صفحه موسيقی فتوبلاگ

 

مشغوليات

زندگى، خود مشغوليتي عظيم است!
غير از اون، فعلا دارم درس می خونم خير سرم!





شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
توصیه می شود
(ترتیب الفبائی)

احسان
از بالای دیوار
نوشتارهای روزانه ی نیما دارابی
بامداد خسته
جین جین
دخترك شیطان
دلتنگستان
موومان پنجم
ضد خاطرات
خاتمه از صفر
راز
مرا بخوان!
ياوه های عاشقانه یك من
یك جستجوی همیشگی

بالا
 
آیدین كبیر در یك نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
شغل شریف: فعلا دانشجو
رشته تحصیلی: برق
معدل كل: این یكی رو بیخیال
قد: ۱۷۷
وزن: ۷۸
رنگ چشم: قهوه ای تیره
رنگ مو: همون
طول مو: فعلا ۱۰cm
ریش: اندازه یه ماه
تماس: eyedeen_r@yahoo.com

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا






 
آرشیو

January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010


بالا



آیدین كبیر در یك نگاه
تراوشات قدیمی تر
توصیه می شود
شعار هفته
تماس
نظريات عارفانه، يادداشتهای ابلهانه
تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 
Tuesday, July 30, 2002
 
خب مبارکه به سلامتی.
بابای من تو این بیست و پنج سالی که گواهینامه گرفته تا حالا تصادف نکرده بوده. حالا امروز بغل دانشگاه ما از عقب کوبیدن بهش، پرت شده خورده به ماشین جلویی، جلو و عقب ماشین نازنینش که ده سال پیش خودش از کارخونه تحویل گرفته و تاحالا حتی رنگ نخورده همچین قر شده، شاسیسم یه مقدارکی دیگه مثل اولش نیست. حالا بازم خدا رحم کرد خودش پشت فرمون بوده وگرنه اگه ما بودیم که پدرمون استخراج شده بود سر این قضیه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:26 نوشت.

........................................................................................


Monday, July 29, 2002
 
آقای کشاورزیان مدیر عامل هواپیمایی ملی ایران (هما) گفته بیش از صد درصد موتور هواپیمای ایرباس ساخت آمریکاس پس ما نمی تونیم بخریم.
فقط یه سوال کوچیک دارم: ایشون معنی درصد رو می دونن؟ هیچ درکی ازش دارن؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:52 نوشت.

........................................................................................


Sunday, July 28, 2002
 
یه چیزایی راجب وضع مملکت نوشتم ولی چون قبلا گفتم کسی حق نداره تو این یه وجب جا حرف ناامید کننده بزنه از پست کردنش معذورم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:00 نوشت.

........................................................................................


Saturday, July 27, 2002
 
الآن خوندم که نهضت آزادی منحله اعلام شده. واقعا شاهکاره. نظامی که یه حزب معترض رو منحل کنه واقعا کار خودش رو به جاهای باریک می کشونه. انحلال یه حزب احمقانه ترین و بیفایده ترین راه مقابله با اونه. خاک بر سرمون که فکر می کنیم تمام مشکلاتمون با نبودن به گروه معترض حل می شه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:55 نوشت.

 
تو نظرخواهی اون شعر Merry-go-round که اون روز نوشتم رامین یه سایت معرفی کرده بود که اونجا متن شعره بود. یه جاهاییش با اینی که من نوشته بودم فرق داشت ولی فرق اساسی نبود. فقط تو اون صفحه ای که رامین معرفی کرده بالای شعره نوشته (1992) ولی این نواره که من پیدا کردم حداقل مال 1970 هستش. یه کم گشتم بالاخره خواننده اشو پیدا کردم. اسمشم هست Jane Olivor ولی تو سایتش به جز سی ثانیه همین آهنگ چیز بدردبخور دیگه ای پیدا نکردم. برین گوش کنین حال کنین.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:32 نوشت.

........................................................................................


