صفحه موسيقی فتوبلاگ

 

مشغوليات

زندگى، خود مشغوليتي عظيم است!
غير از اون، فعلا دارم درس می خونم خير سرم!





شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
توصیه می شود
(ترتیب الفبائی)

احسان
از بالای دیوار
نوشتارهای روزانه ی نیما دارابی
بامداد خسته
جین جین
دخترك شیطان
دلتنگستان
موومان پنجم
ضد خاطرات
خاتمه از صفر
راز
مرا بخوان!
ياوه های عاشقانه یك من
یك جستجوی همیشگی

بالا
 
آیدین كبیر در یك نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
شغل شریف: فعلا دانشجو
رشته تحصیلی: برق
معدل كل: این یكی رو بیخیال
قد: ۱۷۷
وزن: ۷۸
رنگ چشم: قهوه ای تیره
رنگ مو: همون
طول مو: فعلا ۱۰cm
ریش: اندازه یه ماه
تماس: eyedeen_r@yahoo.com

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا






 
آرشیو

January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010


بالا



آیدین كبیر در یك نگاه
تراوشات قدیمی تر
توصیه می شود
شعار هفته
تماس
نظريات عارفانه، يادداشتهای ابلهانه
تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 
Friday, May 30, 2003
 
"فرانک ها اول آلمانی بودند، چون غذایشان عبارت بود از کلم شور و کالباس پیه خوک، که یک پارچ آبجو هم رویش سر می کشیدند، اما بعد بعضی از آنها یواش یواش شروع کردند به خوردن قورباغه و حلزون و خرچنگ. و در نتیجه یواش یواش فرانسوی شدند. ولی این قضیه در آن زمان به این سادگی معلوم نمی شد، چون قبلا قومی به اسم فرانسوی وجود نداشت که آلمانی های قورباغه خور که تغییر هویت می دادند، بدانند حالا دارند چه می شوند. بعد که خوب تغییر هویت دادند، دیدند که فرانسوی شده اند!"
چنین کنند بزرگان (شارلمانی) - ویل کاپی / نجف دریابندری

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:06 نوشت.

 
بازم در محضر دائیم:
همه چیزای خوب درون آدمه. وقتی خوشحالی، وقتی فکرت بازه، وقتی احساس راحتی می کنی، به خاطر اینه که به درونت توجه کردی، وقتی ناراحتی پیش میاد به خاطر عوامل بیرونیه. حتی خدا درونیه.
بعدش یه چیزایی راجب "7 states of consciousness" گفت، راستش درست متوجه نشدم، ولی چیز خوبی به نطر می رسید، و مطمئنا آرامش بخش.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:32 نوشت.

 
این کارلسون خیلی حرص می ده منو. مرتیکه کتاب مخابرات نوشته، ولی معلومه که دنبال نوبل ادبیات بوده!
بخشی از پاراگراف آغازین کتاب فوق الذکر:
در شبی گیسو فروهشته به دامن، که بادهای نویز آلود از جانب مشرق وزان بود، نجیب زاده ای که همانا سیگنالی بود با دامنه طیف مثبت، (که حتی اگر در نقاطی این دامنه منفی می شد، با اضافه نمودن صدوهشتاد درجه به فاز، آن را مثبت می کرد)، سوار بر اسب سفید تیزرو خود که کاریری با فرکانس بالا بود، از قلعه اجدادی (آنتنی زیبا و اصیل) جدا گردید و به سوی سرنوشت روان شد. باری، نجیب زاده قصه ما هرگز نمی دانست که قرار است به زودی عاشق دختر چوپانی شود که فیلتری پایین گذر بود که نه تنها پهنای باند 3dB، که پهنای باند -10dB وی نیز با نجیب زاده، کوچکترین همپوشی ای نداشت. دختر چوپان هرگز نمی توانست خود را به فرکانس نجیب زاده برساند، ولی نجیب زاده که عشق چشمانش را کور کرده بود و در همه جهات منتشر می شد، ناامید نگردید، و تصمیم گرفت خود را دمدوله کند. ولی کاش مساله به همین جا ختم می شد، دخترک فیلتر RC ساده ای بود، با اعوجاج بسیار...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 12:26 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, May 28, 2003
 
در محضر دائیم:
آیدین! دوتا element هست که همیشه مزاحم progress بشریت بوده، چسبیدن به آرزوها و عصبانیت.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:22 نوشت.

