صفحه موسيقی فتوبلاگ

 

مشغوليات

زندگى، خود مشغوليتي عظيم است!
غير از اون، فعلا دارم درس می خونم خير سرم!





شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
توصیه می شود
(ترتیب الفبائی)

احسان
از بالای دیوار
نوشتارهای روزانه ی نیما دارابی
بامداد خسته
جین جین
دخترك شیطان
دلتنگستان
موومان پنجم
ضد خاطرات
خاتمه از صفر
راز
مرا بخوان!
ياوه های عاشقانه یك من
یك جستجوی همیشگی

بالا
 
آیدین كبیر در یك نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
شغل شریف: فعلا دانشجو
رشته تحصیلی: برق
معدل كل: این یكی رو بیخیال
قد: ۱۷۷
وزن: ۷۸
رنگ چشم: قهوه ای تیره
رنگ مو: همون
طول مو: فعلا ۱۰cm
ریش: اندازه یه ماه
تماس: eyedeen_r@yahoo.com

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا






 
آرشیو

January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010


بالا



آیدین كبیر در یك نگاه
تراوشات قدیمی تر
توصیه می شود
شعار هفته
تماس
نظريات عارفانه، يادداشتهای ابلهانه
تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 
Monday, March 31, 2003
 
ببینین امام محمد غزالی که هر سال یه مشت از خزعبلاتش تو کتابای فارسی مدرسه پیدا می شد چه فتوایی داده: "نوروز و سده باید که مندرس شود و کسی نام از آن نبرد".
فعلا که خودش مندرس شده و کسی نام ازش نمی بره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:30 نوشت.

 

"The machinist, the one they called Chef, was from New Orleans. He was rapped too tight for Vietnam, probably rapped too tight for New Orleans. Lance on the forward 50's was a famous surfer from the beaches south of LA. You look at him and you wouldn't believe he ever fired a weapon in his whole life. Clean, Mr. Clean, was from some South Bronx shithole. Light and space of Vietnam really put the zap on his head. Then there was Phillips, the Chief. It might have been my mission, but it sure as shit was the Chief's boat."
(Willard - Apocalypse now)


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:34 نوشت.

 
حمید! تروخدا یه کم این منطقی رو بخون، نصری شوخی بردار نیستا!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:32 نوشت.

 
یه کتاب می خواستم بخرم، رفتم پنجره. بعدش هوس کردم یه سری به دانشکده بزنم. نمی دونم چی داره که اینقدر دلم براش تنگ می شه. اون چیزی که دیدم بیشتر دلم گرفت. همه درا بسته بود. هیچ کس نبود. چراغا خاموش. هیچ کس هیچ کس. ده دقیقه وایستادم تو کوچه پشتی خیره شدم به ساختمون... خسته شدم چرا تعطیلات تموم نمی شه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:31 نوشت.

 
یعنی عمدی بوده؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:39 نوشت.

 
از این فال حافظا که تو پاکته گرفتیم. زیرش نوشته: "کلیه حقوق مادی و معنوی این اثر منحصرا متعلق به نویسنده می باشد." !!!!!!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:39 نوشت.

 
دو روز داشتم رو یه تمپلیت جدید کار می کردم برای خودم. اونقدر غرقش شده بودم که تلفنارو عوضی جواب می دادم. وقتی تموم شد، دیدم به تمپلیت فعلی زیادی وابسته شدم، دلم نیومد عوضش کنم!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:37 نوشت.

 

This is the end, beautiful friend
This is the end, my only friend
The end of our elaborate plans
The end of everything that stands
The end
No safety or surprise
The end
I'll never look into your eyes again


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:44 نوشت.

 
پرم از احساسات مختلف که نمی تونم بیان کنم، چون تو دنیای واقعی با هم متضادن. و همه اینا فقط تو یه شب ایجاد شده. از همون اول میونه خوبی با احساسات نداشتم. یه روزی خلاص می شم از شرشون.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:50 نوشت.

........................................................................................


Saturday, March 29, 2003
 
راستی! می گن بهارنارنج!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:32 نوشت.

 
اصلا یادم رفته بود که چه جوری باید کتاب خوند. صد سال طول می کشید تا یه کتابو تموم کنم، ولی امروز سه تاشو تموم کردم. با همه این حرفا اقلا پونزده تا کتاب دیگه کنار تختم هست که هنوز حتی شروع نشدن. خیلی عقبم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:26 نوشت.

 
به محض اینکه قوانین و امکانات اجازه بدن، من یه کازینو باز می کنم. هیچ منبع دیگه ای نمی شناسم که به این راحتی، این همه درآمد داشته باشه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:26 نوشت.

........................................................................................


Friday, March 28, 2003
 
بدم نمیاد اسم بچه امو بذارم هوخشتره! مساله اصلی اینه که کسی رو پیدا کنم که حاضر باشه مادر یه هوخشتره باشه!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:29 نوشت.

