صفحه موسيقی فتوبلاگ

 

مشغوليات

زندگى، خود مشغوليتي عظيم است!
غير از اون، فعلا دارم درس می خونم خير سرم!





شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
توصیه می شود
(ترتیب الفبائی)

احسان
از بالای دیوار
نوشتارهای روزانه ی نیما دارابی
بامداد خسته
جین جین
دخترك شیطان
دلتنگستان
موومان پنجم
ضد خاطرات
خاتمه از صفر
راز
مرا بخوان!
ياوه های عاشقانه یك من
یك جستجوی همیشگی

بالا
 
آیدین كبیر در یك نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
شغل شریف: فعلا دانشجو
رشته تحصیلی: برق
معدل كل: این یكی رو بیخیال
قد: ۱۷۷
وزن: ۷۸
رنگ چشم: قهوه ای تیره
رنگ مو: همون
طول مو: فعلا ۱۰cm
ریش: اندازه یه ماه
تماس: eyedeen_r@yahoo.com

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا






 
آرشیو

January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010


بالا



آیدین كبیر در یك نگاه
تراوشات قدیمی تر
توصیه می شود
شعار هفته
تماس
نظريات عارفانه، يادداشتهای ابلهانه
تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 
Sunday, August 31, 2003
 
ببین کار به کجا رسیده که وظیفه زنگ زده به من آمار می ده. خوب شد اول به من گفت که از قبل قضیه رو می دونستم، وگرنه اگه پخشش می کرد، گند می زد به زندگی مردم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:17 نوشت.

 
بعد از تفکرات فراوان الکتروفیزیکوفلسفی، به این نتیجه رسیدم که فرکانس تنها چیزیه که نسبی نیست و وابسته به شرایط نیست. از فردا هم می خوام یه مذهب جدید بسازم و توش به پرستش فرکانس رو بیارم!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:17 نوشت.

 
بسه دیگه، چیو داری آزمایش می کنی؟ من کم اوردم. تمومش کن

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:04 نوشت.

 
پس سهم من چی می شه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:04 نوشت.

 
هاه! الآن داشتم حساب می کردم دیدم از امروز تا دو هفته دیگه هیچ فامیل نزدیکی نداریم که بشه تو تهران پیداش کرد. اینم یه مدل تنهاییه دیگه!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:04 نوشت.

........................................................................................


Saturday, August 30, 2003
 
خیلی خواب شیرینی بود، ولی فقط در همون حد خواب می مونه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:20 نوشت.

 
مهمترین چیزی که با خودش برد، اندازه مصرف دو هفته، فلفل قرمز بود!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:20 نوشت.

 
شماره موبایلشو گرفتم، برداشته می گه بنده اندر توالت هستم.
می گم خوشوقتم، بنده هم آیدین هستم!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:19 نوشت.

 
این فاجعه اس. آخه این کفاره کدوم گناهه؟ باید کنترل اعصابمو صدبرابر کنم وگرنه یه کاری دست خودم می دم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:18 نوشت.

........................................................................................


Friday, August 29, 2003
 
ماشالا زندگی نیست که، فیلم هندیه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:48 نوشت.

 
بو کن مرا
بوی تو خوب است
بوی تو بوزینه آن گیاه عجیبی ست
که یادم نمیاد کجا چی می شد!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:48 نوشت.

 
اگه الآن پارسال یا پیارسال بود خیلی خوشحال بودم. ولی حالا نیستم. نمی دونم چرا. بخدا اصلا آدمی نیستم که اهل کینه و این حرفا باشم، ولی اینو دیگه هیچ رقم با تیریپش حال نمی کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:26 نوشت.

........................................................................................


Thursday, August 28, 2003
 
آدمی که درس نخونه خب می ره سینما دیگه!
این پرویز پرستویی لعنتی هم که هرکاری که من برای خودم دوست دارم، تو فیلماش می کنه!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:57 نوشت.

 
به سراغ وی اگر می آیید
نرم و آهسته قدم بردارید
مبادا که ترک بردارم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:56 نوشت.

 
دیشب قرار بود مریخ بیاد این طرفا؟ صبح که تو روزنامه خوندمش، گفتم خب شب می رم رو پشت بوم می بینمش دیگه. بعدا ساعت یازده که داشتم می رفتم آشغالا رو بذارم دم در دیدم همسایه روبرویی و دخترش دارن می رن بالا. باخودم فکر کردم این وقت شب رو پشت بوم چیکار دارن اینا! ولی عقلم نرسید دیگه. حتی اگه تیریپ وظیفه رو اجرا می کردم باید دنبالشون می رفتم ببینم اون بالا چه خبره! بعدم که دوباره نشستم پای کامپیوتر و یه مقدار دیگه VHDL نوشتم و بعدم آنلاین شدم، حوالی ساعت دوازده و نیم بود که یادم افتاد این مریخ شصت هزار سال جون کنده که بیاد پیش ما، ولی هرچی پیش خودم فکر کردم دیدم اصلا حسش نیست که از جام بلند بشم و همه قفلا رو باز کنم و با زانوهای به در آمده، شونصد تا پله برم بالا. تازه به فرضم که می رفتم، چه جوری باید بین اون همه نقطه بی مصرف، مریخو پیدا می کردم؟ تازه اگه پیداش می کردم می ترسیدم که این مارس، یه جنگی چیزی راه بندازه و حوصله دردسر نداشتم. و اینگونه شد که آخرشم نفهمیدم مریخ و مارس و بهرام، سه تاییشون چندتا هستن و قیافه اشون چه ریختیه. حالا شصت هزار سال دیگه وقت هست، دفعه بعدی شاید رفتم دیدمش.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:55 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, August 27, 2003
 
وای این حرفای جلسه قبل از عید ابریشمیان رو باید قاب بگیرن، بزنن تو آموزش، بالای سر آفریدون. حیف که گفته نرین همه جا پخشش کنین وگرنه می نوشتم!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:42 نوشت.

