صفحه موسيقی فتوبلاگ

 

مشغوليات

زندگى، خود مشغوليتي عظيم است!
غير از اون، فعلا دارم درس می خونم خير سرم!





شعار هفته

Many subsystems in data communication systems work best with random bit sequences.

K. Sam Shanmugam


 
توصیه می شود
(ترتیب الفبائی)

احسان
از بالای دیوار
نوشتارهای روزانه ی نیما دارابی
بامداد خسته
جین جین
دخترك شیطان
دلتنگستان
موومان پنجم
ضد خاطرات
خاتمه از صفر
راز
مرا بخوان!
ياوه های عاشقانه یك من
یك جستجوی همیشگی

بالا
 
آیدین كبیر در یك نگاه

اسم: آیدین خان
تاریخ تولد: ۱۸ دی ۱۳۶۱
شغل شریف: فعلا دانشجو
رشته تحصیلی: برق
معدل كل: این یكی رو بیخیال
قد: ۱۷۷
وزن: ۷۸
رنگ چشم: قهوه ای تیره
رنگ مو: همون
طول مو: فعلا ۱۰cm
ریش: اندازه یه ماه
تماس: eyedeen_r@yahoo.com

اینم یه تیریپ عارفانه، ابلهانه از آیدین كبیر


بالا






 
آرشیو

January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010


بالا



آیدین كبیر در یك نگاه
تراوشات قدیمی تر
توصیه می شود
شعار هفته
تماس
نظريات عارفانه، يادداشتهای ابلهانه
تراوشات ذهنی آیدین كبیر
 
Tuesday, April 30, 2002
 
مرغ خسته پر کشید وافق روشنو دید
تو هوای تازه دشت به ستاره ها رسید
لحظه ای پاک و بزرگ دل به دریا زد و رفت
با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:33 نوشت.

........................................................................................


Saturday, April 27, 2002
 
بارون میاد. پس چرا برف نمیاد. مورفی قوانینش رو از من دزدیده. امتحان دارم. خیلی بدی. چقدر سر و صداس اینجا. کرت کوبین. بی بی پیک. خانم گل یه مشکلی داره که ما نمی دونیم. پواسون و لاپلاس. باربا پاپا. دلربایی. قوچان. آمریکا. سیاست. سید جواد. کلاغ. قبرستون. مایلی کهن. پژواک. انجیل. یه زنگ تلفن. جهود. عمله. آخ سرم. شبحت زندگیمو گرفته. وای عجب خرتوخریه رو میزم. کمپوت. بابا پاگانینی. سیصدوشصت وات. تایپ کردن حوصله می خواد. وای وای وای. چپه شدم از رو صندلی. پسره دست و پا چلفتی. الاغ عوضی. یه مشت خودکار تموم شده. یه عالم کتاب نیمه تموم. بازم کرت کوبین. عشق کوفتی یا دوست داشتن بچگونه. بوی عطر. یه نفر اون در حمومو ببنده سوسک داره از سرو کولم بالا میره. آذین اون پدال وسط پیانوتو بگیر. یه جونور شر که همونجوری گنده شده. پوریا. وای چقد این بیچاره رو دودرش می کنین. اااااااه یکی آشغالا رو ببره من حال ندارم. پشه پدر سگ دست از سرم وردار. آخه خنگ خدا اینترنت شبونه گرفتنت دیگه چی بود. یه دفتر خاطرات که هرچی به آخرش نزدیک تر شدم کمتر نوشتم. دلم هوس یه عروسی توپ کرده. کلی قر دارم که بدم. اسباب بازی جدید بابا. خب یه دفعه اون manual رو بخون. واسه همین نوشتنش. مگه من بابای سامسونگم که بدونم چجوری کار می کنه؟ اااااه آذین از پیانو زدن فقط همین دامبولیای ایرانی رو بلدی؟ طفلک بتهوون اگه بفهمه. دلم لک زده واسه یه جک جدید باحال. کاش پیانو رو ول نکرده بودم. وای راست میگه عجب راهنمای آشغالی داره سامسونگ. یادش بخیر قدیما هر روز تو کوچه فوتبال بازی می کردیم. نچ نچ چقد دلم واسه کوسه، خجی، صدببو، قلی، جمعه، نونکل تنگ شده. هوس سینما کردم. شیطونه میگه پاشم برم سینما فرهنگ. وای روشنک دکترا تو گرفتی؟ واسه همین دیگه نمیای خونه ما با هم خمیر بازی کنیم؟ریحان تو چی؟ پویا تو دفاعتو کردی؟ امین چیکار میکنی که هیچ خبری ازت نیست؟ احسان تورو که تو دانشکده می بینم معمولا. بچه ها دلم لک زده واسه اینکه منو بفرستین دنبال نخود سیاه چون از همتون کوچیکترم. چرا حالا که بزرگ شدیم اینهمه منو تحویل می گیرین؟ نمی سازه بهم. من دیگه عادت کردم تو مهمونیا با بچه ها بپرم چون اونا از قدیم منو تحویل می گرفتن. بازم کرت کوبین. عجب حس عجیبی تو صداش هست تو آلبوم Unpluged . وای سی دی عمو اینجا جا موند آخرش. دوست دارم یه کاری بکنم که تا آخر دنیا اسمم بمونه. شاید رفتم قاتل سریالی شدم. زمینشو دارم. من نواده پسر شمشیرم. من از نصف دورو بریام متنفرم.همه حقشونه که هرچی سر من اوردن سرشون بیاد. آخیش چه عجب تو دست از سر اون پیانو ورداشتی. چرا همه چیزو از من می پرسین تو این خونه؟ به خدا من نوارتو نخوردم. به خدا نمی دونم. چرا نمی ذارین یه دقیقه فکرم واسه خودم باشه؟ اینجام اینجا. خب معلومه دیگه وقتی صدای نوارم تا ته بلنده نمی رم تو کوچه که. وای دلم واسه استخر رفتن لک زده. دو ساله شنا نکردم. می ترسم ایندفعه برم تو آب غرق شم. چرا من از بچگی جای بیشتر کارایی که بقیه بجه ها می کردن کتاب می خوندم؟ حتی سر شام. وای بهار این پوستر خرسا خیلی قشنگه. زدمش بالا مونیتورم که همش ببینمش. هنوز خودمو توش پیدا نکردم. احتمالا اونیم که دهن نداره و چشاش گریونه. آخ بازم چشمم به این کتابه افتاد. ده سال پیش خریدمش.هنوزم می تزسم بخونمش. تازه عکساشو انداختم دور.خوابم میاد. نمی خوابم چون میترسم خوابتو نبینم. قانون ولتاژها. اااااه. همیشه از دوستی من سواستفاده شده. ایندفعه هنوز نشده. خدا کنه هیچ وقت در مورد اینا دیگه به اون نتیجه نرسم. عجب رانندگی کردم اون روز، امروز همه ازم شاکی بودن. دلم لک زده واسه مردن. آخه یکی به اینا بگه دعوا جای دختر نیست. باید تا هفته دیگه یاد بگیرم یه برنامه بنویسم که بیتمپ بخونه. پردازش تصویر خداس. خدا یکیه؟ توحید وجود داره؟ دلم لک زده واسه مردن.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:04 نوشت.

