صفحه موسيقی فتوبلاگ

 

مشغوليات

زندگى، خود مشغوليتي عظيم است!
غير از اون، فعلا دارم درس می خونم خير سرم!





شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
توصیه می شود
(ترتیب الفبائی)

احسان
از بالای دیوار
نوشتارهای روزانه ی نیما دارابی
بامداد خسته
جین جین
دخترك شیطان
دلتنگستان
موومان پنجم
ضد خاطرات
خاتمه از صفر
راز
مرا بخوان!
ياوه های عاشقانه یك من
یك جستجوی همیشگی

بالا
 
آیدین كبیر در یك نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
شغل شریف: فعلا دانشجو
رشته تحصیلی: برق
معدل كل: این یكی رو بیخیال
قد: ۱۷۷
وزن: ۷۸
رنگ چشم: قهوه ای تیره
رنگ مو: همون
طول مو: فعلا ۱۰cm
ریش: اندازه یه ماه
تماس: eyedeen_r@yahoo.com

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا






 
آرشیو

January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010


بالا



آیدین كبیر در یك نگاه
تراوشات قدیمی تر
توصیه می شود
شعار هفته
تماس
نظريات عارفانه، يادداشتهای ابلهانه
تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 
Monday, April 28, 2003
 

Jesus don't want me for a sunbeam
Sunbeams are never made like me
Don't expect me to cry, for all the reasons you had to die
Don't ever ask your love of me....


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:20 نوشت.

 
يه ضرب المثل قديمی هست که می گه مرغ هرچی چاق تره, فلان جای نامربوطش (البته شايدم مربوط) تنگ تره. مساله جالب اينه که در مورد انسان, قضيه درست برعکسه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:19 نوشت.

 
بدينوسيله انزجار شديد خود از آمار (منظورم درسشه, خودش که از اهم واجباته) و کلا مباحث مربوط به سيستم اعلام می دارم, و نيز قربون هرچی موجه برم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:18 نوشت.

........................................................................................


Saturday, April 26, 2003
 
وااي چقدر خوش مي گذره. فردا امتحان مخابرات داشته باشي. در حاليكه داري براي دفعه اول درسو مي خوني‏، با شتري كه مي خواد چيني ياد بگيره احساس همذات پنداري شديد داشته باشي، بعد متوجه بشي كه نمي رسي بخونيش، براي خودت Rod stewart بذاري و ده فرمان بخوني. خيلي خوش مي گذره.
بيچاره مملكتي كه دو سال ديگه من مي شم مهندس مخابراتش!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:11 نوشت.

........................................................................................


Friday, April 25, 2003
 
وقتی سوسک می بینم یاد توضیح کامل معلم معارفمون می افتم. فکر کنم اژه ای بود. می گفت یه نجار وقتی می خواد یه میز بسازه و کار می کنه، خواه ناخواه یه مقدار خاک اره هم ایجاد می شه، حالا سوسک خاک اره خلقت انسانه!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:32 نوشت.

 
دارم سپهر رو توجیه می کنم که ما باید از هم جدا شیم. چون دادگاه سرپرستیشو به کس دیگه ای سپرده، ولی خیلی سخت زیر بار می ره.
(سپهر اسم کامپیوترمه!)(در ضمن اسمیه که پسرخاله رامین رو سرور دبیرستان گذاشته بود)

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:32 نوشت.

........................................................................................


Thursday, April 24, 2003
 
الآن یه کلاغه داره تو حیاط قدم می زنه، ماشالا از منم چاق تره. معلومه که زباله های مدرن خیلی به این کلاغا ساخته!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:53 نوشت.

 
یه چند کلمه هم از دخترعموی محترم و دوستش بشنوین: فرانی فالاچی می نویسد. یادداشت امروزشون خوب چیزیه، فقط حیف که مطلباشون لینک دائم نداره. این دخترعمو کوچیکه ما خیلی مغزش کار می کنه، حتی اگه خلافش ثابت بشه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:53 نوشت.

 
به به علی آقای گل اومد، خوش اومد. ولی یه نفری که گولش زد و علی رو وبلاگ نویس کرد، اشتباه خودش رو به یه نفر دیگه هم منتقل کرد. بابا چرا نمی خواین قبول کنین این پرشین بلاگ افتضاحه. هنوز دیر نشده، می تونی به آغوش بلاگ اسپات برگردی.
به هر حال علی جون: دل به دام اون زلفای سیات بنده، من اسیرتم قیمت نگات چنده؟!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:13 نوشت.