 
فقط می دونم اصلا سعی نمی کنم الآن تصمیم بگیرم، چون فعلا مرغ من فقط یه پا داره. شایدم کمتر!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:52 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, May 27, 2003
 
هیچ وقت از آدمایی که تکلیفشون با خودشون معلوم نیست، خوشم نیومده. الآن از خودم نفرت دارم. می شنوی آیدین؟ حالمو بهم می زنی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:10 نوشت.

 
می دونی تو ساعت اوج ترافیک، تو همت، با سرعت 150 رانندگی کردن یعنی چی؟ خودم ترسیده بودم، ولی راستش اون موقع چندان فرقی هم به حالم نمی کرد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:29 نوشت.

........................................................................................


Monday, May 26, 2003
 
فرض کن بخوای پسر دایی سه ساله ات رو سرگرم کنی، ببریش سراغ فیلما که یه کارتون براش انتخاب کنی، نوار کارلوس سانتانا رو نشون بده و بگه "سانتانا رو بذار"!
بزرگ بشه چی می شه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:07 نوشت.

 

I'd like for you and I to go romancing
Say the word your wish is my command.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 12:24 نوشت.

........................................................................................


Sunday, May 25, 2003
 
یه آقایی هست که خیال می کنه چون من با دختر همکلاسیم شوخی می کنم و می گم و می خندم و اونم خودشو چسبونده به من و اونجا هست، پس اونم حق داره همون حرفایی که من می زنم رو بزنه و حتی درک ناقصش تو روابط اجتماعی، بهش این حق رو می ده که سطح حرفاش رو از این هم جلوتر ببره. بعد هم که بهش یه جوری حالی می کنی که رفتارش درست نیست، شاکی می شه که شماها نمی فهمین!!!
پ.ن. نمی دونم نوشتن این حرفا اینجا درسته یا نه، به هر حال اون آدمیه که همه کسایی که تو دانشگاه منو می شناسن اونم می شناسن. به طرز وحشتناکی دیدش به روابط اجتماعی بخصوص با جنس مخالف با استانداردهای مورد قبول بقیه آدما فرق داره و در کمال اعتماد به نفس، معتقده که ما همه اشتباه می کنیم و اون درست رفتار می کنه! نتیجه اش اینه که بینهایت اسم روش گذاشته شده و تقریبا هیچ کس حوصله اشو نداره!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:20 نوشت.

 
طرف سر کلاس میدان و امواج، از ابریشمیان می پرسه: فرق ولتاژ لحظه ای با ولتاژی که ولتمتر نشون می ده چیه؟!!! من اگه جای ابریشمیان بودم، می انداختمش!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:54 نوشت.

 
تا حالا اینقدر با پررویی امتحان نداده بودم، دیگه آخرش کار به جایی رسیده بود که یارو مراقبه می گفت: "تقلب می کنین عیب نداره، اقلا بشینین سر جاتون تقلب کنین!"

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:54 نوشت.

........................................................................................


Saturday, May 24, 2003
 

Yes, I'm movin', Yes I'm movin'
get ready for the big time
Tap dancing on a land mine
Yes I'm movin', Yes I'm movin'...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:04 نوشت.

........................................................................................


Friday, May 23, 2003
 
رفته بودیم مسجد برای ختم. مراسمش برای من بیشتر خنده داره تا گریه دار. این مسجدش که یه تلویزیون TFT و دوتا دوربین گذاشته بود، همش حضار رو نشون می داد. با این صندلیا هم که کم کم مسجدا شبیه کلیسا می شن. سروصداهای قسمت زنونه خیلی جالبه، خوب دوست دارم ببینم چه خبره! از یه چیزی مطمئنم، یا دختر دار نمی شم، یا یه جوری تربیتش می کنم که اینجوری زاری نکنه برام! بازم برای بار صدم می گم، منو بسوزونین، نوحه و گریه و زاری هم راه نندازین، فقط دوتا آهنگ پخش کنین، Bohemian Rhapsody و Knocking on heaven's door. بعدشم برین خونه سر کار و زندگیتون، هر کی هم گریه کنه خره!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:30 نوشت.

 
فکر کنم آپاندیسم دیشب تو خواب ترکیده، چون از صبح دیگه درد نمی کنه!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:30 نوشت.

........................................................................................


