صفحه موسيقی فتوبلاگ

 

مشغوليات

زندگى، خود مشغوليتي عظيم است!
غير از اون، فعلا دارم درس می خونم خير سرم!





شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
توصیه می شود
(ترتیب الفبائی)

احسان
از بالای دیوار
نوشتارهای روزانه ی نیما دارابی
بامداد خسته
جین جین
دخترك شیطان
دلتنگستان
موومان پنجم
ضد خاطرات
خاتمه از صفر
راز
مرا بخوان!
ياوه های عاشقانه یك من
یك جستجوی همیشگی

بالا
 
آیدین كبیر در یك نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
شغل شریف: فعلا دانشجو
رشته تحصیلی: برق
معدل كل: این یكی رو بیخیال
قد: ۱۷۷
وزن: ۷۸
رنگ چشم: قهوه ای تیره
رنگ مو: همون
طول مو: فعلا ۱۰cm
ریش: اندازه یه ماه
تماس: eyedeen_r@yahoo.com

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا






 
آرشیو

January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010


بالا



آیدین كبیر در یك نگاه
تراوشات قدیمی تر
توصیه می شود
شعار هفته
تماس
نظريات عارفانه، يادداشتهای ابلهانه
تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 
Sunday, June 30, 2002
 
آخ که آنلاین شدن موقع فینال جام جهانی چه قدر می چسبه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:44 نوشت.

 
آقا من هی می گم این سوسیسه که دارم سرخ می کنم چرا بوی نیمرو می ده، نگو کبابای اون سری رو هنوز از کف ماهیتابه پاک نشسته بودم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:44 نوشت.

 
آدم بی پول باشه، اینترنتش تموم شده باشه، تا جایی که روش شده از اینترنت بروبچه ها خورده باشه، وسط امتحانای پایان ترمش باشه، درساشو گذاشته باشه واسه شب امتحان، مامانش نباشه، ...... می شه این وضعی که من الآن دارم. یا یه چیزی تو همین مایه ها. وبلاگش به جهنم، کل زندگیش یه خط در میون می شه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:43 نوشت.

........................................................................................


Saturday, June 29, 2002
 
آقا من فکر نمی کردم این همدست مال جادی خودمون باشه. کلی کیف کردم. البته اولش که عکسشو دیدم دهنم این هوا واز موند.(دقیقا این هوا نه کمتر، نه بیشتر)

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:04 نوشت.

........................................................................................


Friday, June 28, 2002
 
راستی یه سوال: چرا اسم این آشغال حال بهم زنی رو که روی صورت ما در میاد گذاشتن محاسن؟ چه حسنی داره که ما نمی دونیم؟ فقط به درد ظاهرسازا می خوره، که باهاش معایبشونو بپوشونن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:12 نوشت.

 
آ آ آ. حمید جان ببخشید، این یکی رو بدجوری باهات مخالفم. دنیا زشته؟ زشت بودن تو ذاتشه؟ نه! خدایی که کمال مطلقه وقتی چیزی آفریده، از کمال خودش بهش داده، ممکنه مطلق نباشه (که نیست) ولی کامله، ولی زیباست. اون جاهایی که ما زشت می بینیم هم زیباست، فقط چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید. این دیگه خیلی کلیشه ایه ولی واقعیته: سعی کن همیشه نیمه پر لیوان ببینی. ممکنه حتی نیمه نباشه، یه درصد باشه ولی مهم اینه که ما بتونیم اون یه درصد رو ببینیم. دنیا زیباست و عشق هم بخشی از اون زیباییه، نه یک بهانه. به شرطی که واقعا عشق باشه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:07 نوشت.

 
آقا من اون تبلیغ بالای صفحه رو سرخود برداشتم. اگه کردیت کارد داشتم پولشو بهشون می دادم ولی حالا اینجوری کردم. اگه یه وقت خدای نکرده گیر دادن که می ذارم سر جاش. وگرنه بیخیال تبلیغ. راست می گن ایرانی جماعت باید زور بالا سرش باشه. راستش منم چون دیدم کسی هنوز به احسان چیزی نگفته جرات کردم این کارو بکنم. طریقه این عمل خائنانه رو هم اینجا توضیح نمی دم چون اگه قرار باشه همه اون تبلیغو وردارن که بلاگر ورشکست می شه و ما آلاخون والاخون. ولی اگه یه ذره حواستونو جمع کنین با خوندن source این صفحه باید بفهمین چی به چیه. همونطور که خودم دفعه اول یاد گرفتمش.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 01:43 نوشت.

........................................................................................


Thursday, June 27, 2002
 
من از همون اولشم گفته بودم که فینال مال آلمان و برزیله، هر دوشونم دوست دارم. هر کدومم قهرمان بشه خوشحال می شم. ولی به خاطر پیشوا هم که شده اگه آلمان قهرمان بشه (که احتمالشم کمتره) خوشحال تر می شم. بعدم حالا که قراره همه دعاهای من مستجاب بشه، دعا می کنم رونالدینهو یه گل بزنه که بهاره هم این وسط خوشحال بشه. ولی با عرض معذرت از سمن خانوم که احتمالا یه پیتزا باید بدن اونجوری. حمیدم که فکر کنم طرف برزیل باشه. از بقیه خبر ندارم. آها مهدی رو هم می دونم که برزیلیه. البته من و مهدی نداریم که، خودم تا حالا صد دفعه سر کلاس متون اسلامی جاش حاضر زدم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:53 نوشت.

 
بابا حمید خان بیخیال، این که عیب نداره. بد اونه که تو کوچه خلوت با عرض شیش متر اونقدر دنده عقب بری که محکم بکوبی به دیوار. تازه برو خدا رو شکر کن، چون بابای من تو عمرش تصادف نکرده محاله بیاد منو دلداری بده. هیچم چاق نشدی، اون وزن لباسات بوده. ریشم که گذاشتی صورتت خیلی لاغر به نظر میاد. یه کم به خودت برس عزیز من. ببین من دیروز خواستم یه کم به خودم برسم، خواستم موهای پشت سرمو کوتاه کنم زدم یه تیکه اشو گر کردم. بعدشم خواستم یه کم ریشامو بیارم پایین که زدم دوطرفشو نامیزون کردم حالا هر کار می کنم درست نمی شه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 16:52 نوشت.

 
الآن تو این گفتگوی پزشکی کانال شیش بحثشون راجب روان درمانی تحلیلی بود. عجب چیز جالبی بود. کارشون اینه که رو ناخود آگاه آدم کار می کنن و مشکلاتی رو که از ناخودآگاه به وجود میاد سعی می کنن درمان کنن.
کسی کتاب خودآموز سراغ نداره واسش؟ همونطور که قبلا گفتم اگه برقی نمی شدم یا روانشناس می شدم، یا معمار، یا مکانیک، یا ژنتیک دون، یا پلیمرچی، یا ادیب. اصلا علامه می شدم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 12:27 نوشت.

 
انسان چهار بعدی آفریده شده و مسوول رفتار خودش تو هر چهار تا بعده، ولی فقط تو سه بعد قدرت مانور داره. یعنی بابت چیزی که اختیارشو نداره باید جواب پس بده؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 12:26 نوشت.