 
آخرین امپراتور چینی چین، بعد از اینکه با شورش کشاورزان مواجه شد و سربازاش ترکش کردن، خودش رو بدجوری تنها دید. امپراتریس خودکشی کرد. دخترش رو با دستای خودش کشت که به دست کشاورزا نیفته. خودش از قصر خارج شد، ولی کجا می تونست فرار کنه؟ از یکی از درختای بیرون قصر، خودشو دار زد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:12 نوشت.

 

Well, I woke up this morning, I got myself a beer
Yeah, I woke up this morning, and I got myself a beer
The future's uncertain, and the end is always near...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:05 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, April 23, 2003
 
یارو Pornstar بود، رفت از شوهرش به دلیل خیانت، شکایت کرد!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:11 نوشت.

 
دوجور نگاه هست: اونایی که ازت فرار می کنن و اونایی که می خوان سر به تنت نباشه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:03 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, April 22, 2003
 

Loneliness... emptiness... sadness... madness
Loneliness... emptiness... sadness... madness
Loneliness... emptiness... sadness... madness
Loneliness... emptiness... sadness... madness
Darkness... Darkness... Darkness... Darkness
Hopeless... Hopeless... Hopeless... Hopeless.....


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:42 نوشت.

 
امشب از اون شباس. کلا امروز از اون روزا بوده. از اونایی که می خوام یه بلایی سرم بیاد، بیفتم بمیرم. خلاص. هیچ دلیلی هم نداره. یکی از ویژگیهای آدم اینه که لازم نیست برای رفتاراش دلیل خاصی داشته باشه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:42 نوشت.

 

Tonight I won't be alone
but you know that don't mean I'm not lonely...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:05 نوشت.

 
لعنت بر پدر و مادر کسی که مطالب این وبلاگ را بدون اجازه و بدون ذکر منبع، تو هر خراب شده ای که می خواد باشه، نقل کنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:31 نوشت.

........................................................................................


Monday, April 21, 2003
 
وقتی من مدل مو یا ریشم رو عوض می کنم، مطمئنا جهان بینی من هیچ تغییری نمی کنه. حتی تو مادی ترین معنی، اون چیزایی که می بینم هم عوض نمی شه، چون هیچ کدوم این دوتا واسطه بینایی نیست. ولی دید جهان نسبت به من عوض می شه. مگه نه اینکه همه اول قیافه آدمو می بینن، بعد شخصیتشو؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:25 نوشت.

 

You know the day destroys the night
night divides the day
tried to run, tried to hide
break on through to the other side
break on through to the other side
break on through to the other side...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:24 نوشت.

 
یک خط وبلاگ نوشتن، انسان رو از هفتاد سال خدمت به اجتماع باز می داره!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:24 نوشت.

........................................................................................


Sunday, April 20, 2003
 
بدینوسیله، از همین تریبون مخالفت رسمی خودم رو با موجودی به نام Smith chart اعلام می دارم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:22 نوشت.

 
به اعتقاد آگاهان: "حالا ماه شدم!!!"

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:19 نوشت.

 

This is the end, beautiful friend
This is the end, my only friend
The end of our elaborate plans
The end of everything that stands
The end
No safety or surprise
The end
I'll never look into your eyes again...


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:47 نوشت.

 
یارو دو دفعه الکترومغناطیس گرفته بود، میانگین نمره هاش به ده نمی رسید، رفت از کتابخونه چنگ زبون اصلی گرفت!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:47 نوشت.

 
یه بلای خنده داری سر شلوارم اومده. به قول پیمان سرطان شلوار گرفتم، یا شایدم رسطان ولشار!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:46 نوشت.

........................................................................................


Saturday, April 19, 2003
 

time to live,
time lie,
time to laugh,
time to die....


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:11 نوشت.

 
وااای خدایا! دقیقا از تیر ماه سال هشتاد تاحالا تمام تیکه ها جلوی روم بوده و من نمی فهمیدم. حتی فکرشم نمی کردم. کامل شد. این پازلم کامل شد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:10 نوشت.

........................................................................................


Friday, April 18, 2003
 
بالاخره کفاره گناهان سال هشتاد و یک رو پرداخت کردم. نیم ساعت مکالمه تلفنی با سید جواد!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:43 نوشت.