 
بابا توام که از بس مارو تحویل گرفتی، تحویل دونمون پاره شد.
دیگه خسته شدم. احساس زیادی بودن، زاید بودن بهم دست داده. انگار جای من تو این جمع نیست وقتی که تو با همه میگی و می خندی ولی با من اینقدر سرد برخورد میکنی.
دیگه این غوزک پام یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره
چشای همیشه گریون آخه شستن نداره
تن سردم دیگه جایی برا خفتن نداره.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:03 نوشت.

 
الاغ، عوضی، کثافت، موجی، حیوون ......
هنوزم وقتی یاد صورت کبودش میافتم دلم میگیره. کاش اقلا منو زده بود. من که به خوردن عادت دارم، تو تمام زندگیم روحا و جسما خوردم ولی این داداشم حساسه، روحش لطیفه.
من که به اون صورت به معاد اعتقاد ندارم ولی تو حمال که بهش اعتقاد داری. مطمئن باش ازت نمی گذریم، نه من و نه هیچکدوم از بچه هایی که دیروز اونجا بودن. مگه از رو نعش من رد شی که بتونی از پل صراط رد بشی.(اونجا که همه مرده هستن، از بس زیادم هستن نصفشون زیر دست و پا می مونن پس این تهدید اونجا جواب نمی ده، باید دنبال یه حرف بهتر بود).
چی میتونه احساس بد جوون بیست ساله ای که تو روز روشن به جرم هیچی از یه الاغ گردن کلفت سیلی می خوره رو درست کنه. حتی سیلی که به اون بیشعور زد هم نمی تونه.حتی اعتراف اون حمال به گه خوردنم نمی تونه.
مرهمی خواهم برای این زخم
- زخم بی گناهی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:51 نوشت.

........................................................................................


Friday, April 26, 2002
 
خدا منو دوست داره یا دوست نداره؟
خدا منو دوست نداره چون باعث شد که یه سری الاغ یه روز خوب رو درسته از دماغم در بیارن.
............
............
............
............
............
............
نه! خدا دوستم داره چون نذاشته منم مثل اون الاغا بشم، چون به من اونقدر عقل داده که بتونم خوب و بد رو تشخیص بدم. چون خیلی چیزای دیگه تو وجود من گذاشته که باعث میشه من الاغ نشم. چون دین منو تو دلم گذاشته ولی دین این الاغارو تو .... و شیکمشون گذاشته،تو باد معده اشون گذاشته.چون خیلی چیزای دیگه که باعث می شه من با اینا فرق کنم و باعث می شه اینا هیچ وقت نتونن منو درک کنن.
حالا که خدا اینهمه منو دوست داره چرا من دوستش نداشته باشم؟
پس خداجون اقلا یه کاری بکن که تو مملکت قشنگمون این گوساله ها وجود نداشته باشن. اصلا دوست ندارم که به خاطر اینا مجبور بشم قید کشورمو، بهترین جای زمینو، جایی که توش بزرگ شدم و ریشه دووندم رو بزنم. ولی اگه بخواد اینجوری پیش بره من که هیچ تضمینی نمی دم که بتونم طاقت بیارم. هر چند من پر طاقت تراز این حرفام. چرا من برم؟
جدا چرا من برم؟
مشکل از منه یا از اونا؟ ( یه جوری میگم انگار بچه دار نمی شیم!!!) چرا اونا نرن؟ اونا که براشون فرقی نمی کنه که کجا باشن. هر جا باشن به هرحال می رینن به اونجا. من می مونم و اونا رو بیرون می کنم یه روزی. من و هزاران تا دیگه مثل من. به امید اون روز.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:44 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, April 23, 2002
 
حوصله نوشتن ندارم. پس ای افکار من بروید گم شوید که نخواهم نوشتتان

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:54 نوشت.