 
اینم برای اونایی که امراض منو می شمرن: امروز بعدازظهر یه مقداری خوابیدم، بعد که بیدار شدم، هر ده تا انگشت دستم، از ناحیه بند وسط انگشت، شدیدا درد می کردن، بعد کم کم درد رفت، ولی حالا یه جور حس خواب رفتگی دارم تو انگشتام!
یه چیز دیگه هم اینه که ردخور نداره من تو شمال از خواب بیدار بشم و تا یکی دو ساعت تمام قفسه سینه ام درد نکنه، احتمالا یه ربطی به رطوبت داره. شاید رماتیسم قفسه سینه دارم!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:29 نوشت.

 
با دیکتاتوری تمام یه برنامه ای ریختیم، واسه یه جایی که یه سال پیش رفته بودم دفعه آخر. البته قبل از رفتن لازم بود حوالی یه ساعت منتظر بشیم تا جماعت متاخر پیداشون بشه، اونم جلوی نگهبانی دانشکده عمران!!! یارو خدمات پیش از فروشش منو کشته بود. مشاوره در زمینه سالاد! مشاوره در زمینه پیتزا! فهمیدیم که اوریژینال بی بی کیو چیکن با توستادا فقط تو یه سالاد فرق دارن که اونم از ته یخچال در میاد و کلی هم فلفل داره! یه آدامسایی هم داشت که حوالی هزار تومن قیمتشون بود. جل الخالق. قدیما می رفتیم پیتزا بخوریم، یه منو می ذاشتن جلومون، توش فقط یه مخصوص بود و یه مخلوط. مام با خیال راحت انتخاب می کردیم، این چه وضعیه که هزار تا اسم عجق وجق می ذارن جلوی آدم! البته بعد از غذا فهمیدیم که ذائقه مردان برعکس زنان، قارچ و فلفل را برنمی تابد! بعدم رفتیم پارک ساعی و وسط اون شلوغ پلوغی و جوادبازار! یه بحث مفید شروع کردیم که از جنگ شروع شد تا رسید به تکامل و برتراند راسل، و بعد با دین شناسی ادامه پیدا کرد و نهایتا فکر کنم با مبحث خورده شدن آدم توسط شیر آفریقایی تموم شد! ویژگی بارز این جور صحبتها که من عاشقشم همینه که خیلی راحت وارد مباحث مختلف می شه و به همون راحتی موضوع عوض می شه. بعدم نقشه شماره دو ( نخود نخود هرکه رود خانه خود) اجرا شد! همین!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:29 نوشت.

 
امروز تظاهرات مخالفت با جنگه! راستش من با جنگ موافقم. امریکا و اروپا صدام رو به اینجا رسوندن حالا هم دارن هزینه جبران اشتباهشونو می دن. مردم عراق هیچ تلاش به خصوصی برای کنارگذاشتن صدام نکردن، حالا هم دارن هزینه کنار گذاشتنشو می دن. ایران بیشتر از هر کشور دیگه ای از صدام و سربازای عراقی که از مردم عراق حساب می شن، صدمه دیده، حالا داره ازشون حمایت می کنه. هر تغییری یه هزینه ای داره که باید پرداخت بشه، وگرنه همه چیز راکد می مونه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:05 نوشت.

 

That one last shot's a Permanent Vacation
And a how high can you fly with broken wings
Life's a journey - not a destination
And I just can't tell just what tomorrow brings.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:30 نوشت.

 
من یه سیستم غیرخطی پیچیده ام. با n ورودی و m خروجی. که حالا به هر دلیل، تک تک خروجی ها به همه ورودی ها وابسته هستند. حالا اگه k تا از ورودیها ( k کوچکتر از n است)، عملا جلوشون بسته شده باشه و مثلا فقط آب هویج بریزن توش، نهایت چیزی که ممکنه تو خروجی ظاهر بشه، هویج بستنیه!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:29 نوشت.

........................................................................................


Thursday, March 27, 2003
 
وقتی غلظت عقل تو خون یه آدمی پایین میاد، هر چی بگی ممکنه اتفاق بیفته. حتی می تونه خواب ابریشمیان ببینه!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:54 نوشت.

 
تو این چند روزه تو شمال، هسته اولیه انجمن دارندگان کالیبر بالا رو تاسیس کردیم! به صورتی که از خانه هرگز خارج نشدیم! و از جای برنخاستیم مگر برای غذای شکم و قضای حاجت!! و از رختخواب خارج نشدیم مگر برای نشستن، و از حالت نشسته در نیامدیم مگر برای خوابیدن!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:23 نوشت.

 
طرف از دهنه بهمن گیر که می ره تو، چراغای ماشینشو روشن می کنه! خیال می کنه اون تو تاریک می شه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:23 نوشت.

 
اون چیزی که از مشاهدات استنباط می شه، اینه که یه کروموزومی هست که روی معرفت آدم تاثیر چشمگیر داره. (این معرفت اون معرفت قلمبه سلمبه هه نیست، اونیه که می گن فلانی خیلی بچه بامعرفتیه!). حیف که شماره اون کروموزوم معلوم الحال یادم نیست.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:22 نوشت.

 
وقتی داشتم پست آخرو می نوشتم، تصمیمم این بود که آخرین پستم باشه. ولی این یه هفته کلی از این رو به اون رو شدم. بعدم دیدم که واقعا شما ملت همیشه در صحنه گناه دارین از خوندن تراوشات مشعشع بنده محروم باشین! پس بازم می نویسیم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:21 نوشت.

........................................................................................


