صفحه موسيقی فتوبلاگ

 

مشغوليات

زندگى، خود مشغوليتي عظيم است!
غير از اون، فعلا دارم درس می خونم خير سرم!





شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
توصیه می شود
(ترتیب الفبائی)

احسان
از بالای دیوار
نوشتارهای روزانه ی نیما دارابی
بامداد خسته
جین جین
دخترك شیطان
دلتنگستان
موومان پنجم
ضد خاطرات
خاتمه از صفر
راز
مرا بخوان!
ياوه های عاشقانه یك من
یك جستجوی همیشگی

بالا
 
آیدین كبیر در یك نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
شغل شریف: فعلا دانشجو
رشته تحصیلی: برق
معدل كل: این یكی رو بیخیال
قد: ۱۷۷
وزن: ۷۸
رنگ چشم: قهوه ای تیره
رنگ مو: همون
طول مو: فعلا ۱۰cm
ریش: اندازه یه ماه
تماس: eyedeen_r@yahoo.com

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا






 
آرشیو

January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010


بالا



آیدین كبیر در یك نگاه
تراوشات قدیمی تر
توصیه می شود
شعار هفته
تماس
نظريات عارفانه، يادداشتهای ابلهانه
تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 
Wednesday, July 30, 2003
 
ممکنه یه بازی رو باخته باشم، ولی هنوز نتیجه کل مسابقات معلوم نیست.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:46 نوشت.

 
مرسی. اگه بدونی خوندن نامه ات روی کامپیوتر قراضه کتابخونه مرکز تحقیقات درحالی که نصف کاراکترها رو باید حدس می زدم، چقدر خوشحال و آرومم کرد، نمی دونم چیکار می کنی. منم دوستت دارم. تو هم رو من حساب کن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:52 نوشت.

 
با توجه به اینکه امروز یکی از دوستان یه خالی بندی اساسی انجام داده و کم هم نیاورده، طبق اون خالی بندی از امروز به بعد، ما دانشجوی "London K.N.T. University of Technology" حساب می شیم!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:50 نوشت.

 
الآن که فکر می کنم می بینم که وضع دیروزمون واقعا بی نظیر بوده. فرض کن تو ماشین، من که داشتم رانندگی می کردم. دو نفر نشسته بودن روی صندلی جلو. چهار نفر هم روی صندلی عقب پهلوی همدیگه چپیده بودن. تازه یه نفر دیگه هم روی پاهای اون چهار تا نشسته بود! تو خیابون از عمله گرفته تا دکتر، همه زل می زدن به ما که ببینن چه خبره!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:49 نوشت.

 
نه! اون قبرستون فقط باروت بود، دیشب جرقه از جای دیگه درست شد. دیشب طوفانی بود. امروز از صبح رگبار پراکنده همراه با وزش باد داشت. بعد از ظهر زود از کارآموزی اومدم خونه و سرم درد می کرد. گرفتم خوابیدم. ساعت پنج و نیم بیدار شدم، هوا دوباره آفتابی شده بود. تازه آنلاین شدم و خواستم یه کم وبلاگ بخونم. دلم سوخت. یهو یادم افتاد امروز قرار بود رامین دفاع کنه. رامین! مبارک باشه. قسمت نشد شیرینی دفاعت رو بخوریم. ایشالا شیرینی های بعدی!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:49 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, July 29, 2003
 
لعنتیا. هفت سال بود پامو تو قبرستون نذاشته بودم. می گن اینجا فرق می کنه، اینجا باحاله. اونجا باحال بود؟ اون خراب شده ی نکبتی باحال بود؟ نه، می خوام بدونم جدی براتون باحال بود؟ سنگای شکسته، سنگایی که اسمشون پاک شده، آدمایی که دیگه حتی یه نفر هم نیست که اونا رو بشناسه، شیشه هایی که رنگ سیاه خوردن، تارعنکبوتایی که از در و دیوار آویزون بود، باحال بود؟ نمی خوام! نمی خوام صد سال سیاه تو یه همچین جای کثافتی پامو بذارم. حتی جنازه ام. بسوزونینش. لاشه ای که هر تیکه اشو نگاه کنی یه دردی داره، تو یه همچون جایی پوسیدنش دیگه چیه؟ من حالم خوب نیست، دیروز خوب بودم ولی امروز الآن اصلا خوب نیستم، حتی یه سر سوزن. دوست ندارم. دوست ندارم. نمی خوام. اگه به سر تا ته این دنیا گه بمالی، تازه فکر کنم تمیز تر از اینی که هست بشه.
من خوابم، تلفنم از پریز کشیدم. سعی نکنین پیدام کنین. چند روزی می رم گم و گور می شم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:16 نوشت.

........................................................................................


Monday, July 28, 2003
 
خانوم محترمی که قدت نصف منه و وزنت سه برابر. با این وضعیت مانتوی تنگ پوشیدنت دیگه چیه؟!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:30 نوشت.

 
آهای! به جون خودم من حالم خوبه. الآن چند ماهی می شه که روحیه ام برگشته تو وضعیتی که دیگه توپم نمی تونه تکونش بده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:29 نوشت.

........................................................................................


Sunday, July 27, 2003
 
یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، (بقیه اش چی بود؟!)
روزی روزگاری حوالی یه سال پیش، تو حیاط دانشکده برق، یه خانومی نشسته بود. داشت برای رباتی که قرار بود تو پارارباتیک! شرکت کنه، مدار سنسور می کشید. من و یه آقایی رفتیم بالای سرش و شروع کردیم به شوخی در این زمینه که هرچی هم از این مدارا بکشه، آخرش باید ظرف و کهنه بچه بشوره. ایشون ناراحت شدن و با چشمایی که ازشون خون می چکید، در یک حالت بسیار رعب انگیز نفرینمون کردن و قرار شد ما دوتا، دوتا زن ذلیل حسابی از آب در بیایم. تو این یه ساله، اون آقا دچار تیریپ شدن و از قضا اینجوری که دیده می شه، نفرین در موردشون جواب داده. البته خودشون که از زندگیشون راضی هستن، خانومشون هم بی تعارف خانوم خوبی هستن. ولی خب متاسفانه زندگی مورد علاقه من اون مدلیا نیست. واسه همین فعلا از ترس بیخیال اینجور برنامه ها شدم! بلکه آبا از آسیاب بیفته و ایشون از خیر نفرینشون بگذرن. آمین.
آخه تو که هرچی می خوای فوری اجابت می شه، شد یه دفعه واسه ما دعا کنی؟!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:20 نوشت.