Thursday, May 22, 2003
 
اینجام درد می کنه. با جای عمل بابام مقایسه کردیم، نتیجه گرفتیم که آپاندیسه، حالا قراره شب که خوابیدم، یهو اساسا درد بگیره و بعدشم بترکه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:55 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, May 21, 2003
 
این مرتیکه بی شرف، جزو مادر به خطاهای ثبت شده رسمی روزگاره.
رئیس صدا و سیمای مملکت (همونجایی که تو پنج تا از دویست تا حسابش، شیشصد میلیارد تومن (یه بار دیگه عددشو بخونین) تخلف مالی پیدا شده) برگشته تو دانشگاه شریف گفته: "ایرانیان قبل از اسلام مردمی بی سواد، بی فرهنگ، و کلا وحشی بودن و هرچی هم که راجب پیشرفت فرهنگیشون گفته شده دروغ بوده!"
لابد دختراشونم زنده به گور می کردن! آخه کره الاغ! (به شرطی که باباش شناسایی بشه البته)، یه روزی رو می بینم که از .... آویزونت کردن و داری بال بال می زنی!
من جدا عصبانی ام الآن، این گوساله خیال کرده با چه جور ملتی طرف شده جدا؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:20 نوشت.

 
یه نفر دیگه به آدمای اون دنیا اضافه شد، به شرطی که اصلا اون دنیایی وجود داشته باشه...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:49 نوشت.

 
فکر کنم دیگه کم کم دارم یه موجی واقعی می شم، تا چند وقت دیگه وقتی می رم سلمونی باید بگم دورشو کوتاه کن وسطشم تِی بکش!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:13 نوشت.

 
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
واندر این کار دل خویش به دریا فکنم...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 12:35 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, May 20, 2003
 
ترکیب ستون سمت راست به هم ریخت، لینک ها به روز شدند، موسیقی عوض شد، صفحه موسیقی هم باید تکمیل بشه.
گیتاری که آخر موزیک جدید هست، شاید به نظرم قشنگ ترینی باشه که شنیدم، با حال روز فعلیم هم جوره.
NIRVANA - The man who sold the world

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:04 نوشت.

 
تو فقط دعا کن، این دفعه خودم باید همه چیزو میزون کنم...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:49 نوشت.

 
امتحان خوب بود، به جز اینکه برای یه تکنیک سه خطی اسمبلی که بلد نبودم، یه الگوریتم نبوغ آمیز طراحی کردم که دو صفحه برنامه شد، همش نگران بودم این همه کد که من دارم می نویسم، از 4 کیلوبایت Code memory که 8051 زبون بسته داره، بیشتر بشه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:48 نوشت.

 
احمدیان می گه: این مدولاتور Narrowband FM هستش که با روش آرمسترانگ تبدیلش می کنیم به Wideband، امید می گه: مگه آرمسترانگ همونی نبود که ماه رو کشف کرد؟! باید تصحیح بشه، آرمسترانگ همونی بود که وجود ماه رو به صورت عملی اثبات کرد!
یارو تو کارگاه می گه: این استیلن و اکسیژنو باز می کنین و شعله رو روشن می کنین، حالا اکسیژن که زیاد بشه، اول شعله خنثی کننده داریم، بعد شعله اکسید کننده که فرقشون تو صداشونه، شعله اکسید کننده، صدای اکسیژن می ده!!! باید گوشمو تقویت کنم، چون به نظرم صدای اکسیژن با صدای بقیه گازها هیچ فرقی نداشت!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:48 نوشت.

........................................................................................


Monday, May 19, 2003
 
دوتا شمع رو میز روشن کرده بود و زل زده بود به شعله اشون. صدای ضبط همسایه بغلی می اومد که داشت به یه موزیک واقعا رمانتیک گوش می کرد. همزمان با شمع، اونم اشک می ریخت. همچنان صدای موسیقی رو می شنید. بلند شد، شمع ها رو کرد تو گوشاش، بعد مثل آدم گرفت خوابید!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:03 نوشت.

 

Now I can't sing a love song, like the way its meant to be
Well, I guess I'm not that good anymore
But baby, thats just me...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:46 نوشت.

 
داشتم عکسای سفر شیراز رو می دیدم، عجب کنفرانس علمی دانشجویی ای رفته بودیم! از عکسا می فهمم که اگه حالم خوب بود چقدر خوش می گذشته بهم. همونطور که به بقیه خوش گذشت.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:05 نوشت.