 
خیلی هنر می کنی که راست می گی؟ اگه راست می گی دروغ بگو.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:42 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, August 26, 2003
 
هاه! این وضعیتو دوست دارم. خیلی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:52 نوشت.

 
الآن که فکر می کنم می بینم که تو تمام زمانهایی که فکر می کردم دارم فکر می کنم، اصلا فکرم کار نمی کرده. راستش خودمم نفهمیدم چی گفتم، ولی منظورم یه چیزی بود تو همین مایه ها.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:52 نوشت.

 
اگه بتونیم ماده رو کوچیک کنیم، مثل سفر شگفت انگیز آسیموف، چه بلایی سر فرکانس ها و طول موجها میاد؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:51 نوشت.

 
خیلی همسایه های باحالی داریم. یارو میاد تو، می بینه یه نامه افتاده اونجا. کاری نداره که گیرنده کی بوده. اگه از قیافه پاکت خوشش بیاد، بازش می کنه و محتویاتشو بررسی می کنه. بعد پاکت پاره و محتویاتشو می اندازه همونجا و می ره پی کارش!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:51 نوشت.

 
این VHDL لعنتی، شبیه هیچ چیز دیگه ای که تاحالا دیدم نیست. وقتی یه ساعت زور زدم تا تونستم یه آرایه دو بعدی توش بسازم دیگه مطمئن شدم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:50 نوشت.

 
آه ای کفتر قشنگ من
چقدر تو ماهی
شست پام رفته تو چشمم
می خوامت
انگار اصولا قرار نیست کسی به فکر خل ها باشه
***
تاک تو می سافتلی
در ایز سامتینگ این یور آیز
دونت هنگ یور هد این ساروو
اند پلیز دونت کرای

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:50 نوشت.

........................................................................................


Monday, August 25, 2003
 
کسی به فکر خل ها نیست...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:13 نوشت.

 
مقادیری اخبار پزشکی دیدیم. بسی ترسیدیم. انگار باید بیش از اینها مواظب خودمان باشیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:13 نوشت.

 
آخیش بالاخره دانشکده رو پر از آدم دیدیم. ماشالا وقتی که خلوت باشه، آدم بدجوری دلش می گیره. اقلا یه ماه بود که اینهمه از بچه ها رو یه جا ندیده بودم! و اما امتحان. قسمت قدرتشو که از قبل می دونستم اصلا جواب نمی دم. سه تا سوال دیگه هم بود که اول امتحان یه لحظه احساس کردم هیچکدومشو نمی تونم جواب بدم! حالا یه چیزایی نوشتم، اگه مثل آدم نمره بده ایشالا پاس می شه. و اما آمار. آدم یه روز می ره دانشکده، یهو آمار جدید گیرش میاد کلی کیف می کنه. آمار جدید اینکه: همکلاسی بسیجی عزیزمون که وقتی با دخترا حرف می زنه، زمینو نگاه می کنه، یا سر حل تمرین اصول میکرو وقتی دخترا ازش سوال می پرسن، به پسرا نگاه می کنه و جواب می ده، با یه همکلاسی دیگه مون تیریپ گذاشته. البته این نوع موجودات که فقط یه نوع تیریپ دارن، اونم عقد و عروسیه دیگه! یه چیزی که این وسط برای من سوال شده، اینه که اصولا این آقا چطوری اون خانومو دیده و پسندیده. یه فرضیه می گه احتمالا وقتی پسره داشته سربه زیر راه می رفته و دختره هم داشته آسمونو نگاه می کرده (چون درست نیست که دوتا نامحرم هردوشون به زمین نگاه کنن!) یهو دختره پاش به یه چیزی گیر می کنه و می خوره زمین و از قضا جلوی پسره می خوره زمین. البته پسره فورا سرشو می گیره بالا، ولی خب همون یه نظر، دلشو می لرزونه دیگه!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:12 نوشت.

 

Well, I woke up this morning, I got myself a beer
Yeah, I woke up this morning, and I got myself a beer
The future's uncertain, and the end is always near

Let it roll, baby, roll
Let it roll, baby, roll
Let it roll, baby, roll
Let it roll, all night long.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:11 نوشت.

........................................................................................


Sunday, August 24, 2003
 
همین یکی رو کم داشتم. الآن دیگه مغزم کاملا تعطیله. امیدوارم تا فردا صبح قبل از امتحان رضایت بده و کرکره رو بکشه بالا.
پ.ن. الآن یهو یه چیزی به نظرم رسید، چندتا حالت امتحان کردم، غلط نبود. باید یه برنامه بنویسم که همه حالتها رو چک کنه. نمی دونم کسی قبلا به نظرش رسیده یا نه، ولی انگار توی مساله "هشت وزیر"، وقتی به یه ترکیب درست برسی، مجموع فاصله مهره ها از گوشه های زمین یا مرکز زمین همیشه یه مقدار ثابته، که این مقدار در هر دو مورد، 24 هستش.
شب همگی بخیر.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:00 نوشت.