 
وای که چقدر من گیجم. کلاسورمو با همه کاغذاش و جزوه هام جا گداشتم تو آزمایشگاه فیزیک. حالا باید یه آزمایشم برای فردا بنویسم که عددای اونم تو همون کلاسوره مونده.
تا حالا دیدین که کسی گزارش آزمایشگاه بنویسه ولی بدون عدد؟ خب به هر حال من امشب باید اینکارو بکنم. تازه امتحان مدارم دارم فردا که جزوه اونم تو کلاسورمه.
راستی راجب کوئیزای امروزم اصلا سوال نکنین که حوصله یادآوریشو ندارم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:53 نوشت.

........................................................................................


Monday, April 22, 2002
 
اگه احیانا امروز یه خلی رو دیدین که ساعت سه بعد از ظهر داشته تو کوچه مبحث "دی الکتریک ها در میدان الکتریکی ساکن" و بعدشم "چگالی شار الکتریکی و ضریب دی الکتریک" رو میخونده می تونین مطمئن باشین که منو دیدین. از بس مغز درد داشتم امروز کلیدامو پیش یکی از بچه ها جا گذاشتم. مجبور شدم پشت در بشینم و دوتا از گیر دارترین بخشای الکترومغناطیسو تو کوچه بخونم تا یکی بیاد واسم در رو باز کنه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:14 نوشت.

 
دیشب مورد نصیحت شدید یکی از دوستای خوبم قرار گرفتم (نصیحت شدید یعنی همراه با تهدید و دعوا) و باعث شد به این نتیجه برسم که:" زندگی که همش زندگی کردن نیست که، قاطیش حمالی و درس و مصیبتم هست." به هر حال دستت درد نکنه که دیشب اشک مارو دراوردی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:14 نوشت.

 
وای اگه فردا شب زنده برسم خونه خیلیه. دیشب که تا ساعت سه داشتم درس می خوندم خیر سرم. صبحم هفت پاشدم بدوبدو رفتم سر کلاس خاله خانم. از بعد از اونم تاحالا که ساعت یه ربع به یازده شب هستش دارم الکترومغناطیس می خونم (مثل بز).تازه درسش تموم شده. هنوز یه دونه مثالم حل نکردم. هنوز گزارش کار آزمایشگاهمم مونده که هیچیشو ننوشتم. یه گزارش ناقصم دارم که بلد نیستم کاملش کنم. امشبم باید تا صبح بیدار باشم. بعدش فردا باز از کله سحر برم با بچه ها سوال حل کنیم.بعدش باید سر کلاس برم پای تخته سوالای فصل دوی کتابو حل کنم. بعدش باید امتحان فصل سه همون کتابو بدم. بعدش اگه فرصت شد باید ناهار بخورم که خودش کلی آدمو خسته می کنه. بعدش باید زود برم دنبال حذف سیگنال. بعدش باید قبل از ساعت دو خودمو برسونم بانک واسه وامم.بعدش باید دوباره برگردم دانشگاه کوئیز الکترونیک بدم بعدش بدوبدو برم دانشکده علوم یه آزمایش کوفتی دیگه انجام بدم که اصلا نمی دونم چیه. تو این فاصله ممکنه یه سری کارم بابت چاپ "پژواک" بریزه سرم. تازه همه اینا به شرطی هستش که حتی طرف انجمن علمی نرم (همونطور که دو هفتس نرفتم و هنوزم کلی کار مونده واسم، خودم دیگه خجالت می کشم.). همه اینا که تموم بشه تازه احتمالا بر میگردم دانشکده خودمون که با بچه ها یه "چایی چمن" بزنیم و یه دوکلوم حرف بزنیم چون همه فردا سرشون خلوت تر می شه.
بعد از همه اینا وقتی رسیدم خونه که معلوم نیست کی برسم، یا اصلا برسم یا نه، باید بشینم مدار بخونم واسه امتحان فرداش.شبشم اگه شد باز یه دو ساعتی بخوابم. اون امتحان که تموم بشه تازه هنوز امتحان ریاضی شنبه می مونه و در ضمن پنجشنبه هم باید از صبح زود تا بعد از ظهر سر کلاسای جبرانی باشم که اساتید محترم برامون راه انداختن. بعدش اگه واقعا عمری بود باید از پنجشنبه ظهر تا شنبه صبح ریاضی بخونم. واااااای پس من کی بخوابم؟ همین جوریشم چشمامو به زور باز نگه می دارم.
آخه الاغ جون اگه جای نوشتن این پرت و پلاها الآن یه کم به کارات رسیده بودی از اون طرف اقلا نیم ساعت می خوابیدی!!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:14 نوشت.