 
به هر کسی که بتونه روی کره زمین، چیزی کثیف تر از مانیتور و کی بورد اینجانب پیدا کنه، جایزه می دم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 12:29 نوشت.

........................................................................................


Thursday, April 17, 2003
 
شاهزاده مدتها دنبال صاحب کفش می گشت. تا اینکه سیندرلا رو پیدا کرد. ولی همینکه کفشو پاش کرد، سیندرلا تبدیل به غورباقه شد، بعد شاهزاده اونو بوسید و خودش تبدیل به یه وزغ چاق شد، بعد دوتایی باهم رفتن تو جنگل تا اینکه رسیدن پای یه برج بلند، بعد راپونزل موهاشو انداخت پایین ولی اونا کاری به اون نداشتن و با اتکا به چسبناکی پاهاشون از برج بالا رفتن. تا این که گرگه رسید و برج رو با خونه خوک سوم اشتباه گرفت و سعی کرد خرابش کنه ولی غورباقه ها با کمک راپونزل گرگ رو کشتن شنل قرمزی رو از تو شکمش بیرون کشیدن!!!!!!!!
داستان امروزمون نتیجه اخلاقی خاصی نداشت، ولی نتیجه منطقیش این بود که اگه آدم موقع میدان خوندن به سیندرلا فکر کنه، چیز دیگه ای از آب در نمیاد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:29 نوشت.

 
"جنونواره" تموم شد. اون چیزی که می خواستم نشد، ولی اونقدرام ناراضی نیستم ازش. حالا می تونم با خیال راحت به کار و زندگیم برسم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 12:18 نوشت.

 

The hotel bar hangover whiskey's gone dry
The barkeeper's wig's crooked
And she's giving me the eye
I might have said yeah
But I laughed so hard I think I died.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:14 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, April 16, 2003
 
چقدر بارون میاد، خسته شدم. همونقدر که از برف خوشم میاد، بارون حالمو بد می کنه.
"چهار سال و یازده ماه و دو روز باران بارید. در این مدت دوره هایی هم بود که باران ریز می شد، آنوقت همه سراپا لباس می پوشیدند و با قیافه ای نقاهت زده به انتظار می ماندند تا پایان باران را جشن بگیرند، ولی دیری نگذشت که مردم عادت کردند این فواصل را مقدمه دوبرابر شدن باران تعبیر کنند. آسمان با طوفانهای نابود کننده باران فرو می ریخت و از سمت شمال، گردباد سقف خانه ها را از جا می کند و دیوارها را به زمین می ریخت و در کشتزارها آخرین درختان موز را از ریشه می کند."، "آئورلیانوی دوم با اطمینان از اینکه نه فقط اورسولا، بلکه تمام اهالی ماکوندو منتظرند باران بند بیاید تا بمیرند، با صندوقهای خود به خانه برگشت."

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:46 نوشت.

 
از این به بعد قلم و کاغذ می برم با خودم تو حموم. همیشه وقتی اونجام یه مشت ایده توپ دارم برای نوشتن، ولی وقتی میام بیرون هیچکدومش یادم نمی مونه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:46 نوشت.

 
وضعیت سال سوم دانشکده که سولو و رامین می گن، چیز جالبیه. دلیل خنده داری هم داره. ولی دلیلشو نمی گم چون از فردا باید منتظر تکذیبیه های صد و پنجاه نفر هفتاد و نهی باشم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:45 نوشت.

 
این انیمیشنمای راهنمایی و رانندگی رو دیدین که یه عالمه خلاف می کنه طرف؟ زنگ زده بودن بهم، می خوان از روی تصادف دیروز مام یه انیمیشن بسازن! فکرشو که می کنم خنده ام می گیره، ورود ممنوع رفتیم و تصادف شده، یهو مسعود (فکر کنم تنها آدمی که در طول تاریخ از ابریشمیان دو تا بیست گرفته) پیاده شده و سر طرف داد بیداد می کنه، بعد که فهمید تقصیر من بوده، با همون عصبانیت و همون لحن اومده و منو دعوا می کنه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:17 نوشت.

 
اگه یه روز بخوام پرنده نگه دارم، انتخاب اولم جغده. اسمشم می ذارم عمو جغد شاخدار!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:17 نوشت.