 

You live for the fight when that's all that you've got...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:20 نوشت.

 
در راستای اینکه از مسیرای تکراری خوشم نمیاد، امروز از مرکز تحقیقات رفتم میدون حر! از اونجا با مترو برگشتم خونه. جالبیش این بود که هم زمانش با مسیر هفت تیر یکی بود، هم هزینه اش! تازه تو میدون حر وقتی جناب حر رو دیدم که از اولین باری که من دیدمشون تا حالا یعنی حدود هفت سال پیش، دارن با اون اژدها می جنگن و هنوز هم به هیچ جا نرسیدن، کلی احساس جوونی کردم. حیف که نه وقت داشتم، نه زمانش مناسب بود، وگرنه یه سر تا دبیرستان می رفتم. اونجوری دیگه فکر کنم تا پنج شیش ماه، شارژ می شدم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:19 نوشت.

 
بابا این ملت جدی جدی یه چیزیشون می شه. یکی هست که خیلی قیافه خنده داری داره. آدم از راه رفتن و نگاه کردن و تکون دادن گردنش می خواد قاه قاه بزنه زیر خنده. (البته چون من انسان شریفی هستم و درضمن تو کتابخونه باید سکوتو رعایت کرد، فقط تو دلم می خندم و از دیدنش شاد می شم!) این بابا اول که میاد تو کتابخونه یه ساعت دور اون یه ذره جا می چرخه تا واسه خودش یه جای دنج و خلوت و دور از آدمیزاد پیدا کنه. بعد که می شینه، بین خودش و میز بغلی یه مشت کتابو به صورت عمودی می چینه و یه دیوار درست می کنه که لابد کسی نبینه چه کتابی می خونه. هر چند وقت یه بارم تمام اون دیواره کتابی با صدای مهیبی می ریزه پایین و همه بر می گردن نگاهش می کنن. بعد مثلا تو دیکشنری دنبال یه کلمه می گرده، وقتی پیداش می کنه خیلی با هیجان مشتشو تو هوا تکون می ده و احتمالا تو دلش می گه YES! . بیچاره، اگه می دونستم اینقدر ذوق می کنه، از روز اول یه مشت کلمه سخت براش لیست می کردم، می دادم بره تو دیکشنری دنبالشون بگرده که کیف کنه. واقعا هرکی منو ببینه لذت می بره از اینکه تا این حد حاضرم از آسایش خودم بزنم و به فکر خوشحالی مردم باشم!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:19 نوشت.

 
تو دو سال گذشته می خواستم موجی بشم، حوالی آخرش. خب موجی هم شدم. تو اون زمینه وضعم بد نیست. ولی وقتی نگاه می کنم می بینم اون چیزی که تو تمام این مدت خیلی توش از خودم استعداد نشون دادم و نسبتا هم زیاد توش جلو رفتم، دیجیتال بوده. که خیلی هم دوستش دارم. فکر کنم کم کم باید با آرمانهای موجیم خداحافظی کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:18 نوشت.

 
اوهوی geocities مادر پیاله! با توام! انگشتتو در بیار از تو دماغت می خوام دعوات کنم. این Bonjovi داره خودشو پاره می کنه Always می خونه، تو اینجا واسه من knopfler پخش می کنی؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:48 نوشت.

 
من فرض می کنم که منظورت من بودم. درست فرض کرده باشم یا غلط، حرفاتو دوست داشتم. مرسی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:41 نوشت.

 
در راستای اینکه یاد موضوعات بی ربط می افتم، امروز یاد آخسرو افتاده بودم. عجب دورانی داشتیم، تو کل اون هفت سال سابقه نداشت ما دوتا تو یه کلاسی یا یه فعالیتی با همدیگه بیفتیم و برنامه رو شلوغ نکنیم. یادمه اول راهنمایی تو کلاس ریاضی فوق برنامه باید ثابت می کردیم تو یه شهری دوتا کله هستن که تعداد موهاشون برابره. ما دوتا یهو به خودمون اومدیم و دیدیم که طبق نظریات ما و با کمک اصل لانه کبوتری ثابت می شه یه مو هست که تو دوتا کله هست!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:41 نوشت.

 
وقتایی که بی خواب می شم یاد آدمای خمار می افتم. اقلا دیگه لازم نیست خودشونو بکشن تا از هوشیاری در بیان.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:40 نوشت.

 
قسمت دوم و سوم و چهارم ماجراهای اون بچه هه و آب نبات، از نظر زمانی جاش اینجاس. نوشته هم شده. ولی پابلیش نمی شه، چون دلم نمی خواد. فقط برای ثبت در تاریخ گفتم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:38 نوشت.

........................................................................................


Saturday, July 26, 2003
 

Tonight I'm gonna have myself a real good time
I feel alive and the world turning inside out Yeah!
And floating around in ecstasy
So don't stop me now don't stop me
'Cause I'm having a good time having a good time.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:00 نوشت.

 
دیشب داشتم به یکی می گفتم دوست دارم بشینم روی یه مبل راحت، بعد یه مشت آدم بیان و منو ستایش کنن، هی ازم تعریف کنن و قربون صدقه ام برن. وااای، عجب کیفی داره ها!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:55 نوشت.

 
نخیر! بدجوری تعطیله. تو هفت تیر داشتم سوار مترو می شدم که برگردم خونه، لحظه آخر دیدم نوشته به سمت حرم مطهر. باز خوب شد دیدمش، وگرنه معلوم نبود الآن کجا بودم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:53 نوشت.

........................................................................................


Friday, July 25, 2003
 
تو تمام این شیش سالی که تیغ دستم گرفتم، یادم نمیاد مثل امروز صورتمو زخمی کرده باشم. آبروم رفت!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:59 نوشت.

 

There's so many things you should have told her
but night after night you're willing to hold her,
just hold her tears on your shoulder.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:36 نوشت.

 

I'm tired of being in love and being all alone
When you're so far away from me
I'm tired of making out on the telephone
And you're so far away from me.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:36 نوشت.