 
آیدین! خسته شدی؟ یک صدمشم نگذشته، به همین زودی بریدی؟ به همین زودی شونه هات خم شد؟ هیچ فکر کردی آدمی که اول راه به نفس نفس بیفته تا آخر راه می خواد چه خاکی تو سرش بریزه؟ ها؟ پاشو، دستتو بده من و بلند شو، پشت سرتو نگاه نکن، راه بیفت برو جلو، آره منم می دونم که می تونستی با نفس بیشتر از این راه بری، ولی حالا که نشده. می خوای چی کار کنی؟ می خوای همینجوری بشینی این گوشه و غصه اشو بخوری؟ شرایطتو قبول کن و با همون شرایط راه برو، اگه قرار بود همه چی درست باشه که دیگه راه رفتن هنر نبود. عمه بزرگ منم می تونست این کارو بکنه.
- ببخشینا ولی عمه بزرگتون شیش ماه پیش عمرشو داد به شما!
- اولا که شیش ماه نیست و پنج ماهه. بعدم، باز تو نمک ریختی؟ بیمزه! وقتی دوتا مهندس دارن با هم حرف می زنن یه عمله نمی پره وسط!!
پاشو، جلوتو نگاه کن و راه بیفت، به راهی فکر کن که هنوز جلوته و باید بری. اون چیزی که تا حالا اومدی رو دیگه فکرشو نکن، خوب یا بد، تند یا کند، مطمئن یا با زمین خوردن، هر جور بوده تموم شده، دیگه دست تو نیست که بخوای عوضش کنی، این فکرا فقط وقتتو می گیره. ولی عوضش از این به بعدش دست خودته، سعی کن اونجوری که درسته، که می دونم خودت می تونی تشخیصش بدی، ادامه بده. مهم اینه که بخوای، همیشه تصمیم مهم ترین چیزه، ولی یادت نره که یه تصمیم واقعی همیشه باید عملی بشه، اگه بهش عمل نکنی دیگه نمی شه اسمشو تصمیم گذاشت. نشستی اینجا و می گی "همه حرفایی که راجب آخر راه زدی دروغه" آخه عزیز من اینجا آخرش نیست. من اینو چه جوری تو اون کله تو فرو کنم؟ مطمئن باش که آخرش همونقدر خوبه که گفتم، اگه تو هر نقطه ای دیدی ازش ناراضی هستی معنیش اینه که اونجا آخرش نیست. اینم یادت باشه که من دارم پا به پات میام، فقط کافیه منو بخوای که بهت کمک کنم، پاشو دیگه، استراحتتو کردی. حالا وقت راه افتادنه. دستتو بده بینم - می دونی؟ اگه قراره ببرم، ترجیح می دم الآن باشه تا اینکه یه سال دیگه.
- پاشو جمع کن کاسه کوزه تو مرتیکه، هی هیچی بهش نمی گم، پررو می شه. هی می گه ببرم، ببرم. اصلا کی گفته قراره ببری؟ اگه اینقدر ضعیف بودی از اول نباید شروع می کردی، خجالت بکش. بالا خره راه میفتی یا نه؟
- تو برو من پا می شم دنبالت میام.
- بیخود! خیال کردی من خرم؟ یا همین الآن پاشو راه بیفت، یا برگرد، خیلی زود می رسی سر جای اولت، ولی فکرکن ببین می تونی این خفتو تحمل کنی یا نه. اونجا یه مشت علاف وایستادن که خودشون هیچ حرکتی نمی کنن ولی هر کی رو که برگرده مسخره می کنن، می تونی تحملشون کنی؟ تو فرقت با اونا اینه که فهمیدی باید راه افتاد، اونوقت می خوای برگردی و عین اونا بشی؟
- نه! کمکم کن بلند شم، باهات میام. کل میندازی؟ هر کی زودتر رسید.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 12:26 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, June 26, 2002
 
راستی کسی اینترنت نامحدود مجانی سراغ نداره؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:45 نوشت.

 
این مامان مام واسه مشهد رفتن وقت گیر اورده ها.
حالا یه آیدین داریم که باید آشپزی کنه، ظرف بشوره، خرید کنه، خونه رو مرتب نگه داره و ......
یه آیدین داریم که صبح که از خواب پا می شه می گه آخ جون دیگه کسی نیست به کبدم گیر بده هر روز صبحونه تخم مرغ می خورم، دیگه هیچ کس خونه نیست می تونم با خیال راحت هر آهنگی می خوام با صدای بلند گوش کنم،....
یه آیدینم داریم که چار روز دیگه امتحان پایان ترم الکترو مغناطیس داره و هنوزم درسشو شروع نکرده....
یه آیدین داریم که......
حالا شما بگین من کدوم این آیدینا باشم؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:43 نوشت.

 
اااااااااااااه. زنیکه عقده ای احمق با این سوال دادنش شورشو در اورده. به خدا اگه یه روز از عمرم مونده باشه حالشو می گیرم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:42 نوشت.

 
نتیجه اون ماجرای استفاده از قضیه جمع آثار برای انسان رو یادم رفت براتون بگم که علمتون زیاد شه. به علت پیچیدگی زیاد انسان و دخالت پارامترای متعدد امکان شبیه سازیش به صورت یه سیستم خطی نیست. درست مثل سیستم آب و هوا.
حالا یه سوال دیگه برام پیش اومده: اگه اشتباه نکنم برای سیستم آب و هوا از شبکه عصبی استفاده می کنن، برای انسان هم می شه این کارو کرد؟ (البته فکر کنم خود الگوی شبکه عصبی، انسان باشه.)

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:42 نوشت.

........................................................................................


Sunday, June 23, 2002
 
آن مدرس الکترونیک ماضی، آن استاد اعظم ریاضی، آن مادر فولاد زره، آن اشتباه گیرنده بند کفش با کرکره، آن تدریس کننده ریاضی به فارسی دری، شیخنا و مولانا مهنوش معتمدی آذری، نابغه ای بی نظیر بود و متخصص گیر بود و متنفر از بوی سیر.
در نسخ آمده که چوتن زاده شد دستان خود مشت کرده و در دهان خویش می نمود، جون سر این عمل از وی پرسیدند، فرمود: "می خوام تو این کیس از این کانتور برم." و نیز نقل است که هنگام صرف غذا هماره دانه های برنج را می شمرد که "می خوام مانده اشو حساب کنم" که البته چون سایر نوابغ از شمارش صحیح نیز عاجز بود.
آورده اند که چون برای ادامه تحصیل به ممالک فخیمه بریتانیای کبیر عازم گشته بود، در آنجا انتشاراتی به نام پنگوئن را که کتب ضاله به چاپ می رسانید دچار حریق کرد که ملکه معظم را این فعل خوش نیامد و وی از آن بلاد اخراج شد. پس در بازگشت به ایران به پاس این عمل متهورانه، صاحب مدرک کارشناسی ارشد شده و مشغول تدریس ندانسته های خویش به سایرین.
و نیز آورده اند که از شدت ندانستن شورش را درآورده بود و در گیجی و منگی سرآمد معاصران خویش بود.
چون هنگام وفاتش رسید، حتی ملک الموت نیز تمایلی به نزدیک شدن به وی نشان نداد و این گونه است که وی همچنان مشغول زندگی می باشد. خداش بمیراند.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:45 نوشت.

 
حمید خان این همه ماشین خوندی، حالا بگو ببینم ترمز کدومه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:26 نوشت.

 
حالا فهمیدین برای چی الکترونیکم اینجوری شد؟ برای اینکه تمام مدت داشتم با این قالب جدید ور می رفتم، اصلش مال خود بلاگره، بیشتر کاری که کردم این بود که فارسی خورش کردم، ولی همش داشتم باهاش بازی می کردم که چیز یاد بگیرم. می شه یه حورایی بهم گفت اچ تی ام ال نویس تجربی، مثل دندونساز تجربی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 09:24 نوشت.