 
از مشخصه های یه آدم بافرهنگ (که من نمونه بارزش محسوب می شم) اینه که تو اتاقش بیشتر از هر چیز دیگه ای کتاب و مجله و آرشیو روزنامه و جزوه و پلی کپی پیدا بشه و درواقع در هم کمد یا کشویی رو که باز کنی، کاغذ بریزه بیرون. یکی دیگه از مشخصه هاش اینه که اگه تمام اینا رو بریزه بیرون و دونه دونه نگاه کنه، نمی تونه یه کتاب معارف بینشون پیدا کنه که ببره برای کسی!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:39 نوشت.

 
همیشه وقتی فکر می کنی حساب همه چیزو کردی، یهو اون چیزی که بهش فکر نکرده بودی ظاهر می شه و جالبه که از همه چیزایی که بهشون فکر کرده بودی عظیم تره. اگه دستم به این مورفی می رسید، خفه اش می کردم. بلایی به سرش میاوردم که دیگه هوس قانون نوشتن نکنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:13 نوشت.

 
حتی شبایی که خیلی خسته باشم انگار مجبورم کرده باشن، باید یه سری آنلاین بشم. سه شنبه ها به طور معمول از این شباس. اینجور وقتا کافیه گیر آریا سیستم بیفتم، گاهی وقتا که هوس می کنه حتی آدمو DC نمی کنه، فقط یهو می بینی دیگه هیچی receive نداری. چاره اش اینه که قطع کنی و دوباره شماره بگیری، ولی من خیلی خونسرد حتی بدون خاموش کردن کامپیوتر، یه ضرب می رم زیر میز و برقو قطع می کنم، بعدم با خیال راحت می خوابم. بیچاره اونایی که تو این جور شبا دارن با من حرف می زنن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:52 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, April 15, 2003
 
به به! اینم از شدیدترین تصادف عمرم. به سلامتی!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:22 نوشت.

 
آدمی که با سینه ستبر و گردن افراشته وسط میدون جنگ راه می ره، اگه تیر می خوره نباید خیلی تعجب کنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:22 نوشت.

 
از دست خودم حرصم می گیره. فرض کن سولوژن بعد از سالی اومده باشه دانشکده و اونوقت فقط در حد یه سلام علیک ببینیش!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:21 نوشت.

........................................................................................


Monday, April 14, 2003
 
نمی دونم این بامبول جدید پرشین بلاگه یا دستگاه من قاطی کرده. همه صفحه ها رو می شه آفلاین خوند، به جز وبلاگایی که تو پرشین بلاگن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:01 نوشت.

 

Stop...
Think...
Walk away and let it be


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 08:51 نوشت.

 
بیرون داره حسابی بارون میاد. کلاس الکترونیکمو دودر کردم اومدم تو سایت دانشکده. بغل دستم یه نفر نشسته و یه کتاب گنده HTML باز کرده و معلوم نیست چیکار داره می کنه. دلم می خواد یه واکمن داشتم که الآن برای خودم November rain می ذاشتم و تو حیاط دانشکده قدم می زدم. اونقدر راه می رفتم که حسابی خیس بشم، تا مریض بشم و چند وقت دیگه هم بمیرم.

Don't ya think that you need somebody
Don't ya think that you need someone
Everybody needs somebody
You're not the only one
You're not the only one


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 08:35 نوشت.

 
دیشب: آستانه تحریکم امشب خیلی پایینه. دو سه نفر هستن که حرف زدن باهاشون می تونه وضعمو بهتر کنه. ولی نمی دونم خوبه یا بد، چون دقیقا همون مخدریه که منو به این روز انداخته.
پ.ن. یک ساعت و نیم با یکیشون حرف زدم. حالش از من بدتر بود. رسیده اون جایی که من چند ماه پیش رسیدم، ولی تحملش کمتره، اذیتش می کنه. تجربیات خودمو براش گفتم، خدا کنه اثر داشته باشه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 07:05 نوشت.

........................................................................................


Sunday, April 13, 2003
 
قضیه پیچیده تر از این حرفاس:
بعضی حس ها ماهیتی دارن که دوطرفه بودن رو ایجاب می کنه. میزان درست بودنشون چه جوری تعیین می شن؟ بعد از اینکه هر طرف ماجرا با روابطی که گفتم تونستن حس خودشون رو تعیین کنن، باید مقدار تابع Cross correlation دوتا حس رو در نقطه صفر زمان بدست بیاریم. هرچی این مقدار بیشتر باشه، میزان درست بودن و موفقیت اون حس رو نشون می ده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:12 نوشت.

