از نزدیکان، علیه من توطئه کردن!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 05:48 نوشت.

 
بچه جون! فکر می کردم تمومش کرده باشی. خاک تو سرت کنن آیدین.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 05:47 نوشت.

 
دوستان لطف کردن و بعد از مدتها ما رو بردن استخر. دیگه پیری رو به چشم دیدم. چهار تا عرض که رفتم، دیگه ضربان قلبم داشت از تو دهنم در می اومد، نفسم هم اصلا در نمی اومد!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 05:47 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, September 03, 2003
 
روحیات مولانا جین جین رو تو هر دوره ای که بررسی کنی، داد می زنه که اهل کدوم دبیرستان بوده. (1 - 2) ما که کوچیکشیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:53 نوشت.

 
هاه! این بود اون امتحانی که شیش ماهه داری راجبش ادعا می کنی؟ فکر کنم باید بیست رو بیخیال شم. حتی بیشتر.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:33 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, September 02, 2003
 
از قدیم گفتم که تو این مملکت چگالی آدمای خل خیلی بالاس. اونم نه خل عادی. اینا یه پیشوندم دارن! به هر حال این بابا هم یه دونه از اون خلای دونبشه که حتی روی ما دراکل رو کم کرده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:25 نوشت.

 
هاها! یارو سرچ کرده "گزارش کارآموزی در مخابرات" از اینجا سردر اورده.
داداش! اگه اون گزارشو پیدا کردی، یه کپی هم برای من بگیر از روش که خودم بدجوری لنگم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:24 نوشت.

 
امتحان اصول میکرو در سه پرده:
1- یک شنبه صبح
خودمو بکشم هم تا دم امتحان نمی رسم حتی جزوه رو ورق بزنم. بقیه اش دیگه بر می گرده به مدل سوالا و تخیل خودم.
2- دوشنبه صبح
یاد اون دلقکه افتادم که تو ادبیات دوم دبیرستان بود. عالم بزرگ، محمد بن جریر طبری. می گفت: امسیت غیر عروضی و اصبحت عروضیا. معنیش می شه شب هیچی از عروض بارم نبود و صبح عروضی بودم. حالا اینم حکایت ماست: اصبحت غیر میکروی و امسیت میکرویا!!!
3- دوشنبه عصر
لعنتی! بدجوری حواسم پرته. معلوم نیست چه غلطی داشتم می کردم. اول که از امتحان اومدم بیرون گفتم کامل نوشتم. بعد فهمیدم اون تایمر مسخره رو یادم رفته Reload کنم. با اینکه موقع الگوریتم ساختن یادم بود که باید manual reload بشه. بعدم تو ماشین معلوم شد لچ های ورودی و خروجی سیستم یادم رفته! تازه سر امتحان هم نزدیک بود از دهنم در بره و بنویسم خازن بخش ac سیگنال رو حذف می کنه!! احتمالا تا چند ساعت دیگه معلوم می شه که بالای ورقه هم به جای اسمم نوشتم محمدباقر حکیم!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:59 نوشت.

........................................................................................


Monday, September 01, 2003
 
تو موسیقی گوش کردن، تنوع خیلی مهمه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 09:58 نوشت.

 
یه سیستم پیچیده گردشی درست کردیم تو پارکینگ که جای هر همسایه رو تعیین می کنه. چندتا از همسایه ها نیستن، یکیشون یه فامیلی داره که اخیرا پارکینگ اینجا رو کرده مکان! روزدرمیون ماشینشو میاره اینجا پارک می کنه. بعدم جای دوتا ماشینو باهم می گرفت که یکیش جای ما بود، مام ماشینو می بردیم یه جای بی شماره (به قول معروف unimplemented) پارک می کردیم. الآن نصفه شبی اومده و جای یکی دیگه از همسایه ها رو اشغال کرده، اونم اومده و صداش کرده که جاشو درست کنه، طرف زنگ زده خونه ما و می گه شما جای من پارک کردین! منم رفتم پایین، می گه ایلده این شماره شیش که شما پارک کردین جای منه! منم رفتم برنامه رو نگاه کرده بهش می گم شما که جاتون چهاره! یهو کم اورد زد کانال دو:
- هَن؟! منین پارکینگی التی ده! سنین پارکینگی درت دی! سن منین پارکینگی اشغالین! بو ماشینی چخ بیوه ده، منین پارکینگی التی ده!!!....
=آآ (آقا) من ترکی ببیلمیرم.
- هَن؟! ترکی بیلمیسن؟ ایلده پس الآن من کجا پارک کنم؟
= عرض کردم خدمتتون، شماره چهار.
- هن!
بعدم رفت جاشو درست کرد و همه سر جای خودشون پارک کردن. همینا باعث می شن که اسم ما ترکا بد در بره دیگه! یارو یه جدول ساده رو نمی تونه بخونه، بعدم دعوا می کنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:22 نوشت.

 
هر کجا هستم باشم
به تو چه؟!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:21 نوشت.

........................................................................................


 
This page is powered by Blogger Weblog Commenting by HaloScan.com