صفحه موسيقی فتوبلاگ

 

مشغوليات

زندگى، خود مشغوليتي عظيم است!
غير از اون، فعلا دارم درس می خونم خير سرم!





شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
توصیه می شود
(ترتیب الفبائی)

احسان
از بالای دیوار
نوشتارهای روزانه ی نیما دارابی
بامداد خسته
جین جین
دخترك شیطان
دلتنگستان
موومان پنجم
ضد خاطرات
خاتمه از صفر
راز
مرا بخوان!
ياوه های عاشقانه یك من
یك جستجوی همیشگی

بالا
 
آیدین كبیر در یك نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
شغل شریف: فعلا دانشجو
رشته تحصیلی: برق
معدل كل: این یكی رو بیخیال
قد: ۱۷۷
وزن: ۷۸
رنگ چشم: قهوه ای تیره
رنگ مو: همون
طول مو: فعلا ۱۰cm
ریش: اندازه یه ماه
تماس: eyedeen_r@yahoo.com

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا






 
آرشیو

January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010


بالا



آیدین كبیر در یك نگاه
تراوشات قدیمی تر
توصیه می شود
شعار هفته
تماس
نظريات عارفانه، يادداشتهای ابلهانه
تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 
Thursday, October 31, 2002
 
آخ که چقدر مصاحبه این بابا منو خندوند. خیلی باحال بود. مخصوصا اونجاش که ادعا کرده هویدا زمان نخست وزیریش تو یه پادگانی سخنرانی کرده بعدش سربازا دورش جمع شدن گفتن "هویدا باید برقصه" بعدشم جناب نخست وزیر واسه یه مشت سرباز که لابد با اجازه بادی گاردا دورش حلقه زده بودن می رقصه. اولش گفته تنها طلبه ای بوده که ساواک هر هفته می ریخته تو حجره اش تو مدرسه حقانی و تمام حجره رو تفتیش می کرده (معنیش اینه که ساواک کاری به کار بقیه نداشته و ایشون مهمترین مهره بودن) اونوقت آخرش گفته که فرمانده پادگان جلوی هویدا کلی ازش تعریف کرده. از اون باحال ترش اینه که این بابا با این همه سابقه انقلابی تو انتخابات دوره چهارم مجلس رد صلاحیت شده. دوره ششم هم که صلاحیتشو تائید کردن به گفته خودش رفته خدمت آقای جنتی و حدود یک ساعت باهاشون صحبت کرده. کاش همه کاندیداها یه همچین فرصتی داشتن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:06 نوشت.

 
گزاره اول: دیروز تو جاده چالوس به دلیل لغزندگی جاده یه ماشین افتاده تو دره و دوتا نماینده مجلس و یه راننده مردن.
گزاره دوم: هواشناسی گفته هوای نیمه شمالی کشور همچنان بارونیه.
گزاره سوم: من دارم فردا واسه یه روز می رم نمک آبرود.
نتیجه: منم تصادف می کنم و می میرم؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:02 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, October 30, 2002
 
قبلا یه تصور دیگه ای از مهندس شدن داشتم. حداقل فکر نمی کردم تمام وقتم باید صرف گزارش کار آزمایشگاه نوشتن و نمودار کشیدن تو کاغذ میلیمتری بشه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:50 نوشت.

 
این اتاق من الآن تبدیل شده به یه یخچال طبیعی. چون همیشه پنجره بازه و دریچه کولرم نبستم. البته دمای کار من همین حدوداس ولی بقیه آدمایی که این طرفا پیداشون می شه، صدای بهم خوردن دندوناشون قابل شنیدنه.
به سراغ من اگر می آیید
لباس گرم تنتون باشه
وگرنه می چایید.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:01 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, October 29, 2002
 

you labeled me
I'll label you
so I dub thee unforfiven.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:48 نوشت.

........................................................................................


Monday, October 28, 2002
 
بفرما! گل سره هم صاحاب پیدا کرد. مال هما خانوم بود!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:35 نوشت.

........................................................................................