 

Spend your days full of emptiness,
spend your years full of loneliness,
wasting love in a desperate caress.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:36 نوشت.

 
بعد از یه عمر سروکله زدن با پاسکال، حالا که به اسمبلی نگاه می کنم احساسم اینه که با یه بچه عقب افتاده طرفم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:35 نوشت.

........................................................................................


Saturday, April 12, 2003
 
حالا نوبت انتگرال احساسه. طبق تعریف، انتگرال یه حس برابره با انرژی ای که اون حس به آدم می ده یا از آدم می گیره (بسته به علامتش). این تعریف به شدت کاربردیه. بذارین اینجوری تو ضیح بدم:
یه حس رو چه جوری بشناسیم؟ اسمش فقط یه برچسبه، برای اینه که بتونی به دیگران حالی کنی چه حسی داری. می تونی بگی خیلی حس A دارم، یا B رو کم حس می کنم. ولی کمی یا زیادی، نسبیه. خیلی نامشخصه. اون چیزی که خیلی راحت می تونی تشخیص بدی اول اینه که فلان حس در حال کم شدنه یا زیاد شدن. که همون مشتقی هست که درضمن نشان دهنده میزان خطر یک حسه (خطر برای پایداری سیستم ذهنی)، و دوم مقدار انرژی که اون حس به تو می ده. پس تا اینجا یه معادله دیفرانسیل مرتبه اول داریم که هر حس رو بیان می کنه. از این می تونیم خود حس رو تا حد یه ثابت بدست بیاریم. برای اینکه دقیقا بشناسیمش باید یه مقدار اولیه هم داشته باشیم. این مقدار اولیه از تعریف انتگرال حس بدست میاد.
خب حالا یه حس رو دقیقا به صورت یه سیگنال تعریف کردیم. بعدش چی؟ هنوز نمی دونم! باید تجربه کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:21 نوشت.

 
دنبال یه متد لاغری تضمینی فوری می گردم. کسی چیزی سراغ نداره؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:38 نوشت.

........................................................................................


Friday, April 11, 2003
 
یاد اون چیزی افتادم که سر جلسه کنکور حواسمو پرت کرد و باعث شد آخر اختصاصیا وقت کم بیارم. حوزه ما یه مدرسه ای بود اون آخرای خیابون نواب. همه چیش به کنار. صندلی من درست بغل پله های مدرسه بود و از اونجا راحت پایینو می دیدم. وسط پله ها یه در بود که بعدا معلوم شد توالت بوده. وسطای امتحان یه قالب یخ بزرگ آوردن و همون وسط کنار در توالت گذاشتن رو زمین. بعدم یه شیلنگ از تو همون توالت کشیدن بیرون و یخدون رو با اون آب و اون یخ پر کردن. دیگه تقریبا مطمئن شده بودم که اگه از تشنگی بمیرم از اون آب نمی خورم (هوا وحشتناک گرم بود) که صحنه آخرو دیدم: آب خنک رو ریختن تو یه پارچایی که از نطر من هیچ فرقی خاصی با آفتابه نداشت! نتیجتا دیگه آب نخوردم! درضمن امیدم همونجا امتحان داده، می تونین ازش بپرسین.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:39 نوشت.

 
لی بای، بزرگترین شاعر چین بوده که هرگز در هوشیاری شعر نگفته!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:53 نوشت.

 
امروز یه چیز جدید یاد گرفتم: کاری به دور زدن مردم نداشته باش!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:53 نوشت.

 
دارم می فهمم. احساسات به خودی خود چیز ترسناکی نیست. درواقع اون چیزی که ترسناکه، قدر مطلق مشتق یه احساس نسبت به زمانه. خطر تو مواقعی ایجاد می شه که یه احساس در حال از بین رفتنه، یا در حال به وجود اومدنه. باید مواظب بود.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:52 نوشت.

........................................................................................


Thursday, April 10, 2003
 
مرسی!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:45 نوشت.

 

Now as I look at the future
I feel so close to the past
I'm so afraid of tommorow
wondering which one is the last


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:03 نوشت.

 

You have a right to kill me. You have a right to do that... But you have no right to judge me.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:02 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, April 09, 2003
 
یادته می گفتی یه زمانی می رسه که آدم فقط می تونه به یه چیز اعتماد کنه؟ دیگه حتی به اونم نمی شه اعتماد کرد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:09 نوشت.