........................................................................................


Saturday, June 22, 2002
 
عجب گیری افتادیما، این کره ای های ذلیل مرده همینجوری دارن می رن بالا. خاک برسرشون کنن با اون چشای چپشون. ولی بالاخره گذر پوست به دباغخونه افتاد. آلمان جونم پدر این گور مگوریا رو در میاره ایشالا.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:47 نوشت.

 
راستی شماها فهمیدین امروز صبح زلزله اومده تو تهران؟ ما که نفهمیدیم. احتمالا پیش لرزه های امتحان همچین ما رو لرزونده که دویست نفر آدم که تو حیاط دانشکده بودیم هیچ کدوم نفهمیده یه خبرائیه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:45 نوشت.

 
بابا ماشالا به این خواص. انگار همه الکترونیک افتادنی هستن. این از حمید، این از سمن، البته اینا بیشتر حرفشو می زنن، مخصوصا اون سمن خرخون، ولی من که فجیعا می افتم. فقط امیدوارم اونقدر گند نباشه که مشروطم کنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:20 نوشت.

 
عجب وضعیتی بودا. به قول حمید جلو چشم خودم می افتم. البته به قول خود بشر همونقدر که خوندین از خودتون انتظار داشته باشین.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:17 نوشت.

 
الآن ساعت یه ربع به هفته، ساعت هشت امتحان دارم. اگه هفت و ربع اونجا نباشم حمید کله امو می کنه. من دارم می رم. برام دعا کنین.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 06:51 نوشت.

........................................................................................


Friday, June 21, 2002
 
یادش به خیر موقع میان ترم الکترونیک هیچی بلد نبودم، بعد که دم امتحان خوندم همش می گفتم عجب چیز آسونیه ها. بعدا امتحان دادیم و من اعتقاد داشتم که خیلی هم خوب دادم. تا اینکه نمره ها اومد و معلوم شد من با اون همه ادعا از بیست نمره گرفتم هفت. حالا که موقع پایان ترمش شده بازم تو ترم هیچی بلد نبودم، الآن که می خونم همش پیش خودم می گم عجب چیز آسونیه ها!!!
فکر می کنین فردا یه بلایی مثل میان ترم سرم بیاد؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:14 نوشت.

 
اگه نظر کارشناسی منو بخواین، من که می گم اینگیلیس پول گرفته بود.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:13 نوشت.

 
هیچ خوشم نیومد. کی به این اوون جزغلی، دماغو گفته گل بزنه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:34 نوشت.

 
آقا من به طور طبیعی ساعت سه صبح خوابم، مثل بعضیا نیستم که ساعت خوابمم چپلکی باشه. حتی اگه فرداش امتحان پایان ترم الکترونیک داشته باشم و دو تا فوتبالم بخوام ببینم. منظورم اینه که آقا یا خانوم محترمی که اون ساعت تلفن بنده رو می گیری و بعد قطع می کنی، مطمئن باش بعد از تلفنت بازم گرفتم خوابیدم، بیکار که نیستم بشینم درس بخونم. البته یه کار مفید هم قبل از خواب کردم، اونم این بود که دوشاخه تلفن رو از پریز کشیدم و بعدش با خیال راحت خوابم برد.
حالا همه اینا یه طرف، مامانم نصفه شبی اومده می گه :"با کسی قرار داشتی؟".

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:32 نوشت.

........................................................................................


Thursday, June 20, 2002
 
بابا وبلاگستان داره خواصستان می شه. این دفعه رئیس کل پانوراما اومده. خوش اومدی این هوا!!!
به دلیل حفظ حریم خصوصی افراد فعلا تا دریافت اجازه لازم از لینک دادن بهش معذوریم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:37 نوشت.

 
هه هه، عمرا!!!! به همین خیال باش. فکر کنم آخرش تو پاس کنی ولی من بیفتم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:36 نوشت.

 
ان القرائت الالکترونیک من الجزوه الغپی شده، فهو کمثل الاکل الکباب مع النی او شرب الما مع الچنغال.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:14 نوشت.

 
می گما!! تو شریف که دوربین مخفی پیدا کردن، نکنه یه وقت تو دانشگاه مام دوربین مخفی گذاشتن که اینقدر کاری به کارمون ندارن؟ بخصوص که اگه تو آمفی تئاتر ما دوربین کار گذاشته باشن، تقریبا ماهی یه بار به پرونده ما هفت- هشت نفر صد صفحه اضافه می شه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:47 نوشت.

 
فرض کنین یه آدمی باشه که از اول ترم هیچی از الکترونیک یاد نگرفته باشه، هیچ تکلیفی هم تجویل نداده باشه، کوئیزها رو هم حسابی افتضاح داده باشه،از بیست نمره میان ترم هم هفت گرفته باشه، کلی هم غیبت داشته باشه، جلو استاد مربوطه هم حسابی تابلو باشه، هفته قبل از امتحان تازه جزوه کپی شده گیر اورده باشه، پس فردا هم امتحان پایان ترم داشته باشه. امروز صبحم تازه ساعت ده از خواب بیدار شده باشه و مراسم صبحانه خورونش تا یازده طول کشیده باشه. بعد هم که الآن باشه اومده باشه، آنلاین شده باشه.
به نظر شما امیدی هست که الکترونیکش پاس بشه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:00 نوشت.

 
امشب بابابزرگم نشسته بود برام یه خاطراتی تعریف می کرد که من دهنم این هوا باز مونده بود. بذازین یه کمشو واسه شما بگم کف کنین. فقط یادتون باشه کپی رایت داره، خودم می خوام یه رمان از روش بنویسم.
می گفت سال پنجم دبیرستان که بوده( یه جمله معترضه: موسس اولین مدرسه به سبک مدرن تو رضائیه، بابای همین بابابزرگ من بوده)، با یکی از هم کلاسیاش یه دعوای مفصل می کنه و اونم حسابی کینه به دل می گیره. چند وقت بعدش که شاه می خواسته بره رضائیه، بابت تامین امنیت هر کی رو مشکوک بودن بهش می گرفتن. اون پسره هم تو ژاندارمری رفیق داشته، یه کاری می کنه که بابابزرگ بیچاره منم می گیرن و دوازده روز آب خنک بهش می دن. تو این مدت که تو زندان بوده با این توده ایا یه جا بوده و خلاصه اونام فکر می کنن که اینم طرفدار اوناس و می شه روش حساب کرد. چند ماه بعدش که یه سری توده ای دستگیر می شن، از لیستایی که همراهشون بوده اسم این بیچاره هم گیر میفته و خلاشه اینم می گیرن. نتیجه اش می شه سه روز انفرادی تو اصطبل، بدون آب و غذا، بعدشم سی و پنج روز حبس عادی به اضافه محاکمه تو دادگاه نظامی، که دادستان براش درخواست اعدام! کرده بوده. خلاصه به هر وضعیتی بوده اون جا تبرئه می شه و ولش می کنن. سال بعدش می زنه و دانشکده افسری قبول می شه و میاد تهران. اینجا همون هفته اول برای تکمیل پرونده تو دفتر یه افسری بوده، بعد مافوق اون افسره صداش می کنه و اون می ره. بابابزرگ منم فوری می ره بالا سر پرونده خودش، یه نامه می بینه که هنوز پست نشده بوده که موضوعش استفسار سوابقش بوده از دادگستری رضائیه، اینم که می بینه قضیه اینجوریه و ممکنه کار دستش بدن، همون جا پروندشو ورمی داره و فرار می کنه. حسابشو بکنین آدم یه پرونده رو از دانشکده افسری بدزده و فرار کنه. بعدم همیشه فکر می کرده چون پرونده رو ورداشته هیچ ردی ازش نمونده، تا این که ده، دوازده سال پیش که عموم تو صنایع دفاع بوده صداش می کنن و می پرسن چرا بابات از دانشکده افسری فرار کرده!!!
خیلی حرفه که از یه دعوای دو نفر تو دبیرستان یه همچین ماجرایی راه بیفته ها.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:01 نوشت.