Sunday, October 27, 2002
 
به سبک داش امیر که هر دفعه راجب دبیرستان می نویسه کلی دلم پر می زنه واسه اون وقتا.
یک روز خوب در دانشگاه گل و بلبل ما
روزایی که ساعت هشت کلاس دارم اگه بخوام با بابام که محل کارش همون طرفاس برم باید حدود هفت و ربع اونجا باشم. واسه همین حسابی اون کله سحر که تو دانشکده پرنده پر نمی زنه باید علافی بکشی. البته پوریام بود اون موقع، ولی ...... بعد رفتیم سر کلاس ماشین و منم که این یه درسو از اول ترم تا حالا هیچی نخوندم حواسم اصلا به درس نبود و در واقع داشتم با یه بنده خدایی نامه نگاری می کردم و شعرای بچه گونه تحویل هم می دادیم و هی می خندیدیم. جزوه اشم همراهم نبود. بعد یهو برگشت گفت: "یه جزوه بدین به اون آقای خوشرو که اوقاتشو به بطالت نگذرونه، یه چیزیم یاد بگیره." خلا صه حسابی تابلو شدیم. فکر کنم آخرش منو از جلسه امتحان بندازه بیرون. بعد رفتم علوم واسه معارف. که اونم اول کلاس تا اسممو خوند پاشدم اومدم بیرون و برگشتم دانشکده خودمون. یه سر رفتم کتابخونه و برگشتم. بعد تو کیفم دنبال ارگانایزرم گشتم که پیداش نکردم و فکر کردم خونه جاش گذاشتم. بعد با حمید می خواستیم بریم یه جایی که خیلی نزدیک دانشکده بود ولی حمید گفت بیا با ماشین بریم. که مجبور شدیم یه دور حسابی بزنیم تا برسیم اونجا بعد از یه ساعت که بالاخره رسیدیم اونجا دیدیم جای پارک نیست و خلاصه رفتیم تو پارکینگ طبقاتی اون بغل پارک کردیم که یه پولی هم به شهرداری برسه. بعدا رفتیم یه چیزی بخریم دست کردم تو کیفم دیدم به به کیف پولم هست ولی پولای توش نیست. خلاصه اینکه کاشف به عمل اومد که بعله یکی رفته سر کیفمونو یه مایحتاجشو از توش برداشته. فقط خدا کنه بلد نباشه شماره تلفنامو بخونه. بعد برگشتیم و یه باقالی پلوی بی باقالی خوردیم و رفتیم سر کلاس الکترونیک. اونم سرما خورده بود و هر دو دقیقه یه بار، همچین دماغشو می کشید بالا که باید میزو محکم می گرفتیم که از تو دماغ استاد سر در نیاریم. بعدم یه نفر که تولدش بود شیرینی می داد که ما همشو خوردیم. بعدش تازه آخر شبی رفتم سر کلاس زبان تخصصی که یارو نه زبان بلده نه الکترونیک نه ریاضی، نه لهجه درستی داره نه دیکته بلده. البته لهجه اش بریتیشه ولی عین سیاهپوستای جنوب لندن حرف می زنه. آخر وقتم دویست تومن قرض کردم که بتونم خودمو تا خونه برسونم. بعدم که اومدم خونه دیگه. مثلا می خواستین چیکار کنم؟ فقط این وسط این همه چیز از دست دادم، جاش یه دونه گل سر پیدا کردم. من که هنوز تو حکمت خدا موندم. آخه گل سرو می خوام چیکار؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:45 نوشت.

........................................................................................


Saturday, October 26, 2002
 
خب به سلامتی هیچ کس جواب مسابقه رو نداد و خودم برنده جایزه شدم. و اما جواب صحیح:
کره گیاهی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:48 نوشت.

........................................................................................


Thursday, October 24, 2002
 
فکر می کنین خوبه اگه از این به بعد این طوری بنویسم؟
یا مثلا این طوری؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:01 نوشت.