 
دارم کم کم به استعداد خودم تو درسای دیجیتال ایمان میارم!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:05 نوشت.

 
وقتی تازه هیجده سالم شده بود، خودمو خیلی بزرگ می دونستم، برای مسولیت های اون موقع بزرگ هم بودم، ولی حالا که بیست سالگی هم داره تموم می شه، می بینم که خیلی کوچیکم، برای تصمیمایی که برای خودم گرفتم....

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:38 نوشت.

 
یکی به این من احمق بگه: اگه گرمت شده و عرق کردی نباید پنجره رو باز کنی و بلوزتو در بیاری و بگیری بخوابی، وگرنه وقتی از خواب بیدار می شی هیچ تضمینی نیست که کمردرد و ریبوزوم و پلاتی پوس نگرفته باشی، تازه باید خیلی شانس بیاری که کاروتیدت ورم نکنه! (کیف کردین چه همه اطلاعات پزشکی دارم؟!)

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:38 نوشت.

........................................................................................


Sunday, May 18, 2003
 
احساسم اینه که تو یه حیاط قدیمی وایستادم، از همونایی که یه حوض وسطشه و چهارتا باغچه قرینه، چهار طرفش. دستامو باز کردم و دارم با سرعت دور خودم می چرخم. یهو زیر پام خالی می شه و می افتم و انگار از خواب می پرم.
اه، لعنت به این خونه های قدیمی که همیشه حیاطش نشست می کنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:44 نوشت.

 
مساله اینه که مساله به این راحتیا نیست، فکر می کردم می تونم گذشته رو فراموش کنم، یا حداقل اثرش رو آینده اونقدر کم هست که بشه راحت بیخیالش شد، درحالیکه اینجوری نیست. تموم شده ولی روی مسیر جدیدم اثر داره. بازم می شه حلش کرد ولی انرژی بیشتری می خواد، و حسابگری بیشتر...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:04 نوشت.

 
واااای خدا من که گیج شدم، این 8051 چرا اینهمه پایه داره؟ این اسمبلی چرا مثل آدم، دوتا حلقه درست حسابی نداره؟ همه کارشو باید با jump راه بندازه!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:46 نوشت.

 
بشکنه این دست که نمک نداره! هیچ می دونی چقدر جون کندم تا تونستم پیدات کنم؟ اصلا تو که می دونستی من می خوام بخوابم، چرا خودت زودتر زنگ نزدی؟ عیب نداره، شماها همتون همین جوری هستین!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:45 نوشت.

........................................................................................


Saturday, May 17, 2003
 
آخ جون سردرد نازنینم، امشبم مهمونمه. از وقتی تو چهار سالگی با کله روی سنگای خیابون ولو شدم تا الآن، اقلا ماهی یه بار محل برخورد درد می گیره. اگه فاصله اش زیاد بشه دلم براش تنگ می شه.
پرستار! اینا رو نمی نویسم که حساسیت تورو تحریک کنم، بیشتر برای اینه که خودم یادم باشه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:46 نوشت.

 
داشتم تو یه سایتی که یه سری عکس قدیمی از مدرسه عزیزمون داشت می گشتم، یهو به این نتیجه رسیدم که اون آقاهه که اون ردیف پایین نشسته رو با تقریب خوبی می شناسم! (رو خود عکس کلیک کنین که بزرگشو ببینین).


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:17 نوشت.

 
روز جهانی مخابرات رو به همه مخابراتی های گرامی و سایر غیر مخابراتی هایی که با این بزرگواران نشست و برخاست دارند، تبریک می گم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:15 نوشت.

........................................................................................


Friday, May 16, 2003
 
وااای، این حرفاش خیلی سنگین بود.
"آدم یه وقتایی از زندگی ناامید می شه، می ره سراغ موسیقی و دخانیات و جادو و این حرفا، چیزایی که به مرگ نزدیکش کنن، بعد از یه مدت از مرگ ناامید می شه، حالا تکلیف چیه؟"
جدی تکلیف چیه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:21 نوشت.

 
قضیه رو می شه به این تشبیه کرد:
برای گذروندن سردرد بعد از مستی، یه ذره مشروب می خورن که درواقع بی حسشون می کنه تا وقتی که اون حالت برطرف بشه، ولی اون اونقدر خورد که دوباره مست شد، شاید بدتر از بار قبل...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:06 نوشت.