 
این دفعه دوم بود. به خدا می رم. به خدا می رم. به محض اینکه بتونم از این مملکت می رم. دیگه پشت سرمم نگاه نمی کنم. وحشیای بی شرف. حالا می ری شکایت می کنی، بابای یکیشون اطلاعاتی درمیاد، بابای اون یکی قاضی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:00 نوشت.

 
ببین توروخدا، بعد از عمری رفتیم جردن ها! اونوقت این امید با دمپایی از خونه اومده بیرون و با من راه افتاده اومده!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:35 نوشت.

 
معلوم نیست این مفسرای نابغه صدا و سیما، قبل از این که کشف بشن، کجای دنیا داشتن خاک می خوردن. یارو اومده می گه: انگلیس بیست ساله که جزایر مالویناس رو گرفته، پس روی آرژانتین نفوذ داره. صهیونیست ها هم که روی انگلیس نفوذ دارن، پس صهیونیستا از طریق انگلیس آرژانتین رو مجبور کردن که دادگاه حکم صادر کنه، بعد انگلیس سفیر قبلی ما رو بازداشت کرده!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:35 نوشت.

........................................................................................


Saturday, August 23, 2003
 
یکی دیگه از نقشایی که خیلی برای خودم می پسندم، "تک تیر انداز"ه. فقط می خوام بکُشم، با یه حرکت، بدون اینکه مواخذه بشم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:28 نوشت.

 
حیف که دکتره خیلی ظاهر متشخصی داره، وگرنه نزدیک بود جلوش یه چرت و پرتی از دهنم در بره. برگشته می گه: اگه کوه میری فقط برو بالا، دیگه پایین نیا!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:27 نوشت.

 
آهای الکترونیک! قبول کن که مزخرفی بیش نیستی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:15 نوشت.

 
یارو یه دستگاه ساخته که یه میدان مغناطیسی درست می کنه که شدتش هست: 0.1 نیکلا تسلا!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:14 نوشت.

........................................................................................


Friday, August 22, 2003
 
به جای درس خوندن رفتیم جشنواره بستنی و شکلات و مانتوی تنگ و لوازم آرایش و ریختای عجیب غریب. در واقع وقتمونو تلف کردیم. من فقط احساس کردم که ناخودآگاه عقایدم یه مقداری تغییر کرده!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:33 نوشت.

 
گور بابای امتحان الکترونیک. انگار بالاخره دارم جواب می گیرم از این پروژه کارآموزی. البته من که به تواناییهای خودم ایمان داشتم. ولی خب خیلی خوشحال شدم که جواب داد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:11 نوشت.

 
این اینترنت ساعتی آخرش منو می کشه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:11 نوشت.

 
دیروز تو خونه مادربزرگم اینا یه سری عکس عتیقه پیدا کردم. یکیشون یه آقایی بود با یه سیبیل کلفت و یه اخم حسابی و یه مشت مدال رو سینه اش. سالارخان، پدربزرگ مادربزرگم بود. تاحالا عکس جوونیاشو ندیده بودم. در تواریخ نقل شده که این آدم اون وقتایی که زبونم لال، جوان بوده و خام، می خواسته با دختر ناصرالدین شاه تیریپ بذاره. بعدش اون زمانی که خرج یه سال یه خانواده می شده دو زار، سی هزارتومن خرج دختره می کنه. به این ترتیب سنت حسنه ولخرجی توی این فامیل پایه گذاری می شه و اینجوری می شه که تا میاد نوبت ما بشه، دیگه از پولاشون هیچی نمونده بوده که به ما برسه. البته هیچی هیچی که نه، یه خروار زمین هست که حدود بیست ساله که هیچ کس حالشو نداره بره دنبال سند و انحصار وراثتش! باید یه بررسی بکنم ببینم سنت حسنه تنبلی و بی حالی، از چه زمانی پایه گذاری شده. ولی حیف که حسش نیست!! خلاصه سی هزارتومن پول بی زبونو خرج می کنه و دختره هم همونطور که رسمشه اول همه پولا رو می خوره و بعد می فهمه که با تیریپ سالارخان حال نمی کنه. می خوام برم شکایت کنم از ورثه اش سی هزارتومن بگیرم. یه وقت می بینی خواستم خرج کسی بکنم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:11 نوشت.

........................................................................................


Thursday, August 21, 2003
 
خیلی فوری
اگه کسی هست که با MAX+plus کار کرده باشه و می تونه به من کمک کنه که بفهمم چه خاکی تو سرم بریزم، لطفا یه میل به eyedeen_r@yahoo.com بفرسته. خیلی ممنون.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:05 نوشت.

 
دیگه تقریبا هروقت که می خوابم خواب می بینم که نتونستم این چیزی که تو کارآموزی ازم خواستن رو تموم کنم. چندان هم غیر ممکن نیست، بخصوص که این MAX+plus یه باگ خنده دار داره، به این صورت که هرچیزی که من بنویسم ازش ایراد می گیره!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:04 نوشت.