 
بابا آدم تا می شینه پای تلویزیون یهو آگهی های بازرگانی شروع می شه.
- یه آقایی داره لب دریا قدم می زنه، همش اول دریا رو نشون می ده. بعد زوم می کنه رو کفشای طرف، بعد میاد بالاتر کت و شلوارشو نشون می ده. بعد آقاهه دست می کنه تو موهاش بعد می ره تو مغازه می گه آقا یه پفک بدین با نوشابه، چیپس فلفلی هم بدین. لو کیشن عوض می شه. آقاهه زیر دوشه. آبگرمکن گوشه تصویر دیده می شه. بعد شامپوی طرفو نشون می ده. بعد آقاهه صابونشو بو می کشه می گه عجب صابون معطری. دوباره دستشو می کشه تو موهاش. دوباره لوکیشن عوض می شه. آقاهه با یه لباس مکانیکی زرد نشسته تو خونه پای یه تلویزیون گنده، پهلوی شوفاژ داره خوراکیاشو می خوره. کنار میز تلویزیونشم یه سری کتاب تست روهم چیده شده. یهو زنش میاد می گه غذا حاضره. ماکارونی داریم. میز غذا رو نشون می ده. ظرفای بلور، قاشق چنگالا به شکل ضربدری چیده شدن.

اگه گفتین تبلیغ چیه؟ به کسی که جواب درست بده همون کالا جایزه داده می شه. تا پس فردا همین موقع فرصت دارین.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:59 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, October 23, 2002
 
نمی دونم چرا امروز تو دانشکده همه اونایی که بازی پریروزو دیده بودن یا یه چیزایی راجبش شنیده بودن، یه جوری نگاهمون می کردن. به نظر فهمیدن برزیل می خواد مارو بخره ببره تو موزه فوتبال به عنوان عتیقه نمایش بده. البته بعضیاشونم بهمون خسته نباشید می گفتن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:35 نوشت.

 
آقا من این نصری رو که می بینم یه احساس جالبی پیدا می کنم:
احساس می کنم همین دیشب آفریدون رفته تو سرداب خونه اش. بعد یه عالمه ورد و این چیزا خونده بعد در یه تابوتی رو باز کرده نصری رو از توش کشیده بیرون. بعد تا صبح داشته باندا رو از تنش باز می کرده (آخه خیال می کنم مومیایی بوده) که بتونه صبح بیاد سر کلاس. البته یه عالمه هم دوای تقویتی بهش داده احتمالا.
البته این احساسو قدیما تو دبیرستان نسبت به اصلاح پذیر داشتم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:34 نوشت.

 
بالاخره بهاره خانومم به جمع بلاگر های خواص پیوست. فقط معلوم نیست چرا نمی تونه یونیکد پست کنه مطالبشو، واسه همین فعلا Arabic(malakh khoric) می نویسه. ایشالا اونم درست می شه.
پ.ن. چون نمی تونست یونیکد بنویسه من کاراکتر ستشو عربی کردم که اقلا بدون نیاز به تغییر دستی از طرف خواننده، صفحه با فونت مناسب باز بشه. چون کدشو خودم حفط نبودم و از اینور اونور پیدا کردم می خوام بدونم درست کار می کنه یا نه. خودم تو ویندوز ایکس پی درست می بینمش. اگه می شه یه امتحانی بکنین، به منم خبر بدین.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:59 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, October 22, 2002
 
ده توصیه مهم آیدین کبیر برای اوقات تنهایی
۱. اولین و مهمترین توصیه اینه که اصلا تا جایی که می شه سعی کنین تنها نمونین.
۲. لازم نیست بعد از غذا حتما ظرفارو بشورین، ولی ممکنه بعد از دوسه روز ببینین که دیگه ظرف تمیز تو خونه نمونده. خونسردیتونو حفظ کنین. یادتون باشه که تو قابلمه هم می شه غذا خورد (به شرطی که قابلمه تمیز مونده باشه)
۳. اون سیاهی هایی که ته قابلمه هستش، بهش می گن تفلون. خیلی سعی نکنین پاکشون کنین چون احتمالا قابلمه نابود می شه.
۴. اگه خربزه نمی خورین بزارینش تو یخچال وگرنه تمام خواص فیزیکوشیمیاییش بعد از یه روز عوض می شه.
۵. اگه شیشه آبلیمو رو انداختین زمین و شکست، ترجیحا همون موقع جمعش کنین وگرنه نمی دونم چرا چسبناک می شه و شیشه خورده ها می چسبه به تمام زندگیتون.
۶. کولر باید شبا خاموش باشه. در غیر اینصورت و در صورت مواجهه با گردن درد و کمردرد و گلودرد و سردرد و خلاصه یه کلکسیون درد و مرض مسولیتی متوجه کسی نخواهد بود.
۷. کلیدو پشت در جا نذارین وگرنه مجبورین از خونه طبقه بالایی بپرین پایین و پاتونم می شکنه.
۸. حتی الامکان از پذیرفتن مسولیت باباتون پرهیز کنین. این باباها از ده تا بچه بدترن.
۹. لازم نیست هرجا می رین ماشین ببرین چون اونوقت مجبور می شین شخصا پول شونصد لیتر بنزین بدین. اتوبوس همچنان آلترناتیو خوبیه.
۱۰. ماشین لباسشویی یه سلاح پیشرفته اس که فقط مامانا بلدن باهاش کار کنن. سعی نکنین خیلی باهاش کلنجار برین چون اگه عصبانیش کنین لجشو سر لباساتون خالی می کنه.