........................................................................................


Thursday, May 15, 2003
 
چقدر خوبه که دخترا از پسرا خواستگاری نمی کنن، وگرنه باید در روز اقلا به صدتاشون جواب منفی می دادم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:53 نوشت.

 
"تاریکی باز برگشت. و ما فکر کردیم هرچه باید اتفاق می افتاد اتفاق افتاده است و مادربزرگ گفت:
- حالا به آخرش رسیدیم، باید حرف قدیمی ها را قبول کرد.
قضیه کاملا برعکس بود، زمین یکی از چرخش های روزانه اش را به آخر رسانده بود. شب شده بود و همه چیز، تازه شروع شده بود."
(کمدی های کیهانی - ایتالو کالوینو)

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:09 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, May 14, 2003
 
تموم عمرش دنبال دختری می گشت که از همه نظر عین خودش فکر کنه، حواسش نبود که همچین دختری، پسر از آب در میاد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:25 نوشت.

 
کارت زرده ی کتاب کتابخونه رو برداشتم که ببینم کی باید کتابو پس بدم، می بینم یه ننری ورداشته توش جلوی اسم من دری وری نوشته! خیلی خوشحال می شم که بفهمم کی بوده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:25 نوشت.

 
موهامو خیس کردم و بعد ولشون کردم تا خود به خود خشک بشه. خودتون حساب کنین ببینین یه مشت موی بلند خشک و زبر فرفری، وقتی اینجوری به امون خدا ول بشن، به چه ریختی در میان. به نظر خودم که خیلی قشنگ شده، ولی نمی دونم چرا وقتی تو پارکینگ همسایه ها منو دیدن یهو زدن زیر خنده! واقعا که! چه مردم ندید بدیدی پیدا می شن!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:44 نوشت.

 

I'm not like them
But I can pretend
The sun is gone
But I have a light
The day is done
But I'm having fun

I think I'm dumb
Or maybe just happy
Think I'm just happy
My heart is broke
But I have some glue
Help me inhale
And mend it with you
We'll float around
And hang out on clouds
Then we'll come down
And I have a hangover...Have a hangover

Skin the sun
Fall asleep
Wish away
The soul is cheap
Lesson learned
Wish me luck
Soothe the burn
Wake me up


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:15 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, May 13, 2003
 

If I had to lose a mile
If I had to touch feelings
I would lose my soul
The way I do...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:29 نوشت.

 
فکر نمی کنم اگه با گاوآهن اعصابمو شخم می زدم از این بدتر می شد. وضعیت بروبچ که به اندازه کافی فکر رو مشغول می کنه، یه امتحان عظیم دارم که از همین الآن شروع کنم، تا موقع امتحان حتی نمی رسم جزوه رو ورق بزنم، حسابی خسته ام. یه قضیه ای رو که اتفاقا روش حساب باز کرده بودم، فکر کنم از بیخ گند زدم رفته. همه اینا تو مغزت دور بزنه و تو با یه ماشین بدون بنزین تو ترافیک گیر کرده باشی که یهو یه الاغی عین اجل معلق از پشت بکوبه بهت. اصلا نمی دونم چرا اینا رو دارم اینجا می نویسم. فقط می دونم که الآن اصلا تعادل ندارم، اگه دستم برسه اقلا یه لیتر ویسکی رو یه ضرب می خورم، حیف که نمی رسه. می دونم که هیچی نشده، می دونم که نباید غر بزنم. نمی تونم، من رسما دارم کم میارم.
بگو که خراب نکردم، بگو...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:28 نوشت.

 
هاه! احساسم اینه که بازم خراب کردم....

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:54 نوشت.

........................................................................................


Monday, May 12, 2003
 
وااااای امان از همسایه نااهل! همش یه هفته اس که اسباب کشی کردن، پسره الاغ، یه باند گنده گذاشته اونور دیواری که اینورش میز منه، روزی دویست و پنجاه بار "نازی جون" گوش می کنه، حالا حواس آدمو پرت می کنه، به درک، اقلا یه چیزی گوش نمی کنه که ارزش گوش کردن داشته باشه، همین روزا یه سلکشن حسابی راک درست می کنم، با صدای بلند براش پخش می کنم تا بفهمه موسیقی به چی می گن!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:00 نوشت.