 
واااااااااااای...... الآن دیورژانس افکارم مثبت بینهایته و کرل افکارم صفر.
قضیه هلم هوتز میگه با داشتن کرل و دیورژانس یه میدان میشه اون میدانو تعیین کرد.
حالا یه بیکاری می خوام که بیاد افکار منو تعیین کنه چون خودمم نمی دونم به چی دارم فکر می کنم.
===================
برای اونایی که نمیدونن: کرل برداریه که مقدار پیچش یه میدان برداری رو نشون میده و دیورژانس اسکالریه که مقدار واگرایی میدان رو نشون می ده. (اونایی که نمی دونستن حالا چیزای بیشتری رو نمیدونن.)

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:27 نوشت.

 
حالا که یاد حمید مصدق افتادم حیفه اینو ننویسم:
در میان من و تو فاصله هاست.
گاه می اندیشم،
- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری.
تو توانایی بخشش داری.
دستهای تو توانایی آن را دارد؛
- که مرا،
زندگانی بخشد.
چشمهای تو به من می بخشد،
شور و عشق و مستی*
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته ای از زندگی من هستی.
دفتر عمر مرا،
با وجود تو شکوهی دیگر،
رونقی دیگر هست.
می توانی تو به من،
زندگانی بخشی؛
یا بگیری از من، آنچه را می بخشی.
=======================
*طبق نوار "از ما به مهربانی یاد آرید" با صدای خودش وگرنه تو کتاب من نوشته:"چشمهای تو به من آرامس می بخشد."

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:36 نوشت.

 
من چه High ام امشب
و من هنوز نمی دانم
که چه بر سر خود آورده ام.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:31 نوشت.

 
اصلا به نظر من تجمع برای اعتراض به جنایات اسراییل خیلی کار خوبیه. چون اون هفته که بسیج دانشگاه تجمع راه انداخته بود و مثلا همه رفته بودن اعتراض (جون خودشون) نفوذ بسیج کار خودشو کرد و کلاسای اون ساعت تعطیل شدن. منم یه کوئیزم پرید. هرچند که این هفته می گیرن زوری. ولی خب یه هفته عقب افتادنم یه هفتس دیگه. اینا دیگه دارن پدرمونو در میارن تو این هفته کل واحدای ترممو باید کوئیز بدم. منم که ماشالا هزار ماشالا همشونو بلدم الآنم واسه همین آنلاین شدم. راستی یادتونه اون وقتا که بچه بودیم (من یکی که هنوزم هستم) اونایی که دیکتشون بهتر از بقیه بود میرفتن "دیکته پا تخته ای"؟ حالا کار ما برعکسه تو این کلاسه اونایی که نمره هاشون کمتر شده باید برن پاتتخته واسه بقیه مساله حل کنن. منم که اصولا اگه نمره خوب بگیرم مریض می شم. واسه همین سه شنبه باید برم پا تخته. تازه خجالتیم که هستم(وای چقدر روده راست تو شیکم این بچه هست. آیدین و خجالت؟) اونوقت دست و پامو گم می کنم جای میدان پتانسیل حساب می کنم. خدا رحم کنه.
کسی میدونه موضوع الکترومغناطیس چی چیه؟ من که هنوز نفهمیدم. همشم دارم میزنم تو سر خودم که واسه پس فردا بتونم اقلا نیم نمره بگیرم.امروز که دیگه داشتم از خجالت آب می شدم. داشتیم با بچه ها درس می خوندیم، یه چیزایی می گفتن که من انگار تو عمرم به گوشم نخورده بود.خاک به سرم شد.
داشتیم تو حیاط مثلا درس می خوندیم که یهو بارون گرفت. اونم چه بارونی. مام یه ده دقیقه ای قشنگ زیر بارون موندیم و خیس شدیم حسابی. بارون خیلی ماهه ولی آسمون گرفته رو دوست ندارم. دل منم مثل آسمون می گیره. یعنی خدا نمی تونست آسمونو نگیرونه ولی بارون ببارونه؟

وای باران، باران
شیشه پنجره را باران شست،
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

ولی راستی بگو ببینم از دل تو چه کسی نقش مرا شست؟
I'm just ended up walking
in the cold november rain.
(منظور همون بارون آبانه با شیش ماه تاخیر)
(توروخدا ببین از اسرییل به کجا رسیدم)

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:22 نوشت.

........................................................................................


Thursday, April 18, 2002
 
عجب کوهی رفتیما امروز. تا حالا دیگه ساعت یازده کوه نرفته بودم که امروز رفتم. اما خوب بودا از دفعه بعدم همین ساعت میرم. چهار نفر تنبل که بخوان برن کوه از این زودتر محاله بتونن برن.
انگار تو اون آگهی نیازمندی دیروز تجدید نظر کنم : به شش تن سنجد نیازمندیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:05 نوشت.

........................................................................................