Friday, March 21, 2003
 
ما رفتیم. معلوم نیست دقیقا کی برگردیم. مواظب خودتون باشین. این وبلاگ کوفتی رو هم بهم نریزین!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:47 نوشت.

 
ناصیر تومامش کن!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:35 نوشت.

 

I reign with my left hand I rule with my right
I'm lord of all darkness I'm queen of the night


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:30 نوشت.

 
این قضیه اسم وزیر دفاع انگلیس هم همون قضیه معروفه. باباش می خواسته براش شناسنامه بگیره:
نام؟ - جف.
فامیل؟ (متوجه نمی شه چی می گن، می خواد دوباره بپرسه، ولی چون تربیت درستی نداشته می گه: هان، درضمن لهجه انگلیسی هم داشته) -هون!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:30 نوشت.

 
"دنیای قشنگ نو"! بالاخره خوندمش. راستش دنیایی رو که هاکسلی توصیف کرده صد مرتبه ترجیح می دم به دنیای فعلی!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:29 نوشت.

 
اگه آدم موقع سال تحویل خواب بمونه، تا آخر سال می خوابه؟ اگه خودشو به خواب بزنه چی؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 09:27 نوشت.

........................................................................................


Thursday, March 20, 2003
 
شب سال نوی خوبی برای همه آرزو می کنم. شب به خیر.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:52 نوشت.

 
یه نونوایی باگتی سر نفت هست. قبل از انقلاب دانسینگ بوده. صاحبش یه یارو سرهنگ بازنشسته ارتش بود می گن. خیلی آدم بداخلاق وحشتناکی بود. با مشتری و کارگر دعوا داشت. بخصوص با کارگراش خیلی بد تا می کرد. خونه اش ته کوچه خودمونه. یه پسر داشت که شیش هفت سال پیش تو همین کوچه ها ماشین بهش زد و مرد. امروز رفتم نون بگیرم دیدم مغازه تعطیله. شب چارشنبه سوری رفتن تو مغازه، طرفو کشتن. بعدم مغازه رو آتیش زدن و فرار کردن. از جنازه اشم فقط زغال مونده. چه آدمایی پیدا می شن تو این دوره زمونه!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:52 نوشت.

 
راستش حوصله ندارم که مثل بعضیا پنجاه تا نامه تبریک بنویسم، خیلی هم دوست ندارم با یه نامه دسته جمعی سروتهشو هم بیارم، واسه همین کلا بیخیالش شدم. ولی از همین جا به همه تبریک می گم سال نو رو و امیدوارم که برای همه سال خوبی باشه. حالا شایدم بهتون زنگ زدم !!! الآن هنوز زمستونه ولی از چند ساعت دیگه رسما بهار می شه. چه خوب.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:46 نوشت.

 
بالاخره آهنگو به مناسبت سال نو و از این جور چیزا عوض کردم!
آها، می بینم که صحبت سالی که گذشت خیلی داغه، و اما سالی که بر من گذشت: راستش می خوام نق نق کنم که دیگه شب عیدی خالی بشم ولی هرچی فکر می کنم جاهای مزخرف پارسال یادم نمیاد، بیشتر خوشیاش یادم میاد. پس بیخیال، فرض رو بر این می ذاریم که سال خوبی بوده (که با تقریب خوبی همینطور هم هست). دست همه اونایی که باعث شدن یه همچین سالی داشته باشیم درد نکنه، خدا نگهشون داره برامون.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:36 نوشت.

 
می گن آمریکا روی هواپیماهاش نوشته: "راه قدس از کربلا می گذرد"

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:36 نوشت.

 
یه نفر بگه ببینم، این سلاح مایکروویو آمریکا کار می کنه یا نه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:36 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, March 19, 2003
 
با پلخمون نگاهت، چغوک دلمو زدی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:15 نوشت.

 
این یکیشو دیگه تاحالا ندیده بودیم! یه کارت تبریک عید گرفتم که توش یه رژیم غذایی برای کم کردن قند خون هست!!! دست فرستنده اش درد نکنه :)

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:20 نوشت.

 

And I swear that I don't have a gun
No I don't have a gun
No I don't have a gun
No I don't have a gun
No I don't have a gun
No I don't have a gun


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 12:48 نوشت.

 
اینا هنوز دارن سروصدا می کنن! این که دیگه چارشنبه سوری نیست، از یه ساعت پیش، شده پنجشنبه سوری!!! ( ساعت 1 صبح 28 اسفند)

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 12:47 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, March 18, 2003
 

You blinded me with love and,
yeah, it opened up my eyes.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:18 نوشت.

 
فرض کنین یه جایی بخواین غدا بخورین که خودتون باید دم صندوق سفارش بدین، خودتون باید غذا رو تحویل بگیرین. خودتون باید میز رو تمیز کنین. وقتی هم که بخواین دوتا میزو بچسبونین به هم، یارو مثلا گارسونه کلی منت بذاره سرتون، بهش می گن بوف زعفرانیه! قبلا فکر می کردم دیگه از گارسونای سان سیتی بدتر پیدا نمی شه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:17 نوشت.