 

I don't have love to share,
And I don't have one who cares.
I don't have anything,
Since I don't have you.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:31 نوشت.

 

This is a tricky situation
I've only got myself to blame
It's just a simple fact of life
It can happen to anyone

You win - you lose
It's a chance you have to take with love
Oh yeah - I fell in love
And now you say it's over and I'm falling apart


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:30 نوشت.

 
پریشب به طرز احمقانه ای احساس بدی داشتم. دلیلش اتوبان بابایی بود. هیچوقت فکر نمی کردم اینقدر دراز باشه. تاحالا ساعت دوازده شب، وقتی که حسابی تاریک و خلوته، مجبور نبودم تنهایی از سرش تا ته صدر برم. حتی با اون سرعت وحشیانه یه عمر طول کشید تا تمومش کنم. مدام بیشتر گاز می دادم که زودتر از دستش خلاص بشم. نمی تونم توصیفش کنم. یه جور حس تنهایی طولانی بود. حتی با اینکه بقیه بچه ها درست جلوم بودن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:12 نوشت.

 
موسیقی عوض شد:
Since I don't have you
با صدای هنرمند محبوب و مردمی:
Axl Rose (Guns 'n Roses)

Always - Bonjovi

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:11 نوشت.

 

My girl, my girl, where will you go
I'm going where the cold wind blows
In the pines, in the pines
Where the sun don't ever shine
I would shiver the whole night through.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:53 نوشت.

 

When he holds you close, when he pulls you near
When he says the words you've been needing to hear
I wish I was him, that those words were mine
To say to you till the end of time.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 03:00 نوشت.

........................................................................................


Thursday, July 24, 2003
 

I ain't sayin' you treated me unkind
You could have done better but I don't mind
You just kinda wasted my precious time
But don't think twice, it's all right.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:12 نوشت.

 

Now the only thing a gambler needs
Is a suitcase and a trunk
And the only time he's satisfied
Is when he's on a drunk...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:09 نوشت.

 
خوش گذشت. مرسی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:45 نوشت.

 
فکر می کردم کمتر از این ببینم، فکر می کردم همون کمترش خیلی اذیتم کنه. خیلی بیشتر از اونی که فکر می کردم دیدم. عین خیالم هم نبود.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:44 نوشت.

 
صبح رفتم پیش صاحبم (رئیسم) که راجب این گزارشی که باید بنویسم حرف بزنم، می بینم داره چت می کنه، یه پنجره webcam هم باز بود که از طریقش بانوی زیبارویی دیده می شد. یارو لطف کرد و سر سه سوت منو دودر کرد و به چتش ادامه داد! نمی دونستم بعضی ادارات بابت کاری که ما براش تو خونه توبیخ می شیم، حقوق هم می دن!! پریروز دکتر گرانپایه رو دیدم، پرسیده تو کدوم بخش کار می کنم، بعد گفت یادم باشه سفارش کنم حسابی ازت کار بکشن!! یارو پنج صفحه کتاب خونده، زیر حدود دویست تا کلمه خط کشیده. معنی کلمه ها رو هم بالاشون نوشته که امثال من بعدا با مشکلی مواجه نشن. ولی فقط تا صفحه پنج این کارو کرده، احتمالا بعدش فهمیده که کتاب زبون اصلی خوندن به کارش نمیاد! یه موجودی یه کتاب کلفت VHDL نوشته، قد بز شعور نداشته، صد تا فلیپ فلاپ به صد تا روش ساخته، حتی یه دونه اش clock نداره! معلوم نیست چرا خودشو کشته. خب یه دفعه ورمی داشت d رو وصل می کرد به q دیگه! هرکی می گه فیلتر از روی وبلاگا برداشته شده زر می زنه، تو مرکز تحقیقات که هنوز دسترسی به بلاگسپات ممکن نیست. یه یارو نشسته روبروی من تو کتابخونه. از این میزای تک نفره اس. مدام سرشو از بالای این دیواره هه میاره بالا مثل ... ... ... ... نگاه می کنه (چای اون چهارتا کلمه باحال ترین حرفای بی ادبی که بلدین بذارین، محاله به باحالی اونی که تو ذهن منه بشه) شیطونه می گه ببندمش به جاوید بندازمش تو آب. یه نمونه از آدرس دادنشو ببینین کیف کنین: دبیرخانه نظام پیشنهادها، واقع در اتاق زیر دکل آنتن، کنار ساختمان مدارچاپی!!! تو این هوای وحشتناک آدم یاد اون سالی از صد سال تنهایی می افته که پرنده های مرده از آسمون می افتادن پایین. تو خیابون باید همش مواظب باشی که پرنده مرده نخوره تو سرت. بالاخره مسعود بعد از تحقیقات مفصل در زمینه نقطه بازی، بیخیال GSM شد و از امروز با خودش چنگ اورد که برای کنکور درس بخونه، بعدا که صاحبش (صاحب مسعود) پدرشو درآورد می فهمه. به من می گه پس زحمتشو خودتون باید بکشین، اومدم کلاس بذارم گفتم عیب نداره خودم زحمتشو می کشم! باادب حرف زدن هم به ما نیومده به هیچ وجه. پیش نویس گزارش کارآموزیم هم تا اینجا به طرز وحشتناکی به سبک وبلاگی از آب دراومده. فکر کنم دیگه بلد نیستم فارسی رسمی بنویسم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:41 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, July 23, 2003
 
خیلی حرف دارم. حرفایی که دو زار هم نمی ارزن. الآن عجله دارم باید برم. بعدا می گم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:04 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, July 22, 2003
 
تو توالت نوشتن "لطفا سکوت را رعایت کنید". معلوم نیست چه تجربه ای دارن که اینو می نویسن!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:29 نوشت.

........................................................................................


Monday, July 21, 2003
 
بچه ای که آب نباتشو می خواد. که وقتی آب نباتو ازش می گیرن می میره. که خیال می کن تو تمام دنیا فقط همون آب نباته. نمی دون که یه کارخونه ای هست که روزی هزار تا از اون آب نباتا رو می سازه. نمی دونه که اینجوری نیست که اون آب نبات برای اون ساخته شده باشن. نمی دون که شرط داشتن هر آب نباتی، پوله. اون بچه یا همونجوری می میره، یا بزرگ می شه و می فهمه که قضیه اینجوری نیست.
ولش کن! این حرفای قلمبه سلمبه به من نیومده. آدم الکی خوش که به این چیزا فکر نمی کنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:12 نوشت.