Wednesday, April 17, 2002
 
امروز یکی از بهترین دوستام دچار یه جور فروپاشی عصبی شد. نمی دونم دقیقا چرا چون حتی حاضر نبود با من حرف بزنه یا جوابمو بده. هر چی بوده این قضیه کارنامه ها یهو باعث لبریز شدنش شده. حتما خیلی بهش فشار اومده بوده تا لبریز شده چون با شخصیت محکم و مثبتی که اون داره تنها کسی که انتظار نداشتم تو این وضع ببینمش اون بوده.
اون تو این وضعیت بود اونوقت حتی من یه کلمه باهاش صحبت حسابی نکردم. قربون خودم برم با این دوستی کردنم. حتی از عصر تا حالا نتونستم بهش زنگ بزنم که ببینم حالش چطوره چون می ترسم میزون نباشه و من دست پامو گم کنم یه حرفی بزنم که بدترش کنه. آخه راستشو بخواین من خودم تو چند وقته ی اخیر سر یه قضیه ای ناراحتش کردم. که حتما یه بخشی از ظرف تحملش رو من پر کردم. می تونم بگم حتی از خواهرم برام عزیزتره و اونوقت ناراحتش کردم.الآنم خیلی نگرانشم.
به هر حال ببخشید که من اینقده الاغم. ببخشید که ناراحتت کردم. تقصیر خودم نیست، شعور ندارم. توروخدا منو ببخش. هرچند که اصلا فکر نمی کنم در این مورد مستحق بخشش باشم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:19 نوشت.

 
وای امروز کارنامه های ترم پیش ما رو دادن. واقعا خجالت آور بود. دارودسته ما دم در آموزش دانشکده منتظر بودن که تا کارنامه ها آماده شدن قبل از همه کارنامه هامونو ورداریم که یه وقت کسی نفهمه که ما خواص دانشکده ترم پیش چه گندی زدیم (در مورد این قضیه خواص بعدا توضیح می دم که چرا ما خاصیم. البته هر وقت حالش بود.) البته فکر کنم دیگه همه فهمیده باشن که ما سر کلاسای ترم پیشمون می ریم دوباره. دیگه احتمالا بچه های ورودی هشتادم که اصلا دانشکده برق نیستن و علومن فهمیده باشن. فقط علی اصغر مدیر روستا مونده که نمی دونه!!! من که شخصا وقتی نمره هامو نگاه می کردم خیلی خجالت کشیدم. تو کارنامه های ما نمره همه واحدایی رو که تا حالا ورداشتی می نویسن. ترمای پیش از پونزده داشتم تا بیست بعد یهو ترم قبل یه مشت ده یازده ردیف شده واسم به اضافه یه نه و یه هشت. واقعا شرم آوره. این ترمم اگه نجنبم خیلی وضعم بهتر نخواهد بود.
آگهی نیازمندی: به یک ونیم تن سنجد نیازمندیم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 23:18 نوشت.

 
این پست دیگه نیست. آدم راجب فک و فامیلش که چیز بد نباید بنویسه!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:14 نوشت.

........................................................................................


Monday, April 15, 2002
 
وااااااااااااای
دیوونه شدم. تو این خونه انگار همه عقده حرف زدن دارن تا ولشون می کنی شروع می کنن به یه بند حرف زدن. البته تاریخدانان و زباندانان معتقدند که این مشکلات بعد از تولد من و با فرصت ندادن من به دیگران برای حرف زدن بوجود اومدن. ولی خب معلوم می شه که من خوب می کنم فرصت نمی دم حرف بزنن وگرنه که مخم خورده شده بود تاحالا.
وااااااای . بسسسسسسسسه دیگه، کلافه شدم. چقد حرف می زنین شماها.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 15:59 نوشت.

........................................................................................


Saturday, April 13, 2002
 
خودمونیما این اصطلاحات و تیکه هایی که هر روز می گیم واقعا اتفاقم میافتن ها.
تو دانشگاه ما یه استاد هست که آخر استاده، واقعا شاهکاره. میاد سر کلاس الکترونیک معارف درس میده. همش قصه امام و پیغمبرسرهم می کنه. (معروفه که تو یکی از همین بالای منبر رفتناش یکی راجب حقیقت داشتن قصه هاش ازش یه سوالی میکنه که ایشون با تعجب می پرسن پس سر کلاس معارف به شما چی درس میدن؟ که یکی دیگه از بچه ها حاضرجوابی می کنه و می گه الکترونیک!!!) داشتم می گفتم. این بابا وقتایی هم که معارف درس نمی ده هم خیلی الکترونیک بارش نیست که بخواد درس بده. خلاصه اون هفته داشته سر کلاس خالی می بسته که "آره، من خودم ترانزیستور چهارصد واتم دیدم" که یهو یه تیکه از گچ سقف که نم کشیده بوده میفته پایین و حسابی باعث تفریح بروبچ می شه. اینم از اون داستاناییه که حالا حالا ها دهن به دهن می چرخه.
ولی اون نم کشیدن سقف خودش یه داستان دیگه داره که اونم جالبه : این کلاسی که سقفش نم داده طبقه دومه (ساختمون دانشکده ما سه طبقه هستش). ولی بالای این کلاسه اتاق یکی از اساتیده که که به احتمال زیاد نم سقف کار خودشونه. یکی نیست بهش بگه آخه عزیزم خوبه درست روبروی اتاقت اونور راهرو یه توالت هستا اگه نبود که لابد ده سال پیش سقفو درسته اورده بودی پایین.
الآن یه چیز دیگه به ذهنم رسید : احتمالا دلیل بد عنقی این استادا اینه که از صب تا شب تو اتاقشون تنها نشستن بعد که به ما می رسن چون خیلی وقته که آدم ندیدن بی جنبه بازی در میارن و حال مارو می گیرن. اگه جای اینهمه اتاق یه اتاق یه کم بزرگتر دسته جمعی واسه اینا درست می کردن کلی از مشکلات روانیشون کم می شد حتما.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:12 نوشت.