 
حالا که صحبت محدث شد یاد اون موعظه معروفش افتادم! یه روز صبح که سر صف بودیم شروع کرد به ارشاد کردن که: جک رو خارجیا ساختن که تفرقه ایجاد کنن بین ما ایرانیا، از این به بعد اصلا نگین جک، جاش برای همدیگه لطیفه با درایت تعریف کنین!!!
می گن تو تیمی که نطام جدید آموزش متوسطه رو طراحی کرده، محدث هم عضو بوده. معلوم می شه چرا نظام جدید اینقدر چیز بی سر و تهی بود!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:16 نوشت.

 
سامورایی های واقعی، سالها تو دامنه های فوجی تمرین برف بازی می کردن، بعد سوار هواپیما می شدن و می رفتن خودشونو می کوبیدن به کشتی های آمریکایی!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:09 نوشت.

 
این کتاب کارلسون رو که می بینم یاد کتاب "جنایات ABC" آگاتا کریستی می افتم. آخه اینم اسمه که این بابا داره؟ A. Bruce Carlson!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:09 نوشت.

........................................................................................


Monday, March 17, 2003
 
طرف من نیاین! من یه دیابتی خطرناکم! دیابت به درک، دعا کنین این آسم برونشیتی من امشب یه کاری دستم نده، از همین الآن سینه ام خس خس می کنه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:53 نوشت.

........................................................................................


Sunday, March 16, 2003
 
البته حالا که فکر می کنم می بینم محدث بیچاره به فتح پرچم کاری نداشت. یادم نیست آخرش چه بلایی سرمون اومد که بیخیالش شدیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:46 نوشت.

 
راستی امروز سالگرد حماسه بیست و پنجم اسفنده. پنج سال پیش در چنین روزی رفتیم زیر تک درخت حیاط دبیرستان کنار زمین بسکت، تحصن کردیم به این هدف که یه امتحان که قرار بود شب عید باشه، برگزار نشه.
نتیجه: نفری دو نمره از انضباطمون رفت، چند نفرم اخراج موقت شدن. یکی دو نفرم از مدیر لایق دبیرستان کتک خوردن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:45 نوشت.

 
این اتاق تکونی یه فایده ای که داشت این بود که بازی "فتح پرچم" رو دوباره پیدا کردم. یه شب زمانی که دوم راهنمایی بودیم می خواستیم تو مدرسه بخوابیم، تا وقتی هوا روشن بود فوتبال بازی کردیم، بعدشم کلی قایم موشک، بعد که دیگه خسته شدیم تازه رفتیم دوتا فتح پرچم خریدیم و تا صبح نشستیم به بازی کردن. این جوری شروع شد، بعد کار رسید به جایی که تو هرکلاس بیست و پنج نفره، اقلا پنج تا سِت بازی پیدا می شد. کم کم کار به مسابقات دوره ای و جام فتح پرچم در مواد انفرادی و تیمی رسید! محال بود وقت آزاد پیدا بشه و همه یه گوشه شروع نکنن به بازی کردن. حتی زنگ ورزش به جای فوتبال، فتح پرچم بازی می کردیم. بالاخره به جایی رسیدیم که محدث مسابقات فتح پرچم رو در سطح راهنمایی علامه حلی دو، تحریم کرد! (این محدث یه پیرمردی بود که معلم قرآن بود و احساس می کرد باید تمام بشریت رو از گمراهی نجات بده و این ماموریت از مدرسه ما شروع می شد!( یه بار دیگه هم که من و چند نفر دیگه فتنه تجارت تمبر رو تو مدرسه راه انداختیم بعد از سه هفته تمبر رو تحریم کرد و گفت از این به بعد هرکی تو مدرسه تمبر بیاره، خشتکش نمی دونم چی چی می شه! واقعا تجارت پرسودی بود، حیف شد! (دوسال پیش که ختم یکی از معلمای راهنمایی بود همه رفته بودیم و کلی هم با معلمای قدیمی چَت کردیم، ولی تا محدث اومد همه روشونو کردن اونور، حتی سلامم بهش نکردن!(این صنعت ادبی رو بهش می گن: پرانتز تو پرانتز!(یه صنعت دیگه هم اینجا استفاده شده که اصطلاحا به صنعت علامت تعجب معروفه!))))). از بحث اصلی دور شدم. خلاصه اینکه فتح پرچم تحریم شد! یه چیزی تو مایه های "الیوم ملعبه فتح بَرجَم بای نحو کان حرام است و تلعب با آن در حکم مبارزه با امام زمان است." بعد هم برگشتیم به زندگی عادی، ولی واقعا بازی معرکه ایه، حاضرم با هرکی خواست مسابقه بدم!
یه چیز دیگه یادم افتاد حیفم اومد نگم: سال اول راهنمایی یه روز دیدیم صد تا نهال چنار اوردن ریختن جلومون با یه عالمه بیل و کلنگ، بعد دستور دادن که اینا رو دورتادور مدرسه بکاریم، بعد که فرمان اجرا شد، دستور رسید که حالا باید سه ماه فوتبال بازی نکنین که توپ به این درختا نخوره تا یه ذره جون بگیرن، مام دیدیم اینجوری شد، دسته همه بیلا رو کندیم و دوتا بازی جدید راه انداختیم، یکی تو راهروهای مدرسه، یکی هم تو حیاط! حالا حدس بزنین چی بود! تو راهرو هاکی بازی می کردیم! تو حیاط بیس بال!!! بعد از یه ماه و نیم که هرچی شیشه تو مدرسه بود شکست و هرچی در تو راهرو بود داغون شد و سه تا سر شکوندیم و یه دماغ، این دوتا بازی وحشیانه ممنوع شد و به فوتبال رضایت دادن! سال آخری که ما از مدرسه اومدیم بیرون حداکثر سی تا از اون درختا مونده بود، الآن نمی دونم چندتاش مونده!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:31 نوشت.