 
دیگه جدی جدی دهنم سرویس شد. تو یه هفته شیش تا دندون پر کردم، هنوزم یه عالمه دیگه اش مونده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:18 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, August 20, 2003
 
وقتایی که زانوم خیلی اذیتم می کنه یاد یه آیتم "ساعت خوش" می افتم. با صدای مهران مدیری که مدام می گفت: "دزدی که زانوانش به در آمد"!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:02 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, August 19, 2003
 

Well I jumped into the river
Too many times to make it home
I'm out here on my own, drifting all alone
If it doesn't show give it time
To read between the lines
'Cause I see the storm getting closer
And the waves they get so high
Seems everything We've ever known's here
Why must it drift away and die?


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:37 نوشت.

 
منم دقیقا همینی که علی می گه. خیلی زیاد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:37 نوشت.

........................................................................................


Sunday, August 17, 2003
 
فقط همین یه دونه جنگولک بازی رو تو عمرم در نیاورده بودم که نیم ساعت مثل مجسمه دراز بکشم زیر یه دستگاهی که مدام قارقار می کنه که عکس زانوم از اون طرفش در بیاد. همش آرزو می کردم که یه حس شیشمی داشتم که اون میدان مغناطیسی لعنتی رو حس می کرد. مردم زیر این دم و دستگاها که می رن ذکر و دعا و اینجور چیزا می خونن، من داشتم ترانه های بون جووی و فردی مرکوری رو زمزمه می کردم!
به هرحال در روایات اومده که از نشانه های آخرالزمان اینه که آیدین کبیر ظرف دو هفته پنج بار در مراکز بهداشتی و درمانی دیده بشه!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:42 نوشت.

 
یارو گوش پاک کن می سازه، روش می نویسه:
Warning: do not use in nose or ear canal
آخه دلقک! پس من اینو خریدم که از دیوار آویزونش کنم؟ می خوام بکنم تو گوشم دیگه!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:39 نوشت.

 
لحظات قبل از خواب لحظات جالبی هستن. یه اتفاقی بین خودآگاه و ناخودآگاه ذهن می افته که نمی دونم دقیقا چیه. همیشه تو این لحظاته که بهترین ایده ها رو برای نوشتن دارم. دیشب هم همون موقع بود که بالاخره فهمیدم یه فیفو با دوتا آدرس پوینتر چه جوری کار می کنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:38 نوشت.

 
آخه کی حال داره وسط تابستون درس بخونه و امتحان بده که من دومیش باشم؟ اصلا نمی تونم این احساسو داشته باشم که هفته دیگه امتحانا شروع می شه. من که فقط درسام پاس بشه، مشروطم نشم، راضی ام.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:37 نوشت.

 
تازگیا عمل دماغ گرون شده؟ قدیما تو سالن انتظار فرودگاه آب و حوا بد نبود. امروز تنها چیزی که به چشم می خورد دماغای اورژینال بود. هرکدومشون یه پولیپ داشتن به این گندگی! یه سری هم یه قوز قائمه داشتن!! اصلا جای همگی خالی. دماغ پارتی بود.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:06 نوشت.

 
خیلی صحنه وحشتناکی بود. یه تانکر مواد سوختی تو ادامه اتوبان رسالت آتیش گرفته بود. ما اون طرف اتوبان می رفتیم. از کلی عقب تر ماشینا که شعله های آتیشو می دیدن می زدن رو ترمز. از نزدیکش که رد می شدیم هوا بدجوری داغ بود. کلی ماشین وسط اتوبان نگه داشته بودن و مردم هم همینجوری وسط خیابون بودن. تاحالا همچین چیزی ندیده بودم. راستش ترسیدم. خدا کنه کسی طوریش نشده باشه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:04 نوشت.

........................................................................................


Saturday, August 16, 2003
 
یاد علیرضا افتادم که سال دوم دبیرستان منتقل شده بود تهران و اومده بود مدرسه ما. اونجا همه بچه ها اسم مستعار و لقب داشتن، ولی اون هنوز علیرضا بود. تا اینکه یه دفعه زنگ ورزش، دروازه بان شد. لعنتی همش گل می خورد. از اونجا اسمی روش گذاشتن که تا آخر پیش دانشگاهی روش موندگار شد. نمی دونم الآن کسی تو دانشگاهشون اسمشو می دونه یا نه، هرچند که باید قبول کرد که اون اسم احتمالا فقط تو اون محیط خنده دار بود.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:49 نوشت.

 
اگه از عواقبش نمی ترسیدم حتما بهش می گفتم که چقدر بیشعوره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:48 نوشت.

 
ببین توروخدا من هی می گم این آمریکایی ها شعور ندارن، اینم دلیل: یه مجله آمریکایی از خوانندگانش نظر سنجی کرده که بی استعدادترین چهره های موسیقی کیا بودن. نتیجه اش این شده که میک جگر نفر سیزدهم شده. گروه doors هم سی و هفتم! لابد اگه بپرسن، eminem می شه بااستعدادترین موجود تاریخ موسیقی. خاک تو سرشون. اونم از برقشون. تا برق قطع شد همشون مثل بز دور خودشون چرخیدن (البته راستش من نمی دونم بز چه جوری دور خودش می چرخه) و نفهمیدن چه گلی به سرشون بگیرن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:02 نوشت.

........................................................................................


Friday, August 15, 2003
 
هرکاری می کنم نمی تونم با این غذای ملی (آبگوشت) ارتباط برقرار کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:04 نوشت.

 
فقط خدا رو شکر می کنم و خودمو تحسین، که عجله نکردم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:04 نوشت.