البته همش همینا نیست ولی بقیش کپی رایت داره. شایدم یه وقت دلم سوخت برای شما جماعت بی تجربه و یه مقدار دیگه اشو بهتون یاد دادم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:17 نوشت.

 
مامان من باز رفته مشهد( در واقع سالی 366 روز می ره مشهد( سالای کبیسه می شه 367 روز). منم دیشب گرسنه ام بود گفتم چیکار کنم چیکار نکنم، گفتم زنگ می زنم این پیتزا غربتی یه شامی بیاره کوفت مبارک کنیم. (شامی نه! دوست ندارم) خلاصه زنگ زدیم و گفتیم آقا یه کش لقمه برای ما بیار که به فردامونم برسه، مجبور نشیم دوباره مزاحم اوقات شریفه بشیم. یه ساعتی طول کشید تا غذا رو اورد. چشمتون روز بد نبینه، یه پیتزا اورد اندازه یک سال مصرف غله ممالک محروسه. فردا که سهله فکر کنم تا یه ماه دیگه جواب بده. الآن FBI می تونه منو دستگیر کنه بگه مهمون اوردی خونه بعد تیکه تیکه اش کردی گذاشتی تو یخچال. عین همینا که یه زنجیر سیفون توالت می گیرن دستشونو می شن قاتل زنجیره ای.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 08:40 نوشت.

........................................................................................


Monday, October 21, 2002
 
بابا عجب کولاکی کردیم امروز. یکی نیست بگه آخه شما که بازی بلد نیستین کی بهتون گفته برین تیم راه بندازین؟ به هر حال امروز تیم محترم ما، "دراکل" (جمع دیریکله، معنیشم به کسی نمی گیم) در یک بازی نزدیک که درواقع فینال زودرس مسابقات بود هفت تا گل خورد که بازی رو هفت هیچ باخته باشه. البته هنوز به رکورد "زیگما، آلفا، امگا" که یازده تا گل خورد نرسیدیم. فکر کنم دو تا فینال زودرس دیگه مونده باشه تا با خیال راحت حذف بشیم. خب مگه چیه؟ خود فرانسه ام مرحله اول جام جهانی حذف شد. دیگه از اونا که کمتر نیستیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:52 نوشت.

 
این وبلاگ "سردبیر: عمه ام" رو می خونین؟ می گن مال ابراهیم نبویه. به هر حال این مطلب آخرش دیگه واقعا کولاکه. جون هرکی دوست دارین برین بخونین که بعد از عمری یه لینک دادم ضایع نشم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:51 نوشت.

........................................................................................


Sunday, October 20, 2002
 
به سبک اون خانومی که نباید کسی ازش باخبر بشه:
امروز رفتم پیش یه دوستم که از اون یکی دوستم دوست تره بعد این دوسته رفت پیش عمش بعد اون عمه هه رفت رواعصاب من بعد این دوستم که با اون دوستم دوست بود حالا با هم قهرن. بعدش می خوام یه چند روزی زندگی رو تعطیل کنم چون همه دوستام الآن گرگن تو لباس پلنگ. یکی با اون یکی تیریپ داره میاد زنگ می زنه به موبایل من بعد من اصلا رفتم یه گوشی خریدم که پیغام گیر داشته باشه. بعدشم اینکه اصلا حوصله هیچ کدومتونو ندارم، خیلیم شفاف حرف زدم که همه بفهمن منظورمو!!!!