 
دیدم همه دارن خاطراتشونو می خونن، منم رفتم سراغشون ببینم چی نوشتم، خنده دار بود. تو شرایطی که چندانم بهم خوش نمی گذشت، نشستم داستان طنز نوشتم. چه چیزای باحالی هم از آب در اومدن، وقتی می گم خلم، خب راست می گم دیگه، اونم نه خل عادی! اصولا خلیسم بر خلاف سایر قوای ذاتی انسان، با پیر شدن نه تنها ضعیف تر نمی شه، بلکه تشدیدم می شه!!!
یه چیز دیگه که تو این مطالعات به چشم می خورد این بود که نثرم تو یه دوره شیش ماهه به شدت عوض شده. درواقع به طرف جدیت و مینیمالیستی رفته. می خوام دوباره تمرین کنم ببینم می تونم برگردم به همون سبک قدیم یا نه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:29 نوشت.

........................................................................................


Saturday, March 15, 2003
 
کلیدامو گم کردم. هرچی که از صبح یه لحظه دستم بوده و هرجایی که رفتم دقیقا مو به مو یادمه، فقط این کلیدای کوفتی معلوم نیست کجان! وضعیتم تو خونه یه چیزیه تو مایه های مهدورالدم! اگه کلیدا تا فردا پیدا نشن، باید همه قفلا عوض بشن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:01 نوشت.

........................................................................................


Friday, March 14, 2003
 
داشتم با پوریا صحبت می کردم یهو یاد خواب دیشبم افتادم، اونقدر خواب عجیبی بود که قطع کردم تلفن رو. وحشتناک بود. برگشته بودم بُن. جایی که پونزده سال پیش، ده روز توش مونده بودم. اول همه چیز همونجوری بود. ولی بعد عوض شد. بد شد. وحشتناک شد خیلی وحشتناک. جاهایی که تو پونزده سال اخیر حتی بهشون فکر نکرده بودم جلوی چشمم بود، با جزئیاتی که تو بیداری اصلا یادم نبود. ولی همشون مخروبه شده بودن، وحشتناک.....

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:54 نوشت.

 
اهم مشاهدات امروزم پشت پنجره، اون دونفری بود که به طرز تابلویی گِی بودن! اگه بدونین چقدر با احساس غذای نذری دهن همدیگه می ذاشتن. چه نگاهای عاشقانه ای که به هم نمی کردن. اصلا از دیدن این زوج خوشبخت اشک تو چشمام حلقه زده بود!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:18 نوشت.

 
آدمخورا! نصف جزوه مخابرات من نیست. دست کدومتونه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:48 نوشت.

 
خاک به سرم! یه شلوار داشتم مال سه چهار سال پیش که تو این دو سال آخر اگه پام می کردم باید با کمربند هزار تا چین می انداختم تو کمرش تا نیفته پایین! امروز با مامانم بحث چاقی شد، شلوارمو انداخت جلوم گفت شدی اندازه این! منم برای اینکه نشون بدم هنوز اونقدرام چاق نشدم با اطمینان شلوارو پام کردم! بزغاله دقیقا اندازه شده!!!!!!!!!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:48 نوشت.

........................................................................................


Thursday, March 13, 2003
 
من که هرچی امروز گشتم یه دختری پیدا نکردم که خوشگل و خوش تیپ باشه و پولدارم باشه، خونه و ماشین و جهیزیه مکفی داشته باشه و مهریه هم نخواد و دنبال منم بگرده!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:12 نوشت.

 
به به بساط آقایون و خانوما راه افتاد اینجا! طرف با سیستم فلان میلیونی ماشینش تا دیروز modern talking و DJ bobo گوش می کرده حالا واسه من "عمه بابایم کجاست" گذاشته!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:21 نوشت.

 
یه بلندگوی شونصد گیگاواتی گذاشتن رو دیوار، پای پنجره ما و دارن از طریقش عزاداری می کنن. منم این طرف پرده، دارم با یه هدفون درپیت نیروانا گوش می کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:21 نوشت.

 
مشکل خطوط تلفن اینه که پهنای باندشون چهار کیلو هرتز بیشتر نیست. برای همین امواجی که موقع صحبت رودررو، از طرفت به تو منتقل می شه، نمی تونن از این طریق منتقل بشن. برای همین پای تلفن نمی تونی بفهمی طرفت راجب تو چی فکر می کنه، ولی رودررو، اینو حس می کنی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:20 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, March 12, 2003
 
ستون سمت راست کلا محتواش به هم ریخت، ممکنه به چشم نیاد ولی عوض شده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:59 نوشت.