 
از الکترونیک نفرت دارم، یکی از علوم غیر دقیقه است که خودشو بین علوم دقیقه جا زده!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:00 نوشت.

........................................................................................


Sunday, May 11, 2003
 
از لثه هام مثل خر، خون میاد. (البته من تاحالا ندیدم از خر چه جوری خون میاد، ولی ترجیح می دم این قضیه رو به همون تشبیه کنم!). چیز جدیدی نیست، ولی امشب خیلی شدید شده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:24 نوشت.

 
آمار می گه که این قضیه ای که دارم تعریف می کنم، کثیف ترین واقعه ای بوده که تو عمرم دیدم (حتی کثیف تر از خوابگاهای دانشگاه شیراز):
یه معلم آمادگی دفاعی داشتیم سال سوم راهنمایی که جدی جدی خیال می کرد یه سرلشکریه برای خودش و مام ارتش بزرگ و آماده به خدمتش. البته مثل همه فرماندهان بزرگ پدر سربازای بیچاره رو در می اورد. یه روز که من طبق معمول، تو مراسم رژه اش خندیده بودم، مجبورم کرد دور حیاط مدرسه، پابرهنه، سه دور پامرغی برم. دور دوم تموم شده بود که یه دستور جدید اومد، کل گروهان ما (کلاس میم) باید ظرف کمتر از یه دقیقه، تو یه اتاقک توالت مدرسه می چپیدن، درواقع من حتی فرصت نداشتم که کفشامو پام کنم، حالا فرض کنین سی نفر آدم تو یه وجب توالت به صورت کنسرو پیش همدیگه چپیده بودن و من این وسط پابرهنه بودم، بعد تو این مخمصه گیر داد که باید در توالت رو ببندم، با لگد مارو به صورت MP3 در اورد تا تونست درو ببنده. بعد گفت حالا باید دونه دونه از روی دیوار برین توی توالت بغلی! مام خیلی خونسرد (البته خیلی هم نه!) برای همدیگه قلاب گرفتیم و با پاهای خیس و کثافت رفتیم رو سر و کول همدیگه که بتونیم بریم بالای دیوار، این وسط پای یکی از بچه ها رفت روی شیر آب و نتیجتا شیلنگ توالت با فشار به سروکله همه ما آب می پاشید و پیچ و تاب می خورد. ماجرا که تموم شد هممون تبدیل به یه موجود خیس و گلی و آغشته به کثافت شده بودیم. حتی فکر این کثافتکاری رو که می کنم خنده ام می گیره. نیم ساعت نشسته بودم لب دستشویی سنگی و پاهامو گرفته بودم زیر آب، تا یه ذره احساس کردم اقلا جورابمو می تونم پام کنم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:07 نوشت.

 
قال امید: اگه یه روزی دیدی تو زندگیت، خیلی بیشتر از کوپنت داری شانس میاری، مطمئن باش عاشق شدی!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:06 نوشت.

 
یکی از انواع موجودات قابل تامل، اینایی هستن که هرروز با تیریپشون می رن گردش و کافی شاپ و دیزی سرا و کوفت و زهرمار، و هرروز هم خودشون حساب می کنن و اجازه نمی دن که دختره حساب کنه. می خواین چی چی رو ثابت کنین؟ خیلی مایه دارین؟ من که می دونم خودتون با اتوبوس طی طریق می کنین از بس که پول ته جیبتون نمی مونه! آخرش که ولتون می کنه و می ره، فقط پولتون حروم شده، اگرم قرار باشه بمونه، این که نشد زندگی، یه کم به فکر پس انداز باشین هردوتون، بخدا زندگی خرج داره!
خوشم میاد، خوب می تونم ادای این بابابزرگای روان-جامعه شناسو در بیارم!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:06 نوشت.

 
من حالم خوبه، هیچیم نیست. فقط یه مسائلی پیش اومده که بعضی از resource های منو دارن شدیدا مصرف می کنن. به نوشته های اخیرم توجه نکنین. نگرانم هم نباشین. البته اصولا اگه کسی نگران بود.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:28 نوشت.

 
قضیه سانسور اینترنت تو ایران جدیه. قربون وزیر مخابرات برم که می گه این یه کار معمولیه که تو همه کشورای جهان اتفاق می افته. خنده داره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:27 نوشت.