 
خنده بُدم، گریه شدم، زنده بُدم، مُرده شدم
دولت عشق آمد و من اون ترم مشروطیده شدم!!!!

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:11 نوشت.

........................................................................................


Thursday, April 11, 2002
 
صدایم کن.........صدایم کن.........صدایم کن

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 17:15 نوشت.

 
خب به سلامتی دوتا کوئیز اول که به خیر گذشت. ممنونم از دعاهاتون.
اول که دیروز الکترونیک بود که آقای محترم دوتا مساله داده بود که حل کنیم با ده دقیقه وقت.یکیش سیگنال کوچک بود اون یکیشم یه گیت OR . منم تو زمان امتحان هرچی فرمول در طول عمرم دیده بودم نوشتم تو ورقه ولی تو هیچکدوم از مساله ها آخرش به جواب نرسیدم.
بعدم که امروز سر کوئیز مدار همون آقای محترم یه مساله دوقسمتی داده بود با یه ربع وقت. قسمت اول خواسته بود برای مدارعجیب غریبی که کشیده بود معادلات انتگرال دیفرانسیل بدست بیاریم تو قسمت دومشم گفته بود شرایط اولیه لازم برای حل معادلات رو پیدا کنین. منم معادلاتشو نتونستم بدست بیارم عوضش برای معادلاتی که معلوم نبود چی هستن شرایط اولیه پیدا کردم !!!!! که این دیگه آخرشه، منم آخرشم.
با خوندن این توضیحاتی که دادم غیر برقیا تو دلشون می گن :"آخی، طفلی، عجب سوالای وحشتناکی بهش داده بودن که نتونسته حل کنه." ولی برقیا که یه کم از این قضایا سردر میارن تو دلشون می گن:"خاک بر سرش کنن این که اینا رو نمیتونه حل کنه پس فردا سر درسای خفن تر چه غلطی می خواد بکنه". (و در اینجاست که مهر تاییدی بر نظریه نسبیت عام خورده می شه.)
یک-هیچ به نفع فیزیک (هیچ امتیاز شیمی هستش وگرنه برقو که همه می دونن شونصده.)

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:21 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, April 09, 2002
 
تو اونجا نشستی، تک و تنها. بالا سرت یه تابلو هست، یه تابلوی رنگ و رو رفته،"به ... خوش آمدید" کامل خونده نمیشه.خیلی خونسرد نشستی و داری دور و برت رو نگاه می کنی،با یه نگاه سطحی، بی تفاوت، فقط دوروبرت رو می بینی معلوم نیست که می فهمی یا نه. می فهمی؟ دارم باهات حرف می زنم ولی انگار تو تو یه دنیای دیگه هستی. "بسه دیگه پاشو، دستتو بده به من، می خوای زیر بغلت رو بگیرم؟" ولی تو هنوز خونسرد سر جات نشستی، محل نمی ذاری به هیچکس. داری با انگشتات بازی می کنی که مثلا بگی سرت گرمه. من می گم:"پاشو ببرمت اونطرف شلوغی جمعیتو ببین، شور و شوقشونو ببین" ولی تو نشستی و حتی جواب منو نمی دی. حالا رو پاهات ضرب گرفتی با انگشتات. ولی آهنگ اینمم خیلی یواشه. یواش نیست یه جوریه که انگار داره حرف می زنه، می گه:"داری خودتو خسته می کنی، من بلند بشو نیستم، من دیگه با تو راه بیا نیستم."
"با من قهری؟ هنوز ناراحتی از دستم؟ می دونی چقدر از اون ماجرا گذشته؟" تو دلم می دونم که نه تو می تونی اونو فراموش کنی نه من. مگه شوخیه؟ ولی خب حداقل می تونیم ظاهرش رو حفظ کنیم که. می تونیم مثل هزاران مرتبه دیگه خودمونو گول بزنیم که....
"نه بابا باور کن من اون ماجرا رو فراموش کردم"
"باور می کنم"
ولی ته دلم می دونم که باور نکردم.
وتو هنوز اونجا نشستی.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:18 نوشت.

 
وای خدا این استادا خیال کردن مت بیکاریم کاملا و هرکدومشونم فکر می کنن ما فقط همون یه درسو داریم تو کل ترم. من بدبخت از فردا به مدت ده روز هفت تا امتحان خوشگل توپ دارم. چه امتحانایی یکی از یکی باحال تر. مدار،الکترونیک،الکترومغناطیس،ریاضی مهندسی،سیگنال سیستم،..... خدا رحم کنه بهم. دعا کنین واسم. من بیچاره تا وقتی درسای علوم پایه می خوندیم جزو ده نفر اول دانشکده برق بودم، از وقتی پامو گذاشتم تو دانشکده برق همزمان تنبل شدم،درسا سنگین شد،هزار جور گرفتاری واسم به وجود اومد که نتیجتا شدم اینی که الآن هستم : یه حمال!!!! (چقد خودمو تحویل گرفتما!!!)
ما نفهمیدیم کی گولمون زد که اومدیم برق بخونیم طفلک بابام موقع انتخاب رشته می گفت : "من برق خوندم حالا پشیمونم تو دیگه نخون" اونوقت من گفتم: "خودت کیف کردی حالا نوبت ما که شده می گی نخون؟". لامصب همش ریاضیه که، ولی عوضش انصافا توپه. من که کلی حال می کنم با هاش. اصلا کدوم رشته ای هست که به تمیزی برق باشه؟ هیچ جور کثیفی نداره طفلک، فقط یهو می بینی آتیش گرفتی همه چیزم خاکستر شده!!! ما که داریم کیف می کنیم ولی به دیگران اصلا توصیه نمی کنیم چون به هیچ وجه حوصله هیچ رقم دردسر بعدی رو نداریم.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:16 نوشت.