 
این موادی که موقع سرماخوردگی از دماغ آدم در میاد، چه جوری و کجا تولید می شه؟ تو این چند روز دوبرابر حجم و وزن خودم، از اینا استخراج کردم. هنوز یه عالمه دیگه هم هست!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:03 نوشت.

........................................................................................


Thursday, August 14, 2003
 
دستشو تا مچ کرده تو دهن من، داره دندونمو چرخ می کنه، بعد می پرسه چه رشته ای می خونی. لابد انتظار داشت من خیلی شمرده بگم مخابرات! تو اون شرایط فقط می تونستم قارقار کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:05 نوشت.

 
من دیروز آدم خوبی نبودم. حالا هرجوری که به قضیه نگاه کنی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:03 نوشت.

 
موزیک عوض شد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:01 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, August 12, 2003
 
چند وقت پیش تو سایت msn یه کوئیز بود که به خانوما می گفت که همراهشون تا چه حدی برای زندگی آدم به دردبخوریه. منم از روی بیکاری گفتم حالا می رم مثلا از قول اون خانومه (که معلوم نیست کجاس) مشخصات خودمو می گم که بعدا نتیجه اشو، تحویل همون خانومه می دم که بفهمه من چقدر آدم توپی هستم. نتیجه اش این بود که خطاب به همون خانومه گفته بود: "آخه مگه آدم قحطه که اینو انتخاب کردی؟!!!"

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:20 نوشت.

 
دوران سختیه، یه تغییر بزرگ. خیلی آروم داره جاشو باز می کنه. تا وقتی این تفکر کامل بشه، خیلی وقت باید بگذره. ولی برای این شیوه زندگی که من دارم لازمه. دعا کنین.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:20 نوشت.

 
ببینم، بدن گارانتی نداره؟ اگه گارانتی تعویض داشته باشه، من ترجیح می دم درسته عوضش کنم، فکر کنم دردسرش کم بشه. این بدن فعلی که داره پدر منو در میاره. اگرم نشد، ایشالا زندگی بعدی جبران می کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:19 نوشت.

........................................................................................


Monday, August 11, 2003
 
دو سه لیتر دوای بیحسی خالی کرد تو لثه بدبخت من، بازم وقتی داشت کار می کرد دلم می خواست نعره بزنم. حالا اینا به کنار، انگار تو اون مدتی که دهنم بیحس بوده زبونمو گاز گرفتم چون الآن که بیحسی برطرف شده می بینم نصف زبونم نیست!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:07 نوشت.

........................................................................................


Sunday, August 10, 2003
 
زنگ زدم آریاسیستم می گم آقا این Cache که گذاشتین مشکل داره، طرف اول یه چیزی گفت تو مایه های نمنه؟! بعد براش توضیح دادم که کَش چی چی هست، گفت آهان! کش ما هیچ ایرادی نداره، همه صفحه ها رو آنلاین میاره. هی من بهش می گم پس چرا من همه چیزو قدیمی می بینم، می گه نخیر ما همه چیزو آنلاین میاریم! آخرش کم اورد و وصل کرد به یه آقای دیگه، اون یکی تا شنید مشکل چیه، همونجا پای تلفن درستش کرد و از منم تشکر کرد که بهش خبر دادم.
مشکل اینه که اون یارو که اول گوشی رو برمی داره، انگار مجبورش کردن که وقتی از یه چیزی سر در نمیاره، حتما در موردش نظر بده. همش دلم می خواست یه چیزی بهش بگم، ترسیدم ظفلکی سرخورده بشه و بره عقده هاشو سر زن و بچه اش خالی کنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:32 نوشت.

 
یارو از ترم دوم دنبال این بود که از استادا تست بگیره برای کنکور کارشناسی ارشد! خوشبختانه فقط دو تا کلاس مشترک باهاش داشتم که البته تو هر دو تاشون، پدر ما و استادو در آورد. امروز اومده بود مرکز تحقیقات که اشکالای الکترومغناطیسش رو، مسعود براش حل کنه. رسما به خنگ بودنش ایمان آوردم. حالا می زنه و این بشر آخرش کنکور یه جای حسابی قبول می شه. ما با این همه استعداد، چون کالیبرمون بالاس، باید گند بزنیم به کنکور.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:06 نوشت.

........................................................................................


Saturday, August 09, 2003
 
چند بار باید بهتون بگم؟ حتما باید به همتون بگم؟ به بودن آدما کنار خودتون عادت نکنین. روشون حساب نکنین. بهشون دل نبندین.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:14 نوشت.

 
نقل است: "گر صبر کنی، بالاخره یه چیزی می شه". منم کلی صبر کردم، حالا ظاهرا نفرین از روی دوشم برداشته شد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:13 نوشت.

 
یه اصل کلی هست که جزو شرایط مردونگی حساب می شه (منظور از این مردونگی، خصوصیات اخلاقیه، با این تعریف خانوما هم می تونن مرد باشن، تقصیر من نیست که کلمه اش از دوران مردسالاری مونده). می گه: آدم یا یه غلطی نمی کنه، یا پاش وای میسته (می ایستد). اینکه بعدا تا دیدی شرایط به نفعت نیست، جا بزنی و زیرش بزنی و بخوای خودتو توجیه کنی، کار نامرداس. یکی از روشای درمون نامردی که از زمانهای قدیم مرسوم بوده، اینه که گیسهای نامرد رو می بندی به دم اسب وحشی، ولش می کنی تو بیابون. به طور تضمینی نامردیش برطرف می شه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:13 نوشت.