Friday, July 26, 2002
 
یکنواختی، بیکاری، دلتنگی، بی زمانی، تنهایی ....
از اینجوری گذروندن تابستون حالم بهم می خوره ولی بازم هیچ کاری نکردم که عوضش کنم این وضعو. روزایی که می رم دانشگاه همه دارن یه کاری می کنن اونوقت من می شینم فقط الکی مخ بچه ها رو می خورم. خسته شدم بخدا. کاش زودتر ترم شروع شه. شونصد واحد وردارم بعد نصفشو حذف کنم بقیشو هم بیافتم کیف کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:51 نوشت.

 
یه سوال کاملا جدی پزشکی:
تنبلی و بیحالی آدم چه ربطی به گشادی یه بخشی از بدنش داره؟ جدا ربط داره؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:25 نوشت.

........................................................................................


Thursday, July 25, 2002
 
یه چهارشنبه دیگه هم گذشت و این خواص.....
چی بگم والا.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:14 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, July 24, 2002
 
آقا حیف که این مامانم اینا باهام بودن وگرنه یه دعوای حسابی کرده بودم. داشتیم دم خونه مون پیاده می رفتیم یه یارو هم بود که مثل گاو رانندگی می کرد منم داد زدم هشششششش. اونم ده متر جلو تر نگه داشت. (خوب تربیت شده بود چون تا من گفتم هش زد رو ترمز.) بعد آقا پیاده شده می گه مگه تو پلیسی. ما که ربطشو نفهمیدیم البته. بعدم پاشو از گلیمش درازتر کرد گفت تو برو سیبیلتو درست کن بعد حرف بزن. آخ که این یه حرفش بدجوری منو سوزوند. تا ما بیایم یه دعوای درست حسابی بکنیم مامانم اینا پریدن وسط بعدم یکی از فامیلا رسید (نصف فامیلای ما تو همین دو تا کوچه هستن) مارو زوری سوار کرد که از معرکه خارجمون کنه. بعدم یه مشت نصیحت. آخ که اگه اینا نبودن اقلا دوتا فحش درست حسابی بهش می دادم. مرتیکه بدجوری نشئه بود اصلا از ماشین که پیاده شد نمی تونست درست وایسته. از مادر زاده نشده که به سیبیل ما جسارت کنه، چه برسه به این مرتیکه عملی مست بی سر و پا. آخ کاش اقلا کسی اینجا رو نمی خوند یه دوتا فحش اینجا می دادم. :P

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:33 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, July 23, 2002
 
این یه آهنگیه که تو نوارای عتیقه بابام پیدا کردم. نه می دونم اسمش چیه نه می دونم خواننده اش کیه. طبیعتا دنبال شعرش نمی تونستم بگردم. خودم اون چیزی که به نظرم رسید نوشتم. ولی به هر حال شعر قشنگیه.
I look at the world that I've conquered
I want every spin of the wheel
I get everything I go after
you ask me how does it feel
I tell you I'll trade the moon
for a string with an orange baloon
and the days when my only dream
was a dish of vanilla icecream

give me one more chance of midway
let me laugh and be gay* as a clown
give me back the world I remember
one more ride on the merry-go-round

I do my shopping in Paris
my clothes are only dior
there's money to buy freinds and lovers
I wonder if that's what it's for
'cos when I go to my bedroom
and look at my hand-painted sky
I think of the world far behind me
world no money can buy

give me one more chance of midway
let me laugh and be gay as a clown
give me back the world I remember
one more ride on the merry-go-round

now as I look at the future
I feel so close to the past
I'm so affraid of tomorrow
wondering which one is the last
here in the cold of the winter
I cling to a threadent of may
I'll trade you the world and it's treasures
for a moment of what is today

give me one more chance of midway
let me dance with my feet on the ground
give me back the world I remember
one more ride on the merry-go-round

*gay (adj):
1. merry
2. bright in color
3. carefree

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:31 نوشت.

 
بابا معدلو نگاه کنین کف کنین. این دیگه آخرشه. هرکدومشون هوس کنه یه ذره نمره هارو کم کنه مشروط می شم.
معدل آیدین خان تو این ترم تا حالا: 12.007
واقعا کولاک کردم. نه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:31 نوشت.