 
واااااای خاک بر سرم، دیگه آدم به این یاهوی پست فطرتم نمی تونه اطمینان کنه. یه تبلیغی الآن تو صفحه یاهو میل دیدم که نگو. همچین یه مقدارکی بالای هیجده سال بود. من فوری بستم اون صفحه رو که یه وقت اخلاقم بر نگرده. ولی انصافا این یه قلم جنسو هیچ وقت فکر نمی کردم تو یاهو میل تبلیغ کنن. شایدم من خیلی چشم و گوش بسته موندم. قضیه استامینوفن بود و .....

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:01 نوشت.

 
اینم یه تیکه دیگه از ادامه اصول آیدینیسم سیاسی، تا دیگه بعضیا نتونن حرفی بزنن.
راهکار دوم - ایجاد نظام طبقاتی
ایجاد یه نظام طبقاتی هدفمند مدت دار در وضعیت حاضر تنها چیزیه که می تونه باعث بشه همه چیز سر جای خودش قرار بگیره. ویه جور شایسته سالاری بر حسب وضع موجود ایجاد بشه ولی هدف این نظام باید در واقع یکسان کردن طبقات باشه. یعنی در واقع یه سیستمی هستش مثل امتحانای تعیین سطح زبان که کمک می کنه به هر کسی خدمات مناسب نیازش داده بشه و همه هم راضی باشن. و در ضمن این نظام نباید همیشگی باشه که اگه درست عمل بشه خود بخود به سمت کمرنگ شدن مرزها و نهایتا حل شدن طبقات در یکدیگر می شه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:49 نوشت.

 
ببینم آدم چند دفعه شانس بیاره خوبه؟ یکی؟ دوتا؟ سه تا؟
من امروز پنج دفعه نزدیک بود خودم و ماشین رو نابود کنم، شما چه توصیه ای دارین؟ بازم رانندگی بکنم؟ به خدا رانندگیم اون قدرام بد نیست، باور نمی کنین از حمید بپرسین که یه دفعه نزدیک بود به کشتن بدمش. فکر کنم سمنم دیده باشه اون لحظه رو البته. خلاصه این که هنوز دست و پام می لرزه، اصلا نمی دونم امشب چه مرگم بود.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:48 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, June 18, 2002
 
Empty spaces - what are we living for
Abandoned places - I guess we know the score
On and on, does anybody know what we are looking for...
Another hero, another mindless crime
Behind the curtain, in the pantomime
Hold the line, does anybody want to take it anymore
The show must go on,
The show must go on
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on.
Whatever happens, I'll leave it all to chance
Another heartache, another failed romance
On and on, does anybody know what we are living for?
I guess I'm learning, I must be warmer now
I'll soon be turning, round the corner now
Outside the dawn is breaking
But inside in the dark I'm aching to be free
The show must go on
The show must go on
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on
My soul is painted like the wings of butterflies
Fairytales of yesterday will grow but never die
I can fly - my friends
The show must go on
The show must go on
I'll face it with a grin
I'm never giving in
On - with the show -
I'll top the bill, I'll overkill
I have to find the will to carry on
On with the -
On with the show -
The show must go on...
("The Show Must Go On" (Queen))

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:47 نوشت.

 
من اگه از این شعرای خارجی می نویسم اینجا برای اینه که از شعرش خوشم اومده و به اوضاعم می خوره، اگه از آهنگش خوشم اومده بود نتشو می ذاشتم. پس این شعرا در واقع جزئی از احساسات حکیمانه هستن. که به نوبه خودش بخشی از کتاب مستطابه. پس اون شعرا یه جورایی نوشته خودم حساب می شن و اگه می خواستم خودم بنویسم یه همچون چیزی از آب در میومده. پس بخونین. (قابل توجه حمید رضا.)

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:46 نوشت.

 
رامین بهم یادآوری کرده که قضیه جمع آثار برای سیستمهای خطی به درد می خوره در حالی که انسان سیستم خطی نیست. راستش من هنوز کنترل خطی پاس نکردم ولی یه سوال برام پیش اومده که نمی شه انسان رو شبیه سازی تکه ای خطی کرد؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:44 نوشت.

 
یاد یه داستانی افتادم که خیلی قدیما خوندم. اون وقتا که اساطیر همه ملل جهانو حفظ بودم. این یکی مصری بود. داستان یکی بود که با برادر بزرگ و زن برادرش زندگی می کرده. یه روز این داداش کوچیکه وسط روز از مزرعه می ره خونه، اون وقت زن داداشه پیشنهادات بی شرمانه ای بهش می کنه، اینم که آدم خوبی بوده می زاره می ره. عصر که داداش بزرگه می ره خونه زنه قضیه رو یه جور دیگه تعریف می کنه، داداش بزرگم غیرتش جوش میاد و می ره دنبال داداش کوچیکه. وقتی بهش می رسه این یه طرف رودخونه بوده اونم یه طرف دیگه. بعد داداش کوچیکه برای اینکه بی گناهیشو ثابت کنه، می زنه خودشو از مردی می اندازه.
حالا یه جورایی حکایت ماست. برای اینکه به یکی ثابت کنم که واقعا قصد اذیت کردنشو ندارم، عواطف خودمو کشتم. خلاص. تو این مورد دیگه فکر کنم از سنگم سخت تر باشم و از هیدروژن مایع سردتر.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:29 نوشت.

........................................................................................


Monday, June 17, 2002
 
صد دفعه گفتی یا شنیدی که: "خدا داره آزمایشم می کنه"
خدا چی رو آزمایش می کنه؟ مگه داننده مطلق نیست؟
آزمایشای خدا برای این نیست که خودش به نتیجه ای برسه، می خواد خود آدم از توانایی ها یا ضعفای خودش باخبر بشه. مطمئن باش.
پ.ن: خدا خان! بعد از هر آزمایش تا آزمایش بعدی فرصت داری که گزارش کارتو تحویل بدی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:44 نوشت.

 
آخ که این YACCS داره منو به جنون می کشه. هر کاری می کنم یه جاش می لنگه. امیدوارم زودتر درست شه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:51 نوشت.