........................................................................................


Friday, August 08, 2003
 
یه نگاه کوچیک به تقویم نشون می ده که امتحانا خیلی نزدیک تر از اونی هستن که به نظر میاد. وضعیت شدیدا بحرانیه. حالا من موندم که درس بخونم یا به این کارآموزی مرده شور برده بچسبم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:56 نوشت.

........................................................................................


Thursday, August 07, 2003
 
صبح که زیر بغلمو گرفته بودن، همه ناراحتیم از این بود که جلوی عوام الناس ضعیف جلوه کردم و همش می خواستم خودم تنهایی راه برم. غرور احساس ناب جالبیه، که تو وجود من یه عالمه اش پیدا می شه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:02 نوشت.

 
یارو هنوز نفهمیده Order توی انگلیسی بیشتر از 20 تا معنی داره، زرتی ورداشته "هری پاتر و فرمان ققنوس" ترجمه کرده و ریخته تو بازار. آخه گوساله! زبان بلد نیستی، نباش! اینقدر شعور نداری که وقتی کل کتابو خوندی بفهمی که این order با فرمان فرق داره؟ من متن اصلیشو خوندم، انصافا جدا از داستانش، متن انگلیسی قشنگیه، رولینگ خیلی خوب با کلمه ها بازی کرده. حالا آدمی که با این شعور و این سطح سواد زبان، اون متنو ظرف یه ماه ترجمه کنه، معلومه چه آشغالی تحویل مردم می ده.
ترجمه وحید بهلول به نظرم چیز بدی نیومد، هفته ای یه فصل ترجمه می کنه. کلا این "باشگاه بعد هفتم" برای اونایی که مثل من اهل ادبیات علمی تخیلی هستن، چیز خوبیه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:54 نوشت.

 
صبح، با شیکم خالی تشریف بردیم که آزمایش بدیم. اولش که کامپیوتراشون قاطی شده بود و همه می دونن که آزمایش خون خیلی به کامپیوتر مربوطه، برای همین نیم ساعت معطل شدیم که شبکه رو دوباره راه بندازن. بعد رفتیم اون طرف تو صف خون. نوبتمون شد و رفتیم نشستیم رو صندلی. خانومه یه کش بست دور بازوی بنده و گفت دستتو مشت کن و از اینجور کارا، بعد سوزنشو کرد تو دستمون که دیگه خون بگیره، منم خب چون از خون خوشم نمیاد رومو گرفته بودم اونور. بعد دیدم خیلی طول کشید و سرنگشو نمی کشه بیرون، منتظر بود یه قطره خون پیدا بشه! بعد خانومه گفت سرت گیج نمی ره؟ فکر کردم دیدم راست می گه، سرم داشت گیج می رفت. گفتم چرا، بعد سوزنو کشید بیرون، کش دور بازومو باز کرد گفت سرتو بگیر پایین، بعد دستشو گذاشت پشت سرم و همچین فشار داد پایین که نزدیک بود دماغم بخوره کف زمین. بعد از چند لحظه تو اون حالت موندن، گفت بیا بالا و سرتو بذار روی دسته صندلی. منم سرمو گذاشتم روی صندلی و جای همگی خالی، سر گذاشتن همان و بیهوش شدن همان. یه چیزایی تو مایه های خوابم می دیدم، ولی حیف یادم نیست چی بود. بعدا که حالم جا اومد دونفر زیر بغلمو گرفتن و منو بردن رو تخت دراز کردن، یه سری هم آب قند دادن خوردم. بعد تازه گفتن پاهاتو بگیر بالا که خون بره تو کله ات، اگه حال داشتم براشون مهتاب بالانس می زدم که کیف کنن! بعد دوباره همون خانوم اولیه اومد و گفت تو که فشارت اینقدر پایینه کی بهت گفته نشسته خون بدی! خلاصه همونجا دوباره به حالت درازکش سوزن کرد تو دستم و بالاخره موفق شد اندازه یه سرنگ خون بگیره. بعدم یه پارچ گلوکز اورد گفت اینو بخور، دو ساعت دیگه دوباره بیا خون بده! برگشتم خونه و دوباره دو ساعت بعدش رفتم خون دادم. الآنم بالاخره رسیدم خونه. الآن دیگه حالم خوبه ولی امروز اگه ولشون می کردی، تمام تنمو آبکش می کردن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:53 نوشت.

 
ISP اگه اینقدر الاغ باشه که برداره وبلاگای ملتو cache کنه، باید ببندیش به جاوید بندازیش تو دریا! چند روزه می گم خدایا چرا اینا نصفشون دیگه نمی نویسن. بعد یهو دیدم جل الخالق خودمم که می نویسم نمی تونم بخونم! رفتم با پروکسی عوضی، آقای ISP رو خر کردم و بالاخره مطالب جدید خوندم. در ضمن آماری که توی Nedstat می بینم، معنیش اینه که یه سری از ISP ها، دوباره بلاگسپات رو فیلتر کردن.
خدایا به حق حرمت لا اله الا ا... یه کاری کن هرچی مسوول نفهم و بیشعور و کره خر تو این مملکت هست، هرچی صاحب ISP مادرپیاله هست، نسلشون از روی زمین وربیفته. یه کاری کن ما اقلا لحظه آخر عمرمون بتونیم تو این مملکت از اینترنت پرسرعت استفاده کنیم و بعدش با خیال راحت کپه مرگمونو بذاریم. (دیگه افتادم رو دور دعا کردن!!) یه کاری کن موبایل آنتن بده، یه کاری کن ما یه مهندس مخابرات حسابی از آب در بیایم و مثل این احمقا نشیم. یه کار درست و حسابی و آبرومند با درآمد مکفی برای ما پیدا کن. اون نفرینو بیخیال شو، اجازه بده من یکی زن ذلیل نشده از دنیا برم. آخرش اگه وقت اضافه اوردی یه FIFO هم برای ما درست کن که کارم بدجوری گیره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:52 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, August 06, 2003
 