 

I have often told you stories
About the way
I lived the life of a drifter
Waiting for the day
When I'd take your hand
And sing you songs
Then maybe you would say
Come lay with me love me
And I would surely stay


But I feel I'm growing older
And the songs that I have sung
Echo in the distance
Like the sound
Of a windmill goin' 'round
I guess I'll always be
A soldier of fortune...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:06 نوشت.

........................................................................................


Sunday, July 20, 2003
 
دوم دبیرستان بودیم که یهو احسان شروع کرد به پیدا کردن عقاید خنده دار. یه سال طول کشید تا قبولشون کنم، بعدم یکی دو سال دیگه طول کشید تا بهشون اعتقاد عملی پیدا کنم. الآن راضیم، خوشحالم که اینجوری شدم. خیلی خوشحال تر می شدم که همون اول قبولشون می کردم و بهشون عمل می کردم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:16 نوشت.

 

Feel like falling in love with the first woman I meet...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:21 نوشت.

 
هاه! این زندگی یه چیزیش کمه. عامل تلطیف کننده می خواد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:20 نوشت.

 
اون آقاهه که تو کتابخونه دیکشنری می خوند، از امروز شروع کرده به خوندن لغت نامه دهخدا! همه هم بهش می گن آقای دکتر! ما که سر از کار این دکترا در نیاوردیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:19 نوشت.

 
حافظه من خودبخود همه چیزو جمع می کنه، ولی خیلی نامرتب. بعد وقتی دارم توش دنبال یه چیزی می گردم، درست عین اینکه داری تمام محتویات یه کمد رو می ریزی بیرون که یه چیزی پیدا کنی، یاد یه چیزای بی ربط دیگه ای می افتم. امروز داشتم زور می زدم که بعد از دوماه که هیچ درسی نخوندم، تبدیل فوریه یه تابعی رو حساب کنم، یهو یاد دیالوگ زیر افتادم، هیچ ربطی هم نداره:
"سوال: اگه یکی بهت بگه دوستت داره چیکار می کنی؟
جواب: اگه واقعا دوست داشته باشه هیچ وقت نمی گه!"
اقلا بیست نفر از بچه های دانشکده اونجا بودن، نصفشون هم اینجا رو می خونن، برام جالبه که بدونم چند نفر یادشونه. در ضمن خوشحالم که بالاخره نظرش عوض شده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:19 نوشت.

 

Who dares to love forever?
When love must die...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:10 نوشت.

........................................................................................


Saturday, July 19, 2003
 
اینو باید شنید. خوندنش یک صدم اون حسو به آدم می ده (شایدم کمتر):

Tell me that you're happy that you're on your own
Yeah, yeah, yeah
Tell me that it's better when you're all alone
Tell me that your body doesn't miss my touch
Tell me that my lovin' didn't mean that much
Tell me you ain't dying
When you're cryin' for me

Tell me What It Takes to let you go
Tell me how the pain's supposed to go
Tell me how it is that you can sleep
In the night, withouth thinkin' you lost
Everything that was good in your life
To the toss of a dice
Tell me What It Takes to let you go...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:30 نوشت.

 
اینا رو عینا تو ساعت کاری تو کتابخونه مرکز تحقیقات نوشتم!!!:
"یه فرضیه جدید دارم که باهاش می شه وضعیت دانشکده رو توجیه کرد (هرچند که هنوز اثبات نشده). طبقش: هرجایی که چگالی مخابراتیا زیاد بشه (هنوز حد خاصی براش پیدا نشده) رفتارای خاص زیاد می شه. مثل دانشکده برق خودمون. یا مثلا همین آقاهه که از صبح تاحالا نشسته تو کتابخونه و برای خودش از این صندلیای چرخدار چرخون گذاشته و داره دیکشنری می خونه! یه دیکشنری گنده جلوش باز کرده. دستشو می زنه به چونه اش، یه ربع فکر می کنه و بعد یهو می ره سراغ دیکشنری و از توش یه کلمه در میاره. شایدم داره انگلیسی فکر می کنه و فکراش از سطح زبان خودشم بالاتره! گاهی وقتام صندلیشو سر می ده و شترق می خوره به میز پشتی! هر چند وقت یه بارم دیکشنری که جلوش بازه رو محکم می بنده که صداش حسابی می پیچه. یا مثلا خود من که بدون اینکه کارت بزنم خودمو اینجا محبوس کردم و دارم این چرت و پرتا رو می نویسم."
تازه امروز با مسعود، کلی هم راجب XO و نقطه بازی تحقیقات انجام دادیم!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:28 نوشت.

 
یه چند روزی من دستم از این دنیا کوتاه بود، فعلا نوشته های اون روزها رو بخونین:
نمی دونم والا چی شده. یا تو هوا یه چیزی بوده، یا تو آب شهر یه چیزی ریختن. انگار یه دفعه همه مردم این شهر جهش ژنتیکی داشتن. آدم تو خیابون که راه می ره همش دلش می خواد بگه: "فتبارک ا... احسن الخالقین"!!!
چهارشنبه 25 تیر

شاید بهتر باشه یه مدت نبینمت. می ترسم گیرت بیفتم. یعنی حتی از این اندازه ای که گیر افتادم هم بیشتر.
پنج شنبه 26 تیر

یه گنج پیدا کردم. یه سری از یادداشتای قدیمیم که قاطی چرکنویسام بودن و خیلی اتفاقی دور انداخته نشدن. خوندنشون بی فایده نبود.صرف نظر از مدل نگارش و لحنشون که برای خودم هم یه جورایی غریبه بود، یه چیزی خیلی اذیتم می کرد. یه نفر چند بار باید یه اشتباه رو تکرار کنه تا بالاخره یاد بگیره که اون رفتار اشتباهه؟
جمعه 27 تیر

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:28 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, July 15, 2003
 