 
یه قضیه ای هست که ما همه جای برق ازش استفاده می کنیم، به اسم جمع آثار. می گه که پاسخ ما به مجموعه شرایط برابره با مجموع پاسخهای ما به تک تک شرایط. که خب مسلما خیلی کارو آسون می کنه.
مساله اینجاست که الآن شرایط من اونقدر پیچیده هستش که حتی با استفاده از جمع آثارم نمی تونم پاسخ خودم رو بدست بیارم. برای همین الآن حسابی سردرگم موندم که چه خاکی باید به سرم بریزم. شایدم چون پارامترای مجهول زیاده نمی شه حلش کرد. شاید برای حل خودم مجبور بشم از تبدیل لاپلاس استفاده کنم ولی مشکل اونم اینه که تبدیل معکوس رو درست حسابی بلد نیستم می ترسم تو همون حوزه گیر کنم. قضیه تلگان و هم پاسخی و تونن و نورتن و ... هم جواب نمی ده. اصلا مشکل من پایه ایه چون نمی تونم تبدیل منبع انجام بدم. هنوزم فرق امپدانس و ادمیتانس رو بلد نیستم.از حالت دائمی سینوسی نمی تونم استفاده کنم چون به حالت دائمی نمی رسم و منابع همش دارن تحریکم می کنن. فرکانسهای طبیعی خودم هم طیفش گسسته نیست، پیوسته است. در ضمن اگه گراف منو بکشی به یه گراف ناهمبند، غیر مسطح، لولادار می رسی که اصولا تجزیه تحلیلش کار هر کسی نیست. خلاصه اینکه حسابی گیر کردم، زیر یه مشت علامت سوال بزرگ.
اگه توصیف وضعیتم اونقدر پیچیده شد که غیر از خودم و چند تا برقی دیگه کسی نمی فهمه ببخشین، ولی شاید اینجوری همه بفهمن که چه وضع بغرنجی دارم. تازه اینا همش مربوط می شد به مدار. شاید شب امتحانای دیگه اومدم و به زبون اونا هم یه بار دیگه موقعیت خودمو تشریح کردم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:50 نوشت.

 
آخ گفتی.... من که کنکورمم رو صندلی راست دستی دادم. تو عمرمم صندلی چپ دستی ندیدم. فکر کنماگه پشتش بشینم اصلا از بی عادتی نتونم چیزی بنویسم.
کاش فقط این بود، هیچ قیچی ای رو نمی شه با دست چپ گرفت، حتی پیچ ها راست گرد هستند، حتی یه مداد که می گیری دستت نوشته های روش یه جوریه که راست دستا درست ببینن، موقع رانندگی حق تقدم با سمت راسته،.... دیگه چقدر بگم. بابا اینا دارن ما رو استثمار می کنن و ما صدامون در نمیاد. تازه خوبه که ما باحال تریم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 09:58 نوشت.

........................................................................................


Sunday, June 16, 2002
 
ببینم این اسم عوض شد؟ ااا این نظرخواهی چرا همچین شد؟ نمی شه یه کاری کرد پای همه مطالب نباشه؟ می خوام فقط واسه بعضی چیزا نظر بدین آخه. چرا زبونش مریخی شد حالا؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:07 نوشت.

 
اصلا حرف زدنم نمیاد. از بس که خسته ام. ولی خب نتونستم به اعتیادم غلبه کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:02 نوشت.

........................................................................................


Saturday, June 15, 2002
 
کممممممممممممک !!!!! فردا امتحان دارم، هیچی هم حالیم نیست.
چه خاکی تو سرم بریزم؟
از بس قبلا خاک ریختم هنوز تو گوشام پر خاکه!!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:23 نوشت.

 
ها ها حمید خان یادت باشه، آلمان قهرمان می شه. می زینیم گرگ پیر استعمارتونو حذف می کنیما. فقط فکر کنم قبل از فینال به هم نرسیم. نه؟ البته شک دارم که اصلا شما به فینال برسین.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:01 نوشت.

 
می دونی؟ دردای درونی آدم یه آتیشه. نباید بذاری اون آتیش تو رو بسوزونه، باید جوری ازش استفاده کنی که باعث پخته شدنت بشه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 09:42 نوشت.

 
.... اما لحظه ای رسید
لحظه پریدن و رها شدن میون بیم و امید
لحظه ای که پنجره بغض دیوارو شکست
نقش آسمون صاف میون چشاش نشست
مرغ خسته پر کشید و افق روشنو دید
تو هوای تازه دشت به ستاره ها رسید
لحظه ای پاک و بزرگ دل به دریا زد رفت
تو هوای تازه دشت تن به صحرا زد و رفت....

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 09:41 نوشت.

........................................................................................


Friday, June 14, 2002
 
آخه کره ایهای ذلیل مرده! چه طوری دلتون اومد با اون چشمای چپتون گریه فیگو رو ببینین؟ خاک بر سرتون کنن ایشالا.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:09 نوشت.

 
این پدرسگی که فال روزنامه ایرانو می نویسه خیلی کاردرسته به خدا
اینم امروزم: تنهایی خوب است، اما برای کسی که ظرفیت و توان آن را داشته باشد. به نظر می زسد تنهایی تو را بر آن داشته تا به چیزهایی فکر کنی که جز اندوه و غم محصولی ندارد.
با همه این حرفا من این جور تنهایی رو دوست دارم. همونی که بون جووی وصفش کرده:
Tonight I won't be alone, but you know that don't mean I'm not lonely.
به فارسی اصلا نمی شه ترجمه اش کرد. به هر حال هنر اینه که به چیزایی فکر کنی که جز اندوه و غم محصولی نداره، ولی شاد باشی. هنر اینه که اگه به غم و اندوه فکر می کنی، به فلسفه اش فکر کنی، نه به نفسش.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 10:24 نوشت.

........................................................................................


Thursday, June 13, 2002
 
امروز صبح به هرکی زنگ زدم، (دختر و پسر) فوری دودرم کرد و گفت برو فوتبال ببین. خب نمی خوام ببینم، حوصله ندارم. عجب گیری افتادیما. یعنی برزیل و کاستاریکا می ارزن که دل منو بشکونین؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:37 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, June 12, 2002
 
یه پسر بچه ای که سر چهارراه چسب می فروخت امروز چسبیده بود به ما. مامانم بهش گفت چسب لازم ندارم، خواست بهش پول بده. پسرک گفت: "پول نمی گیرم، گدا می شم." با اینکه اون همه صبر کرده بود که شاید ازش چسب بخریم فوری رفت کنار که دیگه حتی فکر ما رو نکنه. چراغ سبز شد و ما راه افتادیم. تکیه داده بود به یه ماشینی که اون کنار پارک کرده بود. معصومیت تو قیافه اش موج می زد.
دیوونه ام کرد.
نباید سر کلاسش باشه؟ امتحاناش تموم شده واین اوقات فراغتشه؟ اصلا درس می خونه؟ اصلا بچگی کرده؟ حق بچه بودنش به رسمیت شناخته شده؟ تو عمرش یه دونه کتاب قصه خونده؟ توپ بازی کرده؟ ماشین اسباب بازی داشته؟ کارتون دیده؟ آدامس اربیت سیصد تومنی خورده؟
هزار تا سوال کوفتی دیگه........
هیچ وقت چیزایی که ما تو تمام عمرمون به عنوان حقوق اولیه خودمون می دونیم براش حتی به عنوان یه تجمل تعریف شده؟
با همه وضعی که ناچارش کرده بیاد سر چهارراه، با همه بچگیش، اونقدر مرد هست که حاضر نیست پول مفت از کسی بگیره.
و آقایون مسوول نفت مملکت رو مفت می دن به سوریه و لبنان، پول مملکت رو خرج جنگ اعراب با جهودا می کنن که هر جفتشون موجودات پستی هستن. آخه چه نفعی به ما می رسه؟ کی گفته که اسلام بستگی به یه مشت عرب شیپیشوی ملخ خور داره که اگه نباشن اسلام به خطر می افته؟ و هم کلاسی من، دختربسیجی ای که مثلا باید عاطفه اش بیشتر از من خرس گنده با یه من ریش باشه، باید به خاطر دینی که ادعاشو می کنه حسابی نوعدوست باشه، میاد می گه چون اون بچه پدرش معتاده این بدبختی حقشه و عوضش ما باید پولمونو خرج عربای کون نشور بکنیم؟ و من باید به خاطر یه همچین حرفی از معلمم بشنوم که: " تو دیگه چقدر خری؟ مگه تو مجوسی؟ باید بری استغفار کنی." یعنی واقعا اگه من بگم هم وطن من واجب تر از بقیه هستش، از اسلام خارج شدم و مهدورالدم؟ تا کی باید برگه های ارمغان بهزیستی فروخته بشه و پولش بره تو جیب آقای چمن گلی و چار تا کثافت دیگه مثل خودش؟ تا کی باید تو صندوقای صدقه پول بریزیم و ندونیم که این پولا به مستحق می رسه یا نه؟ وقتی روز به روز این جور آدما رو بیشتر می بینیم، انتظار دارین باور کنیم که واقعا کسی به فکرشونه؟
کاش اون بچه خراب نشه، مملکت ما به یه همچین مردایی احتیاج داره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:29 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, June 11, 2002
 