 
چرا باید از صدام دفاع کنم؟ مگه همون آدمی نبود که هشت مملکت مارو داغون کرد؟ مگه همون آدمی نبود که باعث شد تمام سالای بچگی من با ترس جنگ بگذره؟ چرا باید از مردم عراق دفاع کنم؟ مگه همون مردمی نبودن که وقتی شهرای مارو بمباران می کردن می ریختن تو خیابون و از صدام حمایت می کردن؟ نمی دونم چرا بابای من یهو مخالف جنگ شده، شاید یادش رفته که دو سال و نیم سربازیش تو کردستان، وسط جنگ، اونور مرز گذشته، یا شایدم خوش گذشته بهش. درک نمی کنم قضیه رو.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:17 نوشت.

 
دوربین صدا و سیما زوم کرده روی صورت یه خبرنگاره، حدود نود و پنج درصد صفحه رو پوشونده و اون پنج درصد دیگه هم فقط آسمونه که دیده می شه. بعد یارو گوینده می گه: بینندگان عزیز اینجا میدان فلسطین در مرکز بغداد است که در پشت سر همکار ما مشاهده می فرمایید!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:17 نوشت.

 
گفتم که عطش می کشدم در تب صحرا
گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا
گفتم که نشانم بده گر چشمه ای آنجاست
گفتی چو شدی تشنه ترین قلب تو دریاست

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:46 نوشت.

 
نمی دونم چرا به هرکی می گم ورزش مورد علاقه من هاکی رو یخه چپ چپ نگاهم می کنه. به هر حال از نظر من فقط یه ورزش دیگه هست که از نظر هیجان و سرعت و خشونت با هاکی برابری می کنه، اونم کوئیدیچه. متاسفانه امکان پرداختن به هیچکدومشون نیست!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 09:55 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, April 08, 2003
 
تو سلطان بانوی مایی یا سلطان بانوی او؟!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:24 نوشت.

 
موسیقی به روز شد. قبلا گفته بودم دوتا صدای جادویی هست که یکیش باب دیلانه و یکی دیگه هم جیم موریسون. (البته باید کرت کوبین هم به لیست اضافه بشه) قبلا از باب دیلان یه آهنگ گذاشته بودم، دیگه نوبت جیم بود. Summer's almost gone.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:23 نوشت.

 
فرض کنین سه تا برقی رو بذارن پای یه دستگاه تراش و بگن این یه تیکه آهن که گذاشتیم جلوتون، تبدیلش کنین به چکش. نتیجه اش می شه اینکه دو دفعه تیغ رنده یارو رو می شکنن، سه دفعه آنچنان بلایی سر دستگاه میارن که تمام دنده هاش به سروصدا می افتن، یه دفعه هم یکییشون پای دستگاه محکم می خوره زمین که هنوزم آرنجم درد می کنه. آخرشم از اون آهنه یه آشغالی در میاد که هیچ شباهتی به اونی که باید، نداره!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:23 نوشت.

........................................................................................


Monday, April 07, 2003
 
این چاپ جدید "هملت به روایت مردم کوچه و بازار" خوبیش اینه که متن انگلیسیش هم کنارشه. که انصافا معرکه اس برای خودش. حیف که تو ترجمه فارسی، مثلا خواستن بهداشتی بشه، تیکه های باحالشو یه جور دیگه ترجمه کردن. بدم نمیاد خودم یه بار سعی کنم که ترجمه اش کنم. اونم کامل و درست. خوبیش اینه که زبون فارسی تو این جور تیکه ها کم که نمیاره هیچی، از همه زبونا هم یه سر و گردن بالاتره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:27 نوشت.

 
این همه خودمو تخریب کردم حالا می خوام از خودم تعریف کنم. عوضش همیشه می تونم به هر چیزی بخندم و بقیه رو بخندونم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:26 نوشت.