ساعت هشت صبح، مرکز تحقیقات مخابرات. به معدل مزخرف من گیر داده بودن و من از یه کانالایی! به زور خودمو به پذیرش کارآموز مرکز انداختم. طرف هم یه کاغذ داد دست من و گفت برو حراست، یه فرم کوچولو پر کن، برگرد پیش خودم. رفتم حراست، یه آقایی دقیقا با تیپ حراستی (یه مقدار چاق، پیراهن خاکستری، شلوار طوسی، پیراهن روی شلوار، ریش کوتاه ولی نامرتب) اونجا نشسته بود و یه فرم به من داد که روش هزار بار تاکید شده بود که این فرم طبقه بندی سوپر محرمانه داره. چشمتون روز بد نبینه. لامصب پونزده صفحه بود! از دفترچه کنکور کلفت تر بود. عجب سوالایی. یه چیزی بود تو این مایه ها:
آیا قبل یا بعد یا در لحظه پیروزی انقلاب اسلامی، هیچ یک از همسایه های شما انگشتش تو دماغش بود؟ اگر پاسخ مثبت است مشخصات کامل (نمره کفش، قطر آپاندیس، معدل کتبی اول ابتدایی) فرد خاطی را بگویید. توضیح دهید که بعد از این عمل آیا انگشتش را مالید به ضد انقلاب یا رفت دستش رو شست؟
آیا در طول عمرتون از جلوی سفارتخانه خارجی رد شدین؟ چرا تجدید نشدین؟ دفعات این عمل و زمان دقیق را با دقت میکروثانیه بیان کنید.
شماره سریال همه اسکناسهایی که در ده سال گذشته به دستتان رسیده یا خرج کردید، با ذکر منبع دریافت، و محل هزینه بنویسید....
منم که دیدم اینجوریه شروع کردم براش همه چیزو نوشتم. سفر خارجی خواسته بود منم نوشتم در پنج سالگی رفتم آلمان و با ضدانقلاب دوسه تا نقشه براندازی کشیدیم که چون من اون موقع بچه بودم و عقلم نمی رسید با نقشه موشک درست کردم! پیشینه زندگیمو خواسته بود، منم براش از زمان بابای بابای بابام که اول تو روستا زندگی می کرده بعد اومده شهر و یهو ما شهرنشین شدیم براش توضیح دادم. شماره قطعه و ردیف قبر همه بستگان تا درجه هشتم رو نوشتم. محل تحصیل از دوران مهدکودک تا الآن رو نوشتم. ریز نمرات دانشگاه رو براش نوشتم.... دیگه خلاصه هرچی یادم اومد نوشتم. حدود یک ساعت فقط پر کردن فرم طول کشید. بعد گفت خب سه تا عکس بده با فتوکپی جلد و صفحات داخلی شناسنامه که نداشتم. تو اون آفتاب تا خونه اومدم و برگشتم و مدارک دادم بهش. بعد رفتم دوباره سراغ آقای پذیرش، اونم گفت بدو برو دنبال اون دکتر لطفی زاده اون کارآموز می خواد. ماشالا دکتره عجب چونه گرمی داشت، دقیقا دو ساعت حرف زد. می خواست مارو ببره تربیت مدرس تو یه آزمایشگاهی که هنوز مرتب نبود، آزمایشگاهشو براش مرتب کنیم، بعد یه ساعت دیجیتال بسازیم بعدش Speech recognition بکنیم!!! خودشم نمی دونست چی می خواد. بعد رفتم پیش اون پذیرش دوباره، گفتم خوشم نیومد از کارش یه کار دیگه بگو، گفت مگه به داخواه توئه! بعد یه سری از دوستان رو دیدیم و رفتیم ناهار خوردیم و یه ساعتی گپ زدیم، ماشالا اونایی که کار اداریشون تموم شده بود مشغول بیکاری رسمی بودن. بعد دوباره رفتم پیش آقایی که مارو تو مرکز راه داده بود و گفتم اگه بشه همینجا کارمو درست کن، اون زنگ زد پذیرش و قرار شد من برم نامه بگیرم، رفتم اونجا طرف می گه برو پیش همون دکتر لطفی زاده، گفتم الآن آقای فلانی باهاتون صحبت کرد، گفت پس چرا زودتر نگفتی کارتو درست کنم؟!! می خواستم بگم آخه مگه تو گذاشتی؟! خلاصه اینا درست شد و باز رفتیم دنبال امضای مدیر گروه و باز برگشتیم پیش آقای پذیرش و ظاهرا کارمون تموم شد. بعدشم رفتیم با دوستان وقتمون رو به چایی خوری گذروندیم، درحالی که برای اونا ساعت کارآموزی حساب می شد و مشغول پرکردن سیصد ساعتشون بودن!
حالام ده روز وقت دارم که یه جزوه پنجاه صفحه ای بنویسم که آدمای مبتدی که هیچی نمی دونن با خوندنش بفهمن VHDL چی چیه. جالبش اینه که خودم همونقدر VHDL بلدم که یه شتر تو صحرای عربستان بلده به خط چینی مطلب بنویسه. البته دیگه اینجوریام نیست، یه مقدار بیشتر بلدم، دوماه پیشم تو دانشگاه یه امتحانشو دادم که احتمالا نمره کامل می گیرم ولی آخه اون امتحان یه چیز خاصی بود. حدود هشتاد نفر داشتن با مشورت همدیگه و هزار تا کتاب و جزوه سوالا رو جواب می دادن و آقای مراقب می گفت بیزحمت موقع تقلب کردن پشت میز خودتون بشینین، توی کلاس راه نرین!!! به هرحال خدا خودش به خیر بگذرونه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:12 نوشت.

........................................................................................


Sunday, July 13, 2003
 
اینا دیگه اصلا جواب به هیچی نیست. هوس کردم پرت و پلا بگم. اون کسی هم که کامنت داده بود، اصلا از دستش ناراحت نیستم. خوشحال هم می شم که بازم به اینجا سر بزنه.

آدم اون یارو نبود که زنش با شورتش دلمه درست می کرد؟ اون یارو نبود که می رفت دم خونه در می زد، زنش می پرسید کیه؟ جواب می داد: ... مگه تو این دنیا کس دیگه ای هم هست؟! همون یارو زن ذلیله نبود که حرف زنشو گوش کرد و رفت سیب خورد؟
خب اینکه بدیهیه که من آدم نیستم. چون سوما که من زن ذلیل نیستم! دوما که من حرفای بد به زنم نمی زنم!! اولا که من اصلا زن ندارم!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:17 نوشت.