 
به عنوان اولین اقدام، منی که رو نمک غذا می ریختم، نمک رو حذف کردم از برنامه غذاییم. می گن نمک کلی اثر داره تو وزن آدم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:58 نوشت.

 
دوتا کشف نسبتا جدید من: Uriah heep و Jethro tull. واقعا تحسین برانگیزن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:41 نوشت.

 
به نظر میاد از پارسال، سالها گذشته. درواقع خیلی بیشتر از یه سال بزرگ شدم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:22 نوشت.

 
مراسم تاسوعا عاشورا، از یک عزاداری سنتی تبدیل شده به یک سنت عزاداری. فقط باید عزاداری کنیم، مهم نیست که برای چی یا برای کی. مراسمیه که دخترا می تونن بهترین آرایش ها رو داشته باشن و پسرا بهترین لباس مشکیاشونو می پوشن، بعد بساط ردوبدل کردن شماره تلفن راه می افته. مراسمیه که فلان کس که فامیل فلان مقام مملکتیه و صاحب فلان تا کارخونه بزرگ، و مثلا پدر شهید، سی تا دیگ بزرگ علم می کنه ولی اون غذا فقط به آدمایی می رسه که واقعا سیرن. اون آقایی که مثلا غدا می ده و دسته میاره تو کوچه، اصلا براش مهم نیست که ساعت سه بعدازنصف شب مزاحم همه همسایه هاشه. بالاخره مزاحمت نداشتن برای دیگران تو همه ادیان یه اصله. اون آقا فقط به خاطر اینکه زورش زیاده خونه خودشو تو زمین غصبی ساخته و زمین دوهزار متری روبرویی رو هم داره بالا می کشه. تو همون روز عاشورا وقتی یکی از فامیلاشون میاد خونه اشون، دو دقیقه بعد می بینی صاحبخونه و مهمون رفتن رو پشت بوم تو اتاقی که اونجاس، و چند دقیقه بعد بوی تریاک همه جارو برداشت، و بعدم بوی کباب گوسفندایی که چند دقیقه پیش جلوی دسته عزاداران قربانی شدن. واقعا فکر می کنین دغدغه امام حسین داره؟ واقعا این مراسم در جهت همون اهدافی حرکت می کنه که هزار و چهارصد سال پیش به خاطرش امام حسین شهید شد؟ اصلا مخالف عزاداری نیستم ولی به وضع موجود هم هیچ اعتقادی ندارم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:02 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, March 11, 2003
 
ولی خودمونیما، بعد از اون قضایای پریروز الآن احساس می کنم واقعا فضای نفس کشیدن توی اتاق خیلی بیشتر شده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:26 نوشت.

 
می دونستم چاق شدم، ولی واقعا فکر نمی کردم به چشم بیاد!! بالاخره هشت کیلو شوخی نیست که!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:25 نوشت.

 
برای من نوشته: اشکال دنیا این است که جاهل ها مطمئن هستند و دانایان مردد.
معلوم نیست منظورش اینه که من جاهلم یا دانا!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:24 نوشت.

........................................................................................


Monday, March 10, 2003
 
هرگونه تلاش از سوی من برای درک شرایط موجود که در آن گرفتار آمده ام به شکست خواهد انجامید. زیرا ابزار شناخت در این مورد ده درصد تجربه است و نود درصد حدس و گمان. هرچند که معمولا حدسهای خوبی می زنم، اما اعتراف می کنم که شرایط موجود را هرگز پیش بینی نمی کردم. در انتها نیز لازم می دانم بار دیگر بر نقش قانون مورفی تاکید کنم.
پس حالا که هیچ غلطی نمی تونم بکنم و حتی نمی تونم دقیقا بفهمم چی به چیه، فکر کنم بهترین راه حل اینه که حتی فکرشم نکنم!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:33 نوشت.

 
.... متلاشی شدن دوستی ...
و عبث بودن پندار سرورآور مهر...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:36 نوشت.

 
خوبیش اینه که از این به بعد باید ریخت کریه معتمدی رو تو تلویزیون هم تحمل کنیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:35 نوشت.

 
.... یک بار کشیش نیکانور تخته نرد آورد تا کنار درخت بلوط بنشیند و با او بازی کند ولی خوزه آرکادیو بوئندیا قبول نکرد و گفت که هرگز بازی ای را که هردو حریف برسر قوانین آن موافق باشند قبول ندارد. پدر روحانی نیکانور که هرگز دربازه بازی تخته نرد چنین چیزی به فکرش نرسیده بود دیگر موفق نشد دست به بازی تخته نرد بزند. چنان از هوش و حضور دهن خوزه آرکادیو بوئندیا حیرت کرده بود که از او پرسید چطور شده او را به تنه درخت بسته اند.
او جواب داد: "خیلی ساده است. برای اینکه دیوانه هستم."

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:09 نوشت.

 
فرض کنین یک ساعت و نیم تو آزمایشگاه عرق ریخته باشین، بعد یهو ببینین اون پیچ لعنتی روی اسیلوسکوپ رو تا ته نچرخوندین و همه عددایی که بدست اوردین، مزخرفی بیش نیست.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:05 نوشت.

........................................................................................


Sunday, March 09, 2003
 

I'm runnin' out of patience
And I ain't gonna say it twice
The world out there is down'n dirty, honey
And I just hate to be nice


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:11 نوشت.