به سبک آقای پرتقالی:
آه ه ه ه ه
قدمهایم طعم کوچه می دهند
و این کوچه است که مرا
در انتظاری طولانی
ذوقمرگ می کند.
چرا خوابم نمی آید؟
نمی دانم!!
اوا خاک بر سرم پس چرا خوابم برد؟
من منتظرتم ای گل باقالی
و مهتاب در زیر ابر
در این شب بارانی
ترانه ای می خواند:
" آفتاب لب بومه،
روز کارش تمومه."

به سبک زندگی تا آخر شقایقا:
والا من که هنوز سبک خاصی ندیدم. می شه خودت توضیح بدی؟

به سبک اوتوپوس!!!:
من یک اوتوپوسم با یک عالم نوشته تو وبلاگم!

به سبک صاحب نظریات و کاتب یادداشتها:
امروز خیلی حالم خرابه باز یه الاغه که چارتا پاش چلاغه رفته رو دمم (آیدین که دم نداره خودش خبر نداره) دلم می خواد تا صبح Bohemian rhapsody گوش کنم...
روح مرحوم فردی: سر جدت دست از سر کچل من وردار. اقلا خودت با اون صدای نکره نخون آهنگو!!
آهای خواص همتون بیاین قربون من برین که یه وقت مریض نشم. الاغه چرا یورتمه می ری؟ کلاغه که پا نداره. خاک تو سر پیاله. دیورژانس ترانزیستور ضربدر گرادیان تبدیل فوریه ترانسفورماتور، کانولوشنش با دترمینان جدول کارنو عبارت است از انتگرالی در فضای برداری مختلط شامل دو سلف و یک خازن. آخ گفتم سلف یاد غذای دانشگاه افتادم. گفتم دانشگاه یاد شست پای راست همسایه بغلی دختر خاله زن عموم اینا افتادم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:36 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, October 16, 2002
 
من در همینجا، از این تریبون به عنوان پدرخوانده معنوی خواص اعلام می کنم که طبق تشخیص خودم و با مشورت بعضی خواص دسته اول به این نتیجه رسیدم که فعلا تا اطلاع ثانوی گروهی به اسم خواص وجود نداره و هر دسته یا گروهی که از این اسم استفاده کنه مجرمه. خواص حدود بیست نفر آدم بودن که یه موقعی انسجام و یکدستگی و همکاریشون تو کل دانشکده مثال زدنی بود. الآن متاسفانه به هر دلیل تبدیل شدن به زیرگروهای چار پنج نفره که بازم همه اون کارای قبلی رو می کنن و حتی کارای مشترک هم می کنن ولی دیگه روابطشون باهم دیگه خشک شده. برای همین تا وقتی روابطشون به حالت عادی برنگرده هیچ کدوم هیچ کدوم از این زیرگروها شایسته اسم خواص نیستن. (اون آدما همچنان تک تک خاص ترین های دانشکده هستن ولی دیگه گروه نیستن. دوران خوبی بود که گذشت. نمی دونم دوباره امکان تکرارش هست یا نه.)

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:44 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, October 15, 2002
 
بچه که بودم یه سری داستان سرخپوستی خونده بودم و همیشه دوست داشتم کوچیز(رئیس آپاچیا) باشم. اون چیزی که بیشتر از همه منو تحت تاثیر فرار داده بود مرگ و مراسم تدفین کوچیز بود که همیشه خودمو تو اون موقعیت تصور می کردم. بعدا راجب دایناسورا یه چیزایی خوندم و دوست داشتم دایناسور بودم. همش تاسف می خوردم که چرا نسلشون منقرض شد و من فرصت نکردم یه دایناشور حسابی بشم. بعدها تصمیم گرفتم هیتلر بشم. قدرت بیحد و حصری که داشت منو محسور خودش کرده بود. بعدا خواستم نادر باشم، کورش باشم، ادیسون باشم،اسکندر باشم، توتنخامون باشم ....... تو همه این دوره ها هم یکی از مهمترین نکات اهدافم نحوه مرگ اونا و اتفاقات بعد از مرگشون بود.
ولی آخرش به این نتیجه رسیدم که همون آیدین کبیر باشم از همه بهتره. بالاخره خودمم یه وقتی می میرم دیگه. و اما مراسم:
اولا که چون شدیدا از محیط قبرستون بدم میاد ترجیح می دم سوزونده بشم و تو کوه و رودخونه ولم کنن. جای نوحه و این حرفام دوتا آهنگ دوست دارم واسم پخش کنین یکی Bohemian rhapsody و اون یکی هم Knocking on heaven's door. بعدشم برین خونه هاتون. هر کسم گریه کنه خره.
توضیح: به خدا فعلا هوس مردن نکردم. حسابیم دارم از زندگیم لذت می برم. فقط گفتم اگه یه وقت خدای نکرده زبونم لال افتادم مردم، تکلیفتون معلوم باشه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:21 نوشت.