 

Wintertime winds blow cold the season
Fallen in love, I'm hopin' to be
Wind is so cold, is that the reason?
Keeping you warm, your hands touching me

Come with me dance, my dear
Winter's so cold this year
You are so warm
My wintertime love to be...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:56 نوشت.

 
همینم مونده بود که استاد محترم درس اصول میکروکنترلر بخواد ازم کوییز بگیره. ورقه ای که می خواستم تحویل بدم اصلا سفید نبود، ولی از نظر ارزش با ورقه سفید هیچ فرقی نداشت، درواقع فقط یه مشت نوشته خط خطی شده بود، با یه فلوچارت! شانس اوردم ورقه ها رو جمع نکرد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:54 نوشت.

........................................................................................


Saturday, May 10, 2003
 
دارم می افتم. یه چاهیه که خیلی نمی شه به تهش امید بست. دارم می افتم و هیچ تلاشی نمی کنم که خودمو به جایی بند کنم و جلوی افتادنمو بگیرم. به خاطر اینکه دلمو به اون ته خوش کردم. می دونم که دارم دیوونگی می کنم ولی ممکنه اون ته بهشت باشه. یعنی امیدوارم که باشه...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:36 نوشت.

........................................................................................


Thursday, May 08, 2003
 
به زبون و شهامتی احتیاج دارم که خیلی وقت پیش از دست دادم، می ترسم هیچ وقت برنگرده، می ترسم بازم دیر بشه...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:17 نوشت.

 
خیلی خوبه که گاهی وقت،ا به قدیما و طرز فکرت تو اون زمانا فکر کنی و ببینی که چقدر فکرات بچه گانه بودن، حتی اگه این قدیما، دو سه ماه پیش باشه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:16 نوشت.

 
نمایشگاه!
اولا که تنها خریدم، "تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران! و سیمور: پیشگفتار" بود. فکر کنم دیگه واقعا آخرین کتاب منتشر شده سالینجر بود که نخونده بودم. البته یه خانومی که نمی گم کی بود، نوشابه اشو ریخت رو کتاب بنده خدای ما. البته به جز این یه ساندویچ بدمزه و یه نوشابه هم خریدم. تاحالا اینجوری دست خالی از نمایشگاه برنگشته بودم، خودم شرمنده بودم، ولی به هر حال به نظرم نمایشگاه امسال چیز جالبی نبود. کتابی که خیلی زیاد بود "هری پاتر" بود. فکر کنم اقلا ده تا چاپ مختلفشو دیدیم. دیگه اینکه این خانومای انتشارات مس، امسال خیلی یونیفرمشون قشنگ بود، از اون روسری قرمزای پارسال دست کشیده بودن و امسال آبی پوشیده بودن. پوستر باب دیلن هم نداشتن خاک بر سرا. طبق معمول کلی هم آشنا دیدیم، از جمله امیر مسعود، بعد یه عالمه گشتیم دنبال انتشارات... (اسمش یادم نیست، فقط می دونم "ف" داشت!)، اونجا آشنا پیدا کردیم و رفتیم تو غرفه اشون و اونام بهمون نوشابه دادن، همون موقع نتیجه گرفتیم که حافظه نازنینم همچین یه مقدار bad sector داره انگار! بعد رفتیم مطبوعات و من رفتم غرفه چلچراغ، سراغ بزرگمهر رو گرفتم (یه زمانی کارگاه نگارش مدرسه راهنمایی پنج تا عضو دائم داشت، که من و بزرگمهر هم بودیم، هرچی اون چار تا پیشرفت کردن و نوشته هاشون بهتر شد، من افت شدید داشتم تو اون دوران، بزرگمهر اصلا نیومد دبیرستان، رفت مدرسه فرهنگ که مخصوص علوم انسانی بود، الآنم تو چلچراغ می نویسه)، خلاصه سراغشو گرفتم و نبود، بعد همون خانومه که اونجا بود، گفت "لابد شمام از علامه حلیایین؟"!!! (چقدر طولش دادم!)، بعد حالم تو همون سالن تقریبا به هم خورد و خودمم نفهمیدم چرا، احتمالا این چربی های دور قلب و قندخونم کم کم دارن اثر می کنن، بعد رفتیم سراغ مجله وب و جناب حمیدرضا رو پیدا کردیم که حضرتشون شربت بسیار خوشمزه ای به ما دادن! بعدم بالاخره برگشتیم سر خونه زندگیمون، فرض کنین با اون خستگی، از سالن مطبوعات (ته نماشگاه)، تا دم پمپ بنزین پارک وی (محل پارک ماشین) پیاده اومدیم که واقعا طاقت فرسا بود. به هرحال، خلاصه اینکه روز خوبی بود، دست اونایی که بودن در نکنه.
(راستی! دو جور آدم تو نمایشگاه هست: بازدید کننده، بازدید کننده ی بازدیدکنندگان!)