........................................................................................


Monday, April 08, 2002
 
هوس کر دم هایکو بگم :
طبق تعریف دیکشنری آکسفورد هایکو عبارته از شعر سه خطی ژاپنی با هفده سیلاب.
"یه عروسی،
یه عروس خندون،
گریه من پشت در"
فقط مشکلش اینه که ژاپنی از آب در نیومد.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:37 نوشت.

........................................................................................


Sunday, April 07, 2002
 
با خیالت دلخوشـم ای ماه پـنـهان بـعـد از ایـن
می نهم بی روی تو سر در گریبان بعد از این
پشت این دیوارها سوسوی یک فانوس نیست
لحظه هایم تـیـره چون شام غریبان بعد از این
فصل ها تکرار یک پاییز بی پروانه اند
کوچه بی انتها، من زیر باران بعد از این
این خیابانهای خالی تا کجایم می برند
مشت در جیب و پر از بغض نیستان بعد از این
گر که بگذاری سرت را بر سکوت شانه ام
می شوم غرق گل و عطر بهاران بعد از این
عشق را همصحبت این لاله های لال کن
آه...ای شیرین زبان، من را مرنجان بعد از این

تیمور ترنج

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 18:22 نوشت.

........................................................................................


Saturday, April 06, 2002
 
این مهران مدیری یه حرف باحال زد امشب تو این فیلمه :
"می خواستم غرورم نشکنه، کاش غرورم شکسته بود ولی اینطوری دلم نمیشکست."

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:47 نوشت.

 
اینا خیال می کنن همه مثل خودشون خنگن. چار خط خبر نوشته توش سیصد دفعه تاکید کرده که اسم ملکه مادرم الیزابت بوده. می ترسن مردم خیال کنن خود ملکه الیزیبت مرده انگار. شایدم یهو چارلز بی جنبه بازی در بیاره خودسو بزنه به اون راه بگه مامانم مرده پس من شاهم آ خه طفلک دچار مصراع زیر شده:
"بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسفا"
به هر حال اینم اصل خبر از قول بی بی س

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:36 نوشت.

........................................................................................


Friday, April 05, 2002
 
حرومش کردم. خیلی راحت با تنبلی خودم یه فرصت استثنائی رو حروم کردم.
داشتم فرانی و زویی سالینجرو می خوندم که خوابم برد.(اعتراف می کنم که به طرز وحشتناکی شیفته فضاها و گفتگوهای داستانای سالینجرم و در ضمن همچین بگی نگی بهش حسودیم می شه). خواب خیلی عجیبی دیدم، یه ماجرایی رو می دیدم که یه صدایی همون ماجرا رو عینا برام می خوند انگار از روی یه نوشته بخونه، فضای خیلی ماهی بود و نثر معرکه ای داشت اون چیزی که می شنیدم. تو همین بین بیدار شدم در حالی که کلمه به کلمه اش یادم بود و می دونستم اگه همون موقع شروع کنم به نوشتن میتونم همشو بنویسم ولی تنبلی کردم چند تا غلت زدم و ضمنا سعی کردم اون جمله ها رو برای خودم تکرار کنم که یهو به خودم اومدم و دیدم که همش یادم رفته و دیگه هیچی تو ذهنم نیست ازش.
واقعا حرومش کردم. تاحالا همچین چیزی برام پیش نیومده بود. مطمئنم که تو یه خلسه بی نظیر بودم که از دست دادمش. خاک بر سرم کنن. حیف اون داستان.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 00:21 نوشت.

........................................................................................


Tuesday, April 02, 2002
 
یه عذر خواهی کوچولو : تازگیا بددهن شدم.(ذهنم بددهن هست ولی معمولا اجازه نمی دادم علنا بروز پیدا کنه.) بازم سعیمو میکنم که جلوشو بگیرم. به هر حال ببخشین دیگه.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:17 نوشت.

 
یعنی هیچ کس تا حالا نفهمیده که این چیزی که به اسم فیزیک الکترونیک به مت درس می دن در واقع شیمی هستش؟

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:16 نوشت.

 
من یه آدم احمقم که فقط ادعام میشه که فیزیک بارمه. ببینین چه سوتی مسخره ای دادم همین دو دقیقه پیش.
رفتم دم در که آشغالا رو بزارم بیرون تا درو باز کردم یه نور یه برقو دیدم تو آسمون بعد به خاطر اینکه خطری تهدیدم نکنه وایسادم تا صدای رعدشم بشنوم بعد پامو از در گذاشتم بیرون. غافل از اینکه اون دوتا همزمان رخ دادن و هردوشون مربوط میشن به گذشته. توروخدا نخندین خب پیش میاد دیگه. ننوشتم که بخندین نوشتم که دفعه بعدی که رعد دیدین حواستونو جمع کنین که از این سوتیا ندین.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 22:16 نوشت.