........................................................................................


Monday, October 14, 2002
 

Will some woman in this desert land,
Make me feel like a real man?
Take this rock and roll refugee.
Ooo Babe, set me free.


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:33 نوشت.

........................................................................................


Sunday, October 13, 2002
 
یکی از روزای بیفایده دیگه دانشگاهم گذشت. خیلی خوبه که آدم هشت ساعت تو دانشکده باشه ولی جمعا یه ساعت سر کلاس رفته باشه. البته دوتام غیبت خورده باشه. خیلی خوبه که کارت دانشجوئیتو گم کنی و جزوه هاتو با گواهینامه رانندگیت بگیری بعد کارتتو تو یه جیب دیگه کیفت پیدا کنی. خیلی خوبه که واسه یه فوتبال دیدن تن به هر خفت و خواری بدی که بتونی تو دفتر بسیج بازی رو ببینی. خیلی خوبه که تولد یکی از دوستات باشه ولی تو اصلا یادت بره حتی یه تبریک خشک و خالب بهش بگی. خیلی خوبه که بفهمی یکی رفته سرخود اسمتو تو یه تیم فوتبال واسه مسابقات داده. خیلی خوبه که ناهار نخوری و تا ساعت هشت بعد از ظهر یادت نباشه که نخوردی. خیلی خوبه که وقتی داری با علی راه می ری سیما خانوم بیاد به علی بگه دیگه با این پسره نبینمت (یکی دیگه رو می گفت البته). خیلی خوبه که یک ساعت تو ترافیک مسیری که پیاده نیم ساعت طول می کشه بمونی و درست وسط دعوای دو تا راننده دیگه باشی. خیلی خوبه که با همه این حرفا تمام هشت ساعتو بخندی و لذت ببری.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:50 نوشت.

........................................................................................


Friday, October 11, 2002
 
حتی دستمال کاغذی رو هم بعد از مصرف می اندازن دور.
ممکنه لطف کنین با منم همین کارو بکنین؟ بجای اینکه بعد از هر بار مصرف مچاله ام کنین و باز بذارین تو جیبتون برای روز مبادا؟ وگرنه دستمالای پارچه ای که نگهشون می دارن اقلا این شانسو دارن که چند وقت یه بار شسته بشن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:34 نوشت.

 
تو فقط به من بگو تا کی باید صبر کنم، من تا آخرش صبر می کنم. ولی اینجوری بی زمان صبر کردن عذاب آوره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 02:16 نوشت.

 
وااااای خدا. خیلی وقت بود اینهمه نخندیده بودم. چقدر امشب برام انرژی بخش بود. یه احساسی دارم مثل اینکه لابلای ابرا دارم پرواز می کنم. یاد قدیمام افتادم که هر چیزی برام فقط یه سوژه جدید بود برای خندیدن بیشتر. دوست دارم دوباره همونجوری بشم. خودم بشم. به شرطی که عوامل بیرونی بذارن. البته عوامل همچنان همون عواملی هستن که منو اینجوری کردن ولی من باید ازشون اون جوری استفاده کنم که می خوام.
می دونستین کشتی های بادبانی می تونن با استفاده از نیروی باد در خلاف جهت باد حرکت کنن؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:41 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, October 09, 2002
 
بودنم ناراحتت می کنه؟ وقتی منو می بینی دلت می خواد استفراغ کنی؟
بهش عادت می کنی. همه همین حسو دارن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 08:34 نوشت.