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:16 نوشت.

 
واقعا که! این همه من جون می کنم و سناریو می چینم، بعد یهو اینا یه برداشتی از قضیه می کنن که اصلا خلاف هدف من بوده!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:42 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, May 07, 2003
 
من اون یه دونه ماشینم که تو اتوبان، خلاف جهت بقیه حرکت می کنه. حالا یا من دیوونه ام، یا بقیه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:28 نوشت.

 

My girl, my girl, don't lie to me
Tell me where did you sleep last night
In the pines, in the pines
Where the sun don't ever shine
I would shiver the whole night through

My girl, my girl, where will you go
I'm going where the cold wind blows
In the pines, in the pines
Where the sun don't ever shine
I would shiver the whole night through...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:49 نوشت.

 
اینم یه تعریف قشنگ از برخورد موج با آینه (عینا جمله ابریشمیان):
"موج تا آینه میاد، یه معلق می زنه، بر می گرده"

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:01 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, May 06, 2003
 
وقتی که خیلی خسته ای، وقتی که باز یه مشت فکر عوضی داره مختو می خوره، وقتی که سر کلاسات احساس می کنی همه استادا دارن مریخی حرف می زنن، وقتی که هرکی دور و برته خودش یه جوری حالش خوب نیست، فقط منتظری که برسی خونه و بری سراغ آهنگات و چند ساعت خودتو تو صدای بلند غرق کنی. ولی هیچکدوم از اونایی که فکر می کردی، جواب نمی ده. دورز و باب دیلن و لورنا و نیروانا فقط حالتو بدتر می کنن....
امروز اگه فردی مرکوری نبود، محال بود من بتونم یه ذره آروم بشم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:48 نوشت.

 
اگه یه روزی شاه بشم، خودمو به عنوان دلقک دربار منصوب می کنم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:48 نوشت.

 
وقتی پشت سرمو نگاه می کنم یه روند کلی می بینم: یه موفقیت، دنباله رفتارهایی که موفقیت رو به گند می کشه، کلی جون کندن، یه موفقیت....

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:47 نوشت.

 
هیچ کس....

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:47 نوشت.

........................................................................................


Monday, May 05, 2003
 
امام جمعه تهران مردم عراق رو دعوت به انتفاضه کرده.
سوال: انتفاضه چیه؟
جواب: روشی است که در آن، به طرف کسی که ازش خوشت نمیاد سنگ پرت می کنی، اون در عوض موشک می زنه تو سرت.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:52 نوشت.

 

این خانوم خوشگله رو می شناسین؟ از اون موقع تاحالا کلی پیشرفت کرده. اولا که کیهان بهش دکترای الکترونیک داده، دوما که برای شورای شهر تهران انتخاب شده و از تاج زاده هم بیشتر رای اورده، سوما که رو در اتاقش برای ساعات پذیرش دانشجو نوشته: "با منشی ام در شورای شهر هماهنگ کنید"!!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:20 نوشت.

 
دیگه هیچ کس رو دوست ندارم.
نه! نه!
همه رو دوست دارم، ولی بازم هیچ کس رو دوست ندارم...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:00 نوشت.

........................................................................................


Saturday, May 03, 2003
 

Sooner or later, one of us must know that the other one is a great liar!


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:57 نوشت.

 

Come on you target for faraway laughter,
come on you stranger, you legend, you martyr,
and shine.....


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 12:29 نوشت.

........................................................................................


Friday, May 02, 2003
 

You ask about my conscience, and I offer you my soul
You ask if I'll grow to be a wise man
Well I ask if I'll grow old
You ask me if I've known love
And what its like to sing songs in the rain
Well, I've seen love come, I've seen it shot down
I've seen it die in vain...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:49 نوشت.

........................................................................................


 
This page is powered by Blogger Weblog Commenting by HaloScan.com