........................................................................................


Monday, July 22, 2002
 
اینم یه صحنه از صحنه هایی که تو کیش دیدیم:
با یه مینی بوس رفته بودیم هور یا حور. اونجام جای خلوتی بود. وقتی ما رسیدیم از یه وانت داشتن خیلی با ععجله یه سری جنسو خالی می کردن تو یه قایق موتوری بعدم قایقه خیلی سریع راه افتاد و رفت. اینم دیالوگ راننده ما با اون یکی راننده:
- ضیایی کره خر! قاچاق می کنی؟ می فروشمت.
- تو که چیزی ندیدی.
- یه نوار شاد بده بهم که ندیده باشم.
- بیا!
و به این ترتیب فهمیدیم که نوار خاصیت نامرئی کنندگی هم داره.
اینجاشم که دیگه خیلی جالبه:
همون همسفر ما که ذکرش رفت (یه خانوم مسنی بود) رفته پیش اون راننده هه داره باهاش مذاکره می کنه. اونم می گه چارصد و پنجاه بده فردا همین ساعت اینجا باش که ببریمت دوبی! اگه ما نرسیده بودیم و توضیح نداده بودیم که مثل آدمم می تونه بره دوبی نزدیک بود با قاچاقچیا بره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:39 نوشت.

 
یه داستانی هست که می گه انوشیروان به یه دلیلی با بزرگمهر دعواش می شه و می اندازتش تو زندان بعد که می خواسته از اونجا درش بیاره بزرگمهر ناز می کرده و هر کار می کنن حاضر نمی شه بیاد بیرون تا اینکه یه آدم کم عقل می اندازن تو سلولش که اون بدبخت که واقعا آدم دانا و باهوشی بوده سر یه روز از تو اون سلول در می ره. تو این چار روزی که رفته بودیم مسافرت به لطف یکی از همسفران واقعا درک کردم که اون بدبخت چه عذابی کشیده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:39 نوشت.

 
تو این بیست ساله همه جور فحشو نفرینی شنیده بودم ولی این یکی یه چیز دیگه بود.
قرار شده یه زنی گیرم بیاد که از صبح تا شب تو آشپزخونه و توالت و اینا باشم. تمام مدتم گوش به فرمان باشم. خلاصه اینکه به قول خود نفرین کننده، رسما تبدیل می شم به یه زی زی حسابی.
( تو پرانتز عرض شود که با همه این حرفا و با وجود تنبلی ذاتی من، خودم که فکر کنم آخرشم حرفش راست از آب در بیاد.)

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:57 نوشت.

 
گرانپایه سوتی داده بدجوریم سوتی داده. آدمی که از رو حلالمسائل سوال امتحانی حل کنه همین می شه. برخوردشم خیلی جالب نیست. ما کوتاه نخواهیم اومد. اگه نتونه مارو قانع کنه عواقب این اشتباه بدجوری آبروی حرفه ایشو می بره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:26 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, July 17, 2002
 
واااااااای این یه فاجعه هستش. بدجوری فاجعه اس. اینو ببینین توروخدا. گروهی که خیر سرش ادعا می کنه موفق ترین گروه پاپ داخل ایرانه و نواراش پرفروش ترینان (که اص.لا حالم بهم می خوره از کاراشون.) یه سایت داره که کولاکه. فقط برین نگاه کنین. صفحه اولش یه گزینه داره که آدم از خنده روده بر می شه: "Enter black site or white site" دورنگ طراحی کرده بعد دلش نیومده یکیشو انتخاب کنه. گذاشته به عهده بازدید کننده. از اون باحال تر ولی صفحه کنسرتاشونه که فینگیلیسی نوشته شده. باید جایزه بهترین طراحی سایتو کوبوند تو مغز طراحشون. گروهشونم که دیگه نگو، اندازه یه تیم فوتبال آدم جمع کردن دور هم، اونوقت به شغل شریف تولید آهنگ بندتنبونی اشتغال دارن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:31 نوشت.