حالا نمی شه من آزمایش خون ندم؟ از خون و آمپول می ترسم خب، دست خودم نیست! بعدشم در راستای گرایشات مازوخیستی، همیشه وقتی سوزن تو دستمه هوس می کنم دستمو خم کنم ببینم چی می شه!!! ولی خوشبختانه احساس ترس قوی تر از گرایشات مازوخیستی، خودنمایی می کنه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:42 نوشت.

 
تجربه نشون داده که شرایط فعلی، شرایطیه که معمولا توش فکرم آزادتره. فعلا قصد خاصی برای عوض کردن شرایط ندارم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:41 نوشت.

 
به یه مراقب تمام وقت احتیاج دارم، فجیعا دارم یول می زنم. امروز داشتم از وسط خیابون رد می شدم، یهو احساس کردم که باید پیراهنمو مرتب کنم، همون وسط مشغول اینکار شدم، بعدش که سرمو گرفتم بالا دیدم ای دل غافل! هوار تا ماشین دارن از دوطرف بنده عبور می کنن. باز خوبه اقلا راننده ها حواسشون جمع بود، وگرنه الآن نه آیدین به جا مانده بود و نه آیدینی!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:40 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, August 05, 2003
 

When I find out all the reasons
Maybe I'll find another way
Find another day
With all the changing seasons of my life
Maybe I'll get it right next time.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:43 نوشت.

 
حالا جدی کسی هست که بدونه ساختار داخلی FIFO چه جوریه؟ یه ایده هایی درباره یه Counter که به عنوان Address pointer اون تو هست دارم، ولی هنوز نمی تونم رو کاغذ پیاده اش کنم. اگه کسی چیزی بلده زودتر بگه لطفا.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:57 نوشت.

 
یه مقدار زیادی خسته ام. این ابلهی که دانشگاهو تعطیل کرده نمی فهمه که من اگه با نوریان یا نصری صحبت نکنم، احتمالا مجبور می شم خودم از اول FIFO رو اختراع کنم؟ حالا چه خاکی تو سرم بریزم؟ ساختنش نباید کار سختی باشه، ولی ترجیح می دم بدونم نمونه های تجاریش چه جوری کار می کنن، بعد برم سراغ این FPGA مسخره. کی فکرشو می کرد کارم به اینجا برسه که مجبور بشم چون آقا هوس کردن، خودم FIFO طراحی کنم؟ دانشگاه که تعطیل بود، منم دیدم: "ماشین که ببی، منم که ببی، پولم که ببیتی فراوون!" رفتم پنجره. خرید انبوه کتاب انجام دادم. فقط هیچ نظری ندارم که به کی چه کتابی بدم، حالا هرکی که به هر عنوانی کادو از من طلب داره، خودش باید انتخاب کنه که چی می خواد! بعد با همه کتابا رفتم سر کار. حوصله ابداع و نوآوری نداشتم، "چخوف جوان" رو برداشتم و تا عصر تمومش کردم. خیلی روز مفیدی بود امروز. یه زمانی تو راهنمایی ایوبی مجبورم کرده بود مجموعه آثار چخوف بخونم، منم که اصولا زور تو کله ام نمی ره، دودرش کردم، بعدم از هرچی چخوف بود حالم بهم خورد. ولی این داستانایی که امروز خوندم خیلی بهم چسبید. این چخوف یه چیزایی رو از من الهام گرفته بوده! (در این هنگام صد میلیون نفر با مشاهده خضوع و فروتنی من، جان به جان آفرین تسلیم کردن!!!) راستی ایوبی یه آدمی بود که تا دوتا داستانش یه جایی چاپ شده بود خیال کرده بود در زمره شاهکارهای ادبیات جهانی حساب می شه و به همین مناسبت شده بود استاد اعظم لژ کارگاه نگارش! اگه اون موقع حرفشو گوش کرده بودم و کتابای چخوف رو خونده بودم، الآن احتمالا خوشحالتر بودم. بعدم اومدم خونه و چون دوستای خواهرم خونه ما بودن، محکوم شدم به این که تو اتاق حبس بشم. به محض اینکه در اتاقو بستم، تلفن زنگ زد و حدود چهل دقیقه با زانگ (اسم فاعل از مصدر زنگیدن!) حرف زدیم که از کارهای مثبت امروز حساب می شه. الآن همچنان تو اتاق زندونی ام و خسته هم هستم. خلاصه اینکه آیدین خسته، آیدین تنها، آیدین آغلادی گِت دی یات دی (غلط دیکته ای نگیرین، تاحالا ترکی ننوشتم خب، چیکار کنم؟!)

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:56 نوشت.