 
وقتی این صحنه ها رو می بینم حالم بد میشه. وقتی آدم می بینه که این حیوونای وحشی- صهیونیستا - اینجوری دارن آدمای بدبختو قتل عام می کنن نمی تونه طاقت بیاره. کدوم آدمی هست که اون نوزاد مرده با سر آش ولاش رو ببینه و دلش نسوزه؟ این کثافتا اینجوری آدم می کشن اونوقت دولت آمریکا در نهایت خونسردی ازشون حمایت می کنه. واقعا که. تا وقتی این رفتار ادامه داره. تا وقتی اون سگ هار - شارون - قدرت داره امکان نداره که بشه جلوی عملیات انتحاری رو گرفت. اگه این عملیات اسمش تروریسمه پس وحشیگری اسرائیل اسمش چیه؟
فکر می کنین میشه که وبلاگ نویسای ایرانی به عنوان یه جامعه نو پا در حمایت از مردم واقعا مظلوم فلسطین اقدامی بکنن؟ حتی در حد امضای یه بیانیه جمعی.
نظرتونو تو وبلاگاتون بگین یا برای من با ایمیل بفرستین. فعلا بد نیست اگه یه آمار اولیه داشته باشیم از موافقین با این اقدام.
طبیعتا همه اینجا رو نمی خونن که، پس لطفا اونایی که می خونن اگه موافق یا مخالف هستن در هر حال به بقیه هم اطلاع بدن. ممنون.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 21:36 نوشت.

........................................................................................


Monday, April 01, 2002
 
یه مدتیه که دست و دلم اصلا به نوشتن نمیره. یعنی اصلا نمی تونم که بنویسم، آخه اصلا نمی تونم فکرمو متمرکز کنم و حواسم رو جمع کنم. (اینا رو که گفتم یاد یکی از استادامون افتادم که میگفت آدم برای درس خوندن باید متمرکز کنه، فشار بیاره، یه کمی هم زور بزنه!!! طفلکی هنوزم وقتی تو دانشگاه می بینیمش کلی می خندیم.)
جای همه خالی یه هفته ای رفته بودیم شمال. این شهرکی که ما هستیم جای خیلی باحالیه ولی من از وقتی پارسال عید تو همین شهرک از یه مشت عوضی مست بی سر و پا کتک خوردم دیگه خیلی حس بیرون رفتن از تو خونه رو ندارم.(هیچ کس هیچ خبری ازیه گلف تیره رنگ با پلاک 59373 - تهران 42 که شب دوم فروردین سال هشتاد حوالی ساعت ده با چهار تا آشغال کثافت تو امیردشت می پلکیده نداره؟)خلاصه تقریبا تمام مدت نشسته بودم تو خونه و فقط دم غروب می رفتم لب دریا. دیدن غروب خورشید لب ساحل خیلی لذت بخشه آدم هوس می کنه تو یه جایی مثل اخترک شازده کوچولو باشه که فقط با جابجا کردن صندلی می شه چندین دفعه غروبو تماشا کرد. بعد از غروب موقع شب هم که بازم دریا کلی قشنگه به خصوص اون یکی دو شبی که مه هم بود واقعا آدم غرق احساسات میشد.بعدم که روز آخر چهارتا از بچه ها اومدن شمال ویلای یکیشون که منم یه شب رفتم اونجا.اون یه شب که دیگه واقعا خوش گذشت، اونقدر شلوغ کردیم که نگو. بعدم که برگشتیم تهران که تو راه هیچ اتفاق بخصوصی نیفتاد بجز اینکه اون شعری که دیروز نوشتم بهم نازل شد. دیگه جونم براتون بگه دیروزم رفتیم انقلاب. من وقتی میرم انقلاب یا باید جیبم خالی باشه یا یه بزرگتر همراهم باشه که هیچکدوم از این دوتا نبود برای همینم نتونستم جلو خودمو بگیرم و کلی چیز میز خریدم. دیگه واقعا هیچ خبری نبوده تا الآن واسه همینم تقریبا دارم دیوونه می شم.هیچ کسم که تهران نیست دارم پرپر میزنم که زودتر شنبه بشه و برم دانشگاه.
درسم که نمی تونم بخونم تازه خیر سرم همین هفته اول سه تا امتحان دارم که خراب کردنشون می تونه نه واحدمو بپرونه. خلاصه دعا کنین که خدا یه عقلی به من بده و منم سربه راه بشم.
وای خودمونیما خیلی نوشتم. ممکنه بازم یه چند روزی ننویسم چون واقعا احتیاج به پوست اندازی دارم، واسه همینم از خیل عظیم خوانندگان نظریات عارفانه و یادداشتهای ابلهانه پیشاپیش عذر می خوام.

[ii]

اينو eyedeen در ساعت 09:42 نوشت.

........................................................................................


 
This page is powered by Blogger Weblog Commenting by HaloScan.com