 
باز دلم می خواد نق بزنم. دوست دارم اونقدر به زمین و زمون فحش بدم که شاید یه ذره سبک بشم. اونوقت باز باید فردا پس فردا جواب پس بدم که چرا این قدر بی ادبم. اصلا وبلاگ خودمه ممکنه یهو هوس کنم همشو شخم بزنم سیب زمینی بکارم. فعلا خیلی باهام کل کل نکنین. طرفمم زیاد پیداتون نشه وگرنه هرچی دیدین از چشمای باباقوری خودتون دیدین. به هر حال فکر می کنم کم کم دیگه بسم باشه. چه خبرمه؟ نمی خوام که دنیابون بشم. بیست سال خودش خیلیه. بیست سال آدمانه رو زندگی کردم، چهل سال سگی و چند سال میمونی و ده سال الاغیش مونده. اونم مال شما. همش مال شما. نمی تونم که با خودم ببرمشون اون دنیا. اگرم بتونم اصلا نمی برم. اگه بخوام اونجوری زندگی کنم که مرض ندارم این همه راهو پاشم برم تا اونجا.
از اون انرژی که دارم صرف اطرافیانم می کنم، حتی یه دهمشم به خودم برنمی گرده.
شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

بخدا شما آدما دارین از زندگی سیرم می کنین از بس که خرین.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 08:34 نوشت.

........................................................................................


Monday, October 07, 2002
 
فکر کنم بالاخره بعد از شصت دفعه سرور عوض کردن این نظرخواهی اینجا درست شده باشه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 12:20 نوشت.

 
تو برام سرابی
من بی تو خرابم
اینجوری، آرزوهام نقش برآبن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:07 نوشت.

 
هیوا مسیح؟ خیلی طرفدار داره. نوشته هاش پره از احساسات. ولی من خوشم نمیاد ازش. می دونی چرا؟ چون اصلا تحمل این حجم احساساتو ندارم. احساسات زیاد برام مثل سم می مونه. ترجیح می دم همین جوری سنگی بمونم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:06 نوشت.

 
بهار آمد هوا خوب می باشد
نگار اینجانب چه محجوب می باشد
بهار آمد گلها گشوده گشت
قلب اینجانب خاطر خواه گشت.
(دستکاریش کردم که نفهمین چه آهنگای در پیتی گوش می کنم.)

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:06 نوشت.

 
می خوام کله امو وردارم جاش درخت عرعر بکارم. یعنی جای دهنم. جای گوشام گل میمون می کارم. جای موهامم، تاج خروس. جای دلمم هویج می کارم. آخر سرم خودمو درسته می اندازم تو سطل آشغال جاش یه دونه بید مجنون دیوونه می کارم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:06 نوشت.

 
تو حذف و اضافه زوری زبان تخصصی گرفتم با یه بابایی که هر کی داره می واد حذفش کنه. امروز جلسه اولم بود. یارو یه ساعت راجب ضرورت Spell کردن درست کلمات حرف زد بعد رفت پای تخته با کلی اعتماد به نفس نوشت : Intertaining. بعد گفت یه کاغذ وردارین یه پاراگراف راجب خودتون بنویسین که تمرین نوشتن کرده باشین. منم شروع کردم به دری وری نوشتن که آره کلاس آخر شبه و از صب کلاس داشتم و خسته شدم و حوصله این کلاسو ندارم. بعد یهو گفت حالا اسماتونو بالاش بنویسین بدین به من!!! بعدم می خواست مثلا از من کار بکشه گفت شما راجب CVD صحبت کن. منم گفتم نمی دونم چیه. گفت همون دیسکا که روش فیلمه! مثل DVD!!! من گفتم منظورت VCDیه؟ یه ساعت فکر کرد گفت نه، منظورم CDV یه!!! البته همه اینا رو به اینگیلیسی و با یه لهجه مزخرف می گفت. خدا به من رحم کنه تا آخر ترم. چون یکی از چیزایی که اصلا تحملشو ندارم آدمای احمقه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:06 نوشت.

........................................................................................


Saturday, October 05, 2002
 
یاد اواخر آذر پارسال افتادم که مراسم بزرگداشت احمد محمود بود تو دانشکده مون، به اضافه شب شعر. یادش بخیر. تنها چیزی که اون شب حواسم بهش نبود شعرای ملت بود. داشتیم اون بالا تو آپاراتخونه با مهدی نورپردازی می کردیم خیر سرمون. نیما پشت پیانو بود و امید هم ویولن می زد. علی رفت شعر نیما رو بخونه. " نیما شعرای خوبی می سروهه". بهاره رفت اون یارو یادبوده رو بده به احمد محمود. اونقدر تته پته کرد که نگو. علی موقع شعر خوندن رنگ وارنگ می شد. عجب نورپردازی کردیم تو چشش. دوست نابینای بهاره اومده بود. به اسم "خرس مهربون" بهش معرفی شدم. هنوز از نظر همه "خرس مهربون" بودم. به "الاغ گنده بک بی مصرف" استحاله نشده بودم. یه سوتی هم شد که فقط من و مهدی اصل قضیه رو می دونیم. آخر شبم که با امید برگشتیم خونه. تا یه هفته هم اون شب سوژه خنده ما بود. خوش روزگاری داشتیم. یادش بخیر.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:55 نوشت.