 
من باز یه سه چار روزی تهران نخواهم بود. وقی که هستمم که دل و دماغ نوشتن ندارم. خلاصه اینکه یه چند روزی باز عدم وجود منو تحمل کنین. ایشالا وقتی برگشتم حالم جا اونده باشه. فقط قبل از رفتن به توصیه حمید اون قالب نظرخواهی رو که عربی بود، یونیکد کردم. خوش باشین تا بعد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:46 نوشت.

 
بابا ماشالا به این خواص امروز فقط به اندازه انگشتای دست ازشون پیدا می شد تو دانشکده. انگار نه انگار چارشنبه ای گفتن، دانشکده ای گفتن.
خلاصه که یکی دیگه از خواص این خواص بی حالی ذاتی و فراموشکاریه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:44 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, July 16, 2002
 
دارم بازم آزمایش می شم. آدمایی که یه زمانی برام مقدس بودن دارن جلو چشمام کارایی می کنن که اعتقادمو بهشون از دست می دم. وقتی هیچ کس نموند اون وقته که مجبورم خودم قدیس خودم باشم. اون وقته که مجبورم خودم باشم که همه چیزو تعیین می کنه. و این یعنی استقلال، یعنی اعتماد به نفس دوباره.
ولی قبول کن که دیدن اشتباهاتشون و رفتن تقدیسشون برای آدم فرآیند دردناکیه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:17 نوشت.

 
کسی یه تعبیر خواب آنلاین سراغ نداره؟ دیشب خواب انگور دیدم. یه عالمه انگور.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:52 نوشت.

 
یه بازی جالب پیدا کردم. خودمو کشتم تازه مرحله دومش تموم شده. اگه کسی حوصله یه سری معمای کامپیوتری- هکری داره امتحانش کنه حتما. ضرر نمی کنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:52 نوشت.

 
دلم از خیلی روزا با کسی نیست....

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:47 نوشت.

 
یه چیز باحال الآن از لامپ یاد گرفتم که در مورد منم صادقه. هنوز تو کف این توصیفم.
" گویند ابروانش مشتق پذیر در میانه است."

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:09 نوشت.

........................................................................................


Monday, July 15, 2002
 
اینم سفرنامه ای که قرار بود اینجا بنویسم:
روز اول :
به تاریخ پانزدهم برج سرطان سنه یکهزارو سیصدو هشتادو یک خورشیدی عازم منزلگه نخست گردیدیم، که ساختمانی بود که دارالعلمش نامیدند. با این قصد که دوی بعدالظهر راکب مرکوبی گردیم مرسدس نام و راهی شویم دیار ارومیه را. که این راکب مهیا نگردیده تا حال که ثلاث و النصف از ساعات گذشته از ظهر می باشد، شرعا و قانونا.
**************
اقا راستش می خواستم بنویسم همشو ولی حسش نمیاد که همشو تایپ کنم، یه چیزاییشم خب اصلا دوست ندارم اینجا بنویسم. برای همین فعلا نمی نویسم تا بعدا که فرصت بشه و مرتبش کنم. فعلا همینقدر داشته باشین که یه هفته حسابی خوش گذشت به ما. بدجوری هم آتیش سوزوندیم. بعدشم که برگشتیم الآن دو روزه که هممون حسابی خوابیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:48 نوشت.

 
DELETED
از این به بعدم کسی حق نداره حرف نا امید کننده تو این یه وجب جا بزنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 09:47 نوشت.

........................................................................................


Sunday, July 14, 2002
 
گند بزنن این زندگی نکبتی رو. از دیروز صبح همش خواب بودم تا امروز صبح. بعد یه سر رفتم دانشگاه دنبال نمره هام که معلوم شده تو دو تا درسی که از همه بیشتر ادعام می شد از همه کمتر نمره گرفتم و خلاصه اوضاعم خیلی تعریفی نداره. یکی بخاطر اون کچل رذل بی سواد اون یکی هم به خاطر سرور گیجای دو عالم. حالا از فردا باید در بدر دنبال یه قرون نمره باشم که مشروط نشم. خلاصه اینکه با من حرف نزنین که اعصابم شدیدا خورده. اگرم دیگه ازم خبری نشد معنیش اینه که خودکشیم موفق بوده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:30 نوشت.