 
این احمق واسه آزمایشگاه دستور داده که مشخصه ها رو با pspice بکشیم. حالا یه شبه من چه جوری یاد بگیرم آخه این یه کارو؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:11 نوشت.

 
فرض کنین دو هفته دماغ محترمتون گرفته باشه و هیچ بویی حس نکرده باشین. حالا همین امروز باز شده و دوباره از نعمت بویایی برخوردار شدین. حالا فرض کنین همون اول صبح پهلوی یه بابایی بشینین که صبح یه شیشه گلاب رو خودش خالی کرده. چه حالی بهتون دست می ده؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:11 نوشت.

 
فرض کنین دوتا گزارش کار گنده برای فردا داشته باشین که هرکدوم دو سه ساعتی وقت ببرن. فرض کنین شب قبلش فقط چهار ساعت خوابیدین و از صبح تا عصر نه ساعت تو دانشگاه بودین. فرض کنین خسته و کوفته رسیدین خونه و تو خیالتون عزا گرفتین که این گزارشای کوفتی رو چیکار کنین. بعد می رین تو اتاقتون. حالا فرض کنین اون اتاق کوفتی مشمول خونه تکونی شب عید شده باشه. اتاقی که تو وضعیت عادی به زور توش می شه راه رفت، حالا دیگه هرچی که تو کمدا بوده هم ریخته کف اتاق. چیزایی هم که مثلا از دم دست دور شدن دیگه هیچکدوم سر جاشون نیستن. حتی نمی تونین کتاباتونو پیدا کنین. کتابا که سهله، تو این خرتوخر حتی نتایج آزمایشایی که باید اون گزارشا براشون نوشته بشه هم پیدا نمی شن. حالا قیافه و اعصاب خودتون رو مجسم کنین. اگه نمی تونین بیاین یه نگاهی به ریخت من بکنین و تا تهشو بخونین. حالا چه خاکی تو سرم بریزم تا فردا؟ اونوقت هی بگین خونسردیتو حفظ کن، بخند!
بذار نیمه پر لیوانو ببینم: اقلا کامپیوتر سر جاشه!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:30 نوشت.

........................................................................................


Saturday, March 08, 2003
 
حتی اگه امشبو به سلامت بگذرونم، بالاخره فردا پس فردا یه بلایی سرم میاد. دکتر! این شیر اکسیژنو قطع کن. اون هوا رو تزریق کن تو رگام، یه ذره دوز آدرنالینمو بیشتر کن، یا حتی انسولین. اون سرم رو در بیار از تو رگ، بزن تو عضله، اثرشو دیدم قبلا. مورفین یادت نره. می خوام اونقدر باشه که جلوی چشمم دونه دونه انگشتامو ببرین و حس نکنم. ببینم تو این بیمارستان پتک پیدا نمی شه؟ بکوبینش تو سرم. می خوام خونش بپاشه به در و دیوار. بزنین زودتر. راحتم کنین. به چی این دنیای کوفتیتون چسبیدین؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:55 نوشت.

 
ظرفاتونم که شستم دیگه چی می گین؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:42 نوشت.

 
وااااای این معرکه اس: هنر مثل wc است، باید شما را خالی کند ولی حال دیگران را به هم بزند!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:41 نوشت.

 
شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
I promised I would drown myself in mysticated wine

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:41 نوشت.

 
آیدین کبیر افشا می کند: چگونه الکترونیکی ها از والت دیسنی پول گرفتند!
تاحالا فکر کردین برای چی hfe نصف بیشتر ترانزیستورای مساله هایی که حل می کنین هستش 100؟ برای اینکه وقتی می خواین hfe+1 رو برای جریان دقیق امیتر حساب کنین، به عدد 101 برسین. که به طرز مشخصی، اشاره مستقیم داره به کارتون صدویک سگ خالدار!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:22 نوشت.

........................................................................................


Friday, March 07, 2003
 

She's walking down the street
Blind to every eye she meets
Do you think you'll be the guy
To make the queen of the angels sigh?


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:15 نوشت.

 
خدایان یونانی رو خیلی دوست دارم، چون زمینی ترین خدایانی هستند که تاحالا دیدم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:14 نوشت.

 
هر رابطه انسانی دو جنبه داره. یکی جنبه زمینی، و دیگری جنبه زمینی تر!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:14 نوشت.

 
رو قوطی سرکه سه و نیم کیلویی یک و یک نوشته: "ویژه خانواده"، یادم باشه بعدا تو مغازه نگاه کنم ببینم مجردی هم داره یا نه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:14 نوشت.

........................................................................................


Thursday, March 06, 2003
 
برام دعا کن!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:49 نوشت.

 

I am the Lizard King
I can do anything


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:48 نوشت.

 
به من می گه خدا عاقبتتو به خیر کنه، معلوم نیست به چی فکر می کنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:47 نوشت.

 
یارو مثلا بچه مسلمونه، برگشته به امید می گه حالا که خونه تون تو جردنه، حتی اگه قسم بخوری باور نمی کنم آدم حسابی باشی! اونوقت تو اون یه ساعت دختری نبود که از جلومون رد بشه و این بزغاله یه متلک بهش نگه. البته در این بین داشت خاطرات مکه رفتنشو برامون تعریف می کرد و هرچی هم از دهنش دراومد به عربای سنی گفت. واقعا که!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:47 نوشت.