 
نمی دونم چرا هرچی این زندگی کثیفم رو می شورم، تمیز نمی شه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:17 نوشت.

 
مردم همسایه دارن، مام همسایه داریم. یارو ساعت دو بعد از نصفه شب هوس کرده دیوار چسبیده به اتاق ما رو سوراخ کنه. بعدم انگار به مشکل خورد، دریل رو گذاشت رو چکشی!!! دیگه اون موقع حتی منم خواب بودم. عجب گیری افتادیما!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:17 نوشت.

 
موسیقی عوض شد. اینو گوش کنین تا به عظمت هنر نوازندگی Knopfler پی ببرین. وقتی اول همین آهنگ به خودشون لقب sultans of swing می ده، چندان هم بیخود نمی گه. هرچند که فکر نکنم این یه تیکه دقیقا swing حساب بشه. اینو از یکی از اجراهای زنده برداشتم. به هرحال تک تک نرون های مغز منو به رقص وا می داره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:46 نوشت.

........................................................................................


Friday, July 11, 2003
 
تو چند روز گذشته دونفر (یا شایدم یه نفر) پیداشون شده که با کامنتاشون اظهار می کنن که بنده آدم بشو نیستم. (اون "رهگذر" منو کشته. ببم جان! اگه رهگذری، از کجا می شناسی منو که قضاوت می کنی؟ اگه آشنایی، خودتو معرفی کن اقلا بفهمم کدوم آدم آشنا همچین قضاوتی داره). به هرحال می خوام جواب بدم. شخصیتم (حالا هر جانوری که هست) اجازه نمی ده فقط بشنوم و جواب ندم.
اولا که آدم اسم خاصه و اونجوری که همه می دونن من اسمم آیدین هستش، آدم نیست. خیلی هم دوست ندارم که تغییر نام بدم و اسممو بذارم آدم.
دوما اگه منظور از آدم، نوع انسان باشه که با چهل و شیش تا کروموزوم (که همشون تو سوراخ سوزن هم جا می شن) تولید می شه و یه سری خصوصیات ظاهری مشخصه هم داره، فکر کنم هرکی که چشماشو باز کنه، می فهمه (اگه اصولا از چیزی به اسم فهم بو برده باشه) که منم یکی از همون شیش میلیارد و خورده ای موجود انسانی ای هستم که تو این کره نیم وجبی پخش شدن.
سوما اگه منظور از "آدم"، همون "انسان خوب" یا هر کوفت و زهرمار دیگه ای باشه که شرطش داشتن بعضی سجایای اخلاقی باشه. هرکی منو می شناسه می دونه که اکثر خصوصیاتی که همون به قول خودشون "آدم" ها دارن، و کلا موجوداتی که خودشون رو "آدم" (به همون معنی) می دونن اصلا بند کفش چپم هم نیستن. ترجیح هم می دم هیچوقت جزو اون دسته نباشم. چون تجربه بهم نشون داده که اینا موجوداتی (آدم هایی) هستن که اگه سرشون رو بشکافی می بینی اون تو فقط یه دونه سیم هست که اونم کارش نگه داشتن گوشهای (دراز) این موجوداته و چیزی که بشه باهاش فکر کرد اون تو پیدا نمی شه.
به هر حال، من همینم که هست. اگه کسی خوشش نمیاد، سعی نکنه من رو به راه راست (که اصولا شک دارم وجود خارجی داشته باشه یا حداقل چیز منحصر بفردی باشه) هدایت کنه. زودتر از سر راه من بره کنار چون ممکنه خودش هم گمراه بشه. من حرفهایی می زنم که از نظر اون "آدم ها" توهین به ارزشهای احمقانه ای حساب می شه که شرط "آدم" بودنه. اصلا هم از این کار احساس گناه نمی کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:56 نوشت.

 
وااای خدا. من که سر در نمیارم تو این فامیل چه خبره. آدم حرفایی می شنوه که ظاهرش خنده داره و باطنش آدمو حرص می ده و بعد از فکر کردن بهش می بینی که همینجوری یه چیزی گفته! ولی خیالم راحته که اینجا همه هر قدر هم که با هم فرق داشته باشن، بازم همشون یه مدل هستن. اونم اینکه همیشه حرف حرف خودشونه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:52 نوشت.

 
این بابا هم راجب جراحی لاله و لادن یه چیزایی نوشته، صرف نظر از اینکه گویشش یه مقداری Offensive هستش، به نظرم حرفاش چندان بی ربط هم نیستن، به خصوص اون قسمتیش که راجب شبیه سازی گفته. (منظور از شبیه سازی، cloning نیست، بلکه simulation هست.)

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:52 نوشت.

 
خب، تجربه جالبی بود، اومدم دنده ماشینو عوض کنم یهو دیدم دسته دنده داره واسه خودش هرز می گرده. قبلا هم یه دفعه ترمز دستی رنو رو اونقدر کشیده بودم بالا که سیمش پاره شده بود. با این حساب فکر کنم دفعه بعدی فرمون ماشین کنده بشه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:51 نوشت.

........................................................................................


Thursday, July 10, 2003
 
یک تجربه: یه پشه رو کشتم، بعد سعی کردم نیششو بکنم تو پوستم. اساسا غیر ممکنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:13 نوشت.

 
دلم نیومد یادآوری نکنم که یک سال پیش در چنین روزی امید تو تبریز تو توالت گیر کرده بود!!! اون روز اونقدر خوش گذروندیم که حدود بیست ساعت طول کشید تا از تبریز برسیم به سرعین! (اینایی که می گم واقعا رکورد حساب می شن. تاحالا دیدین کسی اون یه ذره راه رو این همه طول بده؟)

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:52 نوشت.