حمید خان یادت باشه، آلمان قهرمان می شه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:19 نوشت.

 
حالم اصلا خوب نیست. از صبح دلم درد می کرد حالا سرمم درد می کنه. اگه دیگه خبری ازم نشد فاتحه یادتون نره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:29 نوشت.

 
یادم می آد صبح روز امتحان میان ترم ریاضی به بچه ها گفتم من این امتحانو حسابی خراب می کنم ولی عوضش پایان ترم چون بخش آسون ترش می مونه نمره درست حسابی می گیرم و خلاصه پاس می شه. حالا میان ترمشو نمره کامل گرفتم، ولی اصلا از مبحث پایان ترم هیچی حالیم نیست. خیلی خرم، نه؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:26 نوشت.

........................................................................................


Monday, June 10, 2002
 
یادت باشه که مهم نیست قضاوت مردم راجب ما چیه، مهم نیست که اونا راجب صداقت ما چی فکر می کنن. مهم اینه که ما به درستی رفتارمون ایمان داریم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:10 نوشت.

 
اه. دیگه دارم کم کم از دستتون خسته می شم. دیگه تو این دانشکده قیافه ها مثل قدیم نیست. وقتی تو حیاط راه می ری یه مشت قیافه عبوس ناراحت می بینی. همه تو خودشونن. همه یه جورایی ناراحتن. تو فکرن. حتی دیگه بگو بخنداشون مثل قدیم نیست. اگرم می خندن تابلوئه که فقط ظاهرو دارن حفظ می کنن. به قول بابام: "چتونه؟ عاشقین؟"
انکار نکنین که فایده نداره. معلومه که نصفتون دردتون مربوط به همین می شه. وگرنه چه مشکل دیگه ای دارین که به این روز افتادین؟
اینم نصایح حکیمانه امروز: عاشق عشق باشین، نه عاشق معشوق. این جوری وقتی میاد الکی تو ابرا سیر نمی کنین، وقتی هم می ره الکی خودتونو نمی خورین، همیشه تو یه سطح معقول و مناسب می مونین.
اینم واسه اون بیست درصدی که احتمالا دردشون این نیست: این نیز بگذرد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 20:15 نوشت.

 
ها ها، حال کردین چی گفتم؟ الآن دیدم اون ایمیل خودم برگشت خورده، البته ایمیل اونا رسید ولی چیز به درد بخوری توش نبود.
ولی باحالیش اینه که بالاش نوشته: این نامه حاوی اطلاعات مهمی است. مثلا چیز مهمش پسوردمه که اونو خودم بلد بودم لازم نبود کسی بهم بگه.
کسی منظور اینو می فهمه؟
Message from yahoo.com.
Unable to deliver message to the following address(es).

:
128.121.4.109 does not like recipient.
Remote host said: 550 5.7.1 Unable to relay for support@persianblog.com
Giving up on 128.121.4.109.

تازه اگه به آدرس خودمم برم نوشته: این وبلاگ مسدود می باشد، غلط نکنم خیلی تابلو تر از این حرفام. احتمالا تو مرامنامه سایتشون نوشته: عضویت خواص بای نحو کان ممنوع است.
به خدا من با این سایت دشمن نیستم اگه یه روزی مطمئن بشم که مشکلات احمقانه حل شدن، حتما می رم جل و پلاسمو اونا پهن می کنم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:22 نوشت.

 
می خواستم اینا رو معرفی کنم و تا یکی دو هفته دیگه کم کم این وبلاگو منتقل کنم به سایت اونا ولی هنوز یه مشکلاتی دارن که باید رفع بشه. اولیش اینه که تو این Blogger می شه با هر شناسه ای عضو بشی و بعدا با اون شناسه وبلاگای مختلف، با آدرسای مختلف بسازی ولی تو این سایته هر شناسه ای که ورداری همون می شه آدرست. حالا ورداشته واسه ما eyedeen.persianblog.com ساخته که طبیعتا به لعنت خدا نمی ارزه. حالا گفتیم به جهنم بذار سروراشون پر بشه، خواستم tgeik رو بگیرم که گفت عنوان "نظریات عارفانه، یادداشتهای ابلهانه" رو قبلا یکی دیگه ورداشته. اولا که به تو چه؟ اون یکی هم خودمم. دوما که حالا اومدم برم عنوان اون یکی رو عوض کنم، می بینم میگه " شناسه کاربری شما مسدود است، به آدرس فلان میل بفرستید". انگار نه انگار که همین دو دقیقه پیشش من با اون شناسه رفتم و چیزی پابلیش کردم. دیگه اینکه اون موقعی که عضو می شی می گه یه نامه واستون فرستادیم، برین میل باکستون رو چک کنین. ممکنه یه چیزای بدرد بخوری تو نامه هه باشه، هرچند من که چشمم آب نمی خوره، ولی مساله اینه که اون نامه هنوز که هنوزه دست من نرسیده. حالا خوبه الآن برم ببینم اون نامه ای هم که من فرستادم برگشت خورده. من که دیگه پشت دستمو داغ کنم به سایت ایرانی اعتماد کنم. تقریبا مطمئنم که یکی دو هفته دیگه سروراشونم کم میارن. بابا شوخی که نیست.
کار هر بز نیست سرویس وبلاگ دادن، سرور کلفت می خواهد و برنامه نویس خفن.
تازه یه چیز باحال دیگه هم داره: موقع مطلب نوشتن هرچی Alt+Shift می گیرم بازم واسه خودش فارسی تایپ می کنه.
خلاصه اینکه ما صبر می کنیم ببینیم آقایون بالاخره چه گلی به سر خودشون و ما می زنن.
به هر حال اگه خواستین یه سری به اون لینک بالا بزنین، واسه تفریح بد نیست. هرچند که بعدا آقایون خیال می کنن از بس سایتشون توپه این همه مراجعه کننده داره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:17 نوشت.

........................................................................................


Saturday, June 08, 2002
 
حمیدرضا ! این حرفا به درد تو هم می خوره. به بازیگر بودن عادت نکن. خودت باش.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:34 نوشت.