 
گذشته ما از حافظه عمومی دانشگاه پاک شده. دیگه کسی نمی دونه هفتاد و نهی ها چه کارایی که نکردن. دقیقا حسم اینه که وقتی یه نفر تو دانشگاه مارو می بینه همون نظری رو داره که ما نسبت به هفتاد و هفتی ها داشتیم. هیچ کس نمی دونه ما چیکارا کردیم، هیچ کس حتی از اشتباهات ما خبر نداره. هیچ کدومشون تو عمرشون پژواک رو ندیدن پانوراما رو ندیدن. همون طوری که ما خیلی از نشریه ها رو ندیدیم. هیچ کدومشون نمی دونن Aerospace چی بوده، هیچ کدومشون نمی دونن من چیکار کردم تو این سه ساله، هیچ کدوم نمی دونن توی نوعی چیکار کردی. هیچی. دلم برای خودم می سوزه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:26 نوشت.

 
یارو با عطر آزارو عین اسپری 4×8 رفتار می کنه، می زنه زیر بغلش!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:21 نوشت.

........................................................................................


Saturday, April 05, 2003
 
آهای آدما! چرا یه دعوای درست حسابی راه نمی اندازین که بقیه تونم بمیرین برین پی کارتون؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:39 نوشت.

 
البته فکر نکنم مرض وحشتناکی باشه. ولی بالاخره هرچی باشه مرضه دیگه. چی؟ همینکه وقتی می دونی اکانتت تموم شده، هی شماره بگیری، چون معتادی به شماره گرفتن. مدام شماره بگیری و مدام بهت بگن: Invalid user name or password. هی شماره بگیری چون همون صدای بوق مودم خودش کلی آرامش به آدم می ده! یه جوونمردی پیدا نمی شه یه اکانت نامحدود مجانی واسه ما صادر کنه؟ قول می دم همشو تنهایی نخورم، با دوستامم تقسیم می کنم به خدا. داداش! مارو بشاژ، خیر اژ جوونیت ببینی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:33 نوشت.

 
تیریپ تخریب:
من همه اینا هستم: خودخواه، متکبر، مغرور، بدبین، خودپسند، پرخور، خیکی، پررو، فضول، بیریخت، ترسو، خاله زنک، وراج، تنبل، خسیس، حسود، پرمدعا، نامربوط، لج باز، بد دهن، خیالاتی، دزد، زورگو، عصبی، عربده کش، دست بزن دارم، پشت سر مردم حرف می زنم، از عالم و آدم طلبکارم... بازم بگم؟
پ.ن. آب زیر کاهی و زخم زبون زدن یادم رفته بود.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:33 نوشت.

 
- مگه من چیم از تام کروز کمتره؟
: پنه لوپه کروزت!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:55 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, April 02, 2003
 

There should be sunshine after rain
There should be laughter after pain
These things have always been the same
So why worry now?


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:15 نوشت.

 
خیلی باحاله! دیشب آنلاین بودم که برق قطع شد، حالا تمام Temporary internet files پاک شده!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:13 نوشت.

 
CNN ژنرال آمریکا رو نشون می ده که می گه سربازای عراقی تو مسجد پناه گرفتن و به ما تیر اندازی می کنن، ما به احترام اماکن مذهبی، تا وقتی اون تو باشن بهشون حمله نمی کنیم، تلویزیون ما می گه آمریکای کافر بی دین و ایمون یه هفته است داره به اماکن مذهبی بی احترامی می کنه و باید تاوانشو پس بده. تلویزیون ما می گه مردم عراق همه دارن با آمریکاییا می جنگن، CNN مردم شهرای عراقی رو نشون می ده که رفتن به استقبال سربازای آمریکایی.
به خودمون مربوطه که کدومو باور کنیم، مگه نه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:12 نوشت.

 
تاریکی دیشب بی نظیر بود. تاریکی مطلق بود. چقدر ستاره تو آسمون بود. ولی بدون برق تو هیچ جای دنیا هیچ کاری نمی شه کرد. دستشون درد نکنه. خدمتی که از زمان ادیسون به بعد به این بشریت نمک نشناس شده، واقعا بی نظیر بوده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:21 نوشت.

 
اینگیلیسا می گن: "مثل یه شاه صبحونه بخور، مثل یه ملکه نهار بخور، مثل یه رعیت شام بخور." ولی من می گم: "مثل یه شاه صبحونه بخور، مثل دوتا شاه نهار بخور، مثل سه تا شاه شام بخور!"
(لازم به ذکر است که شکم محترم من شدیدا دیدنی شده و اخیرا شلوارام به زور پام می شن!!!)

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:21 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, April 01, 2003
 
بهاره! تولدت یه عالمه مبارک!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:18 نوشت.

........................................................................................


 
This page is powered by Blogger Weblog Commenting by HaloScan.com