 
آهای کثافتا! با این فیلتر احمقانه اتون دارین به شعور من توهین می کنین. می فهمین؟ این یه مورد رو نمی تونم تحمل کنم. خوبه که راحت می شه دور زد فیلترتون رو. اقلا یه دوتا سایت پورنو هم تو فیلترتون می ذاشتین که معلوم نشه چی دوست دارین و از چی می ترسین!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:37 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, July 09, 2003
 
دیدم یه چیزایی راجب دبیرستان نوشتم، گفتم جهت تنویر افکار عمومی، این عکس ماهواره ای رو که تازه دستم رسیده بذارم اینجا: (راهنمای عکس اون زیرش هست!)(روی عکس کلیک کنین)

click for larger image

1- کلاسهای سال چهارمی ها (آخرین بار زمان سولوژن ازشون استفاده شده)
2- آمفی تئاتر
3- کتابخونه
4- قسمت اداری (طبقه بالاش اوایل به نظرم مدل خوابگاه بود، من هیچوقت اونجا نرفتم، هیچ وقتم ندیدم استفاده خاصی ازش بشه، فکر کنم یه زمانی ناصرزاده (همه کاره و هیچ کاره گامبوی سازمان) یه اتاقی اونجا داشت واسه خودش)
5- ساختمون اصلی (راهروی جنوبی کلاسهای درس بود، راهروی شمالی آزمایشگاه ها و کارگاه ها و مرکز کامپیوتر، نصف اتاقای شمالی هم خالی مونده بودن)
6- راهروی هوایی بین راهروی طبقه دوم و کتابخونه (استفاده اش نامعلوم بود)
7- بوفه
8- پست برق
9- توالت! (ذکر خیر این ساختمون تو پست قبلی رفت)
10- زمین فوتبال
11- زمین بسکتبال و والیبال
12- درخت توت
13- درخت از گونه ناشناخته ( محل قیام عظیم 25 اسفند که با به خاک و خون کشیده شدن بچه ها تموم شد)
14- خیابون غفاری
15- خونه های مردم
16- تیمارستان روزبه!

پ.ن. اگه کسی جزئیات بیشتری یادش میاد که من ننوشتم، بهم بگه که اضافه کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:20 نوشت.

 
دیشب موقع خواب یاد یه چیز مسخره ای افتاده بودم. توالتای دبیرستان! یادش بخیر. ساختمون مسخره ای داشت به نظرم. فقط خوبیش این بود که به سه نقطه استراتژیک مسلط بود. اولیش درخت عظیم توت دبیرستان بود! دومیش تیمارستان روزبه بود!! سومیش خونه همسایه ای بود که یه دفعه برای جیم زدن از مدرسه پریدیم تو حیاطش و در رفتیم!!! اگه یارو صابخونه هه مارو تو حیاط خونه اش تو خیابون غفاری گیر می انداخت تیکه بزرگمون گوشمون بود.
کلا تو اون ساختمون H شکل که قبل از تبدیل به مدرسه خودش بیمارستان بوده، از یه دوره قبل از ما، کل کلاسها به راهروی جنوبی که مشرف به حیاط مدرسه بود منتقل شد و تو راهروی شمالی که مشرف به حیاط خونه مردم بود دیگه کلاسی تشکیل نشد و اگه کار فوق برنامه ای هم تو اون اتاقا می شد، بلایی سر پنجره ها اورده بودن که نتونی بیرون رو نگاه کنی. من یه شایعه ای شنیدم که این قضیه بعد از این بوده که یه اتفاق اساسا بالای هجده سال تو حیاط یکی از این خونه ها رخ داده و دانش آموزان محترم همه سرگرم تماشا بودن! نمی دونم چقدر حقیقت داره. اینو دیگه بزرگترا (فکر کنم هم دوره های سولو یا جین جین) باید بگن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:28 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, July 08, 2003
 
اینجا یه نفر کلاه برداری کرده. من یه Harry potter and the order of phoenix از کازا داونلود کرده بودم و تا تهش خوندم، حالا الآن از یه جا دیگه یه نسخه دیگه اش گیرم اومده. مساله اصلی اینه که این دو تا کتاب ظاهرا از زمین تا آسمون با هم فرق دارن. اصلا دوتا داستان متفاوته!!! خدا کنه اقلا اصلش اونی باشه که من کامل خوندم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:48 نوشت.

 
یک سال پیش در چنین روزی تو ارومیه داشتیم شلوغ کاری می کردیم. روز سوم سفری بود که احتمالا بهترین سفر کل دوران تحصیل باشه. امروز رفتیم کنار دریاچه و یه عالمه لجن مالیدیم به خودمون، به طوری که دیگه قابل شناسایی نبودیم. همه تقریبا راحت خودشونو تمیز کردن ولی من بنا به دلایلی! تا عصر چهار بار دوش گرفتم تا تونستم خودمو از شرش خلاص کنم. عصر هم رفتیم یه کلیسایی و بعدشم خرید که یه بحثی با امید راه افتاد که اولش نزدیک بود کارمون به کتک کاری بکشه (بازم خوبه فقط تو یه مورد با هم اختلاف داریم!!). آخر شب هم رفتیم بند که تفرجگاه ارومیه باشه و اونجا اونقدر شلوغ کردیم که یارو اومد چراغاشو خاموش کرد و مارو انداخت بیرون، بعد رفتیم سراغ یه بدبخت دیگه ای که اون دیگه بیرونمون نکرد و تمام میزاشو اشغال کردیم!
این فقط یه روزش بود. اونقدر اون سفر خوش گذشت که نگو. همیشه دلم می خواسته یه سفرنامه بنویسم، همه چیزشم آماده اس، فقط مشکل کالیبر پیش میاد که خیلی مشکل اساسی ای حساب می شه!
اینم عکس همون لجنا که گفتم. آیدین کبیر با فلش مشخص شده.

هفت کثیف

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:27 نوشت.

 
اگه من دکتر بودم به لاله و لادن می گفتم بشینن رو صندلی و تکون نخورن، بعد دقیقا هدف گیری می کردم و با تبر محکم می کوبیدم اون وسط. اینجوری عمل جداسازی تو کمتر از پنج دقیقه انجام می شد. خب فکر کنم خوب شد که دکتر نیستم. اگه می خواین فحش بدین یا هر نظر مخالفی دارین به خودتون مربوطه و حق دارین، ولی برای من بیشتر جنبه علمی قضیه مهمه. اهمیت عاطفی زیادی برام نداره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:25 نوشت.