 
شورای واژه گزینی مرکز تحقیقات مخابرات یه سری واژه به فرهنگستان زبان پیشنهاد کرده که تصویب هم شدن. داشتم لیستشو می خوندم، ماشالا خیلی واژه های مزخرفی بودن. از همه باحالترش Compandor بود، قرار شده از این به بعد بهش بگیم "فشر گستر"!!!
اسم اعضای شورا رو نگاه کردم، بینشون اسم دکتر هوشنگ حسیبی!!! هم دیده می شد، از همچین شورایی انتظار بیشتری نیست.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 09:00 نوشت.

 
این شعار هفته ای که دیروز نوشته بودم پر بود از غلط دیکته ای، فکر کنم این دفعه دیگه درست شده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 08:59 نوشت.

 
بازم دستت درد نکنه. ماشالا وقتی می خوای یه نفرو مرام کش کنی، تا وقتی از کشته شدنش مطمئن نشدی، راحت نمی شینی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 08:59 نوشت.

........................................................................................


Sunday, August 03, 2003
 
شعار هفته عوض شد.
لینک ها به روز شد.
یه دستکاری کوچولوی دیگه هم کردم، هرکی بتونه بگه چی بوده، معلوم می شه خیلی حواس جمعی داره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:41 نوشت.

 
یه نفر داره مارو اساسا مرام کش می کنه، تا بلکه دچار سلامت فیزیکی بشیم. هرچند که خودم چشمم آب نمی خوره. این بدن مبارک مارو که نگاه کنی، هر سلولش واسه خودش یه سازی می زنه. طبق عقاید خنده داری که قبلا راجبشون صحبت کردم، سلامتی ذهن خیلی مهمتر از سلامتی جسمه. ولی چشم! از این به بعد دنبال سلامتی جسممون هم می ریم. حالا این MRI چه جوری هست؟ درد نداشته باشه یه وقت؟ تا هرجا که آمپول در کار نباشه من پایه سلامتی هستم، ولی بعدشو باید فکر کنم!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:37 نوشت.

 
آدمایی که کار خودشونو می اندازن گردن تو و منت هم سرت می ذارن، باید اقلا اینقدر حواسشون باشه که از دهنشون در نره: "آره قراره ما اینجا اینو بسازیم، حالا شما می سازینش دیگه!"
خلاصه کارآموزی ما داره اینجوری می گذره. خدا کنه زودتر تمومش کنم، برم به زندگیم برسم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:43 نوشت.

........................................................................................


Saturday, August 02, 2003
 
حتی اگه اهل Guns N' Roses گوش کردن نیستی، حتی اگه خیال می کنی صدای اکسل فقط سوهان روحه، یه بار، اقلا فقط یه بار Estranged رو گوش کن. شک دارم پشیمون بشی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:44 نوشت.

 
توجه شما را به یک صحنه از فیلم کلاه قرمزی جلب می کنم.
ماشین تعلیم رانندگی تصادف می کنه و کلاه قرمزی از پنجره پرت می شه بیرون و میافته جلوی یه مغازه ای که پشت ویترین تلویزیون چیده. بعد آقای مجری توی تلویزیون می گه: یه کم برو عقب، چشمای خوشگلت خراب می شن.
کلاه قرمزی خیلی با احساس زمزمه می کنه: "چشمای خکشل..."

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:27 نوشت.

 
این درسته که اسمها، برای صاحباشون مسوولیت میارن. آیدین تو ترکی معنی خوبی داره. نباید خرابش کنم. نباید تاریک باشم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:24 نوشت.

 
تو نصایح حکیمانه آیدین کبیر یکی هست که یه اصل طلایی حساب می شه. به خیلی ها توصیه شده. می گه: به بودن آدما کنار خودت عادت نکن، بهشون دل نبند.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:39 نوشت.

 
سفرنامه در نیم پرده:
گقتم یه چند روزی می رم گم و گور می شم، تو اخبارم می گفت آمار مرگ و میر تو دریا امسال رفته بالا، گفتیم بریم شمال ببینیم قسمت چی می شه! موقع رفتن که تو جاده چالوس با یه زانتیای مامانی (ماشینش مامانی بود وگرنه راننده اش، اندازه قد من سیبیل داشت!) سر سبقت غیر مجاز کل انداختیم، اون بیچاره رو سه بار پلیس راه گرفت، ولی من اونقدر تند می رفتم، پلیس فقط فرصت می کرد شماره پلاکمو برداره!!! ظهر رسیدیم نوشهر، ناهار خوردیم و خوابیدیم، عصر که بیدار شدم، با اجازه اتون با سردرد و سرگیجه و حال تهوع و تب بیدار شدم. نتیجتا افتادم تو رختخواب و از جام نتونستم تکون بخورم (هرچند که وقتایی هم که حالم خوبه، ترجیح می دم از تو رختخواب تکون نخورم!!!) دیروز از حوالی بعد از ظهر حالم بهتر شد که تونستم رختخوابمو بکشم ببرم تو ایوون که هوا برخلاف انتظار از مرداد ماه، خیلی خیلی عالی بود، جای همه خالی. بعدم که صبح زود از خواب بیدار شدیم و راه افتادیم طرف تهران که مفتخرم، ثبت رکورد 150 کیلومتر در ساعت در جاده فیروزکوه، به نام نامی خودم رو به اطلاع عموم برسونم. البته تو این مسیر هم یه بار دیگه پلیس شماره ماشینو یادداشت کرد!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:39 نوشت.

........................................................................................


 
This page is powered by Blogger Weblog Commenting by HaloScan.com