 
همین الآن اینو خوندمش حیف که نمی تونم بهت لینک بدم.
سمن تو حق نداری خودت نباشی. نمی تونی خودت نباشی. ما که خودمونو دوستای تو می دونیم، خودت رو دوست داریم نه کس دیگه ای. می دونی؟ منم تاحالا صد بار فکر کردم که از صداقتم ضربه خوردم. ولی مساله این نیست. صداقت بهترین چیزه ولی مثل همه چیزای دیگه زمان داره. اگه حرفی هست که باید گفته بشه یا کاری هست که باید انجام بشه، باید بشه. فقط مساله سر زمان این اتفاقه. گاهی وقتا مجبوریم یا بهتره که اون عمل رو مدتی عقب بندازیم. فقط عقب بندازیم، نه اینکه اون عمل انجام نشه، یا عمل دیگه ای که با اون متضاده انجام بشه. ما باید خودمون باشیم. نمی تونیم کس دیگه ای باشیم. فقط می تونیم خودمون رو بروز ندیم.
اصلا نمی دونم چه اتفاقی برات افتاده، ولی مطمئن باش که همیشه می تونی روی ما حساب کنی. ولی خودت باش. اجازه نده فاکتورای ناراحت کننده تو رو عوض کنن، سعی کن تو اونا رو عوض کنی. خودت باش و همیشه مطمئن باش که خدا به مناسب ترین وضع ممکن تو رو خلق کرده. پس اجازه بده همونطور که خودش تشخیص داده بمونی.
منظورم از این حرفا این نیست که به جبر اعتقاد دارم. ما کاملا مختاریم ولی بالاخره باید به قوانین بازی تن بدیم.
یه چیز دیگه: تو نمی تونی چشمت رو به روی حقیقت ببندی یا پنهانش کنی چون از هر خورشیدی درخشانتره.
حرف آخر: دیگه نشنوم از این حرفا زدیا.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:30 نوشت.

 
خوشم اومد، امروز حسابی حال این معتمدی رو اخذ کردیم. سر کلاس برگشته به امید می گه آقای رضوی شما گوش نمی کنینا، امید گفت زندی هستم استاد. اونم از رو نرفت گفت فرقی نمی کنه، رضوی هم عین خودته. ظهر که نمره های میان ترمش اعلام شد و معلوم شد نمره های اول و دوم کلاسش مال امید و منه، باید می رفتیم پیشش ببینم بالاخره کی گوش نمی کنه.
حالا همه اینا یه طرف حرف این سمن خانوم یه طرف. برگشته به من می گه آخه تقلب که هنر نیست. عیب نداره بابا مام پاش بیفته تقلب می کنیم ولی تو این یه امتحان فقط یه نفر تقلب کرد که خودشون باشن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:24 نوشت.

 
دمش گرم. بین اون همه دانشجوی دانشگاه هنر، این نیما دارابی نفر اول نخستین جشنواره سوت ایران شد. حسابی آبرو داری کرد. بخصوص که موقع گرفتن جایزه هم یادآوری کرد که از کدوم دانشگاهه. تازه شانس اوردن نامدار نبود وگرنه نفر دومم مال خودمون می شد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:56 نوشت.

........................................................................................


Friday, June 07, 2002
 
به سلامتی یه نفر دیگه از خواص دانشکده هم وبلاگ دار شد. چون به من گفته فعلا آدرسشو به کسی نگم تا بعدا که خودش جار بزنه منم بهش لینک نمی دم. هر چند که قبلا یه نفر دیگه بهش لینک داده. به هر حال سمن خانوم خوش اومدی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:59 نوشت.

 
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
***
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
***
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه
***
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم من که روم خانه به خانه
***
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آیین تو جوید
تا غنچه بشکفته این باغ که بوید
هرکس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
***
بیچاره «بهایی» که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل و خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر «خیالی» به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 13:59 نوشت.

 
زخمای بدن فقط برای این ایجاد می شن که زخمای روح رو به ما یادآوری کنن. که یادمون بیارن خواهی نخواهی این زخما ایجاد میشه و یادمون باشه که گذشت زمان اونا رو خوب می کنه و یادمون باشه که اگه یه زخم خیلی بزرگ باشه، همیشه ردش باقی می مونه، این رد همیشه ما رو یاد اون زخم می اندازه، و می تونه تا آخر عمرمون تو زندگی ما اثر بذاره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:33 نوشت.

 
از من می ترسی؟
خوش بحالت که فکر می کنی منو شناختی. خوش بحالم که دوستام راجبم اینجوری فکر می کنن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 09:26 نوشت.

 
دیروز رو تو یکی از بهشتای روی زمین گذروندم. اگه زمینیش اینه، ببین دیگه فضاییش چیه.
تو همون بهشت یه دفعه مرگ رو به چشم دیدم. قرار نبود بمیرم، فقط قرار بود ببینم که مرگ از رگ گردن به من نزدیکتره. اونی که از رگ گردن نزدیکتره مرگه، خدا نیست. خدا خود رگ گردنه. خدا خود وجود منه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 09:25 نوشت.

........................................................................................


Thursday, June 06, 2002
 
هر مداری یه حالت گذرا داره و یه حالت دائم که بعد از اون پیش میاد. در مورد من این حالت گذرا خیلی داره طول می کشه. برمی گرده به توپولوژی من به قول بشر. بازم به قول خودش: "اینا قسمتای راحت الحلقوم زندگیه دیگه، اینطور نیست؟"
شایدم مشکل برمی گرده به این که تا میام به حالت دائم برسم، دوباره منبع تحریکم یه موج جدید می فرسته تو شاخه هام.
آخ که چقدر می چسبه آدم همه زندگیشو با چار تا مدار تشبیه کنه. کاش همونطور که می تونیم سر سه سوت یه مدارو حل کنیم، می تونستیم زندگی خودمون رو هم حل کنیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:18 نوشت.

 
و اما من تمام دو روز تعطیلم را به فکر کردن گذراندم. آخ که چقدر کار سختی است وقتی عادتت به آن را از دست داده باشی. فکر کردن درباره خودم. درباره دیگران، درباره تو، گذشته، حال، آینده، ایدئولوژی، عرفان، موسیقی، موهام، هدفم، فلسفه وجودیم، مسیرم......
و جقدر سخت است که انسان بدینسان خود را خالی بیابد....
و این منم که دوباره از فردا قاطی جماعت می شوم و فکر کردن را از یاد می برم.
راستی این منم؟
من بدین حد پوچم؟
من تا این حد روزمره ام؟
این منم که شما می بینید؟ یا روح خبیثه ای که در من حلول کرده؟ روحی مادی، روزمره، الکی خوش، .... روحی که از آن من نیست. پس من کجایم؟ در کدامین بدبختی حلول کرده ام؟ بدبختی که باید تاب همه مصائب مرا بیاورد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 19:17 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, June 05, 2002
 
یه نفر بگه این پرتغالیا چه غلطی دارن می کنن. من که نمی فهمم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 14:17 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, June 04, 2002
 
دیشب خواب مسیح رو دیدم. ازش خواستم تصلیب رو بهم نشون بده، چیزی که نشونم داد به دار آویختن منصور بود.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 11:36 نوشت.

........................................................................................


Monday, June 03, 2002
 
دلم تنهاست ماتم دارم امشب
دلی سرشار از غم دارم امشب
غم آمد، غصه آمد، ماتم آمد
خدا را این میان کم دارم امشب.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:44 نوشت.

........................................................................................


Sunday, June 02, 2002
 
امروز تو دفتر مدیر امور فرهنگی دانشگاه بودم و عجله داشتم. گفت: " به مدیر مسولتون بگین اگه چیز شد از امور دانشجویی خبر بگیره." منم گفتم چشم و دویدم بیرون. بعدا تو پله ها که بودم تازه فکر کردم دیدم نمی دونم منظورش از چیز شدن چیه ولی دیگه به روی خودم نیاوردم. فکر کنم اون بیچاره هم کلی تو دلش به من خندیده.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:18 نوشت.