 
مثلا من دارم تو خونه علافی می کنم. بعد تو زنگ می زنی می پرسی برنامه عصرم چیه. بعد من می گم هیچی. بعد تو می گی پس بیا با هم بریم بیرون. می گم باشه. بعد مثلا تصمیم می گیریم که بریم کافی شاپ. بعد عصر می شه و من سروقت سرقرار حاضر می شم و می بینم که تو مدتهاست که اونجایی. بعد می ریم و می شینیم سر میز و سفارش می دیم و مشغول می شیم. بعد مثلا تو شروع می کنی به حرف زدن و می گی که داری تو آتیش عشق می سوزی و بدون من نمی تونی به زندگیت ادامه بدی. منم تمام مدت دارم گوش می کنم و هیچی نمی گم. بعد موقع رفتن می شه. صورتحساب رو تو یه بشقاب میارن می ذارن رو میز. من دستمو می کنم تو جیبم و شروع می کنم به سوت زدن. تو با کمال میل حساب می کنی. می ریم تو خیابون، من بالاخره شروع می کنم به حرف زدن. می گم که نمی تونم خواسته تو رو برآورده کنم و ازت می خوام که دیگه باهام تماس نگیری. هیچ وقت هم بهت نمی گم که حس واقعیم چی بوده.
این برخورد باعث می شه حس های قوی تر من (اونایی که حق وتو دارن) ارضا بشن، ولی حس های اصلیم (توده های میلیونی حس) سرکوب می شن.
توضیحات: شخصیت مرد داستان دقیقا بر اساس شخصیت خودم پرداخته شده. آدمی که برای ایفای نقش شخصیت زن داستان مد نظر داشتم. هرگز همچین کاری نخواهد کرد، چون تا جایی که می دونم اونم به حس هایی حق وتو داده که من دادم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:29 نوشت.

........................................................................................


Monday, July 07, 2003
 
پدربزرگم دیسک کمرش نمی دونم چی چی شده، حالا یه دکتری بهش گفته باید عمل کنی، اونم فوری قبول کرده. حالا بچه هاش دارن باهاش چونه می زنن که اقلا یه دکتر دیگه بره ببینه اون چی می گه. ولی اون قبول نمی کنه و می گه الا و للا می رم عمل می کنم. بابام الآن داشت باهاش چونه می زد، وقتی گوشی رو گذاشت گفت: "لجباز یه دنده!" اومدم بگم خودتم همینی، دیدم هممون همینیم تو این خونواده. ماشالا کسی که حرف بقیه رو گوش کنه اصلا پیدا نمی شه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:12 نوشت.

 
وقتی پول دستم بیاد می رم یه خونه جن زده می خرم. بعد ارواحی که تو اون خونه هستن یه کاری می کنن که من وسط آشپزخونه خودمو دار بزنم. بعد همه فکر می کنن خودکشی کردم. بعد کلی می خندم چون همه اشونو گذاشتم سر کار.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:52 نوشت.

 
منم مثل بقیه آدما، برای خودم آدم عجیبی حساب می شم! یه موجودی بود که هرروز وبلاگشو می خوندم، بعدا معلوم شد آشنای یکی از بچه هاست و این دوستمون یه جوری حرف زد که معلوم می شد از اون موجود خیلی خوشش نمیاد. دلیل خاصی هم نیاورد ولی از حرفاش این احساس بهم دست داد که اگه اون موجود رو ببینم منم از شخصیتش ممکنه لذت نبرم. بعد از اون دیگه وبلاگشو خیلی بندرت خوندم. وقتایی هم که خوندم اصلا خوشم نیومده از نوشته هاش!!! در واقع انگار با اون صحبتا بر علیه اون موجود Bias شدم. خیلی خنده داره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:42 نوشت.

 

Whatever happens I'll leave it all to chance
Another heartache another failed romance
On and on
Does anybody know what we are living for
I guess I'm learning
I must be warmer now
I'll soon be turning round the corner now
Outside the dawn is breaking
But inside in the dark I'm aching to be free...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:16 نوشت.

 
عادتای رانندگیم دارن عوض می شن. سرعتم نسبتا کم شده. دیگه به ندرت اصلا به دنده پنج احتیاج می شه. بعد از مدتها دارم دو دستی فرمون رو می چسبم. حتما یه دلیل روانی داره. ولی خودم نمی دونم چی. در ضمن روانی باباته!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:16 نوشت.

 
پدر منو در اوردن اینا. دو روز رفتم بدو بدو، فقط واسه سه تا دونه امضا. آخرشم کارآموزیمو با ابریشمیان برداشتم. همه رفتن با محل کار مساله رو حل کردن، بعد اومدن سراغ کاغذبازی دانشگاه. من کارای دانشگاه رو تموم کردم، مرکز تحقیقات هنوز تکلیف منو معلوم نکرده. عجب وضعیه ها!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:15 نوشت.

........................................................................................


Saturday, July 05, 2003
 

Nothing really matters
anyone can see
nothing really matters
nothing really matters to me

any way the wind blows....


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:58 نوشت.

 
صحنه جالبی بود. یه دختر کوچولوی چهار ساله که فارسی هم بلد نیست، سر میز، فسنجون رو به باباش نشون داده و می گه: Daddy! dog's pipi

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:02 نوشت.

 
آیدین! چرا این همه طول کشید تا تو فهمیدی اون چیزی که برای تو یه ماجراجویی کوچیک بود، باعث می شد پاهای یه نفر دیگه بلرزه؟ سعی کن بعضی وقتا دنیا رو از دید دیگران ببینی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:02 نوشت.

........................................................................................


Friday, July 04, 2003
 
امروز (البته دیگه دیروز) سالگرد مرگ جیم موریسون بود. این بشر معرکه بوده. نابغه بوده. عزیز من بوده. آخرشم مثل همه آدمایی که سرشون به تنشون می ارزیده، قبل از رسیدن به سی سالگی می میره...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:34 نوشت.

........................................................................................


Thursday, July 03, 2003
 
آهای ملت! این سایت شرکت سیما رایانه البرز هستش، (اگه اون البرز رو تهش نمی چپوندن می مردن!). یه کلیک رو اون لینکه بکنین، به آشنا شدن با فعالیت هاشون می ارزه. این دفعه ظراحشون از دستش در رفته! (الآن نیما کله امو می کنه). آهای نیما! به نظر من احترام بذار.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:45 نوشت.

 
مردم دو دسته اند، یا منم یا نیستند. همین که گفتم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:42 نوشت.

........................................................................................


 
This page is powered by Blogger Weblog Commenting by HaloScan.com