 
احمد محمودم رفت. امروز سالگرد رفتن فریدون فروغی هم هست. این ملت هر کی رو داشته داره از دست می ده. تو نسلهای بعدی هیچ کس پیدا نمی شه که تو اندازه های اینا باشه.
ماهی از پاشوره بیرون افتاده
شاپرکها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله بره هامون
گذر گرگ بیابون افتاده

دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:54 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, October 02, 2002
 
همه به جرم مستی سر دار ملامت
می میریم و می خونیم سر ساقی سلامت

من اونقد پر عشقم من اونقد پر دردم
که عاشقای دنیا نمی رسن به گردم

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:34 نوشت.

 
تا دیروز مامانم نمی ذاشت نوشابه بخورم می گفت مرض قند می گیری. حالا امروز از عصر مارو بسته به نوشابه. همشم می گه دوای مرضت همینه. روم نمی شه بگم مرضم چیه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:34 نوشت.

 
یه آقاهه که تو استرالیا استاد دانشگاه بوده اومده بوده ایران، انگار تو شیرپلا افتاده پایین و مرده. دستش درد نکنه. چون امروز صبح هرچی استاد تو دانشکده ما بود رفته بود تشییع جنازه اش. کلاسامون پرید.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:34 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, October 01, 2002
 

And I hope that you die
And your death'll come soon
I will follow your casket
In the pale afternoon
And I'll watch while you're lowered
Down to your deathbed
And I'll stand o'er your grave
'Til I'm sure that you're dead
(Masters of war - Bob dylan)


[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:47 نوشت.

 
خوندن وبلاگ آدمایی که می شناسیشون یه حس دیگه ای داره. بخصوص اگه خودشون آدرسشونو نداده باشن بهت. بخصوص اگه با یه عملیات ضربتی پنج تاشو باهم پیدا کرده باشی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:46 نوشت.

 
بازم یه بحث شبه خواصی (شبه خواصی از اون نظر که بعضیاشون خواص صددرصد نبودن). این دفعه راجب مراسم اعدام پریروز. خوبیش اینه که هیچ کدوممون تفاهم نداریم. اون قدر صدامون بلند شده بود که هرکی رد می شد فکر می کرد شیش نفره داریم با هم دعوا می کنیم. فکر کنم تنها نکته مشترکمون اینه که هیچ کدوممون عقل حسابی نداریم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:46 نوشت.

 
پریروز معارف داشتم. رفتم دانشکده علوم. بعدم یه نیم ساعتی هم از وقت کلاس واسه خودم ول چرخیدم تو محوطه. بعد که با کلی بی میلی رفتم سرکلاس نمی دونم چی بود تو حرفاش که من تمام مدت مثل یه آدم مسخ شده زل زده بودم به دهنش. بعدم که کلاس تموم شد زده بود به سرم که ارشدمو برم الهیات بخونم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:45 نوشت.

 
فرض کنین دو سه هفته دیگه تولد یه بابایی باشه که خیلی بهتون نزدیکه و براتون مهمه. کلی برای روز تولدش برنامه دارین. بعد یهو می فهمین که دیگه تا آخر عمرتون تولدشو فقط تو دلتون می تونین جشن بگیرین. چه خاکی تو سرتون می ریزین؟ من که دو سال پیش هیچ خاکی نتونستم تو سرم بریزم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:44 نوشت.

 
خدا رو شکر که خانوم آرین برگشت. اون آقاهه که این یکی دو ماهه جاش اومده بود کل پردازشگر مغزش از سه تا ترانزیستور تشکیل شده بود که هیچ کدومشونم هیچ وقت VCC نداشتن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:44 نوشت.

........................................................................................


 
This page is powered by Blogger Weblog Commenting by HaloScan.com