 
همیشه از دست این زودپز حرص می خوردم، چون یه سوپاپ داره که عین این ابلها همش دور خودش می چرخه و سروصدا می کنه، نمی تونه یه دقیقه مثل آدم ساکت بشینه یه گوشه و فکر کنه ببینه چه خاکی تو سرش بریزه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:46 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, March 05, 2003
 

I'm going, but I need a little time
I promised I would drown myself in mysticated wine


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:32 نوشت.

 
یه نفر رو بعد از نزدیک سه سال تازه دارم درست می شناسم. واقعا متاسفم که مدتها راجبش اشتباه فکر می کردم و خوشحالم که حالا بهتر می شناسمش. خوشحالم که همچین دوستایی دارم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:01 نوشت.

 
اینجا اشتباهی هست.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:01 نوشت.

 
بعضی حرفا هست که فقط باید بشنوی. جوابشو نباید بدی به هزار و یک دلیل.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:54 نوشت.

........................................................................................


Monday, March 03, 2003
 
- لانگ جان! نامه داری.
: نقشه گنجه؟
- خال سیاهه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:56 نوشت.

 
برو! ولی زیر پاتو نگاه کن، مواظب باش داری منو لگد می کنی!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:12 نوشت.

 
خلقت جهان اگر تصادفی نباشد ناشی از یک اندیشه پلید است.
(برتراند راسل - چرا مسیحی نیستم)

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:02 نوشت.

 
من دقیقا دو ماه دیگه رو می بینم، حتی با دقت خوبی بیشتر از چهار ماه دیگه. مگر اینکه واقعا یه نفر خیلی عاقل باشه. یا اینکه یه نفر دیگه خیلی غیر عادی عمل کنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:48 نوشت.

........................................................................................


Sunday, March 02, 2003
 
خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش از این
لطفها کردی بتا تخفیف زحمت می کنم

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:58 نوشت.

 
می تونی ساعت دوازده شب سی دی doors رو بذاری و شروع کنی به گوش کردن. می تونی شیش دفعه light my fire گوش کنی. می تونی دوازده باز The end گوش کنی. می تونی همین طور که می خونه شروع کنی برای خودت هرچی دلت می خواد بنویسی. می تونی هفت تا کاغد کلاسورو سیاه کنی، بعد همشونو ریز ریز کنی و از پنجره بریزی جلوی کلاغا. می تونی یه لحظه یاد کلاسای فردا صبحت بیفتی و یه لبخند تلخ بزنی، می تونی تمام مدت فکرای مزخرف مثل خوره ذهنتو بخوره بعد تو دلت قهقهه بزنی چون بقیه نباید بیدار بشن. می تونی به گذشته ات فکر کنی یا به آخر عاقبتت. فرقی نمی کنه چون جفتش چیز بیخودیه. می تونی با جیم موریسون بخونی
take it easy baby
take it as it comes
specialize in having fun
می تونی همش مدام بگی everybody loves my baby یا مثلا I've been down so goddamn long. می تونی نصف این زمانو به عکس جیم که رو دیوار اتاقته خیره بشی و به این فکر کنی که چقدر لذت برده از مرگش، توی وان حموم. اگه اون لخته های خون روی آب نبودن که دیگه معرکه می شد. یا مثلا می تونی به اون دوست دختر عوضیش فکر کنی که شب آخر دیده حال این بده، ولی ولش کرده و گرفته خوابیده. و خود احمقشم دو سه سال بعد O.D زده و مرده. می تونی به دوستایی فکر کنی که بعد از مردنش تا جایی که تونستن به بهانه های مختلف پول بی صاحبشو بالا کشیدن. می تونی به پولش فکر کنی که بالاخره به پدرومادری رسید که وصیت کرده بود حتی یه قرونم بهشون نرسه. همونایی که حتی تا حالا سر قبر پسرشون نرفتن. می تونی به اون دکتری فکر کنی که به یه الکلی دوایی داد که روش نوشته "در صورت استفاده با الکل خطر مرگ دارد". می تونی بعدش به آدمی فکر کنی که قرصاشو جای آب با الکل می خورد. می تونی همه این کارا رو بکنی و بعد یه نگاه به ساعت بندازی و ببینی ساعت شیش صبحه و تو تمام شب رو بیدار بودی، فقط به خاطر اینکه حاضر نشدی یه مسکن حسابی بخوری و بگیری بخوابی. چون می خوای اون وقتی که لازم شد، ده تاش کافی باشه که تورو تا ابد بخوابونه. چون...

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 06:59 نوشت.

........................................................................................


Saturday, March 01, 2003
 
کاش رفته بودیم رای داده بودیم. .... بر شورای شهری که مهنوش معتمدی آذری عضوش باشه. (تو جای خالی هر آشغالی دلتون خواست بذارین)

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:55 نوشت.

 
نصیحت گوی رندان را که با حکم قضا جنگ است
دلش بس تنگ می بینم مگر ساغر نمی گیرد

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:10 نوشت.

........................................................................................


 
This page is powered by Blogger Weblog Commenting by HaloScan.com