 
امروز کوئیز گروهی داشتیم که مثلا باید گروهای دونفره بشیم و یه مساله رو باهم حل کنیم. اینم یه مساله داده بود، گفته بود از چهار روش حل کنید. این هم گروهی ما که خواب بود. فقط وسطش یه چار کلمه حرف زد بعدم اصلا پاشد رفت. منم که فقط از دو روش تونستم حل کنم که تازه جواباش با هم فرق داشت!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:17 نوشت.

 
در کمال تاسف و تاثرو تالم، متاسفانه باید به اطلاعتون برسونم که از مسابقات منچ حذف شدم. همش تقصیر همین سمن بود. از بس که سیاست اینگیلیسی داشت تو بازی. آخرش خودشم برنده نشد ولی ما رو هم نذاشت برنده شیم. البته یه مشکل دیگه هم بود که نمی دونم چرا ملت صدتا صدتا شیش میاوردن من هرچی تاس می انداختم یک میومد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:17 نوشت.

........................................................................................


Saturday, June 01, 2002
 
آهنگ subterranean homesick blues رو شنیدین تا حالا؟ اخیرا دوباره گیردادم به باب دیلن. اگه این آهنگشو گیر آوردین حتما گوش کنین. چیز عجیبیه، تمام مدتی که داره پخش می شه احساس سردرد دارین و می خواین که زودتر تموم شه ولی لحظه ای که تموم می شه، تازه می فهمین اون سردرد لذت بخش با اون صدای جادویی چه تاثیر وحشتناکی داره. مطمئنا دوباره گوشش می کنین از اول. یه چیزیه تو مایه های سیگار. آدمو اذیت می کنه ولی وقتی دفعه اول امتحانش کردی حتما دفعه دومی هم پشت سرش هست.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:01 نوشت.

 
خودت می دونی که خیلی از حرفات رو هنوزم عمل نکردی بهشون. فقط ادعاشو می کنی.
به قول رامین :" من برات حکم همون شئ نحس رو دارم که از یه حادثه شوم باقی می مونه."
من از دستت خسته نمی شم. مطمئن باش از دستت ناراحت نیستم و می دونم فقط گذشت زمانه که اوضاع رو بهتر می کنه. ولی اگه هیچ وقت بهتر نشه، هیچ وقت خودمو نمی بخشم، هرچند هنوزم فکر می کنم تو شرایط شیش ماه پیش کار درستی کردم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:01 نوشت.

 
این شورای صنفی ما یه کار باحال کرده، مسابقات منچ راه انداخته!!!
مام ثبت نام کردیم و فردا باید مسابقه بدیم. البته قرار بود من امروز بازی کنم ولی چون امتحان داشتیم نرسیدم و یه مقدار برنامه بهم ریخت. حالا همه حریفای فردای من آشنان. همه هفتاد و نهی. خوشحالم که نتیجه بازی فردا هرچی که باشه یه افتخاره برای هفتاد و نهی ها و از این خالی بندیا!!!! چون به هر حال یه نفر دیگه ازشون صعود می کنه.
به هر حال سمن خانم حالا که داری می خونی، خودتو آماده کن واسه فردا که یه وقت نبازی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:00 نوشت.

 
یه چیزی تازه کشف کردم: من و جین جین تو یه مدرسه درس می خوندیم. البته فقط یه سال فرصت دیدن همدیگه رو داشتیم اون وقتا که اون یه سال ما تازه وارد بودیم و ناآشنا و اونم داشته واسه کنکور درس می خونده که سیاست مدرسه ما در مورد سال آخری ها یه چیزی بود تو مایه های تعطیلی. خلاصه اینکه عجب دنیای کوچیکیه ها. یادش بخیر عجب مدرسه ای.
می تونم ادعا کنم تو بهترین راهنمایی و دبیرستان ایران درس خوندم و الآنم دارم تو یکی از بهترین دانشگاهای مملکت بهترین رشته رو می خونم. ولی خیلی وقتا احساس کردم که لیاقت این همه رو ندارم.
حالا بگم چطور شد که ما فهمیدیم با این جین جین فامیلیم. یه آدم نازنینی بود تو مدرسه ما که اسمش اگه اشتباه نکنم: "اسدالله زاده" بود. ولی ما عادت داشتیم بهش بگیم اسدل. زمان ما نقشش بیشتر در حد یه ناظم بود ولی زمان جین جین اینا انگار معلم هنرم بوده. این بنده خدا هفته پیش مرد. تو تمام این سالا شاید هیچ وقت بهش فکر نکردیم ولی حالا که مرده فکر خیلیامونو به خودش مشغول کرده.
دیگه حیاط علامه حلی نگاهای اسدل رو از تو اتاقک آکواریوم مانندش نمی بینه.
دیگه کسی نیست که کمکهای اولیه مورد نیاز بچه ها رو انجام بده براشون.
دیگه مسابقه های مدرسه داور نداره.
دیگه کسی نیست که واسه همه بچه ها نمره انضباط بیست رد کنه.
دیگه......
تو همه این کارا البته موردایی داشته که خاطره شده برای همه.
یه دفعه که زیر تنها درخت حیاط مدرسه، کنار زمین بسکتبال، روبروی آکواریومش تحصن کرده بودیم برای اعتراض به رفتار یکی از معلما، از توی دفترش اسم بچه های ردیف جلو رو به عنوان مسئول نوشته بود و داده بود به مدیر(یادش بخیر عجب آدم گهی بود) که البته بعدا به این قناعت نشد و از روی لیستای حضور و غیاب از انضباط هممون نفری دو نمره کم شد. ولی اسم اسدل به عنوان آنتن خراب بین بچه ها در رفت. اون تحصنم آخرش توسط مدیر به خاک و خون کشیده شد. روز بیست و پنج اسفند هفتاد و شیش بود. سال بعدش تو انتخابات شورای مدرسه ائتلاف بیست و پنج اسفند برنده شد. امسالم ت وچهارمین سالگردش رفتیم مدرسه که چه قدر فرق کرده بود.
یه دفعه دیگه یکی از بچه ها به یکی دیگه که خیلی گنده بود (سه تا داداش بودن که هر سه تاشون همون جا درس می خوندن، بزرگترینشون رو که المپیادی بود هم نسلای جین جین یادشونه، کاوه خجسته رو می گم) مشت زده بود. اونوقت انگشت خودش در رفته بود. بعد اسدل واسش انگشتشو جا انداخت. منتها ظاهرا یه ترکم داشته. چون بعد از اقدامات اسدل انگشتش شیکست!!!
یه چیز دیگه هم تو داوری ها بود. واسه مسابقه های فوتبال خود مربی ورزشمون (خوشخوان) که داور بین المللی بود و این روزا تو تلویزیون واسه جام جهانی کلی نشونش می ده داوری می کرد. ولی داوری بسکتبال با اسدل بود. (البته اینو جین جینم گفته ولی منم می گم حالا) اسدل وفتی می خواست بگه یه دقیقه از بازی مونده، انگشت شستشو حواله بچه ها می کرد که کلی مایه خنده بود.
خلاصه اینکه یادش بخیر. حیف شد رفت. روحش شاد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:00 نوشت.

........................................................................................


 
This page is powered by Blogger Weblog Commenting by HaloScan.com