........................................................................................


Saturday, July 13, 2002
 
ما بر گشتیم ایشالا از چند ساعت دیگه شروع می کنم به دری وری گفتن، هرچند یه هفته هستش که دارم صبح تا شب دری وری می گم. یه سفرنامه هم نوشتم به عنوان سوغاتی. ایشالا هر روزشو یه روز می نویسم اینجا تا یه هفته. فعلا با اجزه برم یه دوشی بگیرم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:50 نوشت.

........................................................................................


Saturday, July 06, 2002
 
این بلاگر فعلا داره مسخره بازی در میاره. منم می خوام برم بخوابم. دیگه فکر نکنم برسم اینا رو دستکاری کنم. این نظر خواهی و قالب من و قالب اون هر ایرادی داره به بزرگی خودتون ببخشین تا هفته دیگه که من برگردم. درضمن ممنون می شم که ایرادای تابلوشو واسم میل کنین.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:01 نوشت.

........................................................................................


Friday, July 05, 2002
 
آخرش نفهمیدیم این نظرخواهی درست شد یا نه. می خوام قبل از رفتنم نتیجه اشو ببینم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:49 نوشت.

 
آقا من ممکنه از فردا تا یه هفته برم مسافرت و از این دست مسایل. البته ممکنه چون ظرفیتشون پر شده من دارم همینجوری سرمو می اندازم پایین و می رم. البته یه وقتم دیدین رفتم و از اون طرف برگشتنم یه ماه طول کشید چون اردو های دانشگاه مهمترین خاصیتشون اینه که هیچ چیزش حساب کتاب نداره. خلاصه اینکه اگه خوبی، بدی دیدین حلال کنین دیگه.
اگر بار گران بودیم رفتیم
وگر نامهربان بودیم رفتیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:08 نوشت.

 
خدا! تو یه خدای بدی. همیشه وقتی آدم داره تو اوج سیر می کنه، وقتی خوشه، یه کاری می کنی که خوشیش از دلش در بیاد. اونم خیلی زود.
خدا! تو یه خدای خوب معرکه ای. چون هیچ وقت اجازه نمی دی که آدم، (حیوون مسخره ای که آفریدی) اونقدر اوج بگیره که خودشو گم کنه. نمی ذاری به خودش مغرور بشه. اونایی که شدن واقعا خر بودن دیگه. اونقدر خوبی که خیلی زود بهش یادآوری می کنی: "این نیز بگذرد"

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:26 نوشت.

 
یه روز پرتقالی؟ نمی دونم چرا همیشه از پرتقال، پوستش و هسته هاش به من می رسه. پوستش که تلخه. هسته هاشم که سفتن و جویده نمی شن. فقط می تونم امیدوار باشم که اون هسته ها یه موقعی تو دلم جوونه بزنن و یه درخت پرتقال با یه عالمه میوه در بیاد تو دلم. قول می دم اون پرتقالا رو با همه قسمت کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 02:15 نوشت.

........................................................................................


Thursday, July 04, 2002
 
دیدین این پتو هایی رو که می کشن رو بچه کوچولوا؟ بافتنیا رو می گم. یه دونه از اونا دارم که مال بچگی خودم بوده. شبا اگه بغلم نباشه به زور خوابم می بره. نمی دونم چرا دارم اینو اینجا می گم. نمی دونم چرا می خوام همه بدونن من هرشب تنهاییمو با کی قسمت می کنم. تنها کسی که تو این بیست سال همیشه همراهم بوده و هیچ وقت ترکم نکرده.......

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:53 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, July 03, 2002
 
امروز سالگرد مرگ جیم موریسونه. سی و یک سال پیش تو یه همچین روزی یه شاعر بزرگ و یه نابغه راک مرد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:49 نوشت.

 
فعلا که تعطیلات داره خوش می گذره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:31 نوشت.

 
امروز باز کلیدامو جا گذاشته بودم. وقتی برگشتم هیچ کس خونه نبود منم از رو ناچاری رفتم پیاده روی. تصمیم گرفته بودم از هر قدمم لذت ببرم. فهمیدم که خیلی وقته سرمو بالا نگرفتم و اون دوردورا رو نگاه نکردم. همه چیز عمق داشت و تا بینهایت می رفت (یه معلمی داشتیم که ثابت می کرد بینهایت، مرکز زمینه، بعدا واستون اثباتشو می گم). فهمیدم که خیلی وقته به قصد لذت راه نرفتم. فقط می خواستم زودتر به یه جایی برسم. همینجور که می رفتم رسیدم به کوچه ای که توش بزرگ شدم. (از جای فعلی مون چند تا کوچه فاصله داره). سه تا از خونه ها رو خراب کرده بودن و داشتن جاش ساختمونای گنده می ساختن. خونه هایی که همشون قبلا خونه دوستام بود. قدیما یه بلوار خلوت بود که سرتاسرش فقط خونه های دوطبقه پیدا می شد. می شد از پشت بوم ما تا پشت بوم سپهر اینا یه ضرب رفت (همونطور که می رفتیم). ولی حالا دیگه نمی شه. می شد توش با خیال راحت دوچرخه سواری و فوتبال بازی کرد ولی حالا اونقدر شلوغ بود که همش باید مواظب می بودم ماشین بهم نزنه. اون تهش یه میدون بود. بچه ها هنوز دوچرخه سواری می کردن. چقدر بهشون خوش می گذشت. چه بیخیال بودن. ولی به قول امید، تا آدم از یه مرحله رد نشه نمی تونه به اون مرحله درست نگاه کنه، پس اونام، اونقدری که ما فکر می کنیم خیالشون راحت نیست. بعد رسیدم به سوپر حقیقت. قدیما مال علی بود که خودش با دائیم رفیق بود. از وقتی این فریدون سیبیلو اومده اونقدر گرونفروشه که صد ساله طرف مغازه اش نرفتیم. رفتم تو یه بستنی خریدم و برگشتم. همینطور که بستنی می خوردم بد جوری احساس بچگی می کردم. بعد رسیدم خونه خودمون، بازم یه کاری کردم که صد سال بود نکرده بودم، از رو دیوار پریدم تو حیاط. رفتم سراغ شیر آب حیاط. آبش گرم بود و بدمزه. قدیما که موقع بازی آب می خوردیم اصلا این حرفا سرمون نمی شد. می خواستم بشینم رو سکوی کنار حیاط، که قدیما همش جام اونجا بود. باید کلی مواظب می بودم که شلوار سفیدمو کثیف نکنه. بالاخره یکی رسید و درو واسم باز کرد و من اومدم تو خونه. اونوقت بازم یادم رفت که یه موقعی بچه بودم. یه جونور شیطون که همه رو عاصی کرده بوده. شروع کردم به روزنامه خوندن، بعد اخبار دیدم، بعد آنلاین شدم، بعد رفتم سراغ خوندن کتابای آدم بزرگونه، بعد......
خلاصه اینکه من نوستالژی کودکی گرفتم، بد دردیه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:31 نوشت.

 
قدیما به صورت دوره ای یه روز صبح از خواب پا می شدم می دیدم خیلی حالم خوشه، تا شبش حتما باید کلی قر می دادم و آواز می خوندم و می خندیدم وگرنه اصلا خوابم نمی برد. دوره اشم حدودای پونزده روز بود. خیلی وقت بود اینجوری نشده بودم. اونقدر بدبختی داشتم که اصلا وقتی واسه این مسخره بازیا نمی موند. ولی امروز از صبح که پاشدم باز همونجوری بودم. دست و صورت نشسته کامپیوترو روشن کردم و واسه خودم اون آلبوم اول بلک کتزو گذاشتم. آخ که عجب حالی داد. تازه کلی یاد سیدجواد افتادم، طفلی دلم واسش می سوزه. بدجوری خودشو گم کرد. الآن می خوام برم دانشگاه. خدا کنه اگه کسی نمره داده، جوری نباشه که خوشی امروزو از دماغم دربیاره. هر چند می گن که بشر نمره های مدارو داده. ولی می گن نمره منو ندیدن. حالا یا واقعا ندیدن یا نمی خوان بهم بگن. بیشتر از همه امیدم به همینه، اگه نمره اش بد شده باشه حتی ظرفیت خودکشی رو دارم.

پ.ن. رفتم دانشگاه. هنوز هیچی معلوم نیست.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:28 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, July 02, 2002
 
شیش ماه گذشت. ولی من هنوز زنده ام.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:02 نوشت.

 
بابا یکی نیست به این استادا بگه آقای عزیز، خانوم محترم تو که می خوای آدمو بندازی دیگه چرا خودتو سبک می کنی امتحان می گیری؟ یه ضرب بنداز خیال خودتو مارو راحت کن.
من این ترم چون نمی خواستم دیگه مثل ترم پیش بشم (که به خاطر یه سری اشتباه مسخره یه کوچولو مشروط شدم.) از اول ترم واقعا درس خونده بودم (به جز الکترونیک).
پنج تا دونه امتحان داشتم این ترم. اولیش که یه آزمایشگاه بود که خیالم از بابتش کاملا راحته که یه نمره خوب می گیرم. دومیش مدار بود که فکر کنم نمره کامل از پایان ترمم بگیرم. بعدش الکترونیک بود که اونجور که باید نخونده بودم ولی وضعم اونقدرام بد نبود که خب بد دادم امتحانو. ولی اونقدر خیالم از بابت درسای دیگه (مخصوصا دوتای آخر) راحت بود که خودمو ناراحت نکردم. گفتم حتی اگه بیفتم بازم نمی تونه معدلمو خراب کنه. بعد رسیدیم به دو تا درسی که ترم پیش باعث شده بودن مشروط بشم و این ترم ادعام می شد روشون.
اول ریاضی بود که از میان ترمم نمره کامل ورقه داشتم. از کوئیزامم بیشتر نمره اشو داشتم. یعنی کلا هشت از ده نمره داشتم. بعد مهندس مهنوش معتمدی آذری که گیج ترین، نفهم ترین، احمق ترین موجودیه که از نوع بشر به هم رسیده تا حالا، امتحانی گرفت که الآن نگرانم حتی نتونم از این ده نمره دو تا بگیرم که درسم پاس شه. بعدم رسیدیم به الکترومغناطیس که ترم پیش سر لجبازی دکتر کامیاب جونم افتادم. برای پایان ترم واقعا می تونستم ادعا کنم که از همه بیشتر بلدم این درسو، دیروز امتحانی دادم که نهایتا بتونم دوازده بگیرم ازش که معدلمو خراب نکنه. تازه فکر کنم بازم از همه بهتر داده باشم امتحانمو. عزیز خان ببخشینا ولی باباتون این ترم خیلی امتحان سختی گرفته بودن. حالا هرچی می خوای بگی بگو. آخه کجاش آسون بود این امتحان؟ اگه کمتر درس خونده بودم اینقدر نمی سوختم.
خلاصه اینکه حسابی دعا کنین برام. اگه این ترمم مشروط بشم واقعا بحرانی می شه وضعم. باید برم بمیرم دیگه. از فردا باید برم دانشکده آویزون این استاد اون استاد بشم که هرکدوم نیم نمره بهم بدن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:01 نوشت.

........................................................................................


Monday, July 01, 2002
 
دیدین تازگی اراذلو می گیرن پدرشونو در میارن؟ همین ماشین خوشگل سیاها رو می گم. کاش می دادن حداقل یه بوق باهاش می زدیم. ولی انگار اراذل جدید جای تیزی و گرد و این جور چیزا نوار و سی دی تو جیباشون پیدا می شه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:13 نوشت.

........................................................................................


 
This page is powered by Blogger Weblog Commenting